2004/02/21

وبلاگ موسيقي رو براي اولين بار آپديت کردم.
يه آهنگ توش گذاشتم از Era.
حتما داونلود کنيدش و برام اينجا توي اين پست نظر بديد لطفاً.
به دليل عجيبي که خودم هم نمي دونم چيه براي اون وبلاگ نظرخواهي نذاشتم.
پس اينجا نظر بديد و ... نظر بديد لطفاً

در ضمن پست پاييني جديده ها!
اون رو هم بخونيد و نظر بديد.
هم اکنون و هر زمان ديگر نيازمند نظرات سبز و غيرهء شما هستيم :)


پی نوشت: نمی دونم به چه دليل آهنگ کامل آپلود نشده. فعلاً دست نگه داريد و نگيريدش تا من دوباره آپلودش کنم. همين الان دارم اين کار رو می کنم احتمالاً تا نيم ساعت ديگه حله.
به حامد: نه سرور مشکلی نداره. اما ظاهراً اين نرم افزاری که برای ftp ازش استفاده می کنم مشکل داره.
به بانو: رنگش رو روشن تر کردم، فقط به خاطر گل روی تو! :))




تا شقايق نيست؟؟!!

خيلي دلم مي خواد زندانيم کنن
بعد از اين لباس هاي راه راه سفيد سياه بپوشم
بعدش از تو سلولم يه نقب بزنم به بيرون
و فرار کنم
مثل دالتون ها
و به سمت غروب خورشيد برم
براي لوک هم يه اسکاچ با سودا مي گيرم با هم رفيق مي شيم
شايد هم جايزه بگير بشم، مثل کلينت ايستوود تو خوب، بد، زشت
اما خب فعلاً مهم فرار کردن از زندانه
زنده باد دالتون ها!!


:D



-توضيح تيتر نوشته: يه دوستي دارم ازدواج کرده. اسم همسرش شقايقه. من شقايق رو مي شناسم، دختر خيلي خوبيه. اين دو نفر هم عاشق هم هستن(حدوداً 6 ساله که ازدواج کردن). فقط شقايق روي دوستهاي اين دوست من خيلي حساسه. نمي ذاره دوستم با دوستهاش بره بيرون آخه راستش يه کمي مي ترسه. حق هم داره، چون اين دوست من در زمان مجردي، چه وقتي که مشهد بود، چه وقتي تهران بود، چه زماني که رفت تورنتو(همونجا با شقايق آشنا شد و ازدواج کرد) با نصف بيشتر دخترهاي اونجا دوست بود و همه هم خيال مي کردن فقط خودشون دوست اين دوستم هستند و دوستم با هيچ کس ديگه اي دوست نيست. و همهء کارهاش رو هم به صورت گروهي با بر و بچز انجام مي داد. در نتيجه سخت گيري شقايق خانم تا اندازه اي طبيعي بود :))
خلاصه اون روز داشتم باهاش چت مي کردم مي گفت مي خوام با بچه ها برم کمپينگ. مي گفت مي خوان برن شکار يه جور حيوون مثل روباه(اسمش يادم رفت). سرپرست گروه شکارشون هم يه سياهپوسته از اون سياه پوست براق ها!!
بهش گفتم شقايق کجاست؟ گفت اومده ايران ديدن مادرش اينها تا 2 هفته هم بر نمي گرده.
بهش گفتم دلت براش تنگ نشده؟
گفت دارم از دوريش مي ميرم اما ...!
تا شقايق نيست، زندگي بايد کرد!
اين هم يه جورشه :))

