امروز از صبح تا الان ۵ بار دوش گرفتم. تو حمام هم What GOD Wants میخوندم :)).
اصولاً ميزان ناراحتی و عصبانيت و کلاً اينکه چقدر مثلاً الان شرايطش بده رو با يه سری از رفتارهاش فهميد.
مثلاً يه نفر موقع عصبانيت سبيلهاش رو میجوه. اون يکی وقتی ناراحته بيشتر از هميشه میخنده. هرکس يه جور.
در مورد من وقتی اعصابم خرده يا ناراحتم يا عصبانيم رفتار کليم معمولاً مثل هميشه خونسرد و حتی شوخه(حالا شوخیهام خندهداره بماند). لااقل میتونم جلو کسانی که نمیخوام بفهمن که من ناراحتم اينطور رفتار کنم.
اما در مورد من چيزی که ميزان فشار روحی من رو نشون میده تعداد دفعات دوش گرفتن منه. در حالت عادی هميشه صبحها بعد از خواب دوش میگيرم. اما مثلاً موقع امتحانها در ۲۴ ساعت ۶-۵ بار دوش میگرفتم(و حتی بيشتر!). يا وقتی ناراحتم هم اين تعداد دوش گرفتنها بيشتر میشه(رفتار کاملاً اردکی!).
و باز وقتی که خيلی ناراحتم اعضای خونه صدای عجيب و غيرعاديی مثل صدای موتور سفينهء آدمهای فضايی يا آژيرخطر بمباران هوايی آلمانها که در زمان جنگ جهانی دوم در انگلستان پخش میشده میشنون. و اين صدا(که به خاطر افراد زيادی تا حالا از خونهء ما متواری شدن) چيزی نيست به جز صدای يه نفر آدم با اعصاب خرد که تو حمام آواز میخونه.
خلاصه که احتمالاً يکی از اون ميمونهای عالیرتبهای که جزو اجداد من بوده، يه جايی با يه اردک ازدواج کرده!
در حاشيه: بلاگر هم بلاخره امکاناتش اديتورش رو يه خرده بيشتر کرد. قابل توجه اونهايی که با ۱۰۰۰ جور فونت و ۱۰۰۰ رنگ مینويسن!
2004/07/16
2004/07/15
از اول هفته میرم کارآموزی.
چقدر سخته کار کردن تو تابستون تو جايی که کارمندهاش به عطر و ادکلن به عنوان يه موضوع تجملی و غير ضروری فکر میکنن. خيلی سعی میکنم از اين مسائل در مورد آدمها بگذرم چون برام مسائل مهمتری ارزش داره، اين فکرها رو هم معمولاً از ذهنم دور میکنم، اما لااقل میتونم بگم زندگی با اين مدل آدمها ناخوشاينده، اگر غيرقابل تحمل و تنفرانگيز نباشه.
نه واقعاً بحث سر اين مسائل کوچک نيست(که البته مسئلهء کوچکی نيست، ۶ ساعت کار کردن تو ادارهای که جرات نکنی از کنار کارمند و اربابرجوعش رد بشی). بحث سر طرز فکر آدمهاست. نظر شخصی من اينه که اينها جزو تمدنه و تا وقتی ما اينطور فکر کنيم، همون چيزی هستيم که بيرون از ايران از ما تصور میشه: يه مشت بربر وحشی. حتی بالاتر از تمدن. بحث رفتارهای انسانيه. مساله فقط تميزی و مسائل شخصی نيست، مساله احترام گذاشتن به ديگرانه، و اهميت دادن به حريم شخصیشون. برای شکستن حريم شخصی يه نفر حتماً لازم نيست به مسائل خصوصيش کار داشته باشيد يا توی کارهاش دخالت کنيد. همين مسالهء کوچک هم باعث به هم زدن آرامشو تعادل آدمها میشه. به هر حال از نظر من اين روش زندگی باعث میشه انسانهای ناخوشايندی باشيم. اگر قراره توی قالب تمدن زندگی کنيم، بايد اين مسائل رو در مورد هم رعايت کنيم. اگر قراره من به عنوان يه عضو اجتماع تو يه محيط اجتماعی کار بکنم(که حاصل تمدن و پيشرفته)، انتظار دارم حداقل مسائل اجتماعی رعايت بشه، و البته خودم هم اونها رو رعايت میکنم.
و البته به هيچ وجه رعايت نمیشه.
