2004/05/19

آخ دلم گرفته آخ دلم گرفته
راستی تفلت اين خانمه هم بوده.
ايشون قراره در آينده که دکتر شدن کارهای بزرگی انجام بدن که يکی از بزرگترين هاش درمان منه
به اميد اون روز آمين ...
شقايق جان هرچند يه خرده ديره اما تفلتت خيلی مبارک.




و من هيچ وقت نديدمت هم
ممکنه همهء اين ها خيال و فريب باشه
همه جا همراهتم. همه جا با توام.
اما حتی نيه ذره هم نمی دونم. هيچ چيز نمی دونم
چون من هيچ وقت با تو نبودم
من هيچوقت تو رو نديدم.
و تو هيچوقت خودت رو به من نشون ندادی

2004/05/18

-مسخره‌ست که حتی عشق هم مثل تموم مسائل دنيا اومد-نيومد داره.
اگر نگرفت، نگرفته ديگه. کاری نمی‌شه کرد. می‌تونی سعی کنی فراموش کنی، می‌تونی کنار بيای(چه سقوط دردناکی)، می‌تونی بميری(چه رهايی لذت‌بخشی) اما نمی‌تونی چيزی رو عوض کنی.

و تلخ‌ترين اتفاقی که تو زندگی انسان‌ها می‌افته همينه: در دام مانده باشد ... صياد رفته باشد

اما خوبيش اينه که هميشه می‌تونيم جلو خودمون رو بگيريم و اون عشق بی‌حاصل احمقانه رو نشون نديم. فقط برای حفظ تکه‌های چيزی که زمانی غرور بود.

و جالبه که از ميون تموم مسائل انسانی، حتی عشق، نهايتاً غرور سر و کله‌اش پيدا می‌شه.

و بدترين قسمت قضيه اينه که با خودت فکر می‌کنی چه چيزهای باارزشی از وجودت رو به پای درختی رسيدی که هميشه خشک می‌مونه.
بدترين قسمت ماجرا اون تاسف تلخه.
نه؟

امشب: شب سگی!

2004/05/15

اتفاق.
گاهی اين‌طوری می‌شه ديگه ... زندگی همينه گاهی. راه خودت رو می‌ری، به ديگران اعتنا نمی‌کنی و خودت رو غرق می‌کنی توی فکر و فلسفه‌بافی‌های شخصيت و موسيقی و کتاب و ... .

يک روز ايده‌آل.
سعی می‌کنی خوب باشی، سعی می‌کنی بهتر بشی، می‌دونی که ايده‌آليست بودن خوب نيست، اما به پدرت هم گفتی که تا زمانی که زمين نخوردی ترجيح می‌دی از ايده‌آل‌هات کوتاه نيای. تا اين‌که يه روز ...

افسانه.
مثل داستان‌های بچه‌ها می‌مونه ... به خوبی و خوشی زندگی می‌کرد تا اين‌که يه روز ... . هميشه توی اين يه روز خاص-که انگار زمان قبلش معنی نداره و همه فقط به خوبی و خوشی زندگی می‌کنن- يه اتفاقی می‌افته که بايد بيفته. يه اتفاقی که باعث يه سری اتفاق می‌شه و يه سری تغيير. يه سری چرخ‌دنده که از يه طرفش وارد می‌شه و لابه‌لای اون‌ها می چرخی(مثل چارلی چاپلين توی عصر جديد) و وقتی از اون‌ طرف بيرون می‌آی ديگه زندگيت اون زندگی قبلی نيست.

و سال‌های سال ...
القصه، من هم روزی از روزها زندگيم عوض شد. تا حالا دوست داشتم و دوست داشته شدم، اما اين ... . يه جور کمال بود، يه جور ايستايی و سکون لذت‌بخش که فقط از نهايت اعتدال و نهايت ... اصلاً از خود نهايت بر می‌آد. و گذشت. بعضی از داستان ها آخرش " و به خوبی و خوشی زندگی کردند" داره، مثل پايان کتابی که بيلبوی ارباب حلقه‌ها می‌خواست بنويسه(و هيچ‌وقت نفهميدم اين چند کلمه رو نوشت يا نه). اما خب داستان‌های واقعی معمولاً زياد با هپی‌اند ميونه ندارن. نهايتش(باز هم نهايت) اين شد که مجبور شدم به خاطر اون و به خاطر همهء اون حس‌ها و نهايت‌ها از عزيزترين چيزم بگذرم و عزيزترين چيزم رو رها کنم؛ خودش رو.

