ای بابا! آخرش این بازی یلدا به من هم رسید. خیالم راحت بود که کسی این کار سخت را به دوش من نگذاشت و تبش خوابید، اما خب... کسی که بارانه را از محاسبات یلدایی کنار بگذارد، باید مثل حالای من بنشیند پشت کامپیوتر و هی فکر کند که امت وبلاگخوان و وبلاگنویس مشتری پستخانهی مبارکه، کدام ۵ نکته را در مورد شخص شخیص پستچی نمیدانند.
میرویم ساعتی فکر میکنیم و بر میگردیم ببینیم ۵ نکته قابل نوشتن پیدا میکنیم یا خیر؟
خب رفتیم فکر کردیم دیدیم بزرگسالیمان که جذابیتی برای کسی ندارد، مگر چیزی از طفولیتمان بنویسیم.
یکم اینکه ما در بچگی بسیار ترسو تشریف داشتیم. از انواع و اقسام چیزهای مربوط و نامربوط میترسیدیم. راهنمایی که بودیم، هر شب بدون استثنا با فکر ناراحت کنندهی دزد میخوابیدیم. در ذهنمان تصور میکردیم که به پشت غلت بزنیم و یک عدد دزد قد بلند را با صورت سفید و چشمان دریده و دهانی بسیار گشاد ببینیم که روی ما خم شده و به طرز کریهی لبخند میزند(دزد هم نبود که! مجموعهای بود از خونآشام و نوسفراتو و طالع نحس و اینا). از یک نمایش عروسکی تلویزیونی "شنگول و منگول و غیره" هم به شدت میترسیدیم(گرگش غیب و ظاهر میشد. بالاخره انسان باید همیشه جانب احتیاط را داشته باشد. شاید آقا گرگه اشتباهن شب در اتاق ما ظاهر میشد، ها؟). آهان! از مثلث برمودا هم میترسیدیم. یک کتاب داشتیم پر از افسانههای مدرن بیاساس درباره مثلث برمودا. روی جلدش هم عکس یک جمجمهی بسیار زشت بود. البته هنوز روشن نشده از چهاش میترسیدیم. شاید میترسیدیم نیمههای شب، مثلث به آن گندگی بلند شود از آن سر دنیا بیاید ما را بخورد و برگردد سر جایش.
اصولن تخیل بسیار قویای داشتیم. تا قبل از دبستان ۲ دوست خیالی داشتیم که هیچکدامشان اسم نداشتند. حرف هم نمیزدند. یکی پسر بود. همیشه تیشرت آستینکوتاه سفید با یک راه پهن در وسط به رنگ آبی روشن میپوشید. دومی همیشه پشت به ما مینشست، و هیچ چیز دربارهاش نمیدانستیم، اما یکی از آن آدمآهنیهایی داشت که جلو سینهشان تلویزیون دارد و همیشه هم با من و دوست دیگرم بازی میکرد. از زمانی که یادمان میآید، کتابهای علمی-تخیلی مورد علاقه شدیدمان بود. آرتور.سی.کلارک و آسیموف. گمان میکنیم تمام کتابهای ترجمه شدهشان را خریده باشیم. این روزها کمی از آن علاقه کم شده، اما آتشش خاموش نشده و نمیشود. کلن سیستمی بودیم برای خودمان!
دوم اینکه ما در بچگی بسیار خرابکار تشریف داشتیم. اصولن هرگونه وسیلهای که به نظر ما جذاب میآمد، هدف بالقوهای برای تجزیه شدن بود. البته تقصیر خودمان نبود ها! میخواستیم بدانیم هر چیز و همه چیز چطور کار میکند. بیرون کشیدن دل و روده انواع اسباببازی از تخصصهای ویژهمان بود. یک کلکسیون بزرگ از کنترل ماشینهای کنترلی که خراب کرده بودیم، داشتیم.
سوم اینکه بسیار بسیار زیاد به موسیقی علاقه داشتیم. قبل از به حرف آمدن، انواع و اقسام آهنگ را زمزمه میکردیم، آهنگ مورد علاقهمان هم One way ticket to the blues بوده ظاهرن(اصولن از همان بچگی دپرس بودیم). و در همین راستا، قبل از اینکه راه بیفتیم، بلد بودیم به طور کامل با ضبط صوت کار کنیم(و آن را خراب کنیم البته!). همچنین بسیار به مطالعه علاقمند بودیم و شاهکارهای ادبی دنیا مانند "قصههای من و بابام" و "فیل کوچولو دماغت کو" را در عنفوان کودکی از حفظ بودیم. اصولن کتاب جزو اصلیترین قسمتهای زندگیمان است. در کتاب غرق میشویم. پتانسیلاش را هم داریم که پشت سر هم و بیوقفه بخوانیم. ترم دوم سال اول دبیرستان، دقیقن در طول ۸ روز، ۱۸ جلد "قبل از طوفان" و "ژوزف بالسامو" و "غرش طوفان" را خواندیم. رکوردمان را هم گمان میکنیم زمان خواندن چهارگانهی "راما"ی کلارک شکسته باشیم.
