عجيبه. میگم که ... چيزه ... خشن بشم؟ يعنی خشن که نه، واقعبين، عاقل. خشانت که از من بر نمیآد. حالا بشم؟
نمیتونم. همهاش ژسته!
به نظرم تب دارم.منظورم تب راستکيه! اينقدر استعاری حرف میزنيم که اگر يه نفر سکته کنه وداد بزنه ای به دادم برسيد دارم میميرم، میشينيم میگيم اين بيچاره هم دچار ياس فلسفی شده، عاشق شده، فارغ شده، بالغ شده! اما من راستکی راستکی تب دارم. میلرزم و سردرد دارم. ای بابا عجب وضعيه ها! مريض بشی و نتونی تو خونه غر بزنی و لااقل دارويی چيزی بگيری! الان اگر لب تر کنم که مريضم، مادرم که تا خود صبح بيداره. بعدش هم ۳ روز احتمالاً تجويز میکنه شال و کلاه کنم موقع بيرون رفتن. کولر هم تعطيل. هربار هم که بخوام دوش بگيرم(روزی ۲ بار اقلاً) دادش در میآد که "ببين! همين کارها رو میکنی مريض میشی ديگه!"
اميدوارم آنفلوانزا نشده باشم. کلی کار دارم. ای بابا! ببين از ترس آنفلوانزا و آنژين به سرماخوردگی نفرتانگيز هم راضی شدم.
هاها! مانيتور اين خويشاوند والامقام ما نيز سوخت. میگم بدجنسی هم عالمی داره ها! به جون خودم.
وای جدی جدی حالم بده.
و مسلماً From The Inside باعث شد که اطراف حمام تا شعاع 6-5 متری به مکان غيرقابل سکونت تبديل شود.
و مطمئن باشيد حمام خانهء ما شامل اين قانون نمی باشد. من سوت می زنم. بيشتر هم سرجيو لئونه، يا پاگانينی.
يه نفر داره آرشيو من رو می خونه. همون که از اکانت دانشگاه پزشکی کانکت می شه. همون که شناختمش. چراش رو نمی دونم. اين که چرا الان شروع کرده. همون طورکه قبلاً نمی تونستم بفهمم چرا نمی خوند اين جا رو.
هممم. همه خوابيدن. رفتم درجه رو کش رفتم :)). 38.5 تب دارم. می لرزم به خودم. يه پتو انداختم رو شونه هام و می نويسم. مثل سرخ پوست ها کنار آتش. البته اگر سرخ پوستی باشه که کنار آتش بلاگ نوشته باشه!
جالبه که زنهای سريالهای تلويزيون ايران يا احمقن يا غيرقابل تحمل(به قول معروف، bitch). مردهاش هم يا تبهکارو قاتل تشريف دارن، يا "حاجی" و "سيد" و اينا، يا حزباللهی و متدين و از اين نوربالاها، يا لوده و بامزه! و برای نمونه يه "آدم" ميون اين همه سريال پيدا نمیشه. حالم به هم میخوره.
جالبه که مرحلهء قبل از هذيان رو حس می کنم. ذهنم تيز شده. يه جور انگار رفته تو يه مود غيرعادی. عجيبه. 38.7 ... .
اگر از اين بلاگر تازهکارها بودم الان کلی غر میزدم که چرا کامنت نمیذاريد و اميدوارم هرکس کامنت نذاره تبديل بشه به يک فقره قورباغهء سبز!
هاها! نيم ساعته فکر میکنم ديسکانکت کردم، اما نکردم. نتيجهء اخلاقی: وقتی مريض میباشيد، کامپيوتر را خاموش کنيد و دوشاخهء برق و تلفن آنرا بکشيد.
سرگيجه گرفتم. تبم کمتر شده(۳۸.۲). اما نمیتونم بشينم. پس هذيون گفتن اينجا هيچ دليلی نداره. همين هذيونها رو میشه توی رختخواب گفت. هرچی باشه شيک تره!
فقط يه چيزی ... امشب
Put your lights on
Leave your lights on, you better leave your lights on
Cause there's a monster living under my bed
Whispering in my ear
There's an angel, with a hand on my head
She say I've got nothing to fear
There's a darkness deep in my soul
I still got a purpose to serve
So let your light shine, into my home
God, don't let me lose my nerve
Lose my nerve
Hey now, hey now, hey now, hey now
Wo oh hey now, hey now, hey now, hey now
Hey now, all you sinners
Put your lights on, put your lights on
Hey now, all you children
Leave your lights on, you better leave your lights on
2004/08/31
2004/08/29
What we've got here is ... failure in communicate
اين اکانت شريف ما هم درمواقع اضطراری يههويی تموم میشه.
حرف خاصی نيست. کارآموزی در حال تموم شدنه و کمتر از ۲ هفتهء ديگه میرم تهران که کلی دوستهام رو ببينم. بعدش هم بايد اساساً بشينم پای درسها.
دور و برم هم اتفاق خاصی نمیافته. هنوز همون شکها و ترديدهای قديمی. و همون بیخوابیهای شب. و کابوسها.