If you love somebody, You should set them free
اين چيزی بود که مطلقاً برام غير قابل باور و مسخره بود تا اين‌که خودم وادار شدم. و از اين‌که ديدم می‌تونم بعد از اين‌که اهلی شدم، اون‌قدر برای "اهلی‌-کننده" و "اهلی-‌شده" ام جلو برم که همهء چيزی که من رو به اون و اون رو به من وصل می‌کرد رها کنم، تعجب کردم.تا حد مرگ تعجب کردم. و اين تعجب کسيه که برای اولين بار کسوف می‌بينه. می‌بينه که باد می‌گيره و رنگ‌ها همه کم‌رنگ می‌شن و خورشيد کور می‌شه و سرد می‌شه و تاريک می‌شه. اون هم تا حد مرگ تعجب می‌کنه.

مرگ.
تو خيلی از داستان‌ها مرگ هست. مرگ آدم‌ها، گياه‌ها، اهالی قصه. اما هيچ‌وقت مرگ يه آدمی که توی يه آدم ديگه زندگی می‌کنه رو توی هيچ قصه‌ای ننوشتن. چيزيه که هرکس فقط خودش می‌دونه و خودش می‌فهمه و تجربه‌اش رو با هيچ‌کس نمی‌تونه قسمت کنه.
تجربه. نمی‌شه گفت تجربهء تلخی بود به دو دليل. اول اين‌که ديگه نمی‌دونم چی تلخه و چی شيرين. و دومی اون فعل "بود". "بود" معنی نداره. هنوز هست.

هميشه ايز ا لانگ تايم.
می‌دونم احمقانه‌ست. اما ترجيح می‌دم اهلی اون بمونم، تا اين‌که اهلی هرکسی که تونست من رو اهلی کنه. بعضی چيزها بايد بهترين باشه، برای من لااقل اين‌طوره. حتی اگر اون بهترين رو شکسته باشن و دور انداخته باشن.
من ترجيح می‌دم اهلی اون بمونم(جالبه که آدمی که توی زندگيم اين‌قدر بزرگ بوده رو "اون" خطاب کنم).

همين.

-پی نوشت: برای فهميدن دليل نوشتن اين متن، به وب‌لاگ رويای نيلی و نوشتهء آخرش مراجعه کنيد. و بعدش قسمت کامنت‌ها رو بخونيد. يه عااااالمه کامنت گذاشتم :)) . خلاصه پرحرفيم کاملاً تقصير اين خانم نيلی می‌باشد :)