و جالبترين قسمت قضيه اينه که اين شکستن حريمها و اين رفتار آزاردهنده به عنوان يه ارزش اجتماعی در میآد. وقتی دور و برمون میبينيم يه نفر ناراحته، اونقدر سربهسرش میذاريم که به حد جنون برسه. نمیفهميم که علیرغم همدردی و اين مسائل، گاهی اوقات يه نفر احتياج به آرامش داره. وقتی میبينيم کسی ناراحته، بالاترين کاری که میتونيم بکنيم اينه که دليل ناراحتيش رو بپرسيم و نچ نچ کنيم. هيچکس هيچوقت تلاش نمیکنه فقط طرفش رو آروم کنه. و کسی که اين رفتار ررو نداشته باشه، به عنوان يه آدم بیاحساس شناخته میشه و مورد اعتراض قرار میگيره(يه نمونهء ديگه از همون درگيریهای اجتماعی غيرلازم). اصولاً معنی سکوت رو نمیفهميم. از صحبت کردن در سکوت میترسيم. همهء ارتباطاتمون سطحی و صوريه. يه سری تظاهر بدون اينکه واقعاً کمکی به هم بکنيم و اغلب مواقع هم برای هم مشکل ايجاد میکنيم.
به اين میگن يه روش کاملاً خودخواهانه برای زندگی.
يه مشت آدم پر سرو صدا و سطحی که توی اين راهروهای تنگ تاريک خفهء اجتماعی که درستکرديم میپلکيم و به هم تنه میزنيم و هم رو خراش میديم. اين چيزيه که ما هستيم. همينه که از سنتها و اين قواعد(و بی قاعدگی) اجتماعی متنفرم. اينه که يه کامپيوتر با اشتراک اينترنت و يه اتاق ساکت رو به ارتباط با خيلی از اين آدمها ترجيح میدم.
شايد هم البته من همون چيزی باشم که خيلیها فکر میکنن: يه هيولای بیاحساس غيراجتماعی.
چقدر سخته کار کردن تو تابستون تو جايی که کارمندهاش به عطر و ادکلن به عنوان يه موضوع تجملی و غير ضروری فکر میکنن. خيلی سعی میکنم از اين مسائل در مورد آدمها بگذرم چون برام مسائل مهمتری ارزش داره، اين فکرها رو هم معمولاً از ذهنم دور میکنم، اما لااقل میتونم بگم زندگی با اين مدل آدمها ناخوشاينده، اگر غيرقابل تحمل و تنفرانگيز نباشه.
نه واقعاً بحث سر اين مسائل کوچک نيست(که البته مسئلهء کوچکی نيست، ۶ ساعت کار کردن تو ادارهای که جرات نکنی از کنار کارمند و اربابرجوعش رد بشی). بحث سر طرز فکر آدمهاست. نظر شخصی من اينه که اينها جزو تمدنه و تا وقتی ما اينطور فکر کنيم، همون چيزی هستيم که بيرون از ايران از ما تصور میشه: يه مشت بربر وحشی. حتی بالاتر از تمدن. بحث رفتارهای انسانيه. مساله فقط تميزی و مسائل شخصی نيست، مساله احترام گذاشتن به ديگرانه، و اهميت دادن به حريم شخصیشون. برای شکستن حريم شخصی يه نفر حتماً لازم نيست به مسائل خصوصيش کار داشته باشيد يا توی کارهاش دخالت کنيد. همين مسالهء کوچک هم باعث به هم زدن آرامشو تعادل آدمها میشه. به هر حال از نظر من اين روش زندگی باعث میشه انسانهای ناخوشايندی باشيم. اگر قراره توی قالب تمدن زندگی کنيم، بايد اين مسائل رو در مورد هم رعايت کنيم. اگر قراره من به عنوان يه عضو اجتماع تو يه محيط اجتماعی کار بکنم(که حاصل تمدن و پيشرفته)، انتظار دارم حداقل مسائل اجتماعی رعايت بشه، و البته خودم هم اونها رو رعايت میکنم.
و البته به هيچ وجه رعايت نمیشه.
و جالبترين قسمت قضيه اينه که اين شکستن حريمها و اين رفتار آزاردهنده به عنوان يه ارزش اجتماعی در میآد. وقتی دور و برمون میبينيم يه نفر ناراحته، اونقدر سربهسرش میذاريم که به حد جنون برسه. نمیفهميم که علیرغم همدردی و اين مسائل، گاهی اوقات يه نفر احتياج به آرامش داره. وقتی میبينيم کسی ناراحته، بالاترين کاری که میتونيم بکنيم اينه که دليل ناراحتيش رو بپرسيم و نچ نچ کنيم. هيچکس هيچوقت تلاش نمیکنه فقط طرفش رو آروم کنه. و کسی که اين رفتار ررو نداشته باشه، به عنوان يه آدم بیاحساس شناخته میشه و مورد اعتراض قرار میگيره(يه نمونهء ديگه از همون درگيریهای اجتماعی غيرلازم). اصولاً معنی سکوت رو نمیفهميم. از صحبت کردن در سکوت میترسيم. همهء ارتباطاتمون سطحی و صوريه. يه سری تظاهر بدون اينکه واقعاً کمکی به هم بکنيم و اغلب مواقع هم برای هم مشکل ايجاد میکنيم.
