2005/05/16

Tom Waits گوش می‌کنم و به صفحه‌ی مونيتور خيره می‌شم و فکر می‌کنم...

حرف برای گفتن زياده. اما ذهنم مثل يه جور گرداب چند رنگ شده. چرخ می‌خوره و به يه رنگه. ولی به مجرد اين‌که بخوام بنويسمش، رنگش عوض می شه و جريان فکر ديگه‌ای من رو با خودش می‌بره.

و فکر کن قوانين احمقانه‌ای که ديگران تعيين کردن، زندگيت رو تحت تاثير قرار می‌ده. اين‌که انسان‌های خشک سطحی و بی‌عمقی که همه‌شون يه رگ پدرسالاری عميق تو وجودشون دارن، به خودشون حق می‌دن که در مورد تو اظهار‌نظر کنن و قضاوت کنن. مهم نيست عقايد مذهبی‌شون باشه يا سياسی يا اجتماعی. فکر می‌کنن چون تصميم و قضاوت خودشون از نظر خودشون درسته، پس درسته، و لازم‌الاجرا، و غير قابل تغيير. و بايد ميون اين آدم‌ها زندگی کنی.
وقتی کسی رو دوست داشته باشی، وقتی بخوای راهت رو با کسی يکی کنی(در هر حد و هر سطح)، تازه حس می‌کنی بندهای نامرئی رو که به دست و پات بسته شدن، محکم و بی‌انعطاف. و فکر کن به بهای گزاف بی‌اعتنايی به دائره‌المعارف‌های متحرک سخنگو.

2005/05/15

به خاطر يه سيم قطع‌شده، ۴۰ دقيقه با يه عرب(هم‌گروهيم) تو آزمايشگاه علاف بودم که نصف غرغرهای من رو-بس که فارسی بودن- نمی‌فهميد!

معمولن هميشه ۳-۲ تا مطلب دارم تو ذهنم که درباره شون بنويسم، مثل حالا. اما وقتی می‌آم اين‌جا حس می‌کنم فقط دوست دارم شخصی بنويسم.

هميشه پشت هر حس خوب، هر اتفاق خوشايند، يه فضای خالی می‌بينم. يه جور تهی بی‌شکل که منتظر می‌مونه تا شکل اون اتفاق رو به خودش بگيره و پرش کنه. مشکل از منه که می‌بينم يا واقعن هست؟ چون می‌بينمش هست؟ يا هست و فقط بايد ديدش؟

2005/05/13

و زندگی پرشده از آدم‌های بی‌صورتی که اگر بتوانند، به رسم يادگار، خراشی بر روحت به جا می‌گذارند.
من اما، روحم را حفظ می‌کنم. و آدم‌ها بی‌صورت، ناتوان از رسيدن به من، چشم‌های ناپيداشان را با برقی سرد به من می‌دوزند، و خيره و خاموش، انتظار می‌کشند.
و اين مرا می‌شکند...

2005/05/11

بارون می‌باره شديد. فضای تک‌رنگ به شدت می‌چسبه. من هم پشت کامپيوتر به دنبال کار دکتر سوزنيه!
احتمالن الان ترينيتی می‌آد دنبالم. مورفيس هم منتظرمه. بعد هم می‌ريم با ايجنت‌ها کتک‌کاری ...

فعلن ...

اين هم برای خنده و تفريح دوستان(تا من می‌رم سراغ اسميت و بر‌می‌گردم):

مهدي موعود براي ثبت نام در انتخابات به ستاد انتخابات كشور مراجعه كرد

شخصي به نام مهدي موعود با حضور در ستاد انتخابات كشور قصد ثبت نام به عنوان نامزد انتخابات رياست‌‏جمهوري را داشت كه به دليل مخدوش بودن شناسنامه و عدم وجود مدارك از ثبت نام وي جلوگيري به عمل آمد.
به گزارش خبرنگار "ايلنا"، در شناسنامه مخدوش اين فرد كه لباس عربي پوشيده بود، نام وي مهدي موعود ذكر شده بود. وي نام پدر خود را حسن عسگري(ع) عنوان مي‌‏كرد.
اين فرد، در اعتراض به عدم ثبت نامش گفت كه امروز قيام خواهد كرد.

2005/05/10

به دليل ناشناخته‌ای احساس خفه‌گی می‌کنم.

