2005/02/14
Someday You'll Find Her, Charlie Brown
2005/02/13
-رياضيات پايهی همهی علمهاست. و اگر بخوای با يه مبحث علمی پايهای برخورد کنی، ناچار با رياضی هم برخورد میکنی، و ... خب خيلی بده ديگه.
يه جايی خوندم که هيچ انسانی در طول زندگيش نمیتونه اونقدر که تشنهی علم و اطلاعاته، بهدستشون بياره. ولی بايد به علم، صرفنظر از نوعش عشق بورزه تا بتونه بفهمه(منظور درک عميقه، نه فهميدن تنها).بايأ به کتاب عشقبازی کنه تا بتونه روحش رو يه مقدار آروم کنه.
خب حالا من میدونم. هرکسی که عاشق رياضی مهندسی باشه از نظر من لايق مرگه! و کسی رو که با کتاب رياضی مهندسی عشقبازی کنه در اولين فرصت با دستهای خودم خفهاش میکنم تا از اين زندگی ننگين خلاص بشه.
واقعن وقتی مباحث جالبی مثل سيستمعامل و پايگاه و معماری هست-بگذريم از مباحث غير کامپيوتری- چرا کسی بايد بخواد بشينه و رياضی مهندسی و آمار بخونه، و مثل من دپرس بشه؟
مگر اينکه سر جلسه برم سراغ اين و جواب تستهای آمار رو ازش بگيرم. البته احتمالن جواب تستهای معارف ۲ و تاريخ اسلام رو به جای آمار به من میده.
-خاصيت فکر شکسته اينه که معمولن قابل فهمه، ولی قابل نقلقول نيست.
-تنها چيزی که الان میتونم گوش بدم، "رکوئيم جنگ" بنجامين بريتنه. اوضاع و احوال روحی کاملن مشخصه، و احتياج به توضيح بيشتر نيست :))
يه جايی خوندم که هيچ انسانی در طول زندگيش نمیتونه اونقدر که تشنهی علم و اطلاعاته، بهدستشون بياره. ولی بايد به علم، صرفنظر از نوعش عشق بورزه تا بتونه بفهمه(منظور درک عميقه، نه فهميدن تنها).بايأ به کتاب عشقبازی کنه تا بتونه روحش رو يه مقدار آروم کنه.
خب حالا من میدونم. هرکسی که عاشق رياضی مهندسی باشه از نظر من لايق مرگه! و کسی رو که با کتاب رياضی مهندسی عشقبازی کنه در اولين فرصت با دستهای خودم خفهاش میکنم تا از اين زندگی ننگين خلاص بشه.
واقعن وقتی مباحث جالبی مثل سيستمعامل و پايگاه و معماری هست-بگذريم از مباحث غير کامپيوتری- چرا کسی بايد بخواد بشينه و رياضی مهندسی و آمار بخونه، و مثل من دپرس بشه؟
مگر اينکه سر جلسه برم سراغ اين و جواب تستهای آمار رو ازش بگيرم. البته احتمالن جواب تستهای معارف ۲ و تاريخ اسلام رو به جای آمار به من میده.
-خاصيت فکر شکسته اينه که معمولن قابل فهمه، ولی قابل نقلقول نيست.
-تنها چيزی که الان میتونم گوش بدم، "رکوئيم جنگ" بنجامين بريتنه. اوضاع و احوال روحی کاملن مشخصه، و احتياج به توضيح بيشتر نيست :))
2005/02/11
- همون دليلی که باعث شد من خودم رو برای ۳ روز در مورد اينترنت تحريم کنم، باعث شد تحريمم رويه روز زودتر بشکنم. به اين میگن سياست!
- يه دل سير برف ديدم. پشت پنجرهی اتاق سرد، منظرهی برف واقعن زيباست.