به اين میگن يه روش کاملاً خودخواهانه برای زندگی.
يه مشت آدم پر سرو صدا و سطحی که توی اين راهروهای تنگ تاريک خفهء اجتماعی که درستکرديم میپلکيم و به هم تنه میزنيم و هم رو خراش میديم. اين چيزيه که ما هستيم. همينه که از سنتها و اين قواعد(و بی قاعدگی) اجتماعی متنفرم. اينه که يه کامپيوتر با اشتراک اينترنت و يه اتاق ساکت رو به ارتباط با خيلی از اين آدمها ترجيح میدم.
شايد هم البته من همون چيزی باشم که خيلیها فکر میکنن: يه هيولای بیاحساس غيراجتماعی.
2004/07/12
توجه به جزئيات باعث دقيق شدن هرکاری میشه. از طرفی توجه به جزئيات باعث میشه کليات ناديده گرفته بشن.
برعکس، توجه به کليات هميشه باعث کاملتر شدن هرکار میشه، اما کار دقيق نخواهد بود.
حالا برای يه تصميم خيلی بزرگ توی زندگی بايد کلی فکر کرد يا جزئی؟
قاعدتاً موسيقی کلاسيک و لذتی که شنيدنش داره با هيچ چيز ديگهای قابل مقايسه نيست، اما وقتی حس راجر واترز گوش کردن و حتی پاپ گوش کردنه، بايد گوش کرد ديگه. Blue پيشنهاد خوبی برای ابتذاله. کارشون رو دوست دارم.
و البته همهء اينها باعث نمیشه که ۶ بار پشت سر هم اين نوار مندلسون رو گوش نکنم. موسيقيش کاملاً کاملاً کاملاً انسانيه. مثل شوپن يا اشتراوس پسر.
و البته رفتار اجتماعی غريزی، مطمئناً رفتار آدم رو به رفتار حيوانات شبيه میکنه. يه جور زيرکی و حيلهگری ذاتی و فطری. و اگر مثل من در بد مود باشيد، مسلماً حالتون به هم میخوره ... حس تنفر مطلق.
دلم میخواد با يه جامعهشناس يا روانشناس راجع به دليل اينکه از بچهء ۴ ساله تا پيرمرد ۷۴ ساله تکيه کلامهای يه عده دلقک تلويزيونی رو با لذت تکرار میکنن صحبت کنم. حتماً بايد يه دليلی داشته باشه. حالم به هم خورد از بس اون يه خط شعر کذايی رو از در و ديوار شنيدم.
جنگ به جز وحشیگری تقديس شده چی میتونه باشه؟ غير از بروز خوی وحشیگری و حيوانيت بدون احساس گناه و با افتخار؟ کلارک تو کتاب راما اون ۸پا-عنکبوتهايی که میجنگيدن رو بعد از پيروز شدن توی جنگ میکشت. فکر بزرگيه، هرچند که از يه کتاب علمی-تخيلی بيرون اومده باشه.
وقتی اون سرخپوست مکمورفی رو خفه کرد، گريه کردم. و آرزو کردم.
نتيجهء اخلاقی: به سرخپوسته بگيد يه سری به من هم بزنه.
نکتهء تستی: به فيلم "پرواز بر فراز آشيانهء فاخته" يا همان "ديوانه از قفس پريد" مصطلح رجوع کنيد.
وقتی ارشميدس از وان بيرون پريد و خوب جيغ و داد کرد، با خودش فکر کرد "نمیدونم، ولی يه حس عجيبی به من میگه يه چيزی اين وسط کمه!".
هر بار به اين فرهنگ Merriam-Webster نگاه میکنم اولين چيزی که به فکرم میرسه اينه که چه صحنهء جالبی میشه اگر اين کتاب کوبيده بشه تو سر يه آدم(هر آدمی. يه استاد يا يه موجود نادان اند سو آن). خودم میدونم غيرفرهنگی فکر میکنم.
شاعر می فرمايد Pour some sugar on me!
همين!
برعکس، توجه به کليات هميشه باعث کاملتر شدن هرکار میشه، اما کار دقيق نخواهد بود.
حالا برای يه تصميم خيلی بزرگ توی زندگی بايد کلی فکر کرد يا جزئی؟
قاعدتاً موسيقی کلاسيک و لذتی که شنيدنش داره با هيچ چيز ديگهای قابل مقايسه نيست، اما وقتی حس راجر واترز گوش کردن و حتی پاپ گوش کردنه، بايد گوش کرد ديگه. Blue پيشنهاد خوبی برای ابتذاله. کارشون رو دوست دارم.
