خب در مورد لپتاپ. من گمونم hp dv2000t رو انتخاب کنم. از نظر وزن، خب اگر بخوام دنبال لپتاپهای سبکوزن برم، انتخاب اصلیم سری sz سونی خواهد بود که راستش خیلی گرونه. در نتیجه، تنها انتخابی که با توجه به بودجه من مناسب به نظر میرسه یا خریدن یه مکبوک ۱.۸۷ دوهستهایه(حق مسلم ماست!) یا رفتن دنبال یکی از همون سه مدل که گفتم. اما از نظر کیفیت ساخت، بین ریویوهایی که خوندم ظاهرن کیفیت "دل"ها تعریفی نداره. و Benchmark های سایتهای معتبر(CNet و PCMagazine و NotebookReview برای مثال) نشون میده که پرفورمنس hp بهتره.
در مورد کامنت سولوژن(مرسی بابت توجه و وقتت):
در مورد وزن، معمولن وزنی که به صورت رسمی اعلام میشه، وزن بدنه لپتاپ با باتری استاندارده. مثلن اگر به جای باتری 6Cell استاندارد، باتری 9Cell یا 12Cell بگیری، طبیعتن به وزنش اضافه میشه. ضمن اینکه وزن واقعی لپتاپ از نظر من شامل وزن خود لپتاپ و شارژرش و متعلقات جانبیای که مجبوری همراهت ببری میشه نه وزن دستگاه. اینطور بخوای حساب کنی، زیاد فرقی نمیکنه اون ۴۰۰-۳۰۰ گرم :)
در مورد مونیتور و کیفیتش، رویوهایی که خوندم خوب بود. اما باز هم به نظرم انتخاب نهایی به شخص برمیگرده. اینکه روشنایی مانیتور و Sharpness رنگها چقدر مورد علاقهات باشه.
در مورد وایرلس هم، سولوژن عزیز، بدان و آگاه باش که همین سیمدارش رو هم محدود کردن به ۱۲۸! تا زمانی که ما به بیسیم و وایرلس و این برنامهها برسیم، احتمالن یکی دو تا انقلاب دیجیتال اتفاق افتاده و نسل لپتاپ و وایرلس منقرض شده. در عین حال، تا جایی که من دیدم اکثر چیپهای وایرلسی که استفاده میشه، مشخصاتشون یکسانه و عمومن فرقی نداره.
در مورد کامنت "یکی از چهار نفر"، یه ضربالمثلی هست که میگه داغم رو تازه نکن. از نظر زیبایی، راستش من که دستم به vaio sz نمیرسه، در نتیجه اصلن مهم نیست که لپتاپ صکصی باشه یا مثلن شبیه تختهسنگ. اما باز هم، از نظر ظاهر این مدل hp میشه گفت زیباست.
تنها چیزی که من در مورد این لپتاپ به عنوان نقص خوندم، تاچپدش بود که ظاهرن حرکت دست روش سخته و دکمههای تاچپد که به قول این ریویونویسهای عزیز الگانت نیست و موقع فشردهشدن، "کلیک" نمیکنه! اولن که خب، معمولن تا جایی که بشه بهتره از ماوس استفاده کرد. جدا از اون، من خودم یکی از چیزهایی که در مورد لپتاپ خودم خیلی دوست داشتم این بود که در مواقع معدودی هم که میخواستم از تاچپد استفاده کنم، دکمهها خیلی راحت فشرده میشدن و خیلی راحت با فشار کم انگشتهای شصت، میتونستم ازشون استفاده کننم. در حالی که در مورد سونی وایو fe، دکمهها "کلیک" میکردن و به قول رویونویسان الگانت بودن، اما استفاده ازشون کار من رو خیلی کند میکرد.
و این بود انشای ما در مورد لپتاپ. یه سری لینک هم از رویوهایی که خوندم این پایین گذاشتم. همین دیگه، تموم شد!
ویدیو در مورد hp dv2000t
۳۶۰ درجه!