2004/02/20

يک روز معمولي معمولي معمولي

تا ساعت 4 صبح بيداري و فکر مي کني و با خودت مي گي: الان توي رختخواب يه سيگار مي چسبيد. آي مي چسبيد ها! و بعد اون جملهء معروف خودت: سيگاري هم نشديم!!
بعد مي خوابي ... يه خواب نا آروم. ساعت 9 بيدار مي شي. صبحانه. ماهواره. کارتون هاي کانال بومرنگ هم نمي تونن اثر خواب بد ديشب رو از بين ببرن. حتي اگر امروز به خاطر گل روي تو کلي "اسکوبي دو" ي جديد نشون بده با Captain caveman.
يه خرده DHTML مي خوني. Cute ftp رو تنظيم مي کني براي وبلاگ موسيقي که اگر بشه فردا راهش بندازي. آهنگ گوش مي دي و بيهوده روزت رو مي گذروني تا ظهر بشه.
ظهر ناهار رو سريع مي خوري و بر مي گردي تو دخمه. مي ري سراغ اخبار. جالبه که از اون انفجار مهيب و حادثهء دلخراش خبري نيست. نه تلويزيون نه روزنامه ها نه حتي سايت ها! ظاهراً انتخابات از همه چيز مهم تره.
دکتر سپيدنام سر کلاس الکترونيک به بچه ها گفته:
بار قطاره 10 واگن اول بنزين بوده. 10 واگن بعدي پنبه. بعدش مازوت و بعد گوگرد. آخر قطار هم يه پرچم زده بودن که روش نوشته شده بوده:بفرماييد روضه!!
طبق معمول دکتر همه چيز رو به ساده ترين شکل ممکن گفت. ديگه مرگ انسان ها بر اثر بي مبالاتي و بي لياقتي يه عده آدم کم سواد و بي کفايت طبيعي شده. به قول بابا مملکت آخوندي از اين بهتر نمي شه. بايأ همه چيزش به همه چيزش بياد.

آقاي کروبي فرمودن اگر احمد رو رد صلاحيت کردند که شما به محمود راي بدهيد، شما به تقي راي بدهيد.
به قول ابراهيم نبوي آگاهان در اين رابطه گفتند عمو کروبي! هم تقي رو رد صلاحيت کردن هم 7 جدش رو هم خونواده و همفکرها و دوست و آشنا و بقال سر کوچه شون رو. بازندهء اصلي تقيه که واقعاً لياقت نمايندگي رو داشت نه احمد!!

از اخبار رد مي شي. مي گيري مي خوابي. بعد کلاس فرانسه. تو کلاس استاد بر مي گرده به فرانسه مي پرسه تو انتخابات شرکت مي کنيد يا نه. استاد بچهء خوبيه از بچه هاي فردوسي. داره فوقش رو تو.رشتهء زبان فرانسه مي گيره. من به انگليسي به استاد مي گم استاد عمراً به فرانسه چي مي شه! همه مي خندن. يه خندهء طولاني دنباله دار. ظاهراً حرف دل بقيه بود.

تو وبلاگ شبح يه جوکي خوندم که قبلاً هم خونده بودم و خيلي خوشم اومده بود.
يه کسي از بالاي يه برج خيلي بلند 100 طبقه مي پره پايين که خودش رو بکشه. تو طبقهء 40 يه نفر تو بالکن ايستاده بوده، به طرف مي گه اوضاع چطوره
طرف همونطور که داشته از اون طبقه رد مي شده(به طرف پايين البته!!) مي گه
So far, So good


ادامه.بعد از کلاس با سلمان شام مي ري بيرون. جاسمين مثل هميشه شلوغه. بيرون اومدنت دليل خاصي نداره. محض خونه ننشستن.
بعدش هم با سردرد بر مي گردي خونه. يه فکري هميشه تو کله ات رزيدنته. هميشه هست. يه کسي هست تو کله ات که از اون گوشه پوچي همهء چيزهايي که به زندگي مربوط مي شه رو مسخره مي کنه، و باعث مي شه که از هيچ چيز لذت نبري. همه چيز عادي و تکراري باشه.
زندگي يه جوري ... خيلي خاليه، سرده.
تنها چيزي که هنوز گرمه صداي آندره آ بوچليه و کريس دي برگ و البته 4 فصل ويوالدي. و همچنين شعرهاي عمو شلبي و جنگ و صلح تولستوي.
و البته تر!! از همه وبلاگ نوشتن.
خوبه که هنوز يه چيزهايي گرم هستن ... هنوز.