تنها هم بيرون میرم. اين تنها بيرون رفتن و شام خوردن يکی از عجيبترين عادتهای منه شايد. اما عادت دارم پنجشنبهشبها شام برم بيرون. اگر از دوستهام کسی باشه با اون، اگر نه خودم تنها. تنها شام خوردن هم لذتی دارد. راحت يه ميز برای خودت داری. يه شرق هم میخری سر ميز میخونی. گاهی هم میمونم خونه و زنگ میزنم برام از بيرون شام میآرن. و شام میخورم و کارتون نگاه میکنم. کلی آرامش بخشه تنها شام خوردن.
کتاب سمفونی مردگانم رو دادم دست امير. دلم براش تنگ شده :(. سال بلوا رو میخوام دوباره شروع کنم. اين عادت دوباره و ده باره خونی کتابها هم خوبه. لااقل تو ايران که محدودهء نشر و ترجمهاش اينقدر محدوده و خيلی زود انتخابهات تموم میشن. البته فقط برای اين نيست. کتابها رو برای اين نمیخونم که چيز تازهای برام دارن. بيشتر برای فضاشون. و اون دنيای خيالی که فقط موقع خوندن اون کتاب به وجود میآد.
و R.E.M گوش میکنم.
و تموم حرفهای قشنگ و فکرهای بزرگ به قول يه نفر به لعنت خدا هم نمیارزه. اين رو تازه کشف کردم(برای هزارمين بار البته).
و البته از صدای گانز هم خوشمان نمیآيد اما اين آهنگ Civil War شون خدااااااست. مخصوصاً اون قسمت do you wear black armband ش.
ساعت ۱۱:۴۰. الان از بيرون اومدم. شام با امير بيرون بودم. همون که سمفونی مردگان دستشه. و البته يه پيادهروی دلچسب، قبل و بعد از شام. و احساس میکنم ذهنم و روحم از شدت فکر و خستگی فرسوده شده. خستگی بیخوابیهای شب و کابوسهايی که تموم اثر خواب رو از بين میبرن و کار و باز فکر.
چرا اينها رو مینويسم؟ نمیدونم ...
اين اکانت شريف ما هم درمواقع اضطراری يههويی تموم میشه.
حرف خاصی نيست. کارآموزی در حال تموم شدنه و کمتر از ۲ هفتهء ديگه میرم تهران که کلی دوستهام رو ببينم. بعدش هم بايد اساساً بشينم پای درسها.
دور و برم هم اتفاق خاصی نمیافته. هنوز همون شکها و ترديدهای قديمی. و همون بیخوابیهای شب. و کابوسها.
تنها هم بيرون میرم. اين تنها بيرون رفتن و شام خوردن يکی از عجيبترين عادتهای منه شايد. اما عادت دارم پنجشنبهشبها شام برم بيرون. اگر از دوستهام کسی باشه با اون، اگر نه خودم تنها. تنها شام خوردن هم لذتی دارد. راحت يه ميز برای خودت داری. يه شرق هم میخری سر ميز میخونی. گاهی هم میمونم خونه و زنگ میزنم برام از بيرون شام میآرن. و شام میخورم و کارتون نگاه میکنم. کلی آرامش بخشه تنها شام خوردن.
کتاب سمفونی مردگانم رو دادم دست امير. دلم براش تنگ شده :(. سال بلوا رو میخوام دوباره شروع کنم. اين عادت دوباره و ده باره خونی کتابها هم خوبه. لااقل تو ايران که محدودهء نشر و ترجمهاش اينقدر محدوده و خيلی زود انتخابهات تموم میشن. البته فقط برای اين نيست. کتابها رو برای اين نمیخونم که چيز تازهای برام دارن. بيشتر برای فضاشون. و اون دنيای خيالی که فقط موقع خوندن اون کتاب به وجود میآد.
و R.E.M گوش میکنم.
و تموم حرفهای قشنگ و فکرهای بزرگ به قول يه نفر به لعنت خدا هم نمیارزه. اين رو تازه کشف کردم(برای هزارمين بار البته).
و البته از صدای گانز هم خوشمان نمیآيد اما اين آهنگ Civil War شون خدااااااست. مخصوصاً اون قسمت do you wear black armband ش.
ساعت ۱۱:۴۰. الان از بيرون اومدم. شام با امير بيرون بودم. همون که سمفونی مردگان دستشه. و البته يه پيادهروی دلچسب، قبل و بعد از شام. و احساس میکنم ذهنم و روحم از شدت فکر و خستگی فرسوده شده. خستگی بیخوابیهای شب و کابوسهايی که تموم اثر خواب رو از بين میبرن و کار و باز فکر.
چرا اينها رو مینويسم؟ نمیدونم ...
2004/08/26
"و خداوند انسانها را، فارغ از جنسيت و نژاد و مذهب و مکتب، برابر افريد.
و آنگاه تصميم گرفت محض خنده و شوخی به انسانها توانايی به گند کشيدن برابريشان را بدهد.
و اينگونه بود که ... "
-نبايد کم بيارن ديگه!
لاريجانی بعد از مسابقهء فوتبال ايران و آمريکا، سرود مرگ بر آمريکا پخش کرد. جناب تيمسار هم بعد از مدال رضازاده نوحهخوانی!
