2004/06/04

-همه‌کار شده از روی عادت. فکر کردن‌هامون، ابراز عقيده‌هامون، واکنش‌هامون، تصديق و تکذيب‌هامون، همه از روی عادته. و بدبختانه حتی نمی‌تونی خودت تنها اين عادت‌ها رو کنار بذاری، چون باعث لطمه‌زدن به ديگران می‌شی. ناراحتی و خوش‌حالی از روی عادت ديگه واقعاً غير قابل تحمله. يا حتی دوستی؟ يا عشق؟
اعصابم هم به شدت کشيده‌شده. کوچک‌ترين چيزی باعث می‌شه مرتعش بشه، و چه ارتعاش درد‌ آوری. و تمام مدت فکرهايی مثل اين راحتم نمی‌گذارن.

هميشه فکر می‌کردم شجاعت تغيير زندگيم رو ندارم. اين‌که برم دنبال چيزی که می‌خوام. اين‌که عادت کردم به همين روند زندگی. يه مدتيه دارم فکر می‌کنم اشتياق من به ترک اين زندگی و حسرت من از گير کردن توی اون بچه‌گانه‌ اشت. فکر می‌کنم هرجا و در هر شرايطی می‌شه اون‌طور که می‌خوای و برات باارزشه زندگی کنی. اما نمی‌شه. اين قيد و بند اطرافيان بدجور دست و پام رو بسته. و کسانی که نمی‌شه احساسات‌شون رو جريحه‌دار کرد.

چاره چيه؟

پ.ن:-می‌بينم که دل همگی مقادير زيادی از بابت شرک(و ظاهراً بيشتر بابت گيلاس!) سوخت! :))

پ.ن۲: ای بابا اين زلزله نمی‌خواد دست از سر تهران برداره؟ يه بار که ما رو کلی نگران کرد، حالا هم که بحث پيش‌بينی باب شده و متاسفانه جنبهء مشترک همهء اين پيش‌بينی‌ها حتمی بودن وقوع زلزله‌ ‌ست. وضعيتيه ها! اون دفعه که زلزله اومد، شايد ۲ روز داشتم تلاش می‌کردم يه شماره موبايل و يه شمارهء خونه(خونه‌هه، خونهء اين اميرحسين‌ خان بدجنس بی‌معرفت بود) رو بگيرم، مگه می‌شد؟ موبايل خودم هم که قطعه فعلاً. هی می‌رفتم تلفن کارتی، به هيچ عنوان راه نمی‌داد که نمی‌داد. حالا اگر فقط موبايل بود می‌گفتم خب طرف بايد گوشی پاناسونيکش رو بندازه دور يه سامسونگ بخره :)). اما با وجود تلفن خونه ... .

2004/06/03

-اين چند روزه اينترنت نداشتم(آی اس پی مشکل داشت) نتونستم کانکت بشم.

-حس می‌کنم مغز و فکرم يه راه می‌رن و زندگيم يه راه ديگه. و اين دوتا با هم مرتب کشمکش دارن و اين وسط من بيچاره موندم چکار کنم.

-درس‌ها هم که واقعاً بی‌رويه زيادن. صبح تا شب کتاب‌خونه درس می‌خونم هنوز يه سيگنال رو تموم نکردم، بقيه بماند حالا!

-شرک ۲ رو هم ديدم. چه آهنگ‌های قشنگی داشت. طبق معمول کلی شوخی داشت با ديزنی و مثل قسمت اولش عالی بود. اما از نظر آهنگ به نظر من خيلی پرتر از قسمت اول بود. خلاصه که کلی مشعوف شديم. يه جا هست فيونا پری دريايی معروف ديزنی رو می‌اندازه توی دريا و کوسه‌ها می‌خورنش. ۵ بار اون قسمتش رو ديدم و ۵ بار خنديدم. بايد به دنبال تروی هم بود قبل از اين‌که به مناسبت امتحانات قرنطينه بشم.

-گيلاس می‌خورم و ترجمه می‌کنم.

همين

2004/05/30

-گردهمايی!