اصولن ابتذال چيز بدی نيست. باعث می‌شه به چيزهای کوچک و محدود راضی بشی، نه؟

خوبه. زندگی روزانه‌م شده يه جريان فکر طولانی که ميونش کار می‌کنم و حرف می‌زنم و زندگی می‌کنم.

با جيپ روباز اومده بودن تو خيابون. موها کوتاه و ژل زده. يقه‌ها باز با زنجيرهای کلفت دور گردن‌هاشون. صدای آهنگ بلند، سيستم صوتی‌ش هم که فوق مدرن. يه خواننده‌ی زن با لهجه‌ی قبايل بائو بائو-واقع در نوک شاخ آفريقا- می‌خوند "خاطرات شمال يادم نمی‌ره" يا يه همچين چيزی. به هرکس که دست‌شون می‌رسيد متلک می‌گفتن و صدای خنده‌شون ميون اون صدای خوش‌خراش خواننده‌هه-تقريبن بلافاصله ياد موسيقی جشن سالروز مرگ نيک تقريبن بی‌سر افتادم- کاملن نافذ شنيده می‌شد. فکر می‌کردم اگر اين‌ها زندگی می‌کنن، اين کاری که ما می‌کنيم قطعن زندگی نيست. هست؟

بعد از مدت‌ها می‌خوام برم سراغ فرانسه. فکر کنم ۶-۵ ماهی بشه که طرفش نرفتم. به خاطر کنکور. بعد هم حسش نبود. اما امروز ياد پيق آنقی دولتوق افتادم. هوس کردم دوباره شروع کنم. اين دفعه خودم تا ترم ۶-۵ می‌رم جلو و برای ترم تابستون کانون می‌رم تعيين سطح.

اين چند هفته سراغ پروژه نرفتم اصلن. طرف تو اتاق پروژه ويندوز کامپيوتری که روش کار می‌کردم با کلی فايل و مقاله که گرفتم رو کلن پاک کرده و به جاش لينوکس نصب کرده. با توجه به اين حجم ملاحظه و شعوری که تو دانشگاه هست، ترجيح می‌دم تو خلوت‌ تابستون کارم رو ادامه بدم. ۳-۲ ماه کار فشرده و بعد هم تمام.

سرطان شريف عزلت؟

2005/05/09

مسخره‌ست. خيلی وقت‌ها خيلی چيزها رو از هم مخفی می‌کنيم. ترس‌ها و ناراحتی‌ها و فکرهامون رو. اما تا کی؟ چقدر بايد مخفی کرد؟ بايد پنهان کرد؟ چقدر؟
حالم خوب نيست. اين مدت خيلی به‌م فشار اومده. احساس می‌کنم تعادلم رو از دست دادم. خودخواه-تر!- شدم و بی‌ملاحظه-تر!.

مساله اينه که ما از روابط‌مون با ديگران چيزی رو می‌خوايم که خودمون به‌ش احتياج داريم. سعی می‌کنيم جاهای خالی روح خودمون رو پر کنيم. چقدر به طرف مقابل‌مون اهميت می‌ديم؟ هميشه يه نفر می‌خواد و يه نفر بايد کوتاه بياد و بگذره. شايد درستش همين باشه. اما مهم اينه که وقتی می‌خوای، و طرفت می‌گذره، بدونی چی خواستی، و طرف مقابلت از چی گذشته. يعنی من فکر می‌کنم بايد مهم باشه! يعنی برای من که مهمه. شايد هم اصلن مهم نباشه!

2005/05/07

خب حالا يه خرده چرنديات!