فقط خوشحالم که برنامههای رسانهء ملی به خارج از کشور درز نمیکنه. که تو دنيا کسی نفهمه کشور ۶۰ ميليونی ايران، مدينهء فاضله، يه قهرمان داره و تمام. که تموم حاصل کار اون همه آدم و اون همه انرژی که ظاهراً صرف میشه، يه رضازادهست.
يه عده مردم غيور و شهيدپرور هم تو اردبيل جمع کرده بودن که نشون بدن چه اتفاق مهمی داره میافته. بله اتفاق مهمی افتاد. ما يک عدد، تکرار میکنم يــــــــــــــــــــــــــــــک عدد مدال آورديم(نمیدونم اونورزشکاری که ۶ يا ۷ تا مدال تو شنا آورده بود چی بود پس!).
آقای قشنگ، مجری تلويزيون میگه کشورهای ديگه حاضرن مدالهاشون رو بدن و اين مدال رو بگيرن. آی دلم میخواد "کشورهای ديگه" بشنون حرف آقای مجری اگاه و بااطلاع رو.
يه دوربين هم گذاشته بودن تو خونهء آقای وزنهبردار که خونوادهاش نتونستن جم بخورن جلو دوربين. نمیدونم چرا عادت دارن از هر مسالهء کوچکی سيرک بسازن و هر مسالهء بزرگی رو پشت گوش بندازن(البته جز اين انتظاری نيست).
-آخه يکی نيست بگه بشر چرا دوباره رفتی نشستی پای تلويزيون.
يه بار ديگه اعلام میکنم من ديگه به هيچ عنوان تلويزيون نگاه نمیکنم!
من تلويزيون نگاه نمیکنم.
نگاه نمیکنم.
-يه چيز ديگه. يه چيزی يه مدت ذهنم رو مشغول کرده. چرا بايد قهرمانی کشورمون اينقدر برامون مهم باشه.همه انسانن. همه مثل هم. جدا از فرقهای سياسی، چه فرق ديگهای هست؟ چرا بايد رو وطنمون تعصب داشته باشيم؟ اينکه چون بقيهء دنيا متعصبن رو کشورشون و اگر ما نباشيم، ما رو لگدمال میکنن رو قبول دارم. منتها به جز "اضطرار" و "برای عقب نموندن از دنيا"، چه دليل ديگهای هست؟ نمیدونم. شايدهم دارم زيادهروی میکنم. بيش از حد آنتی-تعصبام.
البته بگم بعد از مدتها پای تلويزيون نشستم و وزنه زدن رضازاده رو ديدم. به خاطرهمون وطنپرستی. اما نمیدونم چرا ... نمیدونم چه لزومی داره.
-پيام المپيک انسانيته. و نزديکی آدمهايی که به خاطر سياست و زبان (و فرهنگ شايد) از هم جدا موندن. با اين حساب بايد با اين موضعگيری هايی که میشه(از مسابقه ندادن با اسرائيليه تا اين تاکيدی که ورزشکاران سرافراز[!!!] رو مذهب کردن و اين سيرکهای تلويزيونی) به مسوولين مقدس کشور(به قول آقای گزارشگر) برای به گند کشيدن پيام انسانيت المپيک تبريک گفت.
-تکرار میشود.
من - تلويزيون - نگاه - نمیکنم.
همون کانالهای کارتون برای من خوبه که اقلاً توش مسائل کثيف آدمبزرگها نيست(هرکس بگه Coyote بده، با من طرفه).
و آنگاه تصميم گرفت محض خنده و شوخی به انسانها توانايی به گند کشيدن برابريشان را بدهد.
و اينگونه بود که ... "
-نبايد کم بيارن ديگه!
لاريجانی بعد از مسابقهء فوتبال ايران و آمريکا، سرود مرگ بر آمريکا پخش کرد. جناب تيمسار هم بعد از مدال رضازاده نوحهخوانی!
فقط خوشحالم که برنامههای رسانهء ملی به خارج از کشور درز نمیکنه. که تو دنيا کسی نفهمه کشور ۶۰ ميليونی ايران، مدينهء فاضله، يه قهرمان داره و تمام. که تموم حاصل کار اون همه آدم و اون همه انرژی که ظاهراً صرف میشه، يه رضازادهست.
يه عده مردم غيور و شهيدپرور هم تو اردبيل جمع کرده بودن که نشون بدن چه اتفاق مهمی داره میافته. بله اتفاق مهمی افتاد. ما يک عدد، تکرار میکنم يــــــــــــــــــــــــــــــک عدد مدال آورديم(نمیدونم اونورزشکاری که ۶ يا ۷ تا مدال تو شنا آورده بود چی بود پس!).
آقای قشنگ، مجری تلويزيون میگه کشورهای ديگه حاضرن مدالهاشون رو بدن و اين مدال رو بگيرن. آی دلم میخواد "کشورهای ديگه" بشنون حرف آقای مجری اگاه و بااطلاع رو.