آقا ما بالاخره همايی رو گرد کرديم و بچههای بلاگر مشهدی رو ديديم.جمعه عصر با سلمان رفتم سالن هلالاحمر.نمیشد نرفت. در درجهء اول بزرگداشت آقای صابری بود که شايد يه جور پدر مطبوعاتی به حساب میاومد، لااقل برای کسانی که گلآقا رو میخوندن. بعدش هم برام جالب بود باقی وبلاگنويسها رو ببينم.
وارد سالن که شديم، نماد سنتی گلآقا، سماور رو ديديم و يه سری شمارههای قديمی مجله رو. داخل سالن اول ساره رو ديديم و يه مقدار اطلاعات جاسوسی گرفتم ازش در مورد بچهها. بعدش توی روشنايی شديد، يه چندتا کليپ رو با پروژکتور نشون دادن که ملت رو با تلاش برای ديدنشون کلی سرگرم کرد تا زمانی که مراسم اصلی شروع بشه. بعدش که حسابی چشم همه از جا دراومد(بس که تلاش کرديم توی اون نور شديد کليپها رو ببينيم)، چراغها خاموش و سخنرانی شخص شخيص رئيس جمهور با لبخند معروفش(منظور آقای خاتمی نيست. منظور اسکيزوفرنيست!) شروع شد.
بعد از سخنرانی و ديدن چندتا کليپ که انصافاً کارهای زيبايی بود(فقط کاش گلآقاش رو بيشتر میکردن) يه آقای علوی نامی رفت پشت تريبون که مقاصدشون غير از صرف سخنرانی کردن کاملاً نامعلوم بود! نمی‌دونم اصلاً میدونست اينترنت و وبلاگ چيه يا نه. البته بلد بود سخنرانی کنه ها! يعنی به نظر من فن بيان رو میدونست. اما موضوع حرف‌هاش کاملاً پراکنده و نامرتبط بود. خلاصه که ۴۰ دقيقهای پشت تريبون در بارهء موضوعات نامعلومی سخنرانی شد.
بعد از استجابت دعاهای دوستان وبلاگنويس و تموم شدن سخنرانی، مراسم تموم شد!
واقعيتی که اعلام شد اين بود که رئيسجمهور ذوب در ولايت، طی يک اقدام انقلابی اعلام کرد به مناسبت اعلام شدن عزای عمومی، برنامههای بسيار زيادی که تدارک ديده شده بود، لغو شده و همگی عزای عمومی! بعدش هم حکومت نظامی اعلام کرد و کودتا و خلاصه مجلس رو با همکاری گروه فشار تموم کرد.
بعد از اعلان اتمام مراسم، تجمع اعتراضآميز دوستان وبلاگ نويس در اعتراض به اعمال ضد حقوق بشر رئيسجمهور انجام شد که با مقادير معتنابهی شيرينی مشکوک(به زهر؟به سم؟به مرگموش؟) و نوعی شربت(مخصوص قبايل آفريقايی بائوبائو) به پايان رسيد.
در خاتمه، رئيس جمهور با بنده دست داد و روبوسی کرد که بسی مايهء امتنان ما گرديد، اما احتمالاً به خاطر روبوسی با عناصر مشکوک اپوزيسيون دفعهء بعد به خاطر عدم التزام عملی به ولايت فقيه و پانصدهزار چيز ديگه، رد صلاحيت میشه.
پس از خاتمهء مراسم، بلاگر‌ها طی يک فقره حرکت مشکوک، تصميم به تجمع آشوب‌طلبانه در مناطق خوش آب و هوا گرفتند که به دليل اعتقادات شديداً انقلابی نويسنده، اينجانب با مشکوکين همراه نشدم و طی اعتصابی پرشور و حرکتی اعتراضآميز در مقابل سفارت، به خانه برگشتم.

دوکلمه حرف حساب: دست همگی بچهها درد نکنه. من از مسعود و ساره خبر دارم که کارها رو انجام میدادن. باقی رو نمیدونم اما به هر حال خسته نباشيد. کار قشنگی بود. اولين جمع رسمی بود(اسمش گردهمايی بود) که خوش گذشت. جوش يه جورايی يکدست بود. خلاصه من مرسی!