- فرض کن بری استراحت کنی نيم ساعت. بنا به عادت هميشگی قبل از اينکه بری سراغ Cartoon Network سری به کانال ۴ بزنی. اتفاقن اين دفعه به جای برنامههای هوانوردی سال ۱۹۸۶ و اکتشافات علمی-در حال انقراض- سالهای ۸۰ و ۹۰ ، يه سخنرانی داشته باشه در مورد بررسی ريشههای تغييرات اجتماعی در تاريخ. سخنرانش هم استاد پروفسور دکتر فلانی باشه از فلان دانشگاه معتبر دنيا با ۱۳ کيلو مقاله و ۲۸ کيلو تاليف کتاب(بدون احتساب وزن صحافی!). اولش جالب شروع کرد، راجع به نيروهای اجتماعی که زمان تغييرات بزرگ ايجاد میشن يا فعال میشن. اما بعدش، زمانی که شروع کرد از دلايل تغييرات اجتماعی که نتيجهشون در نهايت منجر به انواع انقلاب میشه صحبت کردن، تازه گرفتم که جريان چيه. يک ربع باقی موندهی زمان استراحتم رو هم به حرفهای جناب استاد گوش کردم و به اين نتيجه رسيدم که اگر چيزی که استاد راجع به شعور و استعداد اجتماعی میگن درست باشه، بنده به شخصه يک فقره انسان بیشعور اجتماعی میباشم.
خودمونيم هيچ چيز مثل کارتون نتورک برای رفع خستگی خوب نيست.
- دلم میخواست شبهای روشن رو کارگردان ديگهای میساخت. لحظهای که استاد منتظر دختره و دختر رو میبينه و بغض میکنه میتونست خيلی موندنیتر از اينی که هست، در بياد. انتظار ... بايد بعد از کنکور مفصل راجع بهش بنويسم.
- فرض کن بعد از مدتها دوباره اون صورتی آشنا رو ببينی. قبلن اسم اين رو میذاشتم تقارن. حالا فکر میکنم انعکاس مناسبتره.
اگر سبز بود، میشد با لحن شعاری مبتذلی گفت "هميشه سبز باشی"، اما خب، الان فکر کنم نمیشه گفت "هميشه صورتی باشی" :))
-اين آقاهه که میبينيد(نمیبينيد) اين پايين آخر و عاقبت منه در کنکور! اون ديواره هم کنکوره!
- يه دل سير برف ديدم. پشت پنجرهی اتاق سرد، منظرهی برف واقعن زيباست.
- فرض کن بری استراحت کنی نيم ساعت. بنا به عادت هميشگی قبل از اينکه بری سراغ Cartoon Network سری به کانال ۴ بزنی. اتفاقن اين دفعه به جای برنامههای هوانوردی سال ۱۹۸۶ و اکتشافات علمی-در حال انقراض- سالهای ۸۰ و ۹۰ ، يه سخنرانی داشته باشه در مورد بررسی ريشههای تغييرات اجتماعی در تاريخ. سخنرانش هم استاد پروفسور دکتر فلانی باشه از فلان دانشگاه معتبر دنيا با ۱۳ کيلو مقاله و ۲۸ کيلو تاليف کتاب(بدون احتساب وزن صحافی!). اولش جالب شروع کرد، راجع به نيروهای اجتماعی که زمان تغييرات بزرگ ايجاد میشن يا فعال میشن. اما بعدش، زمانی که شروع کرد از دلايل تغييرات اجتماعی که نتيجهشون در نهايت منجر به انواع انقلاب میشه صحبت کردن، تازه گرفتم که جريان چيه. يک ربع باقی موندهی زمان استراحتم رو هم به حرفهای جناب استاد گوش کردم و به اين نتيجه رسيدم که اگر چيزی که استاد راجع به شعور و استعداد اجتماعی میگن درست باشه، بنده به شخصه يک فقره انسان بیشعور اجتماعی میباشم.
خودمونيم هيچ چيز مثل کارتون نتورک برای رفع خستگی خوب نيست.
- دلم میخواست شبهای روشن رو کارگردان ديگهای میساخت. لحظهای که استاد منتظر دختره و دختر رو میبينه و بغض میکنه میتونست خيلی موندنیتر از اينی که هست، در بياد. انتظار ... بايد بعد از کنکور مفصل راجع بهش بنويسم.
- فرض کن بعد از مدتها دوباره اون صورتی آشنا رو ببينی. قبلن اسم اين رو میذاشتم تقارن. حالا فکر میکنم انعکاس مناسبتره.