رویو از سایت DigitalTrends ۱ + ۲ + ۳ + ۴
خوب ولی بدون مشخصات فنی
از سایت NotebookReview
در مورد کارایی ویندوز Home Edition با تکنولوژی دوهستهای
باز هم رویو
از LaptopMagazine
از سایت cnet
2006/10/19
2006/10/18
راستش میشود به زندگی روزمره و عادی هم هزار جور نگاه کرد. میشود دید و فهمید، و البته نوشت(البته باز، در وبلاگ). اما خب... "حسش نیست".
پ.ن: سالهای ساله میخوام لیست لینکهام رو آپدیت کنم هی نمیشه(نخوانید هی تنبلی میکنم، بخوانید هی نمیشه!). این سری که برق بلاگرولینگ رفته بود، عهد کردم با خودم که وقتی دوباره راه افتاد و کمکهای شایانش به جیغ و داد آپدیت شدن وبلاگها را از سر گرفت، لیست رو آپدیت کنم. حالا وقتش شده. احتمالن تا فردا لیست پاکسازی میشود.
hp dv2000t یا Dell Inspiron 640m یا Dell D620. مساله این است. از نظر پرفورمنس و کیفیت ساخت، کسی اطلاعی از این ۳ مدل لپتاپ دارد؟
پ.ن: سالهای ساله میخوام لیست لینکهام رو آپدیت کنم هی نمیشه(نخوانید هی تنبلی میکنم، بخوانید هی نمیشه!). این سری که برق بلاگرولینگ رفته بود، عهد کردم با خودم که وقتی دوباره راه افتاد و کمکهای شایانش به جیغ و داد آپدیت شدن وبلاگها را از سر گرفت، لیست رو آپدیت کنم. حالا وقتش شده. احتمالن تا فردا لیست پاکسازی میشود.
hp dv2000t یا Dell Inspiron 640m یا Dell D620. مساله این است. از نظر پرفورمنس و کیفیت ساخت، کسی اطلاعی از این ۳ مدل لپتاپ دارد؟
2006/10/08
اصولن بعضی اتفاقات و مناظر و غیره، فقط از پشت شیشهی تلویزیون بدیع و دلنشیناند.
تصور کنید: پیادهرو خلوت، یک طرف دیوار آجری، یک طرف ردیف بیپایان درختها. صدای Charles Aznavour. کمی برگ درخت زیر پا ریخته و خشخشاش با هر گامی که بر میدارید، بلند میشود. باد خنک بعد از ظهر پاییز، برگهای زرد و قرمز را به رقص در میآورد و روی موها و شانههایتان میریزد.
هیچی دیگه! میری خونه میبینی تیشرت تازه اطو شدهات پر از لک شده و حتا تا ته جورابت پر برگه. میگم که! این جور مناظر رو باید تو فیلم دید، نه اینکه خودت هم وسطش باشی.
هان ای دست مهربان طبیعت! ۲ عدد تیشرت نو و اطو شده مرا به گند کشیدی(از همه بدتر، خودم اطوشان کرده بودم). از این پس از وسط بلوار راه میسپرم، آآآه.
پ.ن: بدون ربط به نوشته بالا؛ از آهنگهای مورد علاقه من؛ گوش کنید: Thè ŵìnd thât shäkës thê bârlèy - Dêãd Cän Dåncë
تصور کنید: پیادهرو خلوت، یک طرف دیوار آجری، یک طرف ردیف بیپایان درختها. صدای Charles Aznavour. کمی برگ درخت زیر پا ریخته و خشخشاش با هر گامی که بر میدارید، بلند میشود. باد خنک بعد از ظهر پاییز، برگهای زرد و قرمز را به رقص در میآورد و روی موها و شانههایتان میریزد.
هیچی دیگه! میری خونه میبینی تیشرت تازه اطو شدهات پر از لک شده و حتا تا ته جورابت پر برگه. میگم که! این جور مناظر رو باید تو فیلم دید، نه اینکه خودت هم وسطش باشی.
هان ای دست مهربان طبیعت! ۲ عدد تیشرت نو و اطو شده مرا به گند کشیدی(از همه بدتر، خودم اطوشان کرده بودم). از این پس از وسط بلوار راه میسپرم، آآآه.