از رو هارد امير يه سری آهنگ ايرانی ريختم. دنبال چند تا آهنگ قديمی می‌گردم که جزو خاطره‌هام هستن(و البته تو قوطی هيچ عطاری پيدا نمی‌شن!). همه‌ی آهنگ‌هاش رو ريختم تا سر فرصت از بين‌شون انتخاب کنم. اتفاقن کلی آهنگ خاطره‌انگيز پيدا کردم، اما نه از اون خاطره‌هايی که دنبال‌شون می‌گشتم، و نه خاطره‌هايی که يادآوری‌شون لذت‌بخش باشه. اندی، کوروس، سندی، معين، و غيره! اصلن يادم رفته‌بود چقدر آهنگ‌های اين‌ها رو قبل از دبيرستان گوش می‌کردم. من شب‌ها به شدت می‌ترسيدم. از تاريکی، از دزد، از دراکولا و نوسفراتو، و ترس بزرگم، اين‌که بيدار بشم و ببينم يه آدم با صورت پوشيده، ساکت بالای سرم ايستاده و به من نگاه می‌کنه. يه ضبط کوچک قرمز تک باند داشتم که هميشه کنار سرم روی تخت بود، جوری که پشتش گچ ديوار ريخته‌ بود. اکثر شب‌ها بيدار می‌شدم نيمه‌های شب. چراغ رو روشن می‌کردم. يکی از اين نوارها رو می‌ذاشتم تا صدای ترسيدنم رو نشنوم. سعی می‌کردم به شدت روی چيزی که به نظرم نقطه مقابل ترس بود تمرکز کنم. پلنگ صورتی، يا اون کارتون کشتی فضايی که اسم شخصيت اصليش ريک هانتر بود و اون موجودات عجيب که اسم‌شون اينويد بود به زمين حمله کرده بودن، يا روياهام در مورد خلبان شدن. چقدر اين آهنگ‌ها رو گوش دادم. هنوز هم می‌تونم خودم رو ببينم، روی همين تخت. يه پسر بچه‌ی ۱۳-۱۲ ساله گوشه‌ی تخت مچاله شده و گوشش رو چسبونده به بلندگوی ضبط و سعی می‌کنه از کابوس‌هاش فرار کنه.
دوباره يادم اومد که اندی و کورس با هم می‌خوندن. آبجی کوچولوهه الان نمی‌تونه درک کنه تو اون وضعيت خفه و وحشتناک اون سال‌ها، که همه چيز کنترل شده و کپنی و خودی! بود، موسيقی چقدر ارزش داشت. و اين که کنار شجريان و ناظری از يه طرف، و داريوش و ابی از طرف ديگه، که تکراری و خسته کننده بودن، گوش کردن اندی و کورس يا بلک‌کتز چه هيجانی داشت. الان کانال پی-ام-سی هست و موسيقی پاپ مجاز و روزی ۳-۲ تا خواننده‌ی جديد.
کسی يادشه چه موجی راه افتاد وقتی داريوش اون آلبومی رو خوند که آهنگ نقشه‌ی جغرافيا توش بود؟ اگر کسی آهنگ‌های اون البوم رو نشنيده بود يا حفظ نبود، به راحتی از جمع طرد می شد، چون هيچ چيز حاليش نبود!
دورانی بود. تموم دنيای من کتاب‌هام بودن(آسيموف، کلارک، ژول ورن، ری برادبری، ادگار آلن پو)، و ميکروی ۵۰۲ که دسته‌هاش مرتب خراب می شد(و اون آداپتور ديزلی که چپ به‌ش نگاه می‌کردی داغ می‌کرد. حالا که فکر می‌کنم، مطمئنم توش رو با مواد آتش‌زا پر کرده بودن!)، و نوارهای جديد اندی و بلک‌کتز!(و حتی ابی! اونا که اون عقبن حال می‌کنن؟!! :)) )
خلاصه از اول دبيرستان کم‌کم هم زمان با کم شدن ترس من از شب تنها خوابيدن، سليقه ی موسيقی‌م هم به صورت خودجوش دگرديسی پيدا کرد(از اين ديس به اون ديس دگر منتقل شد) و رفتم تو مايه‌های کلاسيک و اينسترومنتال و بعد هم مابقی قضايا. و البته از تمام اين‌ها که بگذريم، جوادی بودم ها! کلی امروز به خودم خنديدم. اندی! سندی! :))))

2005/05/06

کنکور لعنتی حسابی شوک‌زده‌م کرد. واقعن عجيبه! من هم معماری هم هوش درس‌های تخصصی‌ش رو زدم اما برام ۰ درصد اومده! حالا دليلش چيه نمی‌دونم. اما هر چی که هست، مهم اينه که اون همه تلاش بی‌نتيجه بود. فعلن حال و حوصله ندارم. نه اين‌که زياد برام مهم باشه. اما اون همه زحمتی که کشيدم ...

-چشم‌های خود را ببنديد؛ نامرئی هستيد.
-ديگران چشم‌های خود را به روی من ببندند؛ نامرئی هستم.