Ciao

پي نوشت: اين بار سومه که جنگ و صلح رو مي خونم(اگر اشتباه نکرده باشم). هميشه هم يه جوره. تا نصفش خوندنش عذابه. نصفش رو که خوندي تازه مي فهمي که داري يه شاهکار رو مي خوني.

پي نوشت: حافظ رو باز کردم همينطور الکي. اين اومد:
...
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موي تا نمويد باز

به حامد: همه اش با خود خود خودت بودم!!
به خاطره: تو شبيه مني يا من شبيه تو ام؟ تکليف من رو مشخص کن :))

2004/02/19


من از سنت متنفرم
من از سنت ها متنفرم
من از سنت متنفرم
من از سنت ها متنفرم
من از هر چيز مربوط به سنت متنفرم
من از بايد ها و نبايد هاي اجتماعي متنفرم
من از تحميل شدن سنت ها به زندگيم متنفرم
من از تبعيت از روش زندگي آدم هاي قبل از خودم متنفرم
من از قضاوت شدن با معيار هاي ديگران متنفرم
من از پچ پچ هايي که موضوعشون من هستم متنفرم
من از سنت مسموم متنفرم




- در حاشيه:
فيلم بعضي ها داغش رو دوست دارند رو ديدم. اثر بيلي وايلدر فقيد. جک لمون خداست. وايلدر خداست. فيلم خداست.
فيلم پل رودخانهء کواي رو ديدم. الک گينس مثل هميشه يه خرده خنده داره. نمي دونم چرا وقتي مي بينمش ياد پيتر سلرز تو فيلم هاي پلنگ صورتي مي افتم. ديويد لين خداست. موسيقي ملکولم آرنولد هم به هکذا.
خلاصه کلي فيلم خونم رفت بالا!!

-پی نوشت:شرق و ياس نو هم تعطيل شدن. لعنت به من که هنوز توی اين مملکت زندگی می کنم و گاهی فکر می کنم رفتن از اينجا کار درستی نيست.
نمی دونم اين لعنتی هايی که مرتب قيافهء کريهشون رو از تلويزيون و روزنامه های مزخرفشون نشون می دن، اين تنفر مردم از خودشون رو احساس نمی کنن؟

پی نوشت: اسم اين پست رو ظاهراً بايد بذارم پست تنفر!!

2004/02/18

کانديدا فاکر؟؟!!!

خب چيه؟ چرا نچ نچ مي کنيد؟ اول بخونيد بعدش برداشت کنيد!
در حقيقت حجت الاسلام والمسلمين و حتي غير مسلمين نمي دونم چي بي ناموسي(از اين به بعد به جاي فاکر مي گيم بي ناموسي. در ضمن فاکر نام خانوادگي ايشان مي باشد) کانديداي انتخابات مجلس هفتم مي باشند.
البته چيزي که هست اينه که ما براي هر جور انتخاباتي عکس ايشون رو بر در و ديوار شهر مي بينيم( ما 12 ساله ساکن مشهد مي باشيم، احتمالاً قديمي تر ها بيشتر عکس ايشون رو ديدن)، حالا چه انتخابات رياست جمهوري باشه چه انتخابات کدخداي روستاي دارغوز آباد سفلي با 250 خانوار جمعيت و 10000 راس گاو!!خلاصه به قول معروف پايهء انتخابات و ايناست.
در مورد نام خانوادگي ايشون حرف و حديث زياده. عناصر طرفدار و سرسپردهء ايشون مي گن ايشون زياد فکر مي کردند و بنا به صيغهء مبالغه شده اند بي ناموسي. که البته چون با تحقيقات پزشکي به اثبات رسيده که خانوادهء فاکرها!!(ببخشيد. بي ناموسي ها) با هر نوع فکر و تفکر و اصولاً مغز و مخ و اينا بيگانه اند، اين روايت به احتمال قريب به يقين و حتي بيشتر، واقعيت ندارد.
فرض ديگر اين است که خب ... ايشان بي ناموسي مي باشد بدون هيچ توضيح بيشتر. حالا به عنوان پيشوند مي شه ملت يا ايراني يا غيره قرار داد که به علت رعايت عفت قلم بحث رو از همينجا درز مي گيريم!!
البته روايت تاييد نشده اي هست که مي گه در حقيقت نام خانوادگي ايشون يه پيشوند مادر(Mother) هم داشته و ايشون وقتي جريان رو بهش مي گن، مي ره کلي التماس مي کنه، نذر و نياز مي کنه تا اينکه بلاخره در اثر يه معجزه مادر اول اسمشون محو و نابود مي شه و ايشون يه شبه بر خر مراد سوار مي شن و خلاصه بي ناموسي مي شن. يه عکس خفن هم داده بيرون که با عکس شيطان چندان تفاوتي نداره به جز يه مقدار آتش و اينا که در عکس شيطان هست و در عکس ايشون نيست(احتمالاً رتوش کردن عکس رو!).
خلاصه که راي ما به فاکر(ببخشيد بي ناموسي)!!!!