و البته همهء اينها باعث نمیشه که ۶ بار پشت سر هم اين نوار مندلسون رو گوش نکنم. موسيقيش کاملاً کاملاً کاملاً انسانيه. مثل شوپن يا اشتراوس پسر.
و البته رفتار اجتماعی غريزی، مطمئناً رفتار آدم رو به رفتار حيوانات شبيه میکنه. يه جور زيرکی و حيلهگری ذاتی و فطری. و اگر مثل من در بد مود باشيد، مسلماً حالتون به هم میخوره ... حس تنفر مطلق.
دلم میخواد با يه جامعهشناس يا روانشناس راجع به دليل اينکه از بچهء ۴ ساله تا پيرمرد ۷۴ ساله تکيه کلامهای يه عده دلقک تلويزيونی رو با لذت تکرار میکنن صحبت کنم. حتماً بايد يه دليلی داشته باشه. حالم به هم خورد از بس اون يه خط شعر کذايی رو از در و ديوار شنيدم.
جنگ به جز وحشیگری تقديس شده چی میتونه باشه؟ غير از بروز خوی وحشیگری و حيوانيت بدون احساس گناه و با افتخار؟ کلارک تو کتاب راما اون ۸پا-عنکبوتهايی که میجنگيدن رو بعد از پيروز شدن توی جنگ میکشت. فکر بزرگيه، هرچند که از يه کتاب علمی-تخيلی بيرون اومده باشه.
وقتی اون سرخپوست مکمورفی رو خفه کرد، گريه کردم. و آرزو کردم.
نتيجهء اخلاقی: به سرخپوسته بگيد يه سری به من هم بزنه.
نکتهء تستی: به فيلم "پرواز بر فراز آشيانهء فاخته" يا همان "ديوانه از قفس پريد" مصطلح رجوع کنيد.
وقتی ارشميدس از وان بيرون پريد و خوب جيغ و داد کرد، با خودش فکر کرد "نمیدونم، ولی يه حس عجيبی به من میگه يه چيزی اين وسط کمه!".
هر بار به اين فرهنگ Merriam-Webster نگاه میکنم اولين چيزی که به فکرم میرسه اينه که چه صحنهء جالبی میشه اگر اين کتاب کوبيده بشه تو سر يه آدم(هر آدمی. يه استاد يا يه موجود نادان اند سو آن). خودم میدونم غيرفرهنگی فکر میکنم.
شاعر می فرمايد Pour some sugar on me!
همين!
2004/07/09
با کسی بحث میکردم. بحث به جايی کشيد که دوستم عميقاً از نظريهاش دفاع میکرد که يه چيز ماوراالطبيعی توی وجود ما هست به اسم روح که کلاً از جسم جداست و احساسات و الهامهای ما از اون نشات میگيره. من احساس رو به عنوان محصول مستقيم يه بخش ناخودآگاه مغز میدونم. من جداً به اين معتقدم که مغز لايههای مختلف با سطوح آگاهی مختلف داره که يکی از اين لايهها خودآگاه ماست و روی باقی سطحها، لااقل به صورت مستقيم نه ديد داريم نه تسلط. هرکدوم از لايهها به صورت مستقيم يا غيؤ مستقيم روی رفتار ما اثر میگذاره. مثلاً مسلماً وقتی دستمون به يه جای داغ میخوره، اون پيآمهای حسی قبل از رفتن به بخش خودآگاه از ي] بخش ديگه رد میشن که بدون نياز به پردازش موقيعت با يه سری دستورالعمل کاملاً ساده و مشخص باعث میشه دستمون رو عقب بکشيم. از طرفی همين محرکها وقتی به بخش خودآگاه میرن باعث میشن دفعهء بعد مواظب باشيم که دستمون رو به جای داغ نزنيم. اينها دو نمونهء مختلف تاثير لايههای مختلف مغز روی رفتاره. احساس هم محصول يکی از لاي]های مغزه. درست مثل کشيدن دست که محصول بخش غريزهء مغزه. احساس هم با توجه به يه سری الگوريتم مشخص و ورودیهاش توليد میشه و به قسمت خودآگاه فرستاده میشه. مثلاً توی اون بخش احساس شما يه الگوريتم داريد که معيارهاتون برای جذابيت افراد با توجه به شخصيتتون اونجا هست. گاهی اوقات شده که میبينيم نسبت به يه نفر جذب شديم و حس خوبی نسبت بهش داريم، در حالی که نمیدونيم چرا. اما توی قسمت احساس مغز که اين احساس توليد شده، ممکنه اين حس جذب شدن نتيجهء بوی خاص عطری باشه که استفاده میکنه، به اضافهء رنگ لباسش و شايد محيطی که توی اون لحظه توش هستيد و شرايط جوی(که ممکنه با شما سازگار باشه و به شما لذت بده). اما شما هيچوقت نمیتونيأ اينها رو تشخيص بديد.