يه دوربين هم گذاشته بودن تو خونهء آقای وزنهبردار که خونوادهاش نتونستن جم بخورن جلو دوربين. نمیدونم چرا عادت دارن از هر مسالهء کوچکی سيرک بسازن و هر مسالهء بزرگی رو پشت گوش بندازن(البته جز اين انتظاری نيست).
-آخه يکی نيست بگه بشر چرا دوباره رفتی نشستی پای تلويزيون.
يه بار ديگه اعلام میکنم من ديگه به هيچ عنوان تلويزيون نگاه نمیکنم!
من تلويزيون نگاه نمیکنم.
نگاه نمیکنم.
-يه چيز ديگه. يه چيزی يه مدت ذهنم رو مشغول کرده. چرا بايد قهرمانی کشورمون اينقدر برامون مهم باشه.همه انسانن. همه مثل هم. جدا از فرقهای سياسی، چه فرق ديگهای هست؟ چرا بايد رو وطنمون تعصب داشته باشيم؟ اينکه چون بقيهء دنيا متعصبن رو کشورشون و اگر ما نباشيم، ما رو لگدمال میکنن رو قبول دارم. منتها به جز "اضطرار" و "برای عقب نموندن از دنيا"، چه دليل ديگهای هست؟ نمیدونم. شايدهم دارم زيادهروی میکنم. بيش از حد آنتی-تعصبام.
البته بگم بعد از مدتها پای تلويزيون نشستم و وزنه زدن رضازاده رو ديدم. به خاطرهمون وطنپرستی. اما نمیدونم چرا ... نمیدونم چه لزومی داره.
-پيام المپيک انسانيته. و نزديکی آدمهايی که به خاطر سياست و زبان (و فرهنگ شايد) از هم جدا موندن. با اين حساب بايد با اين موضعگيری هايی که میشه(از مسابقه ندادن با اسرائيليه تا اين تاکيدی که ورزشکاران سرافراز[!!!] رو مذهب کردن و اين سيرکهای تلويزيونی) به مسوولين مقدس کشور(به قول آقای گزارشگر) برای به گند کشيدن پيام انسانيت المپيک تبريک گفت.
-تکرار میشود.
من - تلويزيون - نگاه - نمیکنم.
همون کانالهای کارتون برای من خوبه که اقلاً توش مسائل کثيف آدمبزرگها نيست(هرکس بگه Coyote بده، با من طرفه).
2004/08/24
Dead Man Walking!Dead man walking here!
کسی Green Mile يادش مونده؟
جايی که آدم خوب ها، آدم خوبهء اصلی رو آوردن.
Dead Man Walking!Dead man walking here!
کسی Green Mile يادش مونده؟
جايی که آدم خوب ها، آدم خوبهء اصلی رو آوردن.
Dead Man Walking!Dead man walking here!
2004/08/22
-به اين میگن خبر درست و حسابی.بعد از مدتها يه خبر تحريک کننده شنيدم.
میخوام اعتراف کنم. میخوام اعتراف کنم که يکی از تيپهای(متاسفانه فقط سينمايی) که من به شدت تحسينشون میکنم، دزدهای خفن میباشند(و البته اسنايپرها). از اونها که با کت و شلوار میرن دزدی و بدون هيچ نشونهای دزدی میکنن و آخرش هم کارت ويزيتشون رو میگذارن برای پليس.
البته اين کسانی که تابلو جيغ رو دزديدن آبروی هرچی دزد آثار هنريه رو بردن. خيلی کارشون ... بیظرافت و ... امممم ... چطور بگم ... اصلاً پاک هيجان کار رو از بين بردن. تو روز روشن و با اسلحه؟ واقعاً که نااميد کننده است. البته همين که يه اثر هنری معروف رو دزديدن باز خودش خوبه.
به اميد روزی که يه روز صبح درموزهء لور رو باز کنن و ببينن به جای موناليزا، يه کارت ويزيته با امضای داوينچی :))
فرهنگی که زنان را وادار به همخوابگی میکند. جالبه و دردناک. لينک از اين. لينک خودش هم به ليست دوستهام اضافه شد. البته اين ورژن Fake میباشد.
به عنوان ادامه اين بحث رو هم بخونيد.خشونت مذکر
-ظاهراً اين پست قراره لينک باشه از اول تا آخرش. پس اين رو هم ببينيد. گفتگو با عباس معروفيه. جالبه.
-تحليل لوموند از بازیهای المپيک.
... در سطح بين المللي، رويدادهاي ورزشي مانند بازيهاي المپيك يا جام جهاني فوتبال تنها فرصتهايي اند كه در زمان صلح امكان گرد همايي كشورها را به صورت مرتب و ملموس فراهم مي كنند. بازيهاي المپيك اين امكان را براي نمايندگان كشورهاي گوناگون فراهم مي كنند كه بي آن كه يكديگر را بكشند رو در روي يكديگر بايستند.
مثل خوشحالها به لوموند ديپلماتيک لينک دادم.اما گاهی مقالههاشون خيلی جذابه، با اينکه کاملاً طرز فکرشون قالبيه. اما اين رو هم بخونيد. مقالهاش عاليه.شرف بندبازان
ديگه همين! کلی لينک داشتم اين دور و بر. منتها همهشون گم شدن زير دست و پا.