در حاشيه:

-در ميان جمعيت عنصر نفوذی مشکوکی نيز مشاهده گرديده بود که مجهز به ۶ نوع دوربين فوق پيشرفتهء ساخت اسرائيل جنايتکار و آمريکای زمينخوار(ببخشيد، جهانخوار) مشغول عکس برداری از رئيسجمهور و بلاگرهای جانبرکف بود. احتمالاً همين روزها ما هم به سرنوشت برجهای دوقلو دچار میشيم. خدايمان بيامرزاد.
-اين آقای علوی هم اون اول سخنرانيش يه تکه "ميکروالکترونيک" اومد که من ياد تموم مدارهايی که پاس کردم(۲،۱، الکترونيک، ديجيتال، منطقی) افتادم.
-يه بلاگر با ريش پروفسوری با پايهء اسپيکرها، سه-چهار بار قصد سر و کلهء ما را نمود که جا خالی داديم و جان سالم در برديم.
-امام رو هم ديديم که همراه با برادر نورانیشان در همه جای مجلس حضور نورانیشان را به هم میرسانيدند. دوباره مشعوف شديم. و بسی مارا نصايح پدرانه نمودندی و دست انداختندی و اينا.
-در خاتمهء خاتمهء خاتمه توسط رئيس جمهور به اسم مقدس بنده توهين شد که من از همين تريبون عرض میکنم: ای مسعود! ای کمونيست! تو از اون پرويز هم بدتری. و من میآم اون وبلاگ رو کشاورزی.
-يه بحثی هم شد راجع به انجمن وب‌لاگ نويس‌ها که با اين‌که من با اون انجمن مخالف، اما فعلاً حال و حوصلهء استراتژيک ندارم.
-حامد هم ظاهراً به صورت ناشناس اومده بود که به علت سکيوريتی بيش از حدش، متاسفانه نديدمش.

در خاتمه، همين!

2004/05/27

-تجمع اعتراض‌آميز وب‌لاگ نويسان مشهدی در اعتراض به درگذشت گل‌آقا.
احتمالاً فرداشب با سلمان می‌ريم. ببينيم اين وب‌لاگ‌ نويس‌های مشهدی چه شکلين :).

-مسالهء جالبی که هست، اينه که من از نمايشگاه برای اين فک و فاميل‌مون يه کتاب سالينجر خريدم. البته ايشون دستورات ديگه‌ای فرموده بودن، اما خب نشد و من همون "فرانی و زويی" رو که برای خودم خريده بودم، برای اون هم خريدم. اما از اون موقع يادم رفته کتابه رو بهش بدم :)).
الان اين موضوع رو کشف کردم و بسی انگشت حيرت به دندان گزيدم که من ديگه چه جورشم.

-جشن فارغ‌التحصيلی هم دو هفتهء ديگه برگزار می‌شه. البته اکثر ۷۹ی های جان‌برکف تا آخرين قطرهء خون‌شون توی دانشگاه می‌مونن و سنگر رو ترک نمی‌کنن، اما خب الکی مثلاً ما هم می‌ريم اون‌جا افهء فارغ‌التحصيلی و مهندسی و اينا. خلاصه که الکی الکی ۴ سال گذشت، اين يک سال هم می‌گذره و دانشجويی‌مون هم(اگر حماقت بزرگ رو مرتکب نشيم، يا نذارن که بشيم :)) ) تموم می‌شه.

-و حجت‌الاسلام والمسلمين و اينا محسنی اژه‌ای، آقای سحرخيز رو گاز گرفته و قندون پرت کرده براش! اين هم از اثرات اصلاحاته ديگه. قبلاً آقا فتوای قتل زنجيره‌ای می‌دادن، حالا طی يک دگرديسی اصلاح‌طلبانه به اصل خودشون رجعت کردن و گاز می‌گيرن.(اليور تويست بود که گاز می‌گرفت؟ نه ... ديويد کاپرفيلد بود. جای آقای مردستون توی جلسهء نظارت بر مطبوعات خالی :)) )

-يه سوال: به نظر شما Pink Floyd و Bee Gees و Evanescense و حسام‌الدين سراج چه نسبتی با هم دارن؟ اگر هيچ، چرا من به طور متناوب آهنگ‌هاشون رو گوش می‌کنم؟ احتمالاً مشکلات فنی از خودمه :)).