و هر لايهای توی مغز با يه سری الگوريتم کاملاً قابل تدوين کار میکنه که با توجه به ورودیهاشون عمل میکنن. و تمام اينها منظم و منطقيه. علت اينکه ما نمیتونيم ساختار احساساتمون رو بفهميم برای اينه که برای فهميدن ساختار احساسمون، بايد الگوريتمهايی که در حقيقت حاکم هر بخش هستن رو بفهميم. برای فهميدن اين الگوريتمها چند تا مشکل هست.
يکی اينکه برای فهميدنشون بايد از تمام عواملی که باعث تغيير نتيجه میشن باخبر باشيم و بتونيم اونها رو کنترل کنيم. که چنين چيزی برای ما غير ممکنه. چون عواملش برای درک انسان بيش از حد پيچيده و گسترده هستن. ممکنه جهت باد يا صداهای پسزمينه يا هر عامل غيرقابل تصور ديگهای به عنوان ورودی اين الگوريتم خروجی رو تغيير بده.
دليل ديگه اين که برای ارزيابی پارامترهای الگوريتم بايد بتونيم اثر هرکدومشون رو به تفکيک مشخص کنيم در حالی که جدا کردن اين عوامل از هم و تفکيک اثرشون غير ممکنه.
پس فعلاً با سطح دانش و ديدی که الان داريم نمیتونيم ساختارش رو بفهميم.
اما اينکه چيزی غيرمادی و ماورايی وجود داره که احساسات مارو به وجود میاره برای من مطلقاً مردوده. اون روحی که ازش بحث میشه همينهاست. همين اثرات منطقیايه که از رفتار قسمتهای مختلف مغز به وجود میآد. و البته هيچوقت نمیتونيم نتايج اين الگوريتمها رو پيشبينی کنيم و رفتار آدمها رو پيشگويی کنيم. يه مثال خوب وضع هواست. يه مسالهء کاملاً تحت تاثير قوانين فيزيک اما غيرقابل پيشبينی و درک. تا اينجاش مشکلی نيست اما همينکه تموم احساسات ما در نهايت تحت تاثير يه سری واکنشهای شيميايی توی مغز باشن بعضیها رو به شدت ناراحت میکنه.
و به نظر من اينطور قضيه خيلی جالبتر میشه. خيلی خيلی جالبتر.
نيم ساعت بعد از تحرير: يعنی واقعاً لازمه من ايييييينقدررر چرنديات به هم ببافم؟ واقعاً لازمه؟
و هر لايهای توی مغز با يه سری الگوريتم کاملاً قابل تدوين کار میکنه که با توجه به ورودیهاشون عمل میکنن. و تمام اينها منظم و منطقيه. علت اينکه ما نمیتونيم ساختار احساساتمون رو بفهميم برای اينه که برای فهميدن ساختار احساسمون، بايد الگوريتمهايی که در حقيقت حاکم هر بخش هستن رو بفهميم. برای فهميدن اين الگوريتمها چند تا مشکل هست.
يکی اينکه برای فهميدنشون بايد از تمام عواملی که باعث تغيير نتيجه میشن باخبر باشيم و بتونيم اونها رو کنترل کنيم. که چنين چيزی برای ما غير ممکنه. چون عواملش برای درک انسان بيش از حد پيچيده و گسترده هستن. ممکنه جهت باد يا صداهای پسزمينه يا هر عامل غيرقابل تصور ديگهای به عنوان ورودی اين الگوريتم خروجی رو تغيير بده.
دليل ديگه اين که برای ارزيابی پارامترهای الگوريتم بايد بتونيم اثر هرکدومشون رو به تفکيک مشخص کنيم در حالی که جدا کردن اين عوامل از هم و تفکيک اثرشون غير ممکنه.
پس فعلاً با سطح دانش و ديدی که الان داريم نمیتونيم ساختارش رو بفهميم.
اما اينکه چيزی غيرمادی و ماورايی وجود داره که احساسات مارو به وجود میاره برای من مطلقاً مردوده. اون روحی که ازش بحث میشه همينهاست. همين اثرات منطقیايه که از رفتار قسمتهای مختلف مغز به وجود میآد. و البته هيچوقت نمیتونيم نتايج اين الگوريتمها رو پيشبينی کنيم و رفتار آدمها رو پيشگويی کنيم. يه مثال خوب وضع هواست. يه مسالهء کاملاً تحت تاثير قوانين فيزيک اما غيرقابل پيشبينی و درک. تا اينجاش مشکلی نيست اما همينکه تموم احساسات ما در نهايت تحت تاثير يه سری واکنشهای شيميايی توی مغز باشن بعضیها رو به شدت ناراحت میکنه.