صبحي از طرف راديو تلويزيون اومده بودن دم دانشگاه مثلاً مصاحبه!! روز هاي قبل دو نفر مرد غول آسا!!ي زشت ريشو رو مي فرستادن و هيچ کس باهاشون مصاحبه نمي کرد، به جز يه عده از نهاد و حتي گزارهء رهبري و باقي اراذل و اوباش. اما ظاهراً ديدن فايده نداره. امروز يک فقره خانم خوش بر و رو اومده بودن براي مصاحبه( که البته پشت دوربين بودن و دوربين نشونشون نمي داد. بلاخره قرار بود ماي دانشجو با ديدنشون عقلمون ذايل بشه و به طرفشون کشيده بشيم، براي بينندهء تلويزيون که ديدن ايشون فايده اي نداشت که!!
خلاصه من تند کردم که نبينم(آخه يه سري يه دختر چادريه داشت از عشق دانشجوها به رهبري و اينا مي گفت، من بي اختيار خنديدم طرف بدجور چپ چپ بهم نگاه کرد) که خانم گير دادن که جنابعالي تشريف بياريد به عنوان نمايندهء!! قشر دانشجو. گفتم نميآم کلاس دارم ديرم شده. گفت نه يه دقيقه است و فقط يه سري چيز ما مي گيم در راستاي همون بگو، بعدش هم تو تلويزيون نشونت مي دن(تازه بهت يه آب نبات چوبي هم مي ديم که ليس بزني). دختره رو کشيدم يه خرده کنار تر(آخه فيلمبردارش يه چيزي بود تو مايه هاي مصاحبه کنندهء ديروزي) گفتم چيزي که من بگم مطمئناً شما تو تلويزيونتون پخش نمي کنيد. خيلي راحت برگشت گفت پس چند نفر مثل خودتون پيدا کنيد که بيان و جلو دوربين از انتخابات حمايت کنند(احتمالاً اين يک هفته دوربينشون فقط صورتهاي نوراني پوشيده از ريش رو گرفته بود و صورت تازه اصلاح شدهء من-20 دقيقهء قبلش- خيلي براشون جالب توجه بوده!!). يه خرده نگاهش کردم( از اون نگاههاي معروف عمو پت با مسئوليت محدود!!) گفت خيلي خب اين همه آدم ... از بقيه مصاحبه مي گيريم. اصلاً تو با اين طرز لباست نمي ذارن تو تلويزيون نشونت بدن(شلوار لي- بلوز سورمه اي 3 دکمه- کوله).
خلاصه کلي اعصابم خرد شد رفتم دانشگاه. آخه يکي نيست بگه بابا ديگه اون شبکهء محلي خنده دارتون رو کي نگاه مي کنه که براش مصاحبه مي گيريد که 1000 نفر درشت بارتون کنند.
خلاصه که اين شبکهء محلي خراسان هم دنياييه براي خودش با اين مصاحبه کردنش(حامد! احتمالاً تو هم ديدي).