2004/05/14

-بعد از مدت‌ها دوباره شب پياده از کلاس زبان اومدم خونه. نمی‌دونم اين ترم رو می‌تونم تموم کنم يا نه. متاسفانه تموم امتحان‌هاش با امتحان‌های دانشگاه يکيه. اصلاً هم وقت نکردم بخونمش و کم‌کم داره سخت می‌شه. يعنی نمی‌شه همينطوری ولش کرد. به هر حال، امشب نه شام بيرون رفتم نه رفتم خونهء مادربزرگم. اومدم خونه درس بخونم. يک‌شنبه امتحان "سيگنال سيستم" دارم. از اون درس‌هايی که هيچ‌وقت خودم رو به خاطر اين‌که يه قسمتی از عمرم رو باهاشون تلف کردم، نمی‌بخشم. اما به هر حال، بايد خوند. من يه مشکل بزرگی که در طول اين ۱۶ سال درس خوندن داشتم، اين بوده که درسی که ازش خوشم اومده رو بدون اين‌که بخونم، نمره آوردم و همين که از درسه خوشم می‌اومده، باعث شده که اون درس رو راحت بفهمم. از طرفی، اگر از درس خوشم نياد امکان نداره نمرهء خوبی بگيرم توی اون درس، حتی اگر حسابی بخونمش، چون از درسه خوشم نمی‌آد. مثلاً توی دبيرستان، ادبيات و رياضی و فيزيکم رو بدون خوندن ۲۰-۱۹ می‌شدم. اما امان از مثلاً عربی يا دينی. کنکور هم عمومی‌هام باعث شد مشهد بيفتم، وگرنه رفته بودم تهران. درصد عربيم، ۳۷ درصد بود و ادبيات و دينی، ۸۰ و زبان ۶۰. آقاهه توی سازمان سنجش می‌گفت اگر ۲۰ درصد فقط عربيت رو و ۱۰ درصد زبان رو بالاتر می‌زدی، به راحتی تهران قبول بودی. اما خب ... نشد. الانش هم توی دانشگاه باز يه همچين مشکلی دارم.
مساله هم اينه که من متاسفانه از اون بچگيم با دليْ درس خوندن مشکل داشتم و نمی فهميدمش. برای همين هم هميشه دنبال يه چيزی بودم که به خاطرش درس بخونم. يه موقعی برای بهتر از همه بودن می‌خوندم. منظورم دبستانه(يادمه شبی که نتيجهء امتحان‌های علمی سال سومم رو می‌دادن، فقط برای اين‌که نکنه هم کلاسيم-فاميلش خادم بود و رقيبم بود- از من بهتر بشه يواشکی تا خود صبح گريه می‌کردم:)) ). سال سوم دبستان در سطح گيلان و مازندران نفر اول شدم توی مسابقهء علمی. چهارم هم در سطح دو استان اول شدم(اون هم در حالی که بابا مشهد بود و ما يه سالی ازش دور بوديم.) بعدش انگيزه‌های ديگه(مثل رقابت توی راهنمايی) پيش اومد. دبيرستان که بودم، تموم فکرم اين بود که چيزی ياد بگيرم که به دردم بخوره. برای همين کنکوری نمی‌خوندم(برای کنکور کلاً ۳-۲ ماه جدی خوندم.بقيه‌اش رو وقت تلف می‌کردم). اين دو-سه ساله، فکری که آزارم می‌ده اينه که خيلی از مطالبی که می‌خونم، چيزی به آگاهيم اضافه نمی‌کنه. در مورد برنامه‌نويسی مثلاً، فکرم رو باز می‌کنه و چرخ‌های کله‌ام رو راه می‌اندازه و برای همين دوستش دارم. يا يه سری درس‌های ديگه رو(مثل معماری). اما اين درس‌ها واقعاً به نظرم وقت تلف کردنه.
نمی‌دونم ... گاهی فکر می‌کنم اگر جراتش رو داشتم، بعد از اين‌که از مهندسی فارغ‌التحصيل شدم(با هر مدرکی)، دوباره بشينم و بخونم و برم رشتهء هنر. مثلاً کارگردانی يا تئاتر يا موسيقی. می‌دونم که اگر اين کار رو بکنم، الاقل به اندازهء کامپيوتر موفق خواهم بود. اما خب، مسالهء اصلی همون جراته.
اما می‌دونم دارم زندگيم رو تلف می‌کنم. راه ديگه‌ای ندارم. يعنی گاهی راه زندگی اجباراً جلو پاته و بايد تا آخرش بری. و فکر می‌کنم آدم بايد اون‌قدر مغرور باشه و اون‌قدر توانايی داشته باشه که راه ناخوشايند رو هم به بهترين شکل تا آخرش بره. اما نمی‌شه از فکرش فرار کرد که داری وقتت و نيروت رو برای مسائل کاملاً بی‌ارزش و اهميتی تلف می‌کنی.
مساله اينه که فقط علم رو بار خودمون می‌کنيم. فقط عطش داريم برای جمع کردن علم. در حالی که اين علم نه نگاه‌مون رو به زندگی بهتر می‌کنه نه اصولاً باعث می‌شه بهتر زندگی کنيم. هيچ‌وقت فکر نمی‌کنيم برای چی و برای کی داريم درس می‌خونيم و مطالعه می‌کنيم. عادت کرديم فقط بريم جلو. نتيجه‌اش هم آقای دکتر معروفی می‌شه که چند ميليون در ماه درآمد داره و يه مريضی که پول نداشته رو از در مطبش می‌اندازه بيرون(کلی هم حرف می‌زنه که هر بی سر و پايی می‌آد اين‌جا و به طرف توهين می‌کنه)، بعد مريضه(بيماريش قلبی بوده، طرف هم دکتر قلب) بيرون مطب آقای دکتر فوت می‌کنه. يا نمونه‌های زياد دکتر و مهندس دور و برمون که به اندازهء يه کارگر ساده ديدشون و فرهنگ زندگی‌شون بالا نيست. به هر حال، اين همه تحصيل بايد يه جور ديد و فرهنگ مخصوص خودش رو به وجود بياره ديگه، نه؟ متاسفانه ما همه‌مون سرمون رو فرو می‌کنيم توی کتاب‌ها و دنبال نمره‌ايم و پول و پروژه و ... .