میخوام اعتراف کنم. میخوام اعتراف کنم که يکی از تيپهای(متاسفانه فقط سينمايی) که من به شدت تحسينشون میکنم، دزدهای خفن میباشند(و البته اسنايپرها). از اونها که با کت و شلوار میرن دزدی و بدون هيچ نشونهای دزدی میکنن و آخرش هم کارت ويزيتشون رو میگذارن برای پليس.
البته اين کسانی که تابلو جيغ رو دزديدن آبروی هرچی دزد آثار هنريه رو بردن. خيلی کارشون ... بیظرافت و ... امممم ... چطور بگم ... اصلاً پاک هيجان کار رو از بين بردن. تو روز روشن و با اسلحه؟ واقعاً که نااميد کننده است. البته همين که يه اثر هنری معروف رو دزديدن باز خودش خوبه.
به اميد روزی که يه روز صبح درموزهء لور رو باز کنن و ببينن به جای موناليزا، يه کارت ويزيته با امضای داوينچی :))
فرهنگی که زنان را وادار به همخوابگی میکند. جالبه و دردناک. لينک از اين. لينک خودش هم به ليست دوستهام اضافه شد. البته اين ورژن Fake میباشد.
به عنوان ادامه اين بحث رو هم بخونيد.خشونت مذکر
-ظاهراً اين پست قراره لينک باشه از اول تا آخرش. پس اين رو هم ببينيد. گفتگو با عباس معروفيه. جالبه.
-تحليل لوموند از بازیهای المپيک.
... در سطح بين المللي، رويدادهاي ورزشي مانند بازيهاي المپيك يا جام جهاني فوتبال تنها فرصتهايي اند كه در زمان صلح امكان گرد همايي كشورها را به صورت مرتب و ملموس فراهم مي كنند. بازيهاي المپيك اين امكان را براي نمايندگان كشورهاي گوناگون فراهم مي كنند كه بي آن كه يكديگر را بكشند رو در روي يكديگر بايستند.
مثل خوشحالها به لوموند ديپلماتيک لينک دادم.اما گاهی مقالههاشون خيلی جذابه، با اينکه کاملاً طرز فکرشون قالبيه. اما اين رو هم بخونيد. مقالهاش عاليه.شرف بندبازان
ديگه همين! کلی لينک داشتم اين دور و بر. منتها همهشون گم شدن زير دست و پا.
انگار غرق میشوم، درخيالها و فکرها و دنيایعجيبی که کمتر از يک دقيقه پيش، به اين نتيجه رسيدم نمیشناسماش.
شايد برای فرو نرفتن نياز به چيزی هست، يا کسی. و نه برای آويختن، ...
شايد برای فرو نرفتن نياز به چيزی هست، يا کسی. و نه برای آويختن، ...
2004/08/20
صبح، زود ازخواب بيدار میشی. سرت درد میکنه. شب ۴ ساعت خوبيدی. کافی نيست، اما بيشتر نمیتونی.
طبق معمول به محض اينکه اون ترس هميشگی اول بيدارشدن که من کیام و اينجا کجاست میره، دوباره فکرهات میآن سراغت.
از جات بلند میشی و طبق معمول هر روزت دوش میگيری.و طبق معمول هر روزفکرمیکنی کاش فکرهات اقلاً تو اين راه از رختخواب تا حمام راحتت میذاشتن. يه دوش طولانی و گرم شايد حالت رو بهتر کنه، که البته نمیکنه!و اين سردرد لعنتی.
میآی پشت کامپيوتر. اين وسيله به چند شکل مختلف به زندگيت گره خورده.
سرت درد میکنه، و چشمهات. اما وقتی خبری نداری، بايد بری سراغ نوشتههاش. سردرد هم ديگه مهم نيست.
میخونی و طبق معمول اين چند روز دلت میگيره. و همون فکرهای قديمی کاش من بودم و کاش اينطورنبود.
و بعد باز اون دنبالهء ناخوشايندتر افکارت که اگر بودم شايد فرقی نمیکرد.
میدونی نبايد نگرانيت رو بروز بدی(و اگر هم بايدی باشه، نمیتونی). میدونی اوضاع بدتر میشه.
و تنها چيزی که اين روزها بايد همراهت باشه، اون وسيلهء کوچک زشته که صداش گاه و بيگاه هوا و اعصاب تو رو خراش میده.
و پيغامهايی که از هر سه-چهار تا، يکیشون جواب میگيرن(و تو سعی میکنی به اين فکر نکنی که جواب نداشت يا اينکه جوابش نرسيد). همون خدانگهدارها و سلامها و "مواظب خودت باش"هايی که تکرار میشن، اما تکراری نه. همون :) های هميشگی. همونها.
فکر میکنی بايد چيزی بنويسی. سرت درد میکنه و حالت خوب نيست و بايد ساعت ۷ از خونه بری بيرون، اما بايد بنويسی.
فکر میکنی الان کسی بيدار نيست. شايد دستگاهش روشن باشه، خستهست، خوابه، بيدارش نکنم، اما شايد نتونم تا عصر ... .