و اين بود انشاي من در مورد اون کانديداي بي ناموسي و مصاحبه با جعبهء جادو.

Ciao

-پي نوشت(طبق معمول!!): ظهر رفتم تريا مي گم محمد آقا بي زحمت يه پرس نون و کره بده با عسل با يه نسکافه.
برگشته مي گه الان ظهره چه وقت کره عسل خوردنه؟ سر ظهر باي ناهار بخوري. يه " غذا" سفارش بده با نوشابه بخور. اين همه نسکافه مي خوري اعصابت خراب مي شه. آخه اين چه وضع غذا خوردنه شماها داريد؟؟!!
لحنش هم تو مايه هاي اين بود:
يا مي خوري يا يه گولله خالي مي کونم تو اون شيکمت جو!
محمد تريا هم براي ما شاخ شده. خلاصه حامد خان مراقب خودت باش يه موقع ديدي محمد و حسن ريختن سرت تا خوردي زدنت، بعدش هم يه گولله خالي کردن تو شيکمت!!

2004/02/17

جالبي قضيه اينه که توي خونه براي هيچ کدوم از کارهام، از کوچک و بزرگ تاييد هيچ کس رو ندارم
و مرتب در حال شنيدن حرف هاي بسيار سنگيني هستم دربارهء غلط بودن کارهام و زندگيم و همه چيزم.
که توي خونه بدترين حمله ها به حساس ترين قسمت هاي زندگيم از طرف کساني که خونوادهء من هستن مي شه و به علت بي تفاوتي ظاهري من هر حمله شديدتر از قبل مي شه.
و گاهي حس مي کنم که همهء کارهام اشتباه اند، يه جور ... کثيف اند.چون اينجا همه خيلي راحت سر تا پاي من و کارهام رو مي برند زير سوال و بعد شام مي خورند و به سريال طنز مي خندند.
و من مدتهاست راجع به کارهام خودم قضاوت مي کنم، خودم تصميم مي گيرم و خودم عمل مي کنم، و نتيجه اش رو هم خودم تحمل مي کنم، خوب يا بد.
من اينجا براي کساني که توي اين خونه زندگي مي کنند، از رهگذرهايي که اون پايين، مي شه از پشت پنجره ديدشون هم غريبه ترم.
من اينجا يه جور پناهنده ام به اتاقم که حضور هيچ کس رو تحمل نمي کنم چون کسي من و کارهام رو تحمل نمي کنه.
سال هاي سال در موارد مختلف با شدت و ضعف همينطور بوده
اما من هميشه از خودم به خاطر اين افکارم خجالت مي کشيدم و فکر مي کردم که هميشه خونواده ام درست مي گن و من اشتباه مي کنم
اما حالا ديگه نمي تونم به خودم برچسب بچه بودن بزنم، و به افکارم برچسب احساسات غير واقعي يه تين ايجر. و متاسفانه همين باعث مي شه که حقيقت بيشتر و بدتر خودش رو نشون بده.
امشب به اين نتيجه رسيدم که يکي از بزرگترين دلايل عدم ثبات من، رفتار خونواده امه.
هيچ وقت سعي نکردم توي خونه تاييد کسي رو براي کارهام جلب کنم، چون فکر مي کردم خونواده يه چيز ديگه ست.
اما خب ... جدا از مناسبات خونوادگي، پدر و مادرم هم مثل تموم آدم ها ديگه اند.

همين

-پي نوشت: مي دونم الان که اين رو مي نويسم، بلافاصله از نوشتنش و پست کردنش پشيمون مي شم. اما پستش مي کنم، چون نبايد خودم رو سانسور کنم.

پي نوشت 2: به دزيره: اين حرفها رو جدي نگير. فراموش کن.
يه سوالي اصلاً. احياناً امير از وبلاگ من خبر نداره که؟!! يا نمي خوندش که؟!!
چون اينها حرفهايي نيست که بخوام کساني!! داخل خونواده ازش مطلع باشن. همين يک نفر کافيه.

