2003/06/30
ديوونه!!!
اين بلاگر هم آخرشه!!!پست های طولانی رو Error می ده.مجبور شدم مطلبم رو بشکنم.واقعاْ اوضاعی شده هااااا
2003/06/29
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند
كه چه تابستاني ست
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و اك
كودكان احساس
جاي بازي اينجا....
نيست
يه جاي ديگه بازي كنيد من حوصله ندارم
اين بلاگر هم با اين سيستم جديدش واقعاَ شاهكاره.كلي نوشته بودم.همه اش رفت.
به من بگيد چه كار كنم؟؟واقعاَ الان بايد چه كار كنم؟؟؟
استاد آمار الكي به اسم تقلب من رو انداخته(چون از ۲ رنگ خودكار استفاده كردم).كلي هم حرف زده به من از متقلب و دزد به بالا.حالا به نظر شما من با يه ييرمرد كه احساس مي كنه شرلوك هلمز شده و به همين راحتي درسي رو كه من بدون ميان ترم هم پاس مي شدم رو انداخته چكار كنم؟؟
از طرفي امروز يه دوست رو ديدم.به نظرم اومد كه ناراحته.اما نگفت كه ناراحت هست يا نيست.از ظهر همينطور الكي دلشوره دارم.
اين چندروزه مرتب با پدرم هم مشكل دارم.دوستهام هم كه يكيشون هفتهء آينده مي ره.اون يكي هم يكي دو هفتهء ديگه.ديگه از اين بهتر چي بايد باشه؟
به شدت به يه گوش براي شنيدن حرفهام و يه شونه براي گذاشتن سرم و يه دست براي گرفتن دستم و .... احتياج دارم.يا به طور خلاصه يه نفر آدم.يه دوست.
دارم منفجر مي شم.هيچ چيز سر جاي خودش نيست.زندگي يه اشتباه بزرگه.خدا هم كه ظاهراَ خوابه.
تمام روز رو با سردرد و نفس تنگي سر كردم و سعي كردم يه جوري جو خونه رو تحمل كنم كه نمي شه.شل يه شعر داره به اسم
Nobody's Gone
واقعاْ الان حس من يه همچين چيزيه.کسی که ديگه "هيچکس" هم به حرفهاش گوش نمی کنه.
از همه چيز خسته شدم.و بالاتر از همه از خودم. و از اين حس لعنتي پوچي و تهي بودن همه چيز.از اين حس بدي كه اكثر اوقات با دوستهام دارم.ديشب مثلاَ رفتم شام با بچه ها بيرون كه تموم شدن امتحانات رو مثلاَ جشن بگيريم.بعد از اينكه از بچه ها جدا شدم اونقدر حالم بد بود كه نيم ساعت جلو در خونه نشستم تا حالم يه خرده بهتر شد و تونستم برم بالا.
روزهاي خوبي نيستند اين روزها ... روزهاي لعنتي فراموش شدن و فراموش نكردن.
از فردا دوباره مثل سابق به پرحرفي مي پردازم.
راستي اگر خدا رو ديديد بهش بگيد عمو پت گفت:چرا؟؟؟؟؟
خودش مي فهمه.
"تو اگر در طپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها
حوضشان بي آب است"
فردا تفلت ميترای ژيواره
ميترا جونم تفلتت مبارک مبارک تفلتت مبارک برو شمعها رو فوت کن و از اين حرفها
ميترا جونم تفلتت مبارک مبارک تفلتت مبارک برو شمعها رو فوت کن و از اين حرفها
2003/06/28
Coming Back To Life
امتحان آخر رو هم دادم.بلاخره تموم شد.
به همين زودی ها می نويسم.شايد امشب.شايد هم فردا صبح.
می خوام تغييرات اساسی در Template بدم.کلی برنامه دارم.
راستی می بينم که از تدريس من خوشتون اومده.من خيلی پسر خوب گلی ام، نه؟
عمو پت گل
2003/06/27
سيستم
اين بلاگريها هم با بوق و کرنا و آب و تاب، سيستم جديدشون رو اجباری کردند.آخه يعنی چی؟؟؟
کلی مشکلات داره.تابلو ترينشون اينه که وقتی Encoding ش رو Right-to-Left می کنی، فقط اون بالا توی Toolbar ش همه چيز به هم می ريزه.حالا حل مشکل بلاگر:
-دوباره از اول، توی قسمت پايين صفحه و Toolbar بالا، Encoding رو به UTF-8 تغييؤ می دهيم.
-از Toolbar بالا، Setting را انتخاب می کنيم.
-در Setting، قسمت Formatting را انتخاب می کني.
-در قسمت Formatting، قسمت Encoding را به UTF-8 تغيير می دهيم و بدون هيچ تغييؤ ديگر به قسمت Posts می رويم.
-حالا، به قسمت Publishing(پايين قسمت بالايی صفحه بلاگر) می رويم.
-Publish Entire Site (دکمهء نارنجی رنگ سمت راست) را انتخاب می کنيم.
خب وبلاگ ما آماده است
آهان ... برای مشکل Editor بلاگر هم خيلی شيک و راحت...می شه توی Editor سايت PersianBlog نوشت و بعد کپی کرد توی Editor بلاگر.تازه.... اگر از Smile هايی که توی صفحهء Editor سايت PersianBlog هست استفاده کنيد، همونها بدون هيچ تغيير توی وبلاگ بلاگر هم نشون داده می شه(آخه کد HTML توليد می کنه که بلاگر می شناسدش.جای عکس هاش هم که روی سرور خود PersianBlog جونه
زنده باد سو استفاده
و به خودتون فوت کنيد.مطمئن باشيد افاقه می کنه
من فردا آخرين امتحانمه.غير از امتحان ديروز که آمار بود و در پاس شدنش محل اشکال است، بقيه بدون اشکال شرعی خاصی پيش رفته، فردا هم مدار ۲ داريم که واقعاً در مقايسه با آمار، خيلی دوست داشتنيه.