پ.ن: بدون ربط به نوشته بالا؛ از آهنگهای مورد علاقه من؛ گوش کنید: Thè ŵìnd thât shäkës thê bârlèy - Dêãd Cän Dåncë
2006/10/05
2006/10/03
در راستای کیوکیو و داستان و تبدیل اینجا به مهدکودک، و تولید مطالب گروه سنی الف-و حتا قبلتر-، کسی ایدهای در مورد RAB که "هورکراکس" میان دریاچه را از بین برده بود(در کتاب ۶ هری پاتر) دارد؟
میگویند "آر.ای.بی" مخفف "ریگولوس.ای. بلک" اخوی مرحوم سیریوس است.
- درباره Horcrux
- درباره Horcrux های شناخته شده و احتمالی
- درباره کتاب ۷
- درباره R.A.B. به قسمت آخر، بخش Translations of R.A.B. and Black توجه کنید. روشنگرانه است!
میگویند "آر.ای.بی" مخفف "ریگولوس.ای. بلک" اخوی مرحوم سیریوس است.
- درباره Horcrux
- درباره Horcrux های شناخته شده و احتمالی
- درباره کتاب ۷
- درباره R.A.B. به قسمت آخر، بخش Translations of R.A.B. and Black توجه کنید. روشنگرانه است!
2006/09/30
ها ها یادم اومد "بز ریشدار قرمز" کی بود. اون بزه بود که مادر کیوکیو رو(که ابروهاش رو یه فرشته دستکاری کرده بود و مرتب بلند میشد) خورده بود.
داستانش رو "سروش کودکان" چاپ میکرد. یه مدتی یادمه به جای "کیهان بچهها"، سروش میگرفتم تا اون هم خراب شد. اول کیهان بچهها پر شد از مطالب تبلیغاتی و شعار، معصومیتاش رو از دست داد، بعدش هم سروش.
جالبه. برنامههای محبوب کودکی ما "سرندیپیتی"(اونهایی که رنگشون زرد بود و همگی با هم گریه میکردن رو یادتونه؟ :-)))) ) و "پت پستچی" و "فانوس دریایی" و "باغچه حیوانات" بود، حالا بچهها سریال نرگس رو دنبال میکنن. ما کیهان بچهها میخوندیم، حالا بچهها... اصولن چیزی میخونن؟ همگی دنبال پلی استیشن و گیمنت هستن! کی برای بچهها برنامه ریزی میکنه؟ نتیجهی این بچگی، چه جور آدمی میشه؟ نمیدونم... شاید یه خرده به نظر قدیمی بیاد، اما یه خرده معصومیت برای بچهها لازم نیست؟ واقعن با این مزخرفات بیارزشی که مرتب از نلویزیون به خورد ذهن تاثیرپذیر بچهها داده میشه، باید انتظار چه نتیجهای داشت؟
و جالبتر از همه، پدر و مادرهایی هستن که حاضر نیست به خاطر بچههاشون حتا یک لحظه تلویزیون رو خاموش کنن، و از سریال و فیلم مورد علاقهشون بگذرن. یه جور بیتفاوتی و بیمبالاتی نسبت به تربیت و فرهنگ تو کل جامعه دیده میشه. واقعن با بودجهی اون مزخرف ۷۵ قسمتی که از تلویزیون پخش شد، میشد چند جلد کتاب چاپ کرد؟ یا در سطح جامعه چقدر کار فرهنگی کرد برای بالا بردن ضریب نفوذ مطالعه؟ واقعن باعث تاسفه که تمام سرمایه و استعداد کشور اینطور هدر میره. استعدادهایی که نادیده گرفته میشه، و پولی که هزینهی مزخرفات مبتذل تلویزیونی میشه که همهشون، حتا برنامهی آشپزی و دوبله فیلمهای خارجی، به زور پر شده از (به اصطلاح!)ایدئولوژی نفرتانگیز مهوع.
بگذریم...
پ.ن: تصحیح میشود بزه(همون ریشدار قرمز) مادر کیوکیو رو نخورده بود، زندانی کرده بود. اصلن اصل ماجرا راجع به جستجوی کیوکیو برای مادرش بود.