پي نوشت 3: اين رو حتماً پست مي کنم، اما احتمالاً يکي دو روز ديگه که از مود امشبم بيام بيرون(دوشنبه شب-27 بهمن). دليل اين کارم(همين عقب انداختن پست اين مطلب) رو هم نمي دونم! اما دليلش مهمه. احتمالاً از اون چيزهاييه که مي شه روش بحث کرد.

پي نوشت: اين نوشته ها از سر احساسات نبود(الان امشبه.يعني فردا شب ديشب. يعني 24 ساعت بعد از اينکه اين نوشته رو نوشتم!!). تنها نقش احساسات اين بود که اين حرفها رو بنويسم، همين!

2004/02/16

-دارم قوياً و عميقاً به اين نتيجه مي رسم که تنهايي از همه چيز بهتره. از همه چيز ...

-به کيميا: کامنتت رو خوندم و کلي خنديدم. مي دونم چي مي گي اما وقتي مي افتم رو دور نوشتن ديگه کسي جلو دارم نيست، سوژه هم که هميشه هست. من هم که راحتتر از نفس کشيدن مي نويسم.

-کامنت مطلب قبلي رو بخونيد، اون چيزي که بارانه نوشته. وقتي مي گم دوستهاي خوبي دارم، اينه.
دليل اينکه اين رفتار رو مي کنم همون چيزيه که تو گفتي. به خاطر احترام به عقايد خودمه که اين کار رو مي کنم، و به خاطر خودم. وگرنه گفتم که منطقيش چيز ديگه ايه.

- جدا تقصير منه ها! نمي گم مشکل کس ديگه ايه، همه اش مشکل خود خودمه. اما دليلش هرچي هست، ظاهراً هيچکس حرف من رو نمي فهمه.
گاهي يه جور حسي دارم، انگار خالي شدم. وقتي مي بينم که چقدر احساسات و فکرهام بد برداشت مي شه، يا اشتباه. اون هم در مورد کساني که واقعاً دوستشون دارم.
شايد هم مشکل واقعاً همينه، دوست داشتن.
اما هرچي که هست و نيست، کسي نمي فهمه...نمي فهمه...نميفهمه.
فقط دارم روي خودم کار مي کنم که برام مهم نباشه که کسي بفهمه يا نه.

-طرف با مقادير معتنابهي!! ريش و اينا و يه لباس بدفرم کثيف اومده ستاد انتخاباتي زده.کجا؟ تو سجاد.
آخه يکي نيست بگه عاقل!! با اين سيستم و اين حال و هوا انتظار داري تو اون منطقه چقدر راي بياري؟؟من خودم نديده بودم، سلمان گفت.
رفتم ديدم واقعاً يه همچين موجودي تو سجاد به چشم مي خوره!!

-امروز باد ما را با خود برد. خط اينترنت دانشگاه قطع شد. برق دانشکده قطع شد. شيشهء دو تا از پنجره ها شکست. يه درخت تو دانشگاه شکست. يه درخت ديگه هم سر راه افتاده بود رو دو تا ماشين که پارک کرده بودن. البته اون چيزي که ما ديديم دوتا مجموعهء لهيدهء فلز بود که مثل ساندويچ کالباس، ورقه ورقه به هم چسبيده بود. اما ظاهراً يه زماني اتومبيل بودن!!

-من با همه چيز مي جنگم تا اون چيزي که مي خوام رو به دست بيارم، يا اون چيزهايي که برام مهمه. کاري که هميشه کردم.
اما نمي تونم جلو خودم رو بگيرم و فکر نکنم که چي مي شد اگر اوضاع يه مقدار آسون تر بود.
چي مي شد آدمها اينقدر سخت نبودن، زندگي اينقدر دست و پا گير نبود، اجتماع اينطور اين بار مناسبات مزخرفش رو روي سينه ات نمي ذاشت.
گاهي نمي شه نفس کشيد، واقعاً نمي شه.

-من از هر نوع سنت متنفرم.