من برم دانشگاه "يه نفر" رو ببينم.(شايان ذکر است که در دنيا "يه نفر" بيشتر وجود نداره :)) )

Ciao

2004/05/26

Fuck All that we've got to get on with these

چرا فقط نگاه می‌کنم؟
چرا حرف نمی‌زنم، اعتراض نمی‌کنم، سر و صدا راه نمی‌اندازم؟
انگار تموم واکنش‌های احساسی رفته. فقط نگاه. و از پشت گاه به همهء آدم‌ها بی‌تفاوت و سرد نگاه می‌کنم.
خب در حالت عادی مهم نيست زياد. بقيه احساس خوشبختی می‌کنن وقتی می بينن کارهای بچه‌گانه‌شون هيچ عکس‌العملی توی من ايجاد نمی‌کنه. و همون حالت‌های جاودانهء تعجب و ناباوری رو به خودشون می‌گيرن، وقتی گاهی که لازم باشه، لبهء تيز من رو می‌بينن.
اما خب، وقتی باباهه می‌آد باهات دعوا کنه، اين قضيهء بی‌تفاوتی خيلی آزارش می‌ده. انتظار عکس‌العمل داره اما ... ناتينگ اين ريترن.

می‌شه اين‌طور هم زندگی کرد. راحت‌تره که به کارهای احمقانهء ديگران فکر نکنی. اما خب ... بقيه هيچ‌وقت نمی‌فهمن چه رفتاری بايد با تو داشته باشن(که اصلاً مهم نيست).

يه سوال: من چی می‌گم ظاهراً بی‌زحمت؟

Ciao

پ.ن: کانال مولتی‌ويژن ماتريکس ريلودد رو نشون می‌ده. بالاخره اين فيلم رو با کيفيت خوب و صدای عالی ديدم.
تو فيلم هروقت هوگو ويوينگ می‌گه مستر اندرسن، من اينطوری می‌شم>>

2004/05/25

-يه نفر توی سايت يه مصاحبه پرينت گرفته بود. فقط قسمت اخر کاغذ پاره شده بود مونده بود.
نوشته بود:

-شنيدهام برخي از مطبوعاتيها پيادهنظام دشمناند. شما چرا پيادهنظام دشمن شديد؟
- راستش ميخواستيم سوارهنظام شويم، امكانات نبود، پيادهنظام شديم!!
خنديدم.

-ضربهء نهايی
آقا Final Cut گوش میکنيم، گوش کردنی!

-سنت پيامبر! :))
اين روزها ورودی ۷۹ کامپيوتر و احتمالاً ورودیهای ديگه، جون میده برای رفتن و خنديدن. آقايون و خانمها يه دفعه يادشون افتاده که دارن فارغالتحصيل میشن(البته شايد ۶۰-۵۰ درصد بچه ها ترم آينده فارغ میشن. اما به صورت روانی ما فارغالتحصيل اين ترم حساب میشيم). بعد يادشون افتاده که ازدواج سنت مقدس و ايناست و کلی حساب-کتاب میکنن. خانمها به آمار نگاه میکنن و میبينن يه ميليون پسر کم میآد. پس بايد بجنبن. از طرفی آقايون هم که مهندس شدن حالا يادشون میافته که دلشون میخواد همسرشون هم مهندس باشه و باکلاس و اينا و کجا بهتر از دانشگاه میتونن يه "خانم" برا خودشون پيدا کنن؟