پ.ن: دعا می‌کنم. اما نمی‌دونم به خاطر توه يا به خاطر اون؟

2005/05/02

نتيجه‌ی بافت‌شناسی- اصلن چنين چيزی وجود خارجی داره يا نه؟- اومد. غده‌هه خوش‌خيم بوده. مامان صبح پای تلفن گريه کرد. بابا رو مرخص کردن. البته هنوز تا ۵شنبه بايد بمونه، اما خب ديگه همه جوره خطر رفع شده.
حالا می‌تونم با خيال راحت نگران نتيجه‌ی کنکور باشم!

امروز کارگاه جلسه‌ی اول جوش‌کاری بود. جوش گاز. از هرچی گاز و جوش و کارگاه بود بيزار شدم. ۲ ساعت و ۲۰ دقيقه تو اون کارگاه خفه با هواکش‌هايی که فقط دود استيلن رو مستقيم تو ريه‌هات می فرستن و اين وضع افتضاح حساسيت و نفس‌تنگی من، مثل جهنم بود. هنوز ريه‌هام درد می‌کنن بس که تقلا کردم توی اون دخمه برای نفس‌کشيدن. ۲ساعت و ۲۰ دقيقه جوش داديم! اخر کار اين‌قدر ميله و سيم‌جوش و اينا به هم جوش داده بوديم که من هر چيزی که می‌ديدم می‌خواستم جوشش بدم. فرض کن استاد رو با سيم جوش به ميز جوش می‌دادم. احتمالن ازم تقدير می‌شد و عکسم اون‌جايی که عکس شهدا رو چشبوندن نقاشی می‌شد-با قيافه‌ای روحانی و ريش کم‌پشت در حالی که با حسی نورانی و لطيف در چهره‌ام، استاد را که بر روی ميز ديگری خم شده است، به ميز جوش می‌دهم.و بر سرم سربندی بسته شده به رنگ بنفش و بر آن به نسخ نقش کرده‌اند: جوش استاد، به ز مهر پدر!

ها ها ها! متون اسلامی، مجازی ارائه شده، امتحان ميان‌ترم داره ۴ شنبه! حقيقی‌ش ميان‌ترم نمی‌گيره، حالا گير اين مجازيه افتاديم با کلی تکليف و امتحان ميان‌ترم. امروز جزوه‌ش رو از سيستم آموزش مجازی دانشگاه گرفتم. ظاهرن همون شعار هفته‌های دوران دبستانه با ۳ ترجمه. همه‌ش رو هم بايد حفظ کرد. ظاهرن بايد به همون شيوه‌ی تاريخی دانش‌جوها در گرفتن نمره از دروس عمومی متوصل بشم-يعنی بگردم يه کسی رو پيدا کنم که خونده باشه، کپی کنم از رو دستش.

زندگی سوت قطاری‌ست که در خواب پلی می‌پيچد ...

Ciao

2005/05/01

صبح که اومدم خونه زير کتری هنوز روشن بود. جالبيش اين‌جاست که ديدم که زير کتری روشنه. همين‌طور که داشتم به خودم غر می‌زدم که چرا اين‌قدر فراموش‌کارم رفتم تو اتاق و بعد از حدود ۴۰ دقيقه اينترنت کار کردن دوباره ياد کتری افتادم، و رفتم که خاموشش کنم!

اوضاع و احوال خوبه. نتيجه‌ی نمونه‌برداری سه‌شنبه صبح می‌آد. اما درباره‌ی اون هم دکتر گفته جای نگرانی نيست. تا ببينيم چی پيش می‌آد ...

و من مردم از بس پيتزا خوردم!

تقريبن کف خونه با کتاب فرش شده! دلم می‌خواد برم اون ۲ تا کتاب چخوف رو از کتاب‌فروشيه بخرم و از صبح تا شب بشينم خونه و بخونم‌شون، اما وقت نيست.

گاهی تعجب می‌کنم چطور ما با اين همه عدم درک متقابل می‌تونيم با هم زندگی کنيم. کلی آدم خواسته يا ناخواسته دور و برمون هستن که بسته به فکر و روح‌مون با خيلی‌هاشون از همه‌ نظر اختلاف داريم. و باز هم با هم رابطه برقرار می‌کنيم. رابطه‌های سطحی و بی‌اهميت. رابطه‌های توخالی.
گاهی هم تعجب نمی‌کنم البته! :))

Ciao