2004/02/15

Confessions of a hamonjoory!! mind

من نمي دونم، يعني مطمئن نيستم، اما به نظرم يه قسمت مغزم که مسئول احساسات رمانتيک و ايناست سيمهاش داغ کرده چسبيده به هم.
شايد هم ويروسي شده. آخه الان دارم تيامات گوش مي کنم و کلي افکار شاعرانه هم از مغزم رد مي شه.
قاعدتاً افکار رمانتيک بايد با آهنگهاي پاييز طلايي فريبرز لاچيني باشه نه با اين گيتار خفن تيامات.
راستي حرف گيتار شد، مي گن مالمستين يه کار گيتار فلامنکو داده بيرون آبروي جيپسي کينگز و پاکو دلوچيا و ال دي ميولا و اينا رو برده، بس که کارش عاليه. کسي سراغ نداره؟ من مي خوام ها!!!

-به باران: باران جان!! اينجانب فقط يه جوجو مي شناسم و براي من جوجوي دومي وجود نداره. اين جوجوهه هم هنوز توي تخمه!!
من فقط يه جوجو مي شناسم(اين رو يه بار هم قبلاً گفته بودم ظاهراً!!) و هيچوقت هم جوجوي ديگري رو به رسميت نخواهم شناخت!!
اين از اين. راستي بچه ها! اين باران خيلي با کلاسه ها! يه رشتهء خيلي خوب تحصيل کرده و واقعاً انسان با کمالات و با کلاسيه و خلاصه هر چي من ازش بگم کم گفتم. در ضمن عقايدش در بارهء بچه هاي عمران با من مشترکه!! خلاصه از دستش نديد! حتماً ازش بپرسيد چه رشته اي مي خونه و دربارهء رشتهء فوق العاده دوست داشتني و عاليش ازش سوال کنيد تا روشنتون کنه(دو نقطه دي- دونقطه بدجنس).

-يه کسي از اين کله گنده هاي لبناني(البته اگر کله اي براشون مونده باشه و در اثر انفجار و اينا قطع نشده باشه!!) گفته که اين رد صلاحيت ها در شان جمهوري اسلامي نيست.
من همينجا در پاسخ اين برادر فلسطيني(درس کتاب عربي بود، نه؟ اخي الفلسطيني!!) عرض مي کنم که داداش! اتفاقاً اين يه کارشون با تمام وجنات و سکناتشون از جمله عبا و عمامه و عقب موندگي و خشک مغزي و خوي حيواني و از همه مهمتر آي.کيوي به شدت پايينشون جور بود! جنابعالي هم حواست باشه اسرائيلي ها ترورت نکنن ما خودمون اينجا نماينده داريم به چه جالبي. تحصن مي کنه کسي تحويلش نمي گيره افسرده مي شه مي ره پي کارش.کجا همچين نماينده اي پيدا مي کني؟ همين نماينده هاي شجاع حافظ تمام منافع ما هستن حتماً در ضمن خواستيد صادرشون هم مي کنيم ها! حدود 300 تا نماينده داريم، با سه-چهار هزار تا کانديدا. همشون رو براتون DHL پست مي کنيم.هزينهء شيپينگش هم با خودمونه!

- مي گم چه فضاي رقابت توپيه ها براي انتخابات مجلس. مردم هيچکس رو تحويل نمي گيرن.کانديدا ها هم مثل بچه هاي خوب دست به سينه نشستن تا ناظرين انتخاباتي با شعبده بازي انتخابشون کنن يا حالشون رو به اصطلاح بگيرن. آخوندهاي بزرگ و کوچک و متوسط هم مرتب فرمان صادر مي کنن براي انتخابات پر شور. يکي نيست بگه بابا شورش رو که بد فرم در آورديد ديگه برا چي مي خوايد شورش کنيد؟؟!!
در ضمن استاد تاريخ اسلام دانشگاه ما هم کانديد شده. حالا مي گم خوب شد استاد تنظيم خانواده کانديد نشد ها! وگرنه مي رفت براي نطق پيش از دستور در مورد فوايد وسائل کنترل! و تنظيم! خانواده!!! صحبت مي کرد. مي گم خيلي هيجان انگيز مي شد ها!