امروز يکی از بچههای محجبهء کلاس رو ديدم که شايد من توی اين ۴ سال، ۴ بار قيافهاش رو نديده باشم. من کلاً به جز يکی-دو نفر از چادریهای ۷۹، اسم باقیشون رو نمیدونم و کاری به کارشون ندارم. اما خب، قيافهء اکثرشون رو ديدم و مثلاً وقتی يکیشون رو ببينم میتونم بگم اين رشتهاش کامپيوتره!! اما اين رو مطمئنم که ۴ بار نديدمش بس که خودش رو میپوشوند. بعد امروز همچين چادر رو داده بود عقب و ارايش کرده بود که منی که اکثراً زياد به دور و برم توجه نمیکنم و بعدش هم معمولاً متوجه نمیشم که يه دختر آرايش کرده يا نه(يا احياناً اينکه چه نوع آرايشی کرده. بعضی از دوستان! که میتونن نوع مواد ارايشی رو هم بگن) کاملاً متوجه شدم. و البته انگشت حيرت به دندان گزيدم و متعجب گرديدم و اينا!
از طرفی دور، دور خواستگاريه! میبينی طرف تا ديروز سرش تو کتاب بود و اصلاً نمیدونست دختر چيه و کيه، حالا داره با خانم فلانی خصوصی ميون اشجار بیبرگ و بابرگ(يادتون بياد از فيلم "ناصرالدينشاه، آکتور سينما"ی مخملباف و همسر آقای هاشمی عکاسباشی که کجا ايستاده بود!) قدم میزنه و حرف میزنه.
يا اون يکی که از در دانشکده صدای خنده و داد و بيدادش میاومد، يه دفعه تريپ عاشقی و دپرس و فکر معاش اومده. سر در گريبان راه میره و فکر جواب خانم فلانیه(يه خانم فلانی ديگه رو میگم. با اون اولی فرق داره!). خانم فلانی شمارهء ۳ که قبلاً به پسرها مثل پرندگان سر شاخ و برگ درختان نگاه میکرد(لازمه بگم خانم فلانی۳ شکارچیه و پرندهها رو با تير میزنه :)) )، حالا میآد يه دفعه وسط حرف ماها و شروع میکنه مثل دوست قديمی ۴ ساله با ما به بحث و شوخی! و به قيافهء ماها هم که (مثل جوجهء همون پرندههايی که قبلاً بوديم) دهنمون باز مونده هيچ توجهی نمیکنه.
خلاصه اين روزها اکثراً يه قدم زدن در گروه باعث باز شدن روحيه و تفريح میشه اساساً.

آخرش اين رو هم بگم که نمیخواستم کسی رو مسخره کنم، مخصوصاً همکلاسهای چادريم رو. اينها رو به شوخی نوشتم، اما واقعاً اين عوض شدن رفتار میتونه سوژهء خوبی برای يه محقق باشه. اينکه تربيت اجتماعی ما و شرايط اجتماعیمون اينطور باشه که بخوايم صرفاً ازدواج کنيم، بدون اينکه بدونيم واقعاً حتی معنی يه عمر زندگی کردن با يه نفر چيه. بدون اينکه بدونيم دنبال کی و چی هستيم و کی میخوايم ازدواج کنيم. دوستی دختر و پسر هم که فعلاً بنا به قوانين جبر آخوندی ممنوع و حرام و اينا میباشد. باقیاش هم که شده سنت. سنت. سنت مزخرف. مثل همون چيزی که تلويزيون آقای لاريجانی سابق- ضرغامی فعلی مرتب تبليغش رو می کنه: يه مادر با قيافهء احمقانه و اون محبت اغراق شده(ء باز هم احمقانه. البته روی صفحهء تلويزيون) که به پسرش میگه میخوام عروسيت! رو ببينم.
متاسفانه از طرفی مذهب و حجاب و چادر هم باعث شده که دخترهای محجبه از خيلی چيزها عقب بمونن، و توقع پرينس چارمينگ رو هم داشته باشن. منظورم از خيلی چيزها، همون مفاهيميه که توی زندگی امروز ناچار از پذيرفتنشون هستيم. خانم مهندس کامپيوتره. بعد هنوز نمیتونه به يه پسر سلام کنه. بعد مثلاً قراره به عنوان يه مهندس تحصيل کرده و فارغالتحصيل بهترين دانشگاه دولتی غير تهرانی(با پوستهء براق تو خالي عنوانش) بره مشغول به کار شه. با هر تيم برنامهنويسی که بخواد کار کنه بدون شک همکار مرد هم خواهد داشت. شرايط تيمهای برنامهنويسی هم طوريه که بايد ارتباطشون کاملاً نزديک باشه. حالا حساب کنيد ببينيد چی میشه.
اينها متاسفانه واقعيتهای خجالتآور جامعهء ما به حساب میآد که حمايت رسمی آخوندها و وابستگانشون هم پشتشه. کلی هم براش تبليغ میشه. توی سريالها خانم چادری زيبای گريم شده رو نشون میدن که مثلاً شده دای-هارده(مونث دای-هارد)! و با يه مرسدس الگانس با سرعت ۲۵۰ کيلومتر در ساعت دنبال مثلاً سردستهء اسرائيلی-آمريکايی-وغيرهای ... تبهکارها کرده. و اين رو نشون نمیده که توی واقعيت خانم يا بايد چادرش رو بچسبه يا فرمون رو!