چهارم اینکه شخصیت تلویزیونی محبوبمان تا مدتها موجودی کارتونی به نام "میکروبین" بود(کسی یادش میآید؟). جزو شغلهای مورد علاقهمان، جدا از خلبانی و کتابفروشی، پاسبان سر چهارراه شدن بود. یکی از الگوهای زندگیمان هم "داداش" بود(آقای داداش، یک فقره تعمیرکار ماهر و بسیار مجرب رنو بود. مخصوصن وقتی در آن چاه مستطیل شکل زیر ماشینها کار میکرد، خیلی حرفهای به نظر میرسید).
پنجم اینکه بسیار بی دست و پا بودیم. مرتبن پایمان را به در و دیوار و پایه صندلی میکوبیدیم. انگشتهای پایمان مثل شاخههای جارو همیشه کج و معوج بود بس که به انواع جسم سخت کوبیده شده بودند. اگر لیوان آبی روی زمین میگذاشتید، مثل آهنربا و آهن، پایمان را جذب میکرد.
هاها! روز اول مدرسه سر صبح سر صف، دستشویی-لازم شدیم. رفتیم دستشویی، وقتی بار بزرگ از دوشمان برداشته شد، هرکاری کردیم نتوانستیم زیپ فلان فلان شده شلوارمان را بالا بکشیم. همانطور با شلوار نیمه بالا کشیده، جلو آن همه پدر و مادر و کلاس اولی روز اولی،رفتیم وسط حیاط که مادرمان زیپ &*^$#٪$ را بالا بکشد.
همین! بالاخره افشاگری تمام شد. ماندانا جان مرسی که به فکرم بودی و دعوتم کردی. من در فکرش بودم که پرگل و نگار و سولوژن و ماندانا و باغ بیبرگی را دعوت کنم. اما وقتش که گذشته، نگار و پرگل هم که در اعتصابند. پس برویم Californiacation گوش بدهیم و بر سر و کلهی SQL Server 2k5 بکوبیم، شاید بتوانیم سرتیفیکیتی چیزی جور کنیم و رستگار شویم.
2006/12/31
2006/12/26
هیچی آقاجان خوب شدیم رفت. اما عجب مریضی بیخودی بود(نوع جدید تقسیمبندی امراض است!).اول تب، بعد گلودرد، بعد سرماخوردگی حاد. خلاصه نزدیک بود مرحوم بشویم که(از دستمان در رفت و) نشد.
عجب چیز خوبیست این Reporting Service. من میگویم همه دست در دست هم، با خوشحالی کریستال ریپورتز را به زبالهدان تاریخ بریزیم و از قدم (نه چندان) نورسیده استفاده کنیم.
شاید هم بیزنس اینتلیجنس شدیم اصولن(من خودم از بچگی در کار اینتلیجنس بودهام. برایتان گفتهام که ۴-۳ سال قهرمان زندگیم جاسوسی به نام اشترلیتز بود؟ فیلم جاسوس ۳ جانبه را هم دستکم ۴ بار دیدهام. در ضمن یکی از افراد مورد علاقهام پنکوفسکی است).
اینترنت محل کارم قطع و وصل میشود. دو روز است این پست را نوشتهام و مجال پست کردنش پیش نمیآید.
عجب چیز خوبیست این Reporting Service. من میگویم همه دست در دست هم، با خوشحالی کریستال ریپورتز را به زبالهدان تاریخ بریزیم و از قدم (نه چندان) نورسیده استفاده کنیم.
شاید هم بیزنس اینتلیجنس شدیم اصولن(من خودم از بچگی در کار اینتلیجنس بودهام. برایتان گفتهام که ۴-۳ سال قهرمان زندگیم جاسوسی به نام اشترلیتز بود؟ فیلم جاسوس ۳ جانبه را هم دستکم ۴ بار دیدهام. در ضمن یکی از افراد مورد علاقهام پنکوفسکی است).
اینترنت محل کارم قطع و وصل میشود. دو روز است این پست را نوشتهام و مجال پست کردنش پیش نمیآید.
2006/12/20
برای شادی روح آن مرحوم، به مدت ۲۴ ساعت کارتون میبینیم. خدایش جدی جدی بیامرزاد.
پ.ن: نزدیک من نیایید که به شدت، تاکید میکنم به شدت مریضم.
پ.ن: نزدیک من نیایید که به شدت، تاکید میکنم به شدت مریضم.
2006/12/07
بعدالتحریر: آقا نبوغ که شاخ و دم نداره که! نوابغ هم به همچنین. شاخ و دم ندارند که! مثلن نگار! این ایدهی نبوغآمیز کتابخانه رو داده. مدتهاست میخوام اینجا راجع بهش بنویسم، اما اصولن اینجا نبودم که بخوام بنویسم. اما سر بزنید، ساپورت بکنید، و استفاده کنید. به نظر من که عالیه(حتا با اینکه میلهای من جواب داده نمیشه ها! حتا با این وجود، ایدهی بینظیریه!). اگر بشه گسترشش داد، فوقالعاده میشه. خلاصه که نگار و ایدههاش رو دریابید(بیشتر از این میشه تبلیغ کرد؟ واقعن میشه؟)
رفتم ذیحسابی برای چک کردن برنامه حسابداریشون. نیم ساعتی با آقای ذیحساب سر و کله زدم. کنار یکی از میزها یه برچسب چسبونده بودند، روش هم بزرگ با رنگ قرمز نوشته بود "بیبی چک". روی برچسب هم عکس صورت یه بچه بود و پسزمینهاش هم یه خونه. من همینطور گرم صحبت با آقای ذیحساب(اگر شما میدونید ذیحساب با حسابدار و حسابرس و اینا چه فرقی داره، به من هم بگید)، فکر میکردم ببین بانکداری چقدر پیشرفت کرده که برای نوزاد و جنین و -حتا-در دست تولید(بخوانید پدر و مادر مشغول سبک و سنگین کردن هستن که اعصاب شنیدن گریهی بچه رو دارن یا نه)هم دسته چک و حساب جاری و حساب رمز دار و گاوصندوق افتتاح میکنن. هیچی، طبق معمول. موقع رفتن از نزدیک نگاه کردم دیدم "بیبی چک"، پکیج تست حاملگیه.