اگر سبز بود، میشد با لحن شعاری مبتذلی گفت "هميشه سبز باشی"، اما خب، الان فکر کنم نمیشه گفت "هميشه صورتی باشی" :))
-اين آقاهه که میبينيد(نمیبينيد) اين پايين آخر و عاقبت منه در کنکور! اون ديواره هم کنکوره!
2005/02/09
چشمان سياه تو فريبات ميدهند ای جويندهی بیگناه!
تو مرا هيچگاه در ظلمات پيرامون من بازنتوانييافت؛
چرا که در نگاه تو
آتش اشتياقی نيست.
مرا روشنتر ميخواهی
از اشتياق به من در برابر من پرشعلهتر بسوز
ورنه مرا در اين ظلمات بازنتوانیيافت
ورنه هزاران چشم تو فريبات خواهد داد، جويندهی بیگناه!
بايست و چراغ اشتياقات را شعلهورتر کن.
از نگفتهها، از نسرودهها پرم؛
از انديشههای ناشناخته و
اشعاری که بدانها نينديشيدهام.
عقدهی اشک من درد پری، درد سرشاریست.
و باقی ناگفتهها سکوت نيست، نالهایست.
اکنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان گريست،
يا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت،
يا دست کم به درها ــ که در آنان احتمال گشودني هست به روی نابکاران.
با اين همه به زندان من بيا که تنها دريچهاش به حياط ديوانهخانه
ميگشايد.
اما چگونه، بهراستی چگونه
در قعر شبی اينچنين بیستاره،
زندان مرا ــ بیسرود و صدا مانده ــ
بازتوانیشناخت؟
تو مرا هيچگاه در ظلمات پيرامون من بازنتوانييافت؛
چرا که در نگاه تو
آتش اشتياقی نيست.
مرا روشنتر ميخواهی
از اشتياق به من در برابر من پرشعلهتر بسوز
ورنه مرا در اين ظلمات بازنتوانیيافت
ورنه هزاران چشم تو فريبات خواهد داد، جويندهی بیگناه!
بايست و چراغ اشتياقات را شعلهورتر کن.
از نگفتهها، از نسرودهها پرم؛
از انديشههای ناشناخته و
اشعاری که بدانها نينديشيدهام.
عقدهی اشک من درد پری، درد سرشاریست.
و باقی ناگفتهها سکوت نيست، نالهایست.
اکنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان گريست،
يا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت،
يا دست کم به درها ــ که در آنان احتمال گشودني هست به روی نابکاران.
با اين همه به زندان من بيا که تنها دريچهاش به حياط ديوانهخانه
ميگشايد.
اما چگونه، بهراستی چگونه
در قعر شبی اينچنين بیستاره،
زندان مرا ــ بیسرود و صدا مانده ــ
بازتوانیشناخت؟
2005/02/05
بها؟ بها؟! بها! :))
"پرداختن بها" دليل قانع کنندهای است، برای پنهان کردن آسيبهای جانبی بازی ديوانهوار زندگی.
"پرداختن بها" دليل قانع کنندهای است، برای پنهان کردن آسيبهای جانبی بازی ديوانهوار زندگی.
2005/02/04
وقتی جدی میشم، و جدی بودنم رو بروز میدم میتونيد به من بخنديد.
تصحيح میکنم: میتونيد بيشتر از هر وقت ديگه به من بخنديد.
تصحيح میکنم: میتونيد بيشتر از هر وقت ديگه به من بخنديد.
2005/02/03
سر درد و چشم درد و فکر درد و مغز درد و روح درد ...
2005/02/02
چقدر احمقانه! ظاهرن يکی از کارهايی که اين صفت "احمقانه" خيلی در موردش کاربرد داره، اعتماده. و حتی فکر کن اعتماد به قضاوت خودت در مورد اعتماد کردن به کسی! اعتماد در اعتماد. احمقانه در احمقانه، و بلکه هم بيشتر.
2005/02/01
گاهی اوقات خودت را بتکانی، شايد برفت بريزد.
Subscribe to:
Posts (Atom)