-داشتم فکر مي کردم وقتي يه نفر رو به اون حريم شخصي شخصيت راه مي دي و به هر دليل طرفت نمي خواد بمونه، بايد فراموشش کني يا اينکه هنوز توي همون مود و حالت بموني؟!!
منطقيش اينه که لااقل مثل خودش برخورد کني.به قول معروف براي کسي بميري که برات تب کنه(حالا 40 درجه هم نه.ما به 37.5 هم راضي هستيم!!).
اما من ترجيح مي دم اون رو نگه دارم، چه باشه چه نباشه.
مطمئناً پاپي اش نمي شم و براش مشکل تراشي نمي کنم.اما ترجيح مي دم حتي اگر شده با خاطره اش سر کنم تا اينکه بخوام فراموشش کنم و جاش رو بدم به کس ديگه اي.
اصلاً مگه چند بار پيش ميآد که کسي رو پيدا کني که برات قابل احترام باشه، ارزش توجه کردن داشته باشه، و بتوني بفهميش و بفهمدت؟
براي من که خيلي کمه. در حد يک!!! فعلاً هم ترجيح مي دم کس ديگه اي رو راه ندم. هنوز هم به يه سري چيزها پايبندم، گرچه که پايبندي اي نمي بينم.
خلاصه ورود ممنوعه!!! :))
در ضمن اين يکي از نتايج اون شب بيداري ها بود!!

همين ...

Ciao

2004/02/14

مي شه اينقدر نا آرومي نکني و سعي کني زندگي کني؟
مي شه؟
باتو ام ها!

-حريفا ميزبانا ميهمان هر شبت بر پشت در چون موج مي لرزد
چرا نگفتي دربازکن تون خرابه؟

- احساسي خوبه که به خاطر تو به وجود بياد نه به خاطر موقعيتي که توش هستي و هست.
احساسي خوبه که براي تو باشه، فقط براي تو!
و خوبه که من فکر نکنم که اگر کس ديگه اي هم به جاي من بود، همون احساسات بروز داده مي شد.
شايد هم من خودخواهم و پرتوقع ... هميشه احتمالش هست.

-حالا من هي هزار بار بگم از همه چيز خسته شدم. از همه چيز و همه کس. اول اولش هم از خودم.
باز دلم مي خواد براي بار هزار و يکم بيام اينجا و بگم از همممهء همممهء همممه چيز خسته شدم.
حالا انگار فايده اي داره، يا فرقي مي کنه، يا اصولاً مهمه!!

-ما با تو نداريم سخن، خير و سلامت
...

Ciao

-بعد التحرير:
از همين الان بگم بعد التحريرم طولانيه غر نزنيد ها!
آخه اين رو ديروز عصر تحت تاثير جمعه عصر نوشتم. اما الان خوبم.
چرا خوبم؟ چون ديشب تا صبح بيدار بودم و به نتايج خوبي رسيدم و خوشحالم. نتايج رو بعداً اعلام مي کنم چون اگر الان بگم همگي غش و ضعف مي کنيد اينجا!!
راستي ولنتاين مبارک!!
امروز فقط براي 2 نفر روز ولنتاين رو با آفلاين تبريک گفتم و براي 2 نفر هم Mail زدم( و يکي از اين دو نفر يکي بود و پيدا کنيد اقاي پرتقال فروش را!!)
صبح داشتم به رابطه ام با يکي از همين دو نفر فکر مي کردم. از اول اولش تا اينجا.
کلي بالا پايين داشته تا الان. نمي دونم تقصير من بوده يا اون يا اصولاً تقصير کسي بوده! اما خب ... هنوز که هنوزه دارم يه چيزهايي راجع به خودم و اون مي فهمم.
راستش کلي به خودم اميدوار شدم!! آدم مغروري هستم، آدم غرغرويي هستم، آدم فراموشکاري هستم، آدم