و به نظر من اينطور قضيه خيلی جالبتر میشه. خيلی خيلی جالبتر.
نيم ساعت بعد از تحرير: يعنی واقعاً لازمه من ايييييينقدررر چرنديات به هم ببافم؟ واقعاً لازمه؟
2004/07/08
Gooooooooooooooofyyyyyyyyyyyyyyyyyy!!
2004/07/06
Southhampton Dock
ظاهراً تمام زندگی رو میشه تو يه ساعت راجر واترز گوش کردن خلاصه کرد.
ظاهراً تمام زندگی رو میشه تو يه ساعت راجر واترز گوش کردن خلاصه کرد.
2004/07/05
امشب قراره فينال يورو۲۰۰۴ رو ببينم. به طور زنده گزارشش میکنم.
خب اسم بازيکنها اعلام شد. من همهشون رو میشناختم. يکی نيکوس کازانتزاکيس، يکی راستاپاپولوس بود، باقی همه اسم همهشون ميکيس تئودوراکيس بود.
گل! بالاخره اين ميکيس تئودوراکيس گل زد. من می دونستم اين ميکيس تئودوراکيس بازيکن خوبيه. پاس گلش رو فکر کنم راتاپاپولوس داد.
بازی متوقف شده. يکی از هوادارهای پرتغال نمیدونم از کجا خودش رو پرت کرد وسط زمين. طرف تو زمين بين بازيکنها میدويد. گاردهای امنيتی هم به حالت مسخرهای به دنبالش. يه پرچم بارسلون هم مهربانانه برای فيگو اورد که فيگو اگر مثل اسکولاری سبيل داشت تا حالا مثل اسکولاری همهاش رو جويده بود.
رونالدو هربار که داور خطاش رو میگيره شروع میکنه از خوشحالی حرکات آکروباتيک کردن.
فردوسیپور از آمار تعداد گلهای زده و خورده به تاريخ تولد بازیکنها و وقت بعدی دندونپزشکیشون رسيده. خدا بعد از اين رو به خير کنه.
بازی تموم شد.
گل ميکيس تئودوراکيس ۲ تا خاصيت داشت. يکی اينکه يونان رو قهرمان کرد. دومين خاصيتش اين بود که با اون جيغی که فردوسیپور کشيد، بابا از خواب پريد و از اون قسمت بازی، با چشمان بااااااز بازی رو دنبال میکنه!
میگن زئوس وقتی بازی تموم شد از تو آسمون داد میزده: رهاگل، رهاگل! و اين طرف و اونطرف آذرخش پرت میکرده.
هيچی ديگه تموم شد مسابقه. گزارش من هم تموم شد. بريم بخوابيم!
خب اسم بازيکنها اعلام شد. من همهشون رو میشناختم. يکی نيکوس کازانتزاکيس، يکی راستاپاپولوس بود، باقی همه اسم همهشون ميکيس تئودوراکيس بود.
گل! بالاخره اين ميکيس تئودوراکيس گل زد. من می دونستم اين ميکيس تئودوراکيس بازيکن خوبيه. پاس گلش رو فکر کنم راتاپاپولوس داد.
بازی متوقف شده. يکی از هوادارهای پرتغال نمیدونم از کجا خودش رو پرت کرد وسط زمين. طرف تو زمين بين بازيکنها میدويد. گاردهای امنيتی هم به حالت مسخرهای به دنبالش. يه پرچم بارسلون هم مهربانانه برای فيگو اورد که فيگو اگر مثل اسکولاری سبيل داشت تا حالا مثل اسکولاری همهاش رو جويده بود.
رونالدو هربار که داور خطاش رو میگيره شروع میکنه از خوشحالی حرکات آکروباتيک کردن.
فردوسیپور از آمار تعداد گلهای زده و خورده به تاريخ تولد بازیکنها و وقت بعدی دندونپزشکیشون رسيده. خدا بعد از اين رو به خير کنه.
بازی تموم شد.
گل ميکيس تئودوراکيس ۲ تا خاصيت داشت. يکی اينکه يونان رو قهرمان کرد. دومين خاصيتش اين بود که با اون جيغی که فردوسیپور کشيد، بابا از خواب پريد و از اون قسمت بازی، با چشمان بااااااز بازی رو دنبال میکنه!
میگن زئوس وقتی بازی تموم شد از تو آسمون داد میزده: رهاگل، رهاگل! و اين طرف و اونطرف آذرخش پرت میکرده.
هيچی ديگه تموم شد مسابقه. گزارش من هم تموم شد. بريم بخوابيم!
2004/07/03
گاهی اوقات رويا میزنه به سرم. میشينم يک ساعت فکر میکنم و سعی میکنم يه مساله رو برای خودم حلاجی کنم و هضمش کنم.