و از این انشا نتیجه میگیریم که بانکداری اونقدر هم پیشرفت نکرده. ضمن اینکه زمانی که با آقای ذیحساب حرف میزنید، در مورد پیشرفت و اینجور چیزها-خصوصن در مورد سیستم بانکی که هیچگونه سررشتهای ازش ندارید- نتیجهگیری فلسفی نکنید.
رفتم ذیحسابی برای چک کردن برنامه حسابداریشون. نیم ساعتی با آقای ذیحساب سر و کله زدم. کنار یکی از میزها یه برچسب چسبونده بودند، روش هم بزرگ با رنگ قرمز نوشته بود "بیبی چک". روی برچسب هم عکس صورت یه بچه بود و پسزمینهاش هم یه خونه. من همینطور گرم صحبت با آقای ذیحساب(اگر شما میدونید ذیحساب با حسابدار و حسابرس و اینا چه فرقی داره، به من هم بگید)، فکر میکردم ببین بانکداری چقدر پیشرفت کرده که برای نوزاد و جنین و -حتا-در دست تولید(بخوانید پدر و مادر مشغول سبک و سنگین کردن هستن که اعصاب شنیدن گریهی بچه رو دارن یا نه)هم دسته چک و حساب جاری و حساب رمز دار و گاوصندوق افتتاح میکنن. هیچی، طبق معمول. موقع رفتن از نزدیک نگاه کردم دیدم "بیبی چک"، پکیج تست حاملگیه.
و از این انشا نتیجه میگیریم که بانکداری اونقدر هم پیشرفت نکرده. ضمن اینکه زمانی که با آقای ذیحساب حرف میزنید، در مورد پیشرفت و اینجور چیزها-خصوصن در مورد سیستم بانکی که هیچگونه سررشتهای ازش ندارید- نتیجهگیری فلسفی نکنید.
2006/11/21
خب دوستان من یکشنبه تولدم بود.از جمع کثیر و عظیم و کبیر دوستان وبلاگ نویسی که تبریک گفتند(پرگل و نگار و سیما و ... اممممم همین.اما زیاد بودند در هر حال. اصلن خیل عظیم بودند!) و همچنین دوستان وبلاگ ننویس! متشکرم. و البته خب طبیعتن وقتی شما نمیدانید من چه روزی پا به عرصه گیتی(نام مستعار بخش نوزادان بیمارستان است) گذاشتم، پس نمیتوانید به من تبریک بگویید. لذا در راستا(و بقیه جهتهای) آگاهی عموم اهالی محترم و حتا نیمه محترم(آنهایی که هنوز به مرحله تمدن و استفاده از روشهای پیچیده نرسیدهاند و هنوز کامنتهای معروف "به من سر بزن" و "تبادل لینک" پخش میکنند) اعلام میدارم بنده ۲۸ آبان حدود ۲۴ سال پیش متولد گردیدهام و خوشحال میباشم.
چند روزی که نبودم بابت گرفتاریهای عدیدهی کاری و شخصی بود. مادربزرگ عزیزم ۲ هفته پیش سکته کرد(از نوع مغزی). خوشبختانه سکته خیلی خفیف بود و حالش خیلی زود بهتر شده. هنوز کمی رفتارش و صحبتکردنش کند است، ولی هنوز لبخندش و نگاهش تغییر نکرده(و البته در علاقهی خاص ۲۴ سالهاش به من به عنوان تنها نوهی ذکور، هیچ خللی حاصل نشده D:) و هنوز ... زندهی زنده است.
از طرفی قرار شده ۳ روز اول هفته را جای دیگری(بهتر از محل فعلی، اما دورتر و شلوغتر و با حجم کاری سنگینتر) کار کنم. آن هم زمان و انرژی زیادی از من میگیرد. کلاس هم میروم. و بدین گونه وقت برای خاراندن سر نداریم، نداشتنی!
فعلن همین...
چند روزی که نبودم بابت گرفتاریهای عدیدهی کاری و شخصی بود. مادربزرگ عزیزم ۲ هفته پیش سکته کرد(از نوع مغزی). خوشبختانه سکته خیلی خفیف بود و حالش خیلی زود بهتر شده. هنوز کمی رفتارش و صحبتکردنش کند است، ولی هنوز لبخندش و نگاهش تغییر نکرده(و البته در علاقهی خاص ۲۴ سالهاش به من به عنوان تنها نوهی ذکور، هیچ خللی حاصل نشده D:) و هنوز ... زندهی زنده است.