داستانش رو "سروش کودکان" چاپ میکرد. یه مدتی یادمه به جای "کیهان بچهها"، سروش میگرفتم تا اون هم خراب شد. اول کیهان بچهها پر شد از مطالب تبلیغاتی و شعار، معصومیتاش رو از دست داد، بعدش هم سروش.
جالبه. برنامههای محبوب کودکی ما "سرندیپیتی"(اونهایی که رنگشون زرد بود و همگی با هم گریه میکردن رو یادتونه؟ :-)))) ) و "پت پستچی" و "فانوس دریایی" و "باغچه حیوانات" بود، حالا بچهها سریال نرگس رو دنبال میکنن. ما کیهان بچهها میخوندیم، حالا بچهها... اصولن چیزی میخونن؟ همگی دنبال پلی استیشن و گیمنت هستن! کی برای بچهها برنامه ریزی میکنه؟ نتیجهی این بچگی، چه جور آدمی میشه؟ نمیدونم... شاید یه خرده به نظر قدیمی بیاد، اما یه خرده معصومیت برای بچهها لازم نیست؟ واقعن با این مزخرفات بیارزشی که مرتب از نلویزیون به خورد ذهن تاثیرپذیر بچهها داده میشه، باید انتظار چه نتیجهای داشت؟
و جالبتر از همه، پدر و مادرهایی هستن که حاضر نیست به خاطر بچههاشون حتا یک لحظه تلویزیون رو خاموش کنن، و از سریال و فیلم مورد علاقهشون بگذرن. یه جور بیتفاوتی و بیمبالاتی نسبت به تربیت و فرهنگ تو کل جامعه دیده میشه. واقعن با بودجهی اون مزخرف ۷۵ قسمتی که از تلویزیون پخش شد، میشد چند جلد کتاب چاپ کرد؟ یا در سطح جامعه چقدر کار فرهنگی کرد برای بالا بردن ضریب نفوذ مطالعه؟ واقعن باعث تاسفه که تمام سرمایه و استعداد کشور اینطور هدر میره. استعدادهایی که نادیده گرفته میشه، و پولی که هزینهی مزخرفات مبتذل تلویزیونی میشه که همهشون، حتا برنامهی آشپزی و دوبله فیلمهای خارجی، به زور پر شده از (به اصطلاح!)ایدئولوژی نفرتانگیز مهوع.
بگذریم...
پ.ن: تصحیح میشود بزه(همون ریشدار قرمز) مادر کیوکیو رو نخورده بود، زندانی کرده بود. اصلن اصل ماجرا راجع به جستجوی کیوکیو برای مادرش بود.
2006/09/28
دیشب فیلم Constant Gardner را دیدم. بعد از مدتها یک فیلم کم و بیش عالی دیدم. البته کنار دستم Sliding Doors و Closer هم بود. این طوری میشود دیگر! گاهی دندانگیرترین فیلمی که نصیبت میشود Scary Movie است، گاهی هم اینطور! اما فیلم عالی بود. بازی رالف فینس(تلفظ اش چطور است؟ فینس یا فاینس؟) بینظیر است، همینطور بازی ریچل وایس(دوباره، تلفظ اش درست است؟).