بابا می‌گه مثل عالی‌جناب دلف شدی- توی سرندیپيتی اون کوسه پيره که به همه مشاوره می‌داد و کارشون رو راه می‌انداخت. من هم شدم مثل اون. معمولاً يا رئيس کميتهء رفع اختلافم يا مشاور خانواده يا کميتهء تحقيق و بررسی. بعدش هم مثلاً ديشب تلفنی ۴۵ دقيقه با يه دوست حرف می‌زدم که زنگ زده بود برای يه موضوع مهمی مشورت کنه(با چه کسی!!). حالا در گوشی بگم مساله راجع به ازدواج و اينا بود. از طرفی اصلاً دلم نمی‌خواست موضع گيری کنم. از اون طرف هم نمی‌شد مثل بابابزرگ‌ها هی نصيحت کلی کرد. خلاصه يه سری راهکار!! پيدا کرديم با هم و اون با فکر آروم‌تر رفت و من با فکر به شدت مشغول موندم. و امروز کلی به خودم توهين کردم و بد و بيراه گفتم تا ذهنم متمرکز شد روی درس.از طرفی من هم که متخصص غرغر.در نتيجه می‌آم اين‌جا غر می‌زنم.

برم که سيگنال می‌افتم اين ترم(من می دونم ... من می‌دونم. گلامپ يادتونه؟ توی گاليور. من در مورد ديگران کاملاً برعکسم ها، اما مساله مربوط به خودم که می‌شه، گلامپ می‌شم شديد).

خب ديگه، گلامپ برای اين‌که سيگنال نيفته، مجبوره بره و از شنيدن ادامهء غرغرهاش راحتيد.
گلامپ با همگی‌تون خداحافظی می‌کنه(البته تا احتمالاً يکی دو ساعت ديگه که باز بياد بنويسه :)) اين گلامپ آدم بشو که نيست که!!).

Ciao
لذت ديدن خانه‌ای روی آب يک طرف، لذت شنيدن اون يه تکه شعر اول فيلم با صدای شکنندهء شاملو يک طرف.
درسته فيلم جزو بهترين فيلم‌های بعد از انقلاب و مخصوصاً اين چند سال اخيره، درسته که می‌شه از بازی آقای کيانيان و خانم فرحی و استاد انتظامی لذت برد، اما من خانه‌ای روی آب رو بيشتر به خاطر اون يه تکه شعر اولش دوست دارم.

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو،جز سخن گنج مگو
ور از اين بی خبری،رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست ،دگر هیچ مگو
من بگوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که بسر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر ،هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد
که نه اندازه تست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

2004/05/13

-:():

شايد بيشتر لبخند بزنم و بخندم، اما خودم می‌دونم که کمتر می‌خندم و لبخند می‌زنم.
سردتر شدم و بی‌اعتناتر.

-منظور همون آيس تی‌ می‌باشد!!

در راستای کنکور اعلام می‌دارم، صفر صفر رفتم سر جلسهء IT و ۱۶۰ شدم. البته زياد به عقل و هوش من غبطه نخوريد چون تا ۱۴۷ بيشتر مجاز نشدن، چون اين زير رشتهء IT کلاً ۱۷-۱۶ نفر می‌گرفته. اما خب باز هم جای اميدواريه که اگر سال آينده بتونم خودم رو راضی به اين حماقت بزرگ بکنم، ۳-۲ سال ديگه هم خودم رو درگير درس خوندن بکنم. خلاصه که ۲۰۰۰ نشدم ديگه!!

-عنوان‌بندی

اين مطالب عنوان دار چطورن؟ خودم که از تيتر گذاشتن براشون خوشم می‌آد، شما رو نمی‌دونم.

-فينال

و نيز يک‌بار ديگر طی عملياتی شهادت‌طلبانه نشستيم و تکرار فينال اسنوکر را ديديم و به خداوند برای آفرينش مستر ساليوان آفرين گفتيم. هربار که می‌خواست ضربه بزنه و يه موقعيت مناسب پيدا می‌کرد، نيشش تا بناگوشش باز می‌شد. اينقدر از اين حالتش خوشم می‌اومد. يه جور بدجنسی خالص و اصيل!! و چقدر دختر که براش غش کردن و ضعف کردن و مرده شدن :))

-jouji سابق!