از طرفی قرار شده ۳ روز اول هفته را جای دیگری(بهتر از محل فعلی، اما دورتر و شلوغتر و با حجم کاری سنگینتر) کار کنم. آن هم زمان و انرژی زیادی از من میگیرد. کلاس هم میروم. و بدین گونه وقت برای خاراندن سر نداریم، نداشتنی!
فعلن همین...
2006/11/07
میگم که من همینطور پیش برم قطعن ظرف مدت کوتاهی ورشکست میشم و کارتن-خواب، و باید عینک آفتابی بزنم و ویلن-به-دست تو خیابونها به شغل شریف تکدیگری مشغول بشم. نشد من از جلو کتابفروشی رد بشم و نرم تو. نشد من برم تو کتاب فروشی و کتاب نخرم.
دیروز صبح دنبال یه کاری بیرون رفته بودم از محل کارم. یه کتاب فروشی هست، به اسم انتشارات امام. من این ۱۳-۱۲ سالی که مشهدیم از تمام کتابفروشیهای اینجا خرید کردم به جز همین یکی. فقط هم به خاطر اسمش. حالا ۳-۲ ماهه کشفش کردم دیدم چه کتابهای خوبی میآره. این هم از عاقبت ظاهربینی(تصمیم گرفتم از ظاهربینی به سمت ظاهرگوشی برم. چطوره؟).
سری قبل پشت ویترینش "داستانهای کوتاه کافکا" رو گذاشته بود. خیلی جلو خودم رو گرفتم که نخرمش. البته پول هم همراهم نبود(و این هم مساله مهمیه، اما مهمتر اینکه من بعد از اینکه خودم رو کشونکشون از جلو کتاب فروشی بردم، فهمیدم که حاوی یک عدد دویست تومانی و یک عدد ۵۰ تومانی بیش نیستم. این کارت تجارت رو هم بس که سرویس بانکها خوبه، اصلن پرش نمیکنم چون یا شبکه شتاب قطعه یا ایتیام اش پول نداره یا خرابه، یا اینکه اینقدر شلوغه که از خیر پول گرفتن میگذری). این سری برای کاری مجبور شدم برم همون طرفها(قبلن هم گفتم! خب شاید شما هم مثل من فراموشکار باشید، ها؟). از جلو در کتابفروشی که رد شدم دیدم یار مهربان داره به زبان بیزبان میگه "بیا من رو بخر! دیگه گیرت نمیآد ها!". همینطور زل زده بود به من. من هم دیگه طاقت نیاوردم. یک لحظه جلو ویترین بودم. لحظهای بعد آقای کتابفروش داشت پشت و روی کتاب دنبال قیمت میگشت. این هم شگرد جدیده(حالا میگم چیه). خلاصه یه خرده کتابه رو بالا-پایین کرد، بعد برگشت گفت ۸۲۰۰! فکر کن، کتاب ۶۰۰-۵۰۰ صفحهای، ۸ هزار و دویست تومان! انگار یه چیزی محکم خورد تو سرم(مثل اون کتاب "لولی خیگانته" که وقتی از در میرفتم بیرون، داشت میگفت "دفعه بعد، نوبت منه"). دنیا جلو چشمهام تیره و تار شد. هیچی دیگه. با دست لرزان پول کتابه رو دادم و به جز اجداد اون مرحوم(کافکا منظورمه!دلم نیومد. بیتقصیر بود) به انتشارات و مملکت و فرهنگ و (به اصطلاح) ارشاد و وزیرش ناسزا گفتم. خیلی گرونه. فرض کن قبلن هر بار میرفتیم کتابفروشی به راحتی ۳-۲ تا کتاب میشد خرید. حالا همون یک دونه رو هم باید با احتیاط بخری. انتشاراتیها هم که قیمت کتاب رو یه جایی چاپ میکنن که فقط فروشنده بیرحم ببینه.
و ببینید که این یوگی و دوستان چقدر به ما ضرر زدن. بحث فرهنگ و سیاست و جنگ و باقی قضایا به کتار، هر بار تو کتابفروشی کتاب خوبی میبینم، با خودم فکر میکنم این رو هم بخرم که ممکنه دیگه به این زودیها گیرم نیاد. فکر میکنم تا چند وقت دیگه تنها کتابهایی که منتشر میشه(یا قیمتش جوریه که بشه خریدش) کتابهای فاطمه رجبیه. از اون طرف قیمت کتابها هم با سرعت سرسامآوری داره بالا میره. گمونم برنامهشون اینه که این سرانه پایین مطالعه تو ایران رو به صفر برسونن!
خلاصه سری بعد که از جلو کتابفروشی رد شدید و دیدید یه کتاب داره میگه "من رو بخر..من رو بخر" هرچه سریعتر از اون محل فرار کنید.
این رو ببینید. یاد چی میافتید؟ من که از ژول ورن تا آرتور.سی.کلارک و حتا جرج لوکاس رو یاد کردم.
دیروز صبح دنبال یه کاری بیرون رفته بودم از محل کارم. یه کتاب فروشی هست، به اسم انتشارات امام. من این ۱۳-۱۲ سالی که مشهدیم از تمام کتابفروشیهای اینجا خرید کردم به جز همین یکی. فقط هم به خاطر اسمش. حالا ۳-۲ ماهه کشفش کردم دیدم چه کتابهای خوبی میآره. این هم از عاقبت ظاهربینی(تصمیم گرفتم از ظاهربینی به سمت ظاهرگوشی برم. چطوره؟).