فیلم شاهکار نیست. از نظر من مقداری مشکل دارد. اول از همه رابطه جاستین و تسا... خب کمی غیرعادی است. آن برخورد اولیه و عشق آتشین با بازی بینقص هنرپیشهها عالی درآمده است. اما چرا تسا در مورد کارش چیزی به جاستین نمیگوید؟ چرا جاستین را در تحقیقاتش و حقایقی که کشف میکتد شریک نمیکند؟ دلیل تسا(حمایت از جاستین) تا حدی قابل قبول به نظر میرسد، اما تا حدی. راستش جاستین قبل از قتل تسا، کمی ... بیاراده به نظر میرسد. انگار عمدن به مسائل واضح اطرافش فکر نمیکند. جاستین هیچ تلاشی برای شناخت همسرش نمیکند. عجیب نیست؟
در مورد شغل جاستین و تسا هیچ نمیدانیم. ماهیت دقیق شغل دیپلماتیک جاستین مشخص نیست. عملن تنها "کار"ی که جاستین انجام میدهد، رسیدگی به گیاهانش است. شغل تسا چطور؟ روزنامهنگار؟ فعال سیاسی؟ فعال اجتماعی؟ در افریقا چطور؟ فعالیتهایش داوطلبانه است؟ یا وابسته به سازمان ملل؟
رابطه تسا و سندی هم برای من کمی عجیب است. چرا تسا خودش را به خاطر آن نامه در اختیار سندی قرار دهد(لااقل به او پیشنهاد کند)؟ چرا از طریق جاستین وارد نشود؟ این همه پنهانکاری برای چه؟
و این خودویرانگری تسا، این زندگی دوگانه، به چه انگیزهای است؟ اتفاقی در گذشته؟ یا صرفن ندای وجدان؟
و چرا تسا به سادگی گزارشش را به جای مراجع دولتی به مطبوعات نداد؟ طبیعتن فیلمساز نمیتواند قدرت رسانهها را در جهان امروز انکار کند. تسا با توجه به شواهد پیش رو(نمونه آشکارش، سندی است) نمیتواند حدس بزند که نتیجه گزارشش در دولت، درخشان نخواهد بود؟
و فیلم در کجای افریقا اتفاق میافتد؟ شاید به دلیل درک ناکامل من از لهجهی بازیگران، متوجه مکان اتفاقات نشدم، اما اگر مطرح نشده باشد آنوقت... تمام افریقایی که در فیلم نشان داده میشود، مناظر زیباست، همراه با فقر شدید. واقعن "تمام" افریقا دچار همین مشکلات است؟
اما جدای از این مسائل جزئی(باز، از نظر من) فیلم عالی بود. فینس هنرپیشه مورد علاقه من است. از ریچل وایس تا بهحال فیلمی ندیده بودم، اما بازیاش درخشان است(برنده اسکار نقش مکمل شد). در تمام صحنهها، چه صحنههای عاشقانه، چه زمانی که درگیر وقایع مربوط به مبارزهاش است، باورپذیر و دوستداشتنی است. و باز رالف فینس... در اینکه من فینس را دوست دارم شکی نیست! هرجای این نوشته هم که شد، اسمش را آوردم :-) اما بازیاش فوقالعاده است. چه رفتار آرام و دلپذیر و کمی گیجش به عنوان دیپلمات میانپایه، چه به عنوان همسر تسا، عالی است. و اودیسهاش از قتل تسا تا قتل خودش به شدت باورپذیر است. فیلم در نیمه دوم(بعد از فلشبکها) کمی فشرده میشود، اما فینس هیچوقت قهرمان نیست و نکته اصلی همین است. اودیسه فینس رسیدن از نقطه A(همسر بیاطلاع همسر-به-قتل-رسیده) به نقطه B(قهرمان مبارزه با غولهای دارویی) نیست. به نظر من "دور خود چرخیدن" است(اول به دنبال شایعات، و بعد از روشن شدن پاکی همسرش، به دنبال شناخت او، و البته، واقعیت بیرحم جنایتهای غولهای دارویی). در مورد خط اصلی داستان چیزی نمینویسم که لذت دیدن فیلم کم نشود. اما دیدن فیلم اکیدن توصیه میشود.
پ.ن: من منتقد سینمایی نیستم، خود هم این مساله را میدانم. اینها فقط برداشتهای خام من از فیلم بود.