میشينی و شروع میکنی. و فکر میکنی که بايد همهء حرفهات رو اينجا بنويسی يا نه. لعنت به ارکات. مینويسی.
فکر میکنی به تمومحرفها و فکرهای پشت اين حرفهای گفته و ناگفتهء روزانه.
شروع میکنی به نوشتن:
سلام. خوبی؟ خوب خوابيدی؟
من خوبم. مواظب خودت باش :)
طبق معمول به محض اينکه اون ترس هميشگی اول بيدارشدن که من کیام و اينجا کجاست میره، دوباره فکرهات میآن سراغت.
از جات بلند میشی و طبق معمول هر روزت دوش میگيری.و طبق معمول هر روزفکرمیکنی کاش فکرهات اقلاً تو اين راه از رختخواب تا حمام راحتت میذاشتن. يه دوش طولانی و گرم شايد حالت رو بهتر کنه، که البته نمیکنه!و اين سردرد لعنتی.
میآی پشت کامپيوتر. اين وسيله به چند شکل مختلف به زندگيت گره خورده.
سرت درد میکنه، و چشمهات. اما وقتی خبری نداری، بايد بری سراغ نوشتههاش. سردرد هم ديگه مهم نيست.
میخونی و طبق معمول اين چند روز دلت میگيره. و همون فکرهای قديمی کاش من بودم و کاش اينطورنبود.
و بعد باز اون دنبالهء ناخوشايندتر افکارت که اگر بودم شايد فرقی نمیکرد.
میدونی نبايد نگرانيت رو بروز بدی(و اگر هم بايدی باشه، نمیتونی). میدونی اوضاع بدتر میشه.
و تنها چيزی که اين روزها بايد همراهت باشه، اون وسيلهء کوچک زشته که صداش گاه و بيگاه هوا و اعصاب تو رو خراش میده.
و پيغامهايی که از هر سه-چهار تا، يکیشون جواب میگيرن(و تو سعی میکنی به اين فکر نکنی که جواب نداشت يا اينکه جوابش نرسيد). همون خدانگهدارها و سلامها و "مواظب خودت باش"هايی که تکرار میشن، اما تکراری نه. همون :) های هميشگی. همونها.
فکر میکنی بايد چيزی بنويسی. سرت درد میکنه و حالت خوب نيست و بايد ساعت ۷ از خونه بری بيرون، اما بايد بنويسی.
فکر میکنی الان کسی بيدار نيست. شايد دستگاهش روشن باشه، خستهست، خوابه، بيدارش نکنم، اما شايد نتونم تا عصر ... .
میشينی و شروع میکنی. و فکر میکنی که بايد همهء حرفهات رو اينجا بنويسی يا نه. لعنت به ارکات. مینويسی.
فکر میکنی به تمومحرفها و فکرهای پشت اين حرفهای گفته و ناگفتهء روزانه.
شروع میکنی به نوشتن:
سلام. خوبی؟ خوب خوابيدی؟
من خوبم. مواظب خودت باش :)
2004/08/18
-سرم به طرز عجيبی درد میکنه. تا حالا نشده بود اينطور سردرد بگيرم. طرف راست سرم و چشم راستم در حال انفجارن.احساس میکنم يه نفر انگشتش رو گذاشته پشت چشم راستم و فشار میده. ۴-۳ روزه دردش از بين نرفته. گاهی آروم میشه اما قطع نمیشه. فکر کنم بايد برم دکتر. به نظرم دارم میميرم :))
-اين sms هم که ديگه آخرشه. ۶۰۰ تا میفرستی يه دونه میرسه. بايد بريم مخابرات تظاهرات: مخابرات ايران، آسفالت بايد گردد! تازه اين sms های مهمی که من میفرستم و میگيرم(درحقيقت نمیگيرم!)
-احساس میکنم بوی خون توی بينيم میپيچه و چشمهام پر اشک میشه. به جون خودم دراکولا نيستم ها! گمونم بابت اين سردرد عجيبه.
-قضيه خيلی ساده است ديگه:
۱.توی مسابقات المپيک تموم کشورهای غير اسلامی کافر و بیدين و -در-آتش-خواهند-سوخته-شده، تيمهای زنانشون رو با مايو فرستادن و هيچکس هم توی تماشاچیها نه حرکت زشتی کرد نه چيز رکيکی نوشت روی پرچمها نه حتی بد نگاه کرد. همه يکصدا تشويق میکردن قهرمانهای کشورشون رو، و حتی کشورهای ديگه رو(که رقيب کشور خودشون نبودن البته!). نمیگم اصلاً اين مسائل نيست، که هست! اما وقتی به جمعيت نگاه میکردی فقط تشويق میديدی و يه عده آدم نرمال.
۲.کشورهای اسلامی همه خانمها رو توی گونی پيچيده بودن و آوردن.
۳.خانم گونی-پيچ ايرانی حتی دور و برش رو نگاه نکرد. ظاهراً کوکش کرده بودن، مثل اون پنگوئن کوکيه که من بچگیهام داشتم راه رفت تا ناپديد شد. به نظرم عزت و افتخار دينی و ملیمون رو به طور کامل حفظ کرد.