سری قبل پشت ویترینش "داستانهای کوتاه کافکا" رو گذاشته بود. خیلی جلو خودم رو گرفتم که نخرمش. البته پول هم همراهم نبود(و این هم مساله مهمیه، اما مهمتر اینکه من بعد از اینکه خودم رو کشونکشون از جلو کتاب فروشی بردم، فهمیدم که حاوی یک عدد دویست تومانی و یک عدد ۵۰ تومانی بیش نیستم. این کارت تجارت رو هم بس که سرویس بانکها خوبه، اصلن پرش نمیکنم چون یا شبکه شتاب قطعه یا ایتیام اش پول نداره یا خرابه، یا اینکه اینقدر شلوغه که از خیر پول گرفتن میگذری). این سری برای کاری مجبور شدم برم همون طرفها(قبلن هم گفتم! خب شاید شما هم مثل من فراموشکار باشید، ها؟). از جلو در کتابفروشی که رد شدم دیدم یار مهربان داره به زبان بیزبان میگه "بیا من رو بخر! دیگه گیرت نمیآد ها!". همینطور زل زده بود به من. من هم دیگه طاقت نیاوردم. یک لحظه جلو ویترین بودم. لحظهای بعد آقای کتابفروش داشت پشت و روی کتاب دنبال قیمت میگشت. این هم شگرد جدیده(حالا میگم چیه). خلاصه یه خرده کتابه رو بالا-پایین کرد، بعد برگشت گفت ۸۲۰۰! فکر کن، کتاب ۶۰۰-۵۰۰ صفحهای، ۸ هزار و دویست تومان! انگار یه چیزی محکم خورد تو سرم(مثل اون کتاب "لولی خیگانته" که وقتی از در میرفتم بیرون، داشت میگفت "دفعه بعد، نوبت منه"). دنیا جلو چشمهام تیره و تار شد. هیچی دیگه. با دست لرزان پول کتابه رو دادم و به جز اجداد اون مرحوم(کافکا منظورمه!دلم نیومد. بیتقصیر بود) به انتشارات و مملکت و فرهنگ و (به اصطلاح) ارشاد و وزیرش ناسزا گفتم. خیلی گرونه. فرض کن قبلن هر بار میرفتیم کتابفروشی به راحتی ۳-۲ تا کتاب میشد خرید. حالا همون یک دونه رو هم باید با احتیاط بخری. انتشاراتیها هم که قیمت کتاب رو یه جایی چاپ میکنن که فقط فروشنده بیرحم ببینه.
و ببینید که این یوگی و دوستان چقدر به ما ضرر زدن. بحث فرهنگ و سیاست و جنگ و باقی قضایا به کتار، هر بار تو کتابفروشی کتاب خوبی میبینم، با خودم فکر میکنم این رو هم بخرم که ممکنه دیگه به این زودیها گیرم نیاد. فکر میکنم تا چند وقت دیگه تنها کتابهایی که منتشر میشه(یا قیمتش جوریه که بشه خریدش) کتابهای فاطمه رجبیه. از اون طرف قیمت کتابها هم با سرعت سرسامآوری داره بالا میره. گمونم برنامهشون اینه که این سرانه پایین مطالعه تو ایران رو به صفر برسونن!
خلاصه سری بعد که از جلو کتابفروشی رد شدید و دیدید یه کتاب داره میگه "من رو بخر..من رو بخر" هرچه سریعتر از اون محل فرار کنید.
این رو ببینید. یاد چی میافتید؟ من که از ژول ورن تا آرتور.سی.کلارک و حتا جرج لوکاس رو یاد کردم.
2006/11/01
باز هم در جواب کامنت سولوژن عزیز:
راستش کار من با لپتاپ عمومن برنامهنویسیه(جدا از کارهای عمومی مثل چککردن میل و نرمافزارهای عمومی-آخریش استفاده از visio برای طراحی پلان شبکه بود). اما خب، وقتی خونه هستم از PC استفاده میکنم. دو تا مانیتور و رم ۱ گیگابایت و سیپییو پنتیوم ۴ و گرافیک ۲۵۶، طبیعتن از لپتاپ بهتر جواب میده(لااقل از سری سنترینو بهتر جواب میده، دو هستهایها رو هنوز امتحان نکردم). اما در مورد محل کارم، خب طبیعتن هم لپتاپ باید قابل حمل باشه(تصور کن یه لپتاپ ۱۷ اینچی از یه آدم لاغر ۱۹۰ سانتیمتری آویزون باشه و تاب بخوره. گمونم مثل اون پل معروف از وسط نصف بشم :)) ) هم خیلی کوچک نباشه. به نظرم مناسبترین اندازه، همون ۱۴.۱ اینچیه. هم اونقدر کوچک نیست که چیزی روش دیده نشه، هم اینکه اونقدر بزرگ و سنگین نیست که گردنم رو بشکنه.