فیلم شاهکار نیست. از نظر من مقداری مشکل دارد. اول از همه رابطه جاستین و تسا... خب کمی غیرعادی است. آن برخورد اولیه و عشق آتشین با بازی بینقص هنرپیشهها عالی درآمده است. اما چرا تسا در مورد کارش چیزی به جاستین نمیگوید؟ چرا جاستین را در تحقیقاتش و حقایقی که کشف میکتد شریک نمیکند؟ دلیل تسا(حمایت از جاستین) تا حدی قابل قبول به نظر میرسد، اما تا حدی. راستش جاستین قبل از قتل تسا، کمی ... بیاراده به نظر میرسد. انگار عمدن به مسائل واضح اطرافش فکر نمیکند. جاستین هیچ تلاشی برای شناخت همسرش نمیکند. عجیب نیست؟
در مورد شغل جاستین و تسا هیچ نمیدانیم. ماهیت دقیق شغل دیپلماتیک جاستین مشخص نیست. عملن تنها "کار"ی که جاستین انجام میدهد، رسیدگی به گیاهانش است. شغل تسا چطور؟ روزنامهنگار؟ فعال سیاسی؟ فعال اجتماعی؟ در افریقا چطور؟ فعالیتهایش داوطلبانه است؟ یا وابسته به سازمان ملل؟
رابطه تسا و سندی هم برای من کمی عجیب است. چرا تسا خودش را به خاطر آن نامه در اختیار سندی قرار دهد(لااقل به او پیشنهاد کند)؟ چرا از طریق جاستین وارد نشود؟ این همه پنهانکاری برای چه؟
و این خودویرانگری تسا، این زندگی دوگانه، به چه انگیزهای است؟ اتفاقی در گذشته؟ یا صرفن ندای وجدان؟
و چرا تسا به سادگی گزارشش را به جای مراجع دولتی به مطبوعات نداد؟ طبیعتن فیلمساز نمیتواند قدرت رسانهها را در جهان امروز انکار کند. تسا با توجه به شواهد پیش رو(نمونه آشکارش، سندی است) نمیتواند حدس بزند که نتیجه گزارشش در دولت، درخشان نخواهد بود؟
و فیلم در کجای افریقا اتفاق میافتد؟ شاید به دلیل درک ناکامل من از لهجهی بازیگران، متوجه مکان اتفاقات نشدم، اما اگر مطرح نشده باشد آنوقت... تمام افریقایی که در فیلم نشان داده میشود، مناظر زیباست، همراه با فقر شدید. واقعن "تمام" افریقا دچار همین مشکلات است؟
اما جدای از این مسائل جزئی(باز، از نظر من) فیلم عالی بود. فینس هنرپیشه مورد علاقه من است. از ریچل وایس تا بهحال فیلمی ندیده بودم، اما بازیاش درخشان است(برنده اسکار نقش مکمل شد). در تمام صحنهها، چه صحنههای عاشقانه، چه زمانی که درگیر وقایع مربوط به مبارزهاش است، باورپذیر و دوستداشتنی است. و باز رالف فینس... در اینکه من فینس را دوست دارم شکی نیست! هرجای این نوشته هم که شد، اسمش را آوردم :-) اما بازیاش فوقالعاده است. چه رفتار آرام و دلپذیر و کمی گیجش به عنوان دیپلمات میانپایه، چه به عنوان همسر تسا، عالی است. و اودیسهاش از قتل تسا تا قتل خودش به شدت باورپذیر است. فیلم در نیمه دوم(بعد از فلشبکها) کمی فشرده میشود، اما فینس هیچوقت قهرمان نیست و نکته اصلی همین است. اودیسه فینس رسیدن از نقطه A(همسر بیاطلاع همسر-به-قتل-رسیده) به نقطه B(قهرمان مبارزه با غولهای دارویی) نیست. به نظر من "دور خود چرخیدن" است(اول به دنبال شایعات، و بعد از روشن شدن پاکی همسرش، به دنبال شناخت او، و البته، واقعیت بیرحم جنایتهای غولهای دارویی). در مورد خط اصلی داستان چیزی نمینویسم که لذت دیدن فیلم کم نشود. اما دیدن فیلم اکیدن توصیه میشود.
پ.ن: من منتقد سینمایی نیستم، خود هم این مساله را میدانم. اینها فقط برداشتهای خام من از فیلم بود.
2006/09/27
2006/09/24
- VS.Net 2005 باگ دارد به چه بزرگی!
-تکنیکال ساپورت مایکروسافت در عرض 15 دقیقه 8 دقیقه جواب داد!
- یک راه خوب برای حل کردن سریع مشکل، موکول کردن استفاده از دستشوئی به بعد از حل کردن آن است.
