میرم دانشگاه، درس میخونم، خسته- تا حد مرگ-بر میگردم خونه، يه خرده اينترنت، میخوابم، کابوس میبينم، بيدار میشم، میرم دانشگاه، درس میخونم ...
کابوسها هم به شدت جالب شدن. هنوز هم میتونم واضح جای اون دست استخوانی رو دور مچ دستم حس کنم،و اون نور سبز رنگ زير آب و خزههايی که دور و برم شناور بودن رو ببينم.
Civil War گوش میدهيم و سوتهدلان آقای ناظری را!
يه سری هم به اون متروکه زدم. متروکهی ۶-۵ نفری!
و وبلاگ اسفنديار منفردزاده را هم ديديم، و کلی چشممان روشن گرديد!
فعلن همين!
Ciao
2005/01/14
2005/01/11
و زمانی میپنداشتيم که میفهمی. هيچی ديگه! حالا فهميديم که همه چيز فهميدن نيست.
آنگاه به ياد حرفهای خود افتاديم! و فکر کرديم که اشتباه نکردهايم، بلکه اشتباه شده!
و به هر حال اشتباه بر سر ما خراب گرديده گرديد، و همچنان نيز!
و جبران هم زمانی گفته بود: درد شما شکستن پوستهايست که فهم شما را در بر دارد. و چه کسی بود صدا زد میخواهم نفهم بمانم؟
و جبران آنگاه هيچ نگفت چون من کتاب را بستم. و فکر کردم "چون آب در گودال خود خشکيد". خشکيد؟ خشکيد. کی خشکيد؟ مهمه؟ نه. نيست؟ نه. پس چرا خشکيد؟ ...
و "جان و دل و ديده هر سه را سوختهايم"
همين
Ciao
انسان بودن بدون ژستهای تهوعآور روشنفکرانه و بدون اشتياق به رهبر جامعه بودن و جريان ايجاد کردن. اين خبر رو ۲ بار خوندم. و از خوندنش لذت بردم.
روزى ۱۶ عمل جراحى رايگان- ماموريت انساندوستانه تيم هفت نفره جراحان آلمانى در ايران
آنگاه به ياد حرفهای خود افتاديم! و فکر کرديم که اشتباه نکردهايم، بلکه اشتباه شده!
و به هر حال اشتباه بر سر ما خراب گرديده گرديد، و همچنان نيز!
و جبران هم زمانی گفته بود: درد شما شکستن پوستهايست که فهم شما را در بر دارد. و چه کسی بود صدا زد میخواهم نفهم بمانم؟
و جبران آنگاه هيچ نگفت چون من کتاب را بستم. و فکر کردم "چون آب در گودال خود خشکيد". خشکيد؟ خشکيد. کی خشکيد؟ مهمه؟ نه. نيست؟ نه. پس چرا خشکيد؟ ...
و "جان و دل و ديده هر سه را سوختهايم"
همين
Ciao
انسان بودن بدون ژستهای تهوعآور روشنفکرانه و بدون اشتياق به رهبر جامعه بودن و جريان ايجاد کردن. اين خبر رو ۲ بار خوندم. و از خوندنش لذت بردم.
روزى ۱۶ عمل جراحى رايگان- ماموريت انساندوستانه تيم هفت نفره جراحان آلمانى در ايران
2005/01/08
2005/01/04
آدم زنده رو هم میشه از دست داد. میشه از دست داد؟ میشه از دست داد!
آدم زنده هم ممکنه از دست بره.
در هر دو حالتش اون کسی که رفته هميشه کنار تو میمونه-چه فرقی داره تو ذهنت يا جلو چشمت؟ اما بدی از دست دادن زندهها اينه که میدونی يه جايی نسخهی زندهی کسیکه تو رويای تو زندهست، زير نور خورشيد راه میره و میخنده.
نتيجه منطقی: و اگر کسی که از دست میدی "خود"ت باشه هم همينطوره، فقط با اين تفاوت که اين يکی تکرار میشه، انعکاس داره. مثل دو تا آينه که جلو هم گرفتهباشی. وقتی نگاه میکنی، تصوير آينهی خالیای رو میبينی که کوچک و کوچکتر میشه.
آدم زنده هم ممکنه از دست بره.
در هر دو حالتش اون کسی که رفته هميشه کنار تو میمونه-چه فرقی داره تو ذهنت يا جلو چشمت؟ اما بدی از دست دادن زندهها اينه که میدونی يه جايی نسخهی زندهی کسیکه تو رويای تو زندهست، زير نور خورشيد راه میره و میخنده.