در مورد قیمتها، مثلن در مورد همون hp dv2000t که اینهمه براش تبلیغ کردم، این نتیجهایه که من از سیستمی با همون مشخصات ایران از سایت hp گرفتم:
price $1,133.98 *
instant savings − $100.00
mail-in rebate − $50.00
price after rebate $983.98
و قیمتش در ایران ۱ میلیون و ۴۳۰ هزار تومنه. فرقش کاملن مشخصه، درسته؟ یا مثلن مکبوک ۱۰۹۹ دلاری، اینجا ۱ میلیون و ۲۸۰ هزار تومن فروخته میشه. اینجا ایران است!
و اما در مورد سوالهای ناموسی. خب من تا حالا با سیستم عامل مک کار نکردم و خیلی کنجکاوم امتحانش کنم. اما چون قسمت عمده زمان استفاده من از لپتاپ، برای کار صرف میشه، طبیعتن به خاطر ابزار کارم(از داکیومنتهای آفیس و visio و پابلیشر تا ویژوال استودیو دات نت و البته، مسائل مربوط به شبکه ویندوز) فکر نکنم تو اون زمان از مک استفاده کنم(اگر مکبوک بخرم). اما قطعن در باقی اوقات امتحانش میکنم.
پ.ن۱: این نوشته رو ۳۰۰ سال پیش نوشتم، اما نرسیدم پستش کنم.
پ.ن۲: سرم به شدت شلوغه.
پ.ن۳: خرید لپتاپ منتفی شد. تا تصمیمی دیگر، زنده باد nx6110.
راستش کار من با لپتاپ عمومن برنامهنویسیه(جدا از کارهای عمومی مثل چککردن میل و نرمافزارهای عمومی-آخریش استفاده از visio برای طراحی پلان شبکه بود). اما خب، وقتی خونه هستم از PC استفاده میکنم. دو تا مانیتور و رم ۱ گیگابایت و سیپییو پنتیوم ۴ و گرافیک ۲۵۶، طبیعتن از لپتاپ بهتر جواب میده(لااقل از سری سنترینو بهتر جواب میده، دو هستهایها رو هنوز امتحان نکردم). اما در مورد محل کارم، خب طبیعتن هم لپتاپ باید قابل حمل باشه(تصور کن یه لپتاپ ۱۷ اینچی از یه آدم لاغر ۱۹۰ سانتیمتری آویزون باشه و تاب بخوره. گمونم مثل اون پل معروف از وسط نصف بشم :)) ) هم خیلی کوچک نباشه. به نظرم مناسبترین اندازه، همون ۱۴.۱ اینچیه. هم اونقدر کوچک نیست که چیزی روش دیده نشه، هم اینکه اونقدر بزرگ و سنگین نیست که گردنم رو بشکنه.
در مورد قیمتها، مثلن در مورد همون hp dv2000t که اینهمه براش تبلیغ کردم، این نتیجهایه که من از سیستمی با همون مشخصات ایران از سایت hp گرفتم:
price $1,133.98 *
instant savings − $100.00
mail-in rebate − $50.00
price after rebate $983.98
و قیمتش در ایران ۱ میلیون و ۴۳۰ هزار تومنه. فرقش کاملن مشخصه، درسته؟ یا مثلن مکبوک ۱۰۹۹ دلاری، اینجا ۱ میلیون و ۲۸۰ هزار تومن فروخته میشه. اینجا ایران است!
و اما در مورد سوالهای ناموسی. خب من تا حالا با سیستم عامل مک کار نکردم و خیلی کنجکاوم امتحانش کنم. اما چون قسمت عمده زمان استفاده من از لپتاپ، برای کار صرف میشه، طبیعتن به خاطر ابزار کارم(از داکیومنتهای آفیس و visio و پابلیشر تا ویژوال استودیو دات نت و البته، مسائل مربوط به شبکه ویندوز) فکر نکنم تو اون زمان از مک استفاده کنم(اگر مکبوک بخرم). اما قطعن در باقی اوقات امتحانش میکنم.
پ.ن۱: این نوشته رو ۳۰۰ سال پیش نوشتم، اما نرسیدم پستش کنم.
پ.ن۲: سرم به شدت شلوغه.
پ.ن۳: خرید لپتاپ منتفی شد. تا تصمیمی دیگر، زنده باد nx6110.
2006/10/19
خب در مورد لپتاپ. من گمونم hp dv2000t رو انتخاب کنم. از نظر وزن، خب اگر بخوام دنبال لپتاپهای سبکوزن برم، انتخاب اصلیم سری sz سونی خواهد بود که راستش خیلی گرونه. در نتیجه، تنها انتخابی که با توجه به بودجه من مناسب به نظر میرسه یا خریدن یه مکبوک ۱.۸۷ دوهستهایه(حق مسلم ماست!) یا رفتن دنبال یکی از همون سه مدل که گفتم. اما از نظر کیفیت ساخت، بین ریویوهایی که خوندم ظاهرن کیفیت "دل"ها تعریفی نداره. و Benchmark های سایتهای معتبر(CNet و PCMagazine و NotebookReview برای مثال) نشون میده که پرفورمنس hp بهتره.