پ.ن: دو-سه روزی وبلاگ نخوانی، بر که گشتی! ببینی موج دیگری در وبلاگستان به راه افتاده. خواستم دیروز در مورد جوانترین روزنامهنگار و ... و واکنشهای نهچندان دلنشین بلاگرهای دیگر به آن(او، در حقیقت) بنویسم، اما همان مشکلی که نهایتن با زور حل شد(بالا نوشتم، زورش هم پرزور بود) نگذاشت. امروز دیدم علی و استاد پاپ(آن که توهین نکرد!) مبسوط نوشتهاند. بخوانید:
روزی که وبلاگستان حقیر بود - سولوژن(+)
ماجراي كورش ضيابری از ... - علی قدیمی(+)
پ.پ.ن: اگر رفتید و خواندید، کامنت پاپ را هم بر نوشته علی بخوانید(گفتم که! این پاپ توهین نمیکند).
-تکنیکال ساپورت مایکروسافت در عرض
- یک راه خوب برای حل کردن سریع مشکل، موکول کردن استفاده از دستشوئی به بعد از حل کردن آن است.
پ.ن: دو-سه روزی وبلاگ نخوانی، بر که گشتی! ببینی موج دیگری در وبلاگستان به راه افتاده. خواستم دیروز در مورد جوانترین روزنامهنگار و ... و واکنشهای نهچندان دلنشین بلاگرهای دیگر به آن(او، در حقیقت) بنویسم، اما همان مشکلی که نهایتن با زور حل شد(بالا نوشتم، زورش هم پرزور بود) نگذاشت. امروز دیدم علی و استاد پاپ(آن که توهین نکرد!) مبسوط نوشتهاند. بخوانید:
روزی که وبلاگستان حقیر بود - سولوژن(+)
ماجراي كورش ضيابری از ... - علی قدیمی(+)
پ.پ.ن: اگر رفتید و خواندید، کامنت پاپ را هم بر نوشته علی بخوانید(گفتم که! این پاپ توهین نمیکند).
2006/09/19
شوالیههای شجاع امروزی، سوار بر مرکب پدرانشان، به شکار جنس مخالف میروند!
پیشنهاد میکنم یک نفر بیاید یکی از این کتاب های How to date successfully (حتا بدتر! در مایههای How to be irresistible to women :)) )را ترجمه کند و در اختیار همجنسان ما، دوستان مشغول به "متر کردن" خیابان و "حجم کردن"! دختران قرار دهد. این همه "مرد مریخی و زئوسی زن آفرودیتی و ونوسی" نوشتند و "۹۹ راه موفقیت در زندگی" را به خورد مردم دادند، این هم رویش! چه ایرادی دارد؟ هم خودش رستگار میشود(بدون شک!) هم آلودگی صوتی و تصویری را کم میکند و اعصاب قومی را راحت میکند.اصلن به عنوان یک مصلح اجتماعی جریان تاریخ را تغییر میدهد. خلاصه از ما گفتن بود.
پ.ن: جنگل بهترین و دقیقترین کلمه برای توصیف خیابانهای شهر است. هیچکجایش ذرهای آرامش پیدا نمیکنید. کجا بود که بستن در با صدای بلند جریمه داشت؟
پیشنهاد میکنم یک نفر بیاید یکی از این کتاب های How to date successfully (حتا بدتر! در مایههای How to be irresistible to women :)) )را ترجمه کند و در اختیار همجنسان ما، دوستان مشغول به "متر کردن" خیابان و "حجم کردن"! دختران قرار دهد. این همه "مرد مریخی و زئوسی زن آفرودیتی و ونوسی" نوشتند و "۹۹ راه موفقیت در زندگی" را به خورد مردم دادند، این هم رویش! چه ایرادی دارد؟ هم خودش رستگار میشود(بدون شک!) هم آلودگی صوتی و تصویری را کم میکند و اعصاب قومی را راحت میکند.اصلن به عنوان یک مصلح اجتماعی جریان تاریخ را تغییر میدهد. خلاصه از ما گفتن بود.
پ.ن: جنگل بهترین و دقیقترین کلمه برای توصیف خیابانهای شهر است. هیچکجایش ذرهای آرامش پیدا نمیکنید. کجا بود که بستن در با صدای بلند جریمه داشت؟
Subscribe to:
Posts (Atom)