من رفتم کتابخونه.
عمو پت معلم پستچی
2003/06/25
نتيجهء فرضيهء مدارهای الکترونيکی
کتاب قطعات و مدارهای الکترونيکی
تاليف:نشلسکی-بويل اشتاد
ترجمه:دکتر سپيدنام
684 صفحه
به نظر شما اگر با اين کتاب محکم بکوبم توی سر خودم، درست می شم؟D:
توازی؛ترس؛ ... غرور
من می دونم که دوستت دارم، خودآگاه و ناخودآگاه؛ تو می دونی که من رو دوست داری، ناخودآگاه.
من نمی تونم به تو بگم که دوستت دارم چون نمی خوام جواب منفی بشنوم؛ تو نمی خوای به من بگی که من رو دوست داری چون نمی تونی از توی دنيای خودت من رو ببينی؛ ببينی که به من احتياج داری.
من می دونم که ما با هم، يکی می شيم؛ تو می دونی که هيچ کدوم از آدمهايی که تا حالا ديدی نيمهء گمشده ات نبودن.
من تو رو يه آدم خاص و استثنايی و خيلی شبيه به خودم می دونم؛ تو من رو يه آدم استثنايی و خاص می دونی که نمی تونی بفهمی چی هستم و کی هستم، اما حس می کنی که خيلی شبيه به خودت ام.
من هر وقت تو رو می بينم، زياد نگاهت نمی کنم، مبادا بفهمی که در موردت چی فکر می کنم؛ تو هر وقت من رو و نگاهم رو می بينی، توی قلبت يه صدايی می شنوی که قبل از اينکه بتونی بفهمی چی می گه، خاموشش می کنی.
من خيلی اوقات به تو فکر می کنم؛ تو خيلی وقتها دنبال کسی هستی برای فکر کردن.
من شبهام رو با دلتنگی و تنهايی می گذرونم و دليلش رو می دونم، و چاره اش رو؛ تو شبهات رو با دلتنگی و تنهايی می گذرونی و دليلش رو می دونی، اما چاره اش رو نه.
من آهنگ های غمگينم رو خيلی اوقات گوش می دم؛ تو آهنگ های غمگينت رو خيلی اوقات گوش می دی.
من دلم می خواد دستهام رو دور شونه هات بذارم و توی آغوشم، از تموم ناملايماتی که تا حالا به سرت اومده، دورت کنم و آرومت کنم؛ تو دلت می خواد دستهايی رو دور شونه هات حس کنی و گرمای بدنی رو کنار خودت، و شونه هايی رو برای پناه گرفتن.
من هر وقت می بينمت دلم می خواد دستهات رو توی دستهام بگيرم؛ تو دلت برای يه لحظه لک زده که گرمای دست يه نفر رو روی دستهات حس کنی؛ و نه هر دستی رو؛ دستی مثل دست من؛ شايد دست من رو.
نمی دونم که تو هم من رو اينقدر دوست داری يا نه.نشانه هايی می بينم، اما برای من قابل تشخيص نيست؛تو نمی دونی که من نسبت به تو چه احساسی دارم و يه جور عطش عجيب توی خودت حس می کنی برای دونستن.نشانه هايی می بينی، اما شايد نمی خوای که تشخيصشون بدی.
من از کنار تو رد می شم، شايد زمانی برای هميشه؛ تو از من دور می شی، شايد زمانی برای هميشه.
من تو رو، دير يا زود، کاملاً از دست می دم؛ تو دير يا زود چشم هات رو به روی من می بندی؛شايد کاملاً.
من با تو می تونستم کامل باشم؛تو با من می تونستی کامل باشی.
من و تو هيچ وقت به هم نمی رسيم؛تو و من هيچ وقت به هم نمی رسيم.
من موازی تو ام؛ تو موازی منی.
و....
فاصله ای که بين ما دو خط موازی رو پر کرده، اسمش غروره.
و نيرويی که ما رو از هم جدا نگه داشته، اسمش ترسه؛ ترس از شکستن.
من و تو مغروريم؛ و تنها؛ و شکستنی.
من و تو ... کاشکی همه چيز مثل کلمه ها، به اين راحتی به هم پيوند می خورد، مثل" "من و تو".
کاش می شد "من" و "تو" رو اينقدر راحت، به هم چسبوند:منوتو
کاش يه بار می تونستم به "من و تو" بگم "ما".
پ.پ
2003/06/24
دو تا مطلب سياسي نوشته بودم.مي خواستم باز هم بنويسم.حرف خيلي دارم.اما ... حس مي كردم روي صفحهء وبلاگم سنگيني مي كنن.پاكشون كردم.
خبر
عمو پت
خبر
عمو پت
2003/06/23
آتش آن نيست که از شعلهء او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
دوستی بعد از حدود يک سال و نيم از اصفهان اومده بود اينجا.خيلی خانوم شده بود برای خودش.اونجا نامزد هم داره و اوضاعش خيلی خوبه.بعدش به بر و بچ گفته بود فلانی چقدر شکسته شده!!!!!
آقا شکسته شديم...از دست رفتيم .... هی ی ی ی ی ... جوونی....
بابابزرگ عمو پت
-به خاله جونم:خالهء گلم!! بابا من شوخی کردم.آخه مگه می شه يه عمو از دست خاله ش ناراحت بشه؟؟!!!!
Subscribe to:
Posts (Atom)