در مورد کامنت سولوژن(مرسی بابت توجه و وقتت):
در مورد وزن، معمولن وزنی که به صورت رسمی اعلام میشه، وزن بدنه لپتاپ با باتری استاندارده. مثلن اگر به جای باتری 6Cell استاندارد، باتری 9Cell یا 12Cell بگیری، طبیعتن به وزنش اضافه میشه. ضمن اینکه وزن واقعی لپتاپ از نظر من شامل وزن خود لپتاپ و شارژرش و متعلقات جانبیای که مجبوری همراهت ببری میشه نه وزن دستگاه. اینطور بخوای حساب کنی، زیاد فرقی نمیکنه اون ۴۰۰-۳۰۰ گرم :)
در مورد مونیتور و کیفیتش، رویوهایی که خوندم خوب بود. اما باز هم به نظرم انتخاب نهایی به شخص برمیگرده. اینکه روشنایی مانیتور و Sharpness رنگها چقدر مورد علاقهات باشه.
در مورد وایرلس هم، سولوژن عزیز، بدان و آگاه باش که همین سیمدارش رو هم محدود کردن به ۱۲۸! تا زمانی که ما به بیسیم و وایرلس و این برنامهها برسیم، احتمالن یکی دو تا انقلاب دیجیتال اتفاق افتاده و نسل لپتاپ و وایرلس منقرض شده. در عین حال، تا جایی که من دیدم اکثر چیپهای وایرلسی که استفاده میشه، مشخصاتشون یکسانه و عمومن فرقی نداره.
در مورد کامنت "یکی از چهار نفر"، یه ضربالمثلی هست که میگه داغم رو تازه نکن. از نظر زیبایی، راستش من که دستم به vaio sz نمیرسه، در نتیجه اصلن مهم نیست که لپتاپ صکصی باشه یا مثلن شبیه تختهسنگ. اما باز هم، از نظر ظاهر این مدل hp میشه گفت زیباست.
تنها چیزی که من در مورد این لپتاپ به عنوان نقص خوندم، تاچپدش بود که ظاهرن حرکت دست روش سخته و دکمههای تاچپد که به قول این ریویونویسهای عزیز الگانت نیست و موقع فشردهشدن، "کلیک" نمیکنه! اولن که خب، معمولن تا جایی که بشه بهتره از ماوس استفاده کرد. جدا از اون، من خودم یکی از چیزهایی که در مورد لپتاپ خودم خیلی دوست داشتم این بود که در مواقع معدودی هم که میخواستم از تاچپد استفاده کنم، دکمهها خیلی راحت فشرده میشدن و خیلی راحت با فشار کم انگشتهای شصت، میتونستم ازشون استفاده کننم. در حالی که در مورد سونی وایو fe، دکمهها "کلیک" میکردن و به قول رویونویسان الگانت بودن، اما استفاده ازشون کار من رو خیلی کند میکرد.
و این بود انشای ما در مورد لپتاپ. یه سری لینک هم از رویوهایی که خوندم این پایین گذاشتم. همین دیگه، تموم شد!
ویدیو در مورد hp dv2000t
۳۶۰ درجه!
رویو از سایت DigitalTrends ۱ + ۲ + ۳ + ۴
خوب ولی بدون مشخصات فنی
از سایت NotebookReview
در مورد کارایی ویندوز Home Edition با تکنولوژی دوهستهای
باز هم رویو
از LaptopMagazine
از سایت cnet
در مورد کامنت سولوژن(مرسی بابت توجه و وقتت):
در مورد وزن، معمولن وزنی که به صورت رسمی اعلام میشه، وزن بدنه لپتاپ با باتری استاندارده. مثلن اگر به جای باتری 6Cell استاندارد، باتری 9Cell یا 12Cell بگیری، طبیعتن به وزنش اضافه میشه. ضمن اینکه وزن واقعی لپتاپ از نظر من شامل وزن خود لپتاپ و شارژرش و متعلقات جانبیای که مجبوری همراهت ببری میشه نه وزن دستگاه. اینطور بخوای حساب کنی، زیاد فرقی نمیکنه اون ۴۰۰-۳۰۰ گرم :)
در مورد مونیتور و کیفیتش، رویوهایی که خوندم خوب بود. اما باز هم به نظرم انتخاب نهایی به شخص برمیگرده. اینکه روشنایی مانیتور و Sharpness رنگها چقدر مورد علاقهات باشه.
در مورد وایرلس هم، سولوژن عزیز، بدان و آگاه باش که همین سیمدارش رو هم محدود کردن به ۱۲۸! تا زمانی که ما به بیسیم و وایرلس و این برنامهها برسیم، احتمالن یکی دو تا انقلاب دیجیتال اتفاق افتاده و نسل لپتاپ و وایرلس منقرض شده. در عین حال، تا جایی که من دیدم اکثر چیپهای وایرلسی که استفاده میشه، مشخصاتشون یکسانه و عمومن فرقی نداره.
در مورد کامنت "یکی از چهار نفر"، یه ضربالمثلی هست که میگه داغم رو تازه نکن. از نظر زیبایی، راستش من که دستم به vaio sz نمیرسه، در نتیجه اصلن مهم نیست که لپتاپ صکصی باشه یا مثلن شبیه تختهسنگ. اما باز هم، از نظر ظاهر این مدل hp میشه گفت زیباست.