نتيجهگيری اخلاقی:
۱.مسيحیها و يهودیها و کافرها و همهء غير مسلمونها، انسانهای نرمال و عاديی هستند که در کنار انسانهای معمولشون، خب يه عده انسان منحرف هم دارن.
۲. مسلمونها يه عده آدم بی عقلن که از نظر فيزيولوژيکی قسمت پايين بدنشون بر قسمت بالا حکومت میکنه و به دو دسته تقسيم میشن: مردها که يه عده موجود خطرناک هرزه هستن که فقط به سکس فکر میکنن؛ کار و سکس، استراحت و سکس، ورزش و سکس، اينترنت و سکس، شوخی و سکس ... . زنها هم تنها و تنها به عنوان موجوداتی برای ارضا کردن غرايز مردها به وجود اومدن که بايد برای محافظت از مردهای هيولا صفت کردشون تو کيسه.
۳. ما از همهء مسلمونها مسلمونتريم(با توجه به شروط بالا البته!)
-هرچی بگم دلم آروم نمیگيره. يادمه جايی خوندم توی انجيل اومده که زمانی زنی رو در حال زنا گرفتن و آوردن پيش عيسی که مجازاتش کن. عيسی يه مدت صبر میکنه تا اينکه خيلی بهش اصرار میکنن. مجازات اون زن هم سنگسار بوده. عيسی میگه هرکسی فکر میکنه گناهانش از اين زن کمتره اولين سنگ رو بندازه. همه به وجدانشون رجوع میکنن و میرن و هيچکس باقی نمیمونه. عيسی هم به اون زن میگه "برو و گناه مکن". يا چيزی مثل اين. به نظرم توی انجيل اومده باشه. حالا اين کجا و اخلاق اسلامی کجا!
-با خودم هم درگيرم اين روزها. کاش اون فيلم لعنتی رو نمیديدم. "شبهای روشن" رو میگم. کلی به هم ريختم. خيلی بده که ندونی رفتارت باعث شادی يه نفره يا زنجيره به گردنش. نمیدونم. شايد هم اشتباه میکنم. شايد ...
-هممممم ... بوی خون میآد ... . حرف پاراگراف سوم رو پس میگيرم. شايد واقعاً تبديل به کنت دراکولا شده باشم. يوهااااااااا ... بیزحمت از من بترسيد. من خيلی خطرناکم.
-آها ... و اما کابوس! مدل جديدش خيلی جالبه. چند شبه تو خواب يه نفر سرم داد میکشه و من از صدای فريادش از خواب بيدار میشم. يه جور انگار من رو سرزنش میکنه يا اينکه کمک میخواد. اما وحشتناکه هرچی که هست. رنگ خوابهام هم زرشکی تيره شده.
-فکرکنم خوابم میآد. اينقدر خستهام که ديگه نمیدونم حتی چه حسی دارم. اين ۴-۳ روزه نهايت مدت خوابيدنم شبها ۴ ساعت بوده. سردرد وحشتناک هم به کابوسهام اضافه شده. شبها با يه جور حس تلخ از خواب بيدار میشم. بعضی وقتها دنبال يه نفر میگردم که نيست. واقعاً میگردم ها! دور و برم رو نگاه میکنم و فکرمیکنم بايد همين دور و برها خوابيده باشه و آروم نفس بکشه و يه دستش افتاده باشه روی سينهء من. و بعد ... تاريکترين لحظه ها. و شکنجهء درد هم که اضافه شده. واقعاً دارم از زندگی لذت میبرم!!
-دارم میميرم از خستگی ها! اما اين رو نگم نمیشه. يه خواننده پيدا کردم David Gray. خودم تا حالا اسمش رو نشنيده بوده. آهنگ Dead in the water ش بینظيره. همين!
-اين نوشته هم شده مثل گزارشهای مستقيم. هی رفتم و اومدم و نوشتم. به نظرم باز هم جای نوشتن داشتم، اما بايد چشمهام رو ببندم. سردرد خفهام کرده. ظاهراً اين چشم و بازبودنش و "ديدن" هيچوقت مايهء آرامش نيست.
Ciao
-اين sms هم که ديگه آخرشه. ۶۰۰ تا میفرستی يه دونه میرسه. بايد بريم مخابرات تظاهرات: مخابرات ايران، آسفالت بايد گردد! تازه اين sms های مهمی که من میفرستم و میگيرم(درحقيقت نمیگيرم!)
-احساس میکنم بوی خون توی بينيم میپيچه و چشمهام پر اشک میشه. به جون خودم دراکولا نيستم ها! گمونم بابت اين سردرد عجيبه.
-قضيه خيلی ساده است ديگه:
۱.توی مسابقات المپيک تموم کشورهای غير اسلامی کافر و بیدين و -در-آتش-خواهند-سوخته-شده، تيمهای زنانشون رو با مايو فرستادن و هيچکس هم توی تماشاچیها نه حرکت زشتی کرد نه چيز رکيکی نوشت روی پرچمها نه حتی بد نگاه کرد. همه يکصدا تشويق میکردن قهرمانهای کشورشون رو، و حتی کشورهای ديگه رو(که رقيب کشور خودشون نبودن البته!). نمیگم اصلاً اين مسائل نيست، که هست! اما وقتی به جمعيت نگاه میکردی فقط تشويق میديدی و يه عده آدم نرمال.