اگر قرار باشه يه چيز باشه که کسی بخواد به خاطرش به من حسودی کنه، همانا تويی :)

-هيچ

الان تلويزيون VOA داشت يه قسمت هايی از فيلم سربريدن اون تاجر آمريکايی رو نشون می داد(به نظرم گفت اسمش برگ يا يه همچين چيزيه).نمی دونم تا چه حد درسته، اما حالم به هم خورد. خيال می‌کنيد القاعده و سربازهايی که آدم‌ها رو به اون راحتی می‌کشن کی هستن؟ غير از خود ما؟ غير از من و شمايی که توی يه مکان ديگه و زمان ديگه به دنيا اومدن. فکر می‌کنيد اگر ما تحت اون شرايط به دنيا می‌اومديم و بزرگ می‌شديم، چيزی غير از اين می‌شديم؟ يا حتی بدتر؟ حالم از خودم و همه به هم خورد.

2004/05/12

-آخ جون دپرس!

يه مواقعی هست که دلت می‌خواد يه نفر کنارت باشه و فقط حرف بزنی و حرف بزنی.
بعدش فکر می‌کنی می‌بينی کسی نيست. نه اين‌که در حال حاضر کسی نباشه. اين‌که اصولاً کسی نيست که هيچ‌وقت بخوای هيچ‌چيز رو بهش بگی.
بعدش اينقدر حست خوب می‌شه، اينقدر کيف می‌ده!

-پاک کن

و بعد مثل من می‌افتی به هذيان گويی.
شروع کردم به نوشتن يه داستان(حدود ۳۰ تا تا حالا نوشتم، يکی از يکی مزخرف‌تر!). دو صفحه نوشتم بعد پاکش کردم. بعدش راجع به تعصب نوشتم. راجع به تعصب روی مال و جان و زندگی و کشور و ... . و اين‌که همهء اين‌ها چقدر پوچه. و باز هم پاک کردم‌شون. و بعد راجع به فرق‌های آدم‌ها نوشتم. اين‌که آدم‌ها رو می‌شه روی محور افقی حرکتشون داد، اما هيچ کس رو نمی‌شه روی محور عمودی بالا و پايين برد. همه توی يک سطحيم. يه حتی اگر توی يک سطح نباشيم، چون توی يه دستگاه مختصاتيم نمی‌تونيم راجع به جايگاه خودمون اظهار‌نظر کنيم. و اون رو هم پاکيدم. حالا اين‌ها رو می‌نويسم تا بذارم بمونن.

-هيچ

چقدر از آدم‌هايی که ادبيات و فلسفه و علم و حتی چيزهای کوچکی مثل لباس و سيگار و مزخرفاتی مثل اين‌ها رو بار خودشون می‌کنن تا با بقيه متفاوت باشن، متنفرم. يه مشت انسان بی‌ارزش ... مطلقاً بی‌ارزش. نمونه‌های تاسف انگيز ناآگاهی از همه چيز، و اول از همه و بيشتر از همه خودشون.

-طرز تهيهء سريع هاپو در مايکروفر

و من انسان آرامی هستم، بسيار آرام مگر در چند حالت. ولی راحت‌ترين روش تبديل من به هاپو، پا گذاشتن بدون دعوت به محدودهء شخصی من و بدتر از اون، به هم ريختن‌شه. که من رو در اسرع وقت تبديل می‌کنه به کم کمش يه انسان عبوس بداخلاق بی‌توجه.

کارستان

وقتی تعداد کامنت‌ها از ۶و۷و۸ به ۰و۱ می‌رسه، به خودم اميدوار می‌شم که کار بزرگی کردم و نبوغ تازه‌ای به خرج دادم. ضمن اين‌که حدود ۴۰ نفر ويزيتور ثابت دارم که تقريباً هرروز اين‌جا رو می‌خونن. اين يعنی چی؟

2004/05/10

باباااااااااا! بلاگررررررررر! داش برررررررررررد!!
بلاگر جديد رو ديديد(منظور شمايل جديد بلاگر می‌باشد)؟ اين بلاگر هم يه دفعه جوگير می‌شه و نقشی نو بر می‌اندازه و همه رو دچار غش و ضعف می کنه ها! صبح که صفحه‌اش رو باز کردم، اولش بستمش چون اصلاً رنگ و تيپش عوض شده بود. اين هم از خبر مهم.