تنها چیزی که من در مورد این لپتاپ به عنوان نقص خوندم، تاچپدش بود که ظاهرن حرکت دست روش سخته و دکمههای تاچپد که به قول این ریویونویسهای عزیز الگانت نیست و موقع فشردهشدن، "کلیک" نمیکنه! اولن که خب، معمولن تا جایی که بشه بهتره از ماوس استفاده کرد. جدا از اون، من خودم یکی از چیزهایی که در مورد لپتاپ خودم خیلی دوست داشتم این بود که در مواقع معدودی هم که میخواستم از تاچپد استفاده کنم، دکمهها خیلی راحت فشرده میشدن و خیلی راحت با فشار کم انگشتهای شصت، میتونستم ازشون استفاده کننم. در حالی که در مورد سونی وایو fe، دکمهها "کلیک" میکردن و به قول رویونویسان الگانت بودن، اما استفاده ازشون کار من رو خیلی کند میکرد.
و این بود انشای ما در مورد لپتاپ. یه سری لینک هم از رویوهایی که خوندم این پایین گذاشتم. همین دیگه، تموم شد!
ویدیو در مورد hp dv2000t
۳۶۰ درجه!
رویو از سایت DigitalTrends ۱ + ۲ + ۳ + ۴
خوب ولی بدون مشخصات فنی
از سایت NotebookReview
در مورد کارایی ویندوز Home Edition با تکنولوژی دوهستهای
باز هم رویو
از LaptopMagazine
از سایت cnet
2006/10/18
راستش میشود به زندگی روزمره و عادی هم هزار جور نگاه کرد. میشود دید و فهمید، و البته نوشت(البته باز، در وبلاگ). اما خب... "حسش نیست".
پ.ن: سالهای ساله میخوام لیست لینکهام رو آپدیت کنم هی نمیشه(نخوانید هی تنبلی میکنم، بخوانید هی نمیشه!). این سری که برق بلاگرولینگ رفته بود، عهد کردم با خودم که وقتی دوباره راه افتاد و کمکهای شایانش به جیغ و داد آپدیت شدن وبلاگها را از سر گرفت، لیست رو آپدیت کنم. حالا وقتش شده. احتمالن تا فردا لیست پاکسازی میشود.
hp dv2000t یا Dell Inspiron 640m یا Dell D620. مساله این است. از نظر پرفورمنس و کیفیت ساخت، کسی اطلاعی از این ۳ مدل لپتاپ دارد؟
پ.ن: سالهای ساله میخوام لیست لینکهام رو آپدیت کنم هی نمیشه(نخوانید هی تنبلی میکنم، بخوانید هی نمیشه!). این سری که برق بلاگرولینگ رفته بود، عهد کردم با خودم که وقتی دوباره راه افتاد و کمکهای شایانش به جیغ و داد آپدیت شدن وبلاگها را از سر گرفت، لیست رو آپدیت کنم. حالا وقتش شده. احتمالن تا فردا لیست پاکسازی میشود.
hp dv2000t یا Dell Inspiron 640m یا Dell D620. مساله این است. از نظر پرفورمنس و کیفیت ساخت، کسی اطلاعی از این ۳ مدل لپتاپ دارد؟
2006/10/08
اصولن بعضی اتفاقات و مناظر و غیره، فقط از پشت شیشهی تلویزیون بدیع و دلنشیناند.
تصور کنید: پیادهرو خلوت، یک طرف دیوار آجری، یک طرف ردیف بیپایان درختها. صدای Charles Aznavour. کمی برگ درخت زیر پا ریخته و خشخشاش با هر گامی که بر میدارید، بلند میشود. باد خنک بعد از ظهر پاییز، برگهای زرد و قرمز را به رقص در میآورد و روی موها و شانههایتان میریزد.
هیچی دیگه! میری خونه میبینی تیشرت تازه اطو شدهات پر از لک شده و حتا تا ته جورابت پر برگه. میگم که! این جور مناظر رو باید تو فیلم دید، نه اینکه خودت هم وسطش باشی.
هان ای دست مهربان طبیعت! ۲ عدد تیشرت نو و اطو شده مرا به گند کشیدی(از همه بدتر، خودم اطوشان کرده بودم). از این پس از وسط بلوار راه میسپرم، آآآه.
پ.ن: بدون ربط به نوشته بالا؛ از آهنگهای مورد علاقه من؛ گوش کنید: Thè ŵìnd thât shäkës thê bârlèy - Dêãd Cän Dåncë
تصور کنید: پیادهرو خلوت، یک طرف دیوار آجری، یک طرف ردیف بیپایان درختها. صدای Charles Aznavour. کمی برگ درخت زیر پا ریخته و خشخشاش با هر گامی که بر میدارید، بلند میشود. باد خنک بعد از ظهر پاییز، برگهای زرد و قرمز را به رقص در میآورد و روی موها و شانههایتان میریزد.
هیچی دیگه! میری خونه میبینی تیشرت تازه اطو شدهات پر از لک شده و حتا تا ته جورابت پر برگه. میگم که! این جور مناظر رو باید تو فیلم دید، نه اینکه خودت هم وسطش باشی.
هان ای دست مهربان طبیعت! ۲ عدد تیشرت نو و اطو شده مرا به گند کشیدی(از همه بدتر، خودم اطوشان کرده بودم). از این پس از وسط بلوار راه میسپرم، آآآه.
پ.ن: بدون ربط به نوشته بالا؛ از آهنگهای مورد علاقه من؛ گوش کنید: Thè ŵìnd thât shäkës thê bârlèy - Dêãd Cän Dåncë
Subscribe to:
Posts (Atom)