الان داشتم فکر میکردم تو همين لحظه، ساعت ۱۰:۰۲ شب، ممکنه يه نفر در حال گوش کردن همين آهنگ آناتما باشه که من دارم گوشش میدم. ممکنه الان يه نفر همون فکرهايی از سرش رد بشه که از سر من رد میشه. ممکنه همون حرفهايی که من تو يه لحظهء خاص میزنم، تو همون لحظه از دهان يه نفر ديگه به يه زبون ديگه بيرون بياد. اينکه تو يه لحظهء خاص روز چند نفر مثل من حس میکنند يا فکر میکنند.
نمیدونم ... هيچ وقت فکر کرديد توی اون لحظهای که به يه نفر میگيد دوستش داريد، تو همون لحظه چند نفر توی دنيا دارن همون حرف رو به زبونهای مختلف به هم میگن؟
اما فکر نکنم الان توی دنيا کسی باشه که در حال نوشتن يه مقالهء ۲۰ صفحهای در مورد NET Framework. باشه :).
Ciao
پ.ن: يک فقره جوجو گم شده.
الان داشتم فکر میکردم تو همين لحظه، ساعت ۱۰:۰۲ شب، ممکنه يه نفر در حال گوش کردن همين آهنگ آناتما باشه که من دارم گوشش میدم. ممکنه الان يه نفر همون فکرهايی از سرش رد بشه که از سر من رد میشه. ممکنه همون حرفهايی که من تو يه لحظهء خاص میزنم، تو همون لحظه از دهان يه نفر ديگه به يه زبون ديگه بيرون بياد. اينکه تو يه لحظهء خاص روز چند نفر مثل من حس میکنند يا فکر میکنند.
نمیدونم ... هيچ وقت فکر کرديد توی اون لحظهای که به يه نفر میگيد دوستش داريد، تو همون لحظه چند نفر توی دنيا دارن همون حرف رو به زبونهای مختلف به هم میگن؟
اما فکر نکنم الان توی دنيا کسی باشه که در حال نوشتن يه مقالهء ۲۰ صفحهای در مورد NET Framework. باشه :).
Ciao
پ.ن: يک فقره جوجو گم شده.
2004/07/01
-امتحانات هم تموم شدند. عجيب بود که اين ترم اصلاً بابت امتحانها فشاری حس نکردم. نتيجهها هم ظاهراً تا اينجا خوبه. اما درسهای ناجور تقريباً تموم شدند و مونده يه چندتا درس جزئی برای ترم آينده.
-اللينک، واللينک، فاللينک، فاناللينک فهو خيلی خوب چيزی. ديدم در روز کلی مطلب خوب تو اينترنت میخونم، خب لينکهاش رو اينجا بذارم که دوستهام هم ببينن. البته میخواستم قالبم رو عوض کنم و يه لينکدونی هم بذارم اين دور و برها، اما فعلاً که حال و حوصلهاش نيست. وبلاگ موسيقی رو هم پیاش رو نگرفتم چون جای مناسبی برای آپلود نيست و اينطور هم خيلی دردسر داره. اما خب، لينک دادن نه زحمتی داره نه حوصله میخواد به اون صورت. پس از اين به بعد، بنابر آن حديث به روشنگری شما از طريق صراط غير مستقيم(لينک) خواهيم پرداخت. باشد که رستگار نشويد!
-در مورد تقاضاهای مکرر دوستان در مورد خردوزی، به اطلاع عموم حضار میرساند هنوز نمرهاش رو نداده آقا چاقه. در صورت هرگونه اطلاع جديد در مورد خردوزی، به سرعت به اطلاع عموم حضار خواهد رسيد.
-دختره مثل کسی که دراکولا دنبالش کرده تو راهرو میدويد. قدش نصف من بود، اما آنچنان تنهای به من زد که نزديک بود از راهروی برق(درست دم در اتاق دکتر پ.) پرت بشم پايين. اين نسل جديد( بعداً دوستانی که از نزديک شاهد سو قصد بودند راپرت دادند ورودی ۸۲ بوده) هم انرژیشون زياده ها!
-خبر: ساعاتی قبل، انتقال قدرت از نيروهای غاصب و متجاوز انگليسی و آمريکايی به برادران دينی خوب و دوستداشتنی و دوست و برادر و ضد آمريکايی در دولت انتقالی عراق منتقل شد. و ساعاتی بعد از آن دولت بیادب و دستنشانده و حسود انتقالی عراق مرزهای مشترک عراق و ايران را برای جلوگيری از نفوذ خرابکاران ايرانی بست. به اين میگن ديپلماسی پويا! فکر کنم پوياييش احتياج به توضيح نداشته باشه!