و يکی هم نيست به من بگه آخه مصلح اجتماعی! جامعه شناس! استاد! کی به جنابعالی گفته نظريه بدی؟!

2004/05/24

آدم بايد مثل کارد باشه. بايد ۲ تا لبه داشته باشه.
يه لبه‌اش کند و مسالمت‌آميز باشه برای همون چند نفر معدودی که توی زندگی واقعاً ارزشش رو دارن.
لبهء تيزت هم برای باقی آدم‌ها، حالا هر تيپی و هر شکلی.
حتی اگر نبري‌شون و بخوای مسالمت‌آميز هم زندگی کنی، کمش اينه که کسی نمی‌تونه راحت ببردت، يا اين‌که به فکر بريدنت نمی‌افته.

2004/05/22

-آن ... آمد
يه نيمه‌شب پنج‌شنبه. خسته و بی‌حوصله. پای اينترنت. و ديدمت. و کلی حس آشنا و عجيب.
بعد از مدت‌ها، دوباره از ترس شکوندن چيزی که ديده نمی‌شه اما هست، اون‌قدر حرف‌هام رو پيچوندم که خودم هم نفهميدم چی می‌گم و رشتهء حرف‌هام کجا می‌ره :)).

-بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
به من می‌گه عاشق شدی. گفتم عاشق نشدم و نبودم و نخواهم‌بود. چطور می‌تونم باشم. چطور نمی‌دونی؟ چطور نمی‌دونی که نمی‌تونم. و عجيب اين‌که از بين اين همه آدم، تو به من گفتی. تو ...

-نامساوی
تا وقتی که هرکسی با تو مقايسه بشه، هيچ کس هيچ شانسی نداره. از من از عشق پرسيدی. چيزی که به جای عشق گفتم، ارزشش از خود عشق بيشتره.

-دارايی
گاهی حرف‌هام برای توئه. گاهی هم سکوتم. و اين دومی بيشتر خاطرم می‌مونه. برام باارزش‌تره.

بهترين چيزهايی که می‌تونم بخوام رو برای تو می‌خوام. همين

++++++++++++

-داستان
اين داستان رو از دست نديد. اين داستان رو از دست نديد. اين داستان رو از دست نديد.


-رزيدنت ايول
يکی از اشخاصی که هميشه در سايت کامپيوتر گروه کامپيوتر دانشگاه فردوسی مشهد حاضر می‌باشد، "جو" می‌باشد. منظور از جو، همان موسيو ستريانی می‌باشد. مخصوصاً من که پشت کامپيوتر سوپروايزر نشسته باشم، ديگه حضورش حتميه. چهارشنبه در يک اقدام هماهنگ، برای برچيدن نسل انواع برنامه‌های نوشته شده توسط بچه‌ها(که با جان‌فشانی تمام، کمر همت به دزديدن پسورد دوستان‌شون بستن) و ويروس‌ها و البته جو از روی دستگاه سوپروايزر، دستگاه سوپروايزر اف-ديسک شد. امروز که رفتم سايت ديدم دوباره صدای Forgotten جو می‌آد. معلوم شد سی-دی ستريانی که روز آخر از روی کامپيوتر رايت کرده بودم، جا مونده. حالا روش اديتور زند برای PHP و نسخهء آخر MySql و خود PHP بود ها! اما خب، دوستان در راستای فعاليت‌های علمی مستمرشون، اول از همه رفته بودن سراغ جو. خلاصه که اين جو دست از سر سايت بر نمی‌داره.