نتيجه منطقی: و اگر کسی که از دست میدی "خود"ت باشه هم همينطوره، فقط با اين تفاوت که اين يکی تکرار میشه، انعکاس داره. مثل دو تا آينه که جلو هم گرفتهباشی. وقتی نگاه میکنی، تصوير آينهی خالیای رو میبينی که کوچک و کوچکتر میشه.
2005/01/03
بدترين چيری که ممکنه موقع ترک يه نفر پيشش جا بذاری، "خود"ته!
2005/01/02
ساعت ۳:۰۹ صبح شنبه 12 دی
زل زدم به سقف، و فکر میکنم. گمونم از دست فکرهام فرار کردم اينجا. کامپيوتر رو خاموش میکنم. دوباره میرم و به پشت دراز میکشم و خيره میشم به سقف.
ساعت ۳:۲۷ دقيقه صبح شنبه 12 دی
گاهی هم البته حواسم پرت میشه به آرامش رخوتانگيز اما هشيار شب.
ساعت ۴:۰۷ صبح شنبه 12دی
۱۰ دقيقهست با نگاهم رد نور مشبک چراغ راهرو رو روی سقف دنبال میکنم، و به صدای خزيدن چرخهای ماشينی که بيگاه از بلوار خلوت روشن از نور زرد و نارنجی رنگ چراغها رد میشد، گوش میکنم. و فکر میکنم. و فقط جای دود سيگاری که بپيچه طرف سقف خاليه.
ساعت ۴:۱۳ دقيقه صبح شنبه 12 دی
گمونم غير از من اون چشم قرمز رنگ تلويزيون هم شبها رو دوست داشته باشه.
ساعت ۴:۴۰ دقيقه صبح شنبه 12 دی
اين Unforgiven II گوش دادن من هم از اون کارهای کليشهايه.
پس به عنوان چاشنی Jazz هم گوش میکنم.
5 تمام! همان همان
فکر می کنم حتمن می دونی و می فهمی
بعد فکر می کنم گمونم می دونی و می فهمی
ترجيح می دم به عنوان يک اصل سعی کنم بخوابم.
پینوشت: تمام ديشب که اين نوشتهها رو مینوشتم-امروز صبح اگر بخوام درستتر بگم- و امروز تا بعدازظهر فکر میکردم امروز يکشنبه ست. فقط گفتم که بدونيد از کرامات شيخ ما عجب نيست!
ciao
زل زدم به سقف، و فکر میکنم. گمونم از دست فکرهام فرار کردم اينجا. کامپيوتر رو خاموش میکنم. دوباره میرم و به پشت دراز میکشم و خيره میشم به سقف.
ساعت ۳:۲۷ دقيقه صبح شنبه 12 دی
گاهی هم البته حواسم پرت میشه به آرامش رخوتانگيز اما هشيار شب.
ساعت ۴:۰۷ صبح شنبه 12دی
۱۰ دقيقهست با نگاهم رد نور مشبک چراغ راهرو رو روی سقف دنبال میکنم، و به صدای خزيدن چرخهای ماشينی که بيگاه از بلوار خلوت روشن از نور زرد و نارنجی رنگ چراغها رد میشد، گوش میکنم. و فکر میکنم. و فقط جای دود سيگاری که بپيچه طرف سقف خاليه.
ساعت ۴:۱۳ دقيقه صبح شنبه 12 دی
گمونم غير از من اون چشم قرمز رنگ تلويزيون هم شبها رو دوست داشته باشه.
ساعت ۴:۴۰ دقيقه صبح شنبه 12 دی
اين Unforgiven II گوش دادن من هم از اون کارهای کليشهايه.
پس به عنوان چاشنی Jazz هم گوش میکنم.
5 تمام! همان همان
فکر می کنم حتمن می دونی و می فهمی
بعد فکر می کنم گمونم می دونی و می فهمی
ترجيح می دم به عنوان يک اصل سعی کنم بخوابم.
پینوشت: تمام ديشب که اين نوشتهها رو مینوشتم-امروز صبح اگر بخوام درستتر بگم- و امروز تا بعدازظهر فکر میکردم امروز يکشنبه ست. فقط گفتم که بدونيد از کرامات شيخ ما عجب نيست!
ciao
2005/01/01
اين Unforgiven II گوش دادن من هم از اون کارهای کليشهايه.
Subscribe to:
Posts (Atom)