-ديگه همين. هنوز هم خستهام. از آدمها خستهام، از خودم، از زندگی، از تموم اين فکرهای تکراری و اين پارادکسی که ظاهراً تمامنشدنيه. يا شايد بهتره بگم هزارتو. هزارتويی که فقط غرور سر پا نگهم میداره تا باز هم توی راهروهاش بدوم و به بنبست و در بسته بخورم. نمیدونم ... . اميدوارم اين چند روز بتونم فکرهام رو يه خرده منظم کنم.(و تموم اين پاراگراف رو با حس کسی که از خوردن گيلاس لذت میبره نوشتم، نه حس يه آدم غرغروی بداخلاق).
و اما صراط غيرمستقيم!:
ديپلماسي ايدئولوژيك؛ از شعار تا واقعيت.
جشن تولد اگزوپری(نويسندهء شازده کوچولو) در فرانسه.
راهنمای عملی کشتن يک پيرزن؛ گفتگوی گاردين با برادران کوئن دربارهء Lady Killers.
پياده روی پردردسر؛ گزارشی از برنامهء تعمير ايستگاه فضايی بين المللی.
-اللينک، واللينک، فاللينک، فاناللينک فهو خيلی خوب چيزی. ديدم در روز کلی مطلب خوب تو اينترنت میخونم، خب لينکهاش رو اينجا بذارم که دوستهام هم ببينن. البته میخواستم قالبم رو عوض کنم و يه لينکدونی هم بذارم اين دور و برها، اما فعلاً که حال و حوصلهاش نيست. وبلاگ موسيقی رو هم پیاش رو نگرفتم چون جای مناسبی برای آپلود نيست و اينطور هم خيلی دردسر داره. اما خب، لينک دادن نه زحمتی داره نه حوصله میخواد به اون صورت. پس از اين به بعد، بنابر آن حديث به روشنگری شما از طريق صراط غير مستقيم(لينک) خواهيم پرداخت. باشد که رستگار نشويد!
-در مورد تقاضاهای مکرر دوستان در مورد خردوزی، به اطلاع عموم حضار میرساند هنوز نمرهاش رو نداده آقا چاقه. در صورت هرگونه اطلاع جديد در مورد خردوزی، به سرعت به اطلاع عموم حضار خواهد رسيد.
-دختره مثل کسی که دراکولا دنبالش کرده تو راهرو میدويد. قدش نصف من بود، اما آنچنان تنهای به من زد که نزديک بود از راهروی برق(درست دم در اتاق دکتر پ.) پرت بشم پايين. اين نسل جديد( بعداً دوستانی که از نزديک شاهد سو قصد بودند راپرت دادند ورودی ۸۲ بوده) هم انرژیشون زياده ها!
-خبر: ساعاتی قبل، انتقال قدرت از نيروهای غاصب و متجاوز انگليسی و آمريکايی به برادران دينی خوب و دوستداشتنی و دوست و برادر و ضد آمريکايی در دولت انتقالی عراق منتقل شد. و ساعاتی بعد از آن دولت بیادب و دستنشانده و حسود انتقالی عراق مرزهای مشترک عراق و ايران را برای جلوگيری از نفوذ خرابکاران ايرانی بست. به اين میگن ديپلماسی پويا! فکر کنم پوياييش احتياج به توضيح نداشته باشه!
-ديگه همين. هنوز هم خستهام. از آدمها خستهام، از خودم، از زندگی، از تموم اين فکرهای تکراری و اين پارادکسی که ظاهراً تمامنشدنيه. يا شايد بهتره بگم هزارتو. هزارتويی که فقط غرور سر پا نگهم میداره تا باز هم توی راهروهاش بدوم و به بنبست و در بسته بخورم. نمیدونم ... . اميدوارم اين چند روز بتونم فکرهام رو يه خرده منظم کنم.(و تموم اين پاراگراف رو با حس کسی که از خوردن گيلاس لذت میبره نوشتم، نه حس يه آدم غرغروی بداخلاق).
و اما صراط غيرمستقيم!:
ديپلماسي ايدئولوژيك؛ از شعار تا واقعيت.
جشن تولد اگزوپری(نويسندهء شازده کوچولو) در فرانسه.
راهنمای عملی کشتن يک پيرزن؛ گفتگوی گاردين با برادران کوئن دربارهء Lady Killers.
پياده روی پردردسر؛ گزارشی از برنامهء تعمير ايستگاه فضايی بين المللی.
2004/06/30
امتحان ها تموم شد
فعلاً همين
فردا می نويسم
اما امشب در حال مرحوم گرديدن می باشم.
فعلاً همين
فردا می نويسم
اما امشب در حال مرحوم گرديدن می باشم.
Subscribe to:
Posts (Atom)