-۱۸ تير فوبيا
امتحانات ۲۸ خرداد شروع می‌شه. من می‌گم چه کاريه! اصلاً می‌اومدن بعد از عيد امتحان می‌گرفتن خيال همه راحت ديگه. آخه بابا توی اين دانشگاه بی در و پيکر، از بين اين ۱۳-۱۲ هزار نفر دانشجو، کسی نفسش در نمی‌آد که! ما رو چه به ۱۸ تير؟! خلاصه که بيچاره شديم رفت.

-Ciao
همين ديگه. فعلاً همين. اين چند روزه دلم تنگ شده از جای خالی کسی و من هم دوباره به طبقهء پايين موج سينوسی نقل‌مکان نموده‌ام. اما خب ... ظاهراً فعلاً کاری جز سکوت نمی‌شه کرد. پس به چرندنويسی عادی خودمون بر خواهيم گشت.

2004/05/21

يه چيز خيلی مهم. يه کسی از دوست‌های دور و نه چندان دلنشين، برخلاف خواستهء من وب‌لاگم رو پيدا کرده بود و خونده بود. و به من گفت که نمی‌دونستم آدم دپرس و عاشق و دلشکسته و اينايی هستی.
بايد بگم اگر کسی همچين فکری می‌کنه اشتباه می‌کنه. من زنده‌ام. موسيقی گوش می‌کنم. کتاب می‌خونم. با دوست‌هام بيرون می‌رم. می‌گم، می‌خندم، سعی می‌کنم شاد باشم. سعی می‌کنم جلو برم، يه جا نمونم.
يه جا ايستادن رو می‌ذارم برای آدم‌های ضعيف. من سعی می‌کنم زندگيم يه مفهومی داشته باشه. سعی می‌کنم بزرگ بشم، خوب بشم. و گاهی حرکتم رو به سمت جلو خودم هم حس می‌کنم.
رک، از اون‌هايی نيستم که به خاطر دل شکسته‌شون و عشق نافرجام و بدی روزگار بشينن گوشهء خونه و حسرت بخورن و به حال خودشون و ديگران اشک بريزن. از اين انفعال بدم می‌‌آد. بايد حرکت کنم.
مشکلم يکی چيزيه که نمی‌خوام اين‌جا راجع بهش صحبت کنم(هرچند که قبلاً حرف‌هايی زدم). يکی مشکلم با دنيای بيرون، با تموم آدم‌ها و خصوصيات مزخرفش.
اما سعی می‌کنم جلو برم، هرچند که نااميد هم باشم.
ضربه‌های بزرگی هم خوردم. کسانی که برام عزيز بودن رو از دست دادم(جديدترينش ماه گذشته بود ... يکی از بهترين دوست‌هام توی آلمان به علت بيماری، رفت). و کسی رو که خيلی برام عزيزه(اين خيلی، خيلی بيشتر از خيليه) رو انگار هر روز دارم از دست می‌دم.
اما من نمی‌ذارم اون کسی که داره اون بالاها با من شوخی می‌کنه از شوخيش لذت ببره.
يه جوری، سعی می‌کنم از معدود چيزهايی که دوست دارم لذت ببرم ... موسيقی يا کتاب يا کار يا مثلاً ديدن ۳ تا بچه گربه که از سر و کلهء مادرشون بالا می‌رن :).

خلاصه اين‌که خيال نکنيد من از اين دپرس‌هام که دست رو دست می‌ذارن و به همه چيز بدو بيراه می‌گن. من سعی می‌کنم نايستم.
اين غرغرها هم مخصوص خلوته و تنهايی. منتها من موقع تنهايی می‌آم اين‌جا و می‌نويسم.همين.

می‌دونم اون‌هايی که بايد بدونند، می‌دونند . اما حس کردم بايد اين حرف‌ها رو اين‌جا بنويسم.

2004/05/20

اگر رويا ديدن دربارهء کسی که هرگز نديديش عجيب‌ترين کار دنيا باشه، پس من الان عجيب‌ترين کار دنيا رو انجام دادم.
اين خدا هم از بين همه با من شوخيش گرفته ها!