حکومت نظامی ... کارگردان: ستاد کل نيروهای مسلح
خيلی جالبه‌ها! رفتن فرودگاه مملکت رو بستن و هواپيماهه رو سرگردون کردن و خوشحالن. يه ملوک‌الطوايفی داشتيم توی تاريخ دبيرستان، کسی يادش می‌آد؟ اين همونه‌ها! البته معلم تاريخ‌مون از اصطلاح بيگانه و نامانوس حسينقلی‌خانی استفاده می‌کرد که در اين‌جا هرگونه ارتباط سران(و حتی تهان) مملکت با حسينقلی‌خان مذکور شديداً تکذيب می‌شود.

انفجار در سطح شهر
-و امتحان طراحی زبان نيز منفجر شد. خدايش رحمت کناد.

صفحه رو بچرخون!!
-کسی آهنگ Turn The Page متاليکا رو شنيده؟ اصلش رو گرفتم. خواننده‌اش Bob Seger می‌باشد. کلی کيف کردم با آهنگه. البته ورژن متاليکاش خوبه، اما اصلش يه چيز ديگه است!

Extremes
-در راستای نمايشگاه کلی مطلب نوشته بودم که به باد فنا رفت(يعنی Save نکرده بودم و کامپيوتر ريست شد). فقط بطور مختصر می‌گم ۲ عدد کتاب خوب گرفتم: يکی "و نيچه گريه کرد"، يکی هم "فرانی و زوئی" از سالينجر. ۳ تا کتاب لاتين بی‌مصرف هم گرفتم: يه رفرنس پرل و CGI ، يه رفرنس DHTML و CSS، يکی هم يه کتاب #C.

Have fun
-کسی که کافی‌ميکس رو توی تريای دانشکده داغ داغ بخوره(از روی حواس‌پرتی البته)، داد هم نتونه بزنه چون تموم تريا بهش می‌خندن، خنده‌دار نيست؟ مخصوصاً با اون صورت سرخ‌شده و چشم‌های پر از اشک و ضربان قلب در حد پنتيوم۴ از نوع ۸/۲. پس يه دل سير به من بخنديد :))

Ciao
-و ديگر عرضی نيست. يعنی هست اما الان آز الکترونيک-ديجيتال دارم، بايد برم ترانزيستور منفجر کنم :). پس تا من به کار ترکوندن آز ديجيتال مشغولم، شما مشغول عشق و حال باشيد :))

2004/05/07

به نظرم فکر چندان بدی هم نيست که دست از حماقت بردارم و يه مقدار عاقلانه رفتار کنم.
اصولاً آدم بزرگ بودن خوبه خيلی. کم‌تر اذيت می‌شی، کم‌تر مشکل برات به وجود می‌آد، زندگی ساده‌تر می شه در کل. فقط اگر بتونی چشمت رو روی بعضی چيزها ببندی.
اما وقتی آدم بزرگ نباشی، وقتی به ايده‌آل هات پابند باشی، اون‌وقت اوضاع زياد خوشايند نيست. چون پابند بودن به اون ايده‌آل ها باعث ضعفت می‌شه، و بعدش داغون می‌شی، خيلی خيلی راحت.

حس بديه، اين‌که يه دفعه مثل بادکنک خالی بشی از همهء حس‌های خوبت. رابطه‌هات با آدم‌هايی که نمی‌تونی ازشون دل بکنی و در عين حال باعث اذيت شدنت می‌شه، می‌تونه يکی از اون نيشترهايی باشه که اون بادکنکه رو از باد خالی می‌کنه. آدم‌هايی که خيلی زياد دوست‌شون داری و نه می‌تونن اون‌قدر دوستت داشته باشن نه می‌تونن اون مقدار محبت تو رو تحمل کنن.

حالا که نمی‌تونن بهت اون عشق و محبت رو بدن، يا ظرفيت محبت تو رو داشته باشن، لااقل می شه نشون نداد اون عشق و محبت رو، ها؟ لااقلش اينه که غرورت زياد جريحه‌دار نمی‌شه.

پس ... بهتر آن است که برخيزم.

بس که در پرده گفت چنگ سخن ببرش موی تا نمويد باز

-پ.ن: جوجوی من از نوع معمار و نابغه و اينا می‌باشد. و ثابت شد که چرا من بهش ايمان دارم :)