۲.کشورهای اسلامی همه خانمها رو توی گونی پيچيده بودن و آوردن.
۳.خانم گونی-پيچ ايرانی حتی دور و برش رو نگاه نکرد. ظاهراً کوکش کرده بودن، مثل اون پنگوئن کوکيه که من بچگیهام داشتم راه رفت تا ناپديد شد. به نظرم عزت و افتخار دينی و ملیمون رو به طور کامل حفظ کرد.
نتيجهگيری اخلاقی:
۱.مسيحیها و يهودیها و کافرها و همهء غير مسلمونها، انسانهای نرمال و عاديی هستند که در کنار انسانهای معمولشون، خب يه عده انسان منحرف هم دارن.
۲. مسلمونها يه عده آدم بی عقلن که از نظر فيزيولوژيکی قسمت پايين بدنشون بر قسمت بالا حکومت میکنه و به دو دسته تقسيم میشن: مردها که يه عده موجود خطرناک هرزه هستن که فقط به سکس فکر میکنن؛ کار و سکس، استراحت و سکس، ورزش و سکس، اينترنت و سکس، شوخی و سکس ... . زنها هم تنها و تنها به عنوان موجوداتی برای ارضا کردن غرايز مردها به وجود اومدن که بايد برای محافظت از مردهای هيولا صفت کردشون تو کيسه.
۳. ما از همهء مسلمونها مسلمونتريم(با توجه به شروط بالا البته!)
-هرچی بگم دلم آروم نمیگيره. يادمه جايی خوندم توی انجيل اومده که زمانی زنی رو در حال زنا گرفتن و آوردن پيش عيسی که مجازاتش کن. عيسی يه مدت صبر میکنه تا اينکه خيلی بهش اصرار میکنن. مجازات اون زن هم سنگسار بوده. عيسی میگه هرکسی فکر میکنه گناهانش از اين زن کمتره اولين سنگ رو بندازه. همه به وجدانشون رجوع میکنن و میرن و هيچکس باقی نمیمونه. عيسی هم به اون زن میگه "برو و گناه مکن". يا چيزی مثل اين. به نظرم توی انجيل اومده باشه. حالا اين کجا و اخلاق اسلامی کجا!
-با خودم هم درگيرم اين روزها. کاش اون فيلم لعنتی رو نمیديدم. "شبهای روشن" رو میگم. کلی به هم ريختم. خيلی بده که ندونی رفتارت باعث شادی يه نفره يا زنجيره به گردنش. نمیدونم. شايد هم اشتباه میکنم. شايد ...
-هممممم ... بوی خون میآد ... . حرف پاراگراف سوم رو پس میگيرم. شايد واقعاً تبديل به کنت دراکولا شده باشم. يوهااااااااا ... بیزحمت از من بترسيد. من خيلی خطرناکم.
-آها ... و اما کابوس! مدل جديدش خيلی جالبه. چند شبه تو خواب يه نفر سرم داد میکشه و من از صدای فريادش از خواب بيدار میشم. يه جور انگار من رو سرزنش میکنه يا اينکه کمک میخواد. اما وحشتناکه هرچی که هست. رنگ خوابهام هم زرشکی تيره شده.
-فکرکنم خوابم میآد. اينقدر خستهام که ديگه نمیدونم حتی چه حسی دارم. اين ۴-۳ روزه نهايت مدت خوابيدنم شبها ۴ ساعت بوده. سردرد وحشتناک هم به کابوسهام اضافه شده. شبها با يه جور حس تلخ از خواب بيدار میشم. بعضی وقتها دنبال يه نفر میگردم که نيست. واقعاً میگردم ها! دور و برم رو نگاه میکنم و فکرمیکنم بايد همين دور و برها خوابيده باشه و آروم نفس بکشه و يه دستش افتاده باشه روی سينهء من. و بعد ... تاريکترين لحظه ها. و شکنجهء درد هم که اضافه شده. واقعاً دارم از زندگی لذت میبرم!!
-دارم میميرم از خستگی ها! اما اين رو نگم نمیشه. يه خواننده پيدا کردم David Gray. خودم تا حالا اسمش رو نشنيده بوده. آهنگ Dead in the water ش بینظيره. همين!
-اين نوشته هم شده مثل گزارشهای مستقيم. هی رفتم و اومدم و نوشتم. به نظرم باز هم جای نوشتن داشتم، اما بايد چشمهام رو ببندم. سردرد خفهام کرده. ظاهراً اين چشم و بازبودنش و "ديدن" هيچوقت مايهء آرامش نيست.
Ciao
پشت هر شعر عاشقانهای شاعری ايستاده که میخنده
يا به حماقت خودش
يا به سادگی کسی شما.
يا به حماقت خودش
يا به سادگی کسی شما.
پشت هر شعر عاشقانهای شاعری ايستاده که میخنده
يا به حماقت خودش
يا به سادگی کسی شما.
يا به حماقت خودش
يا به سادگی کسی شما.
Subscribe to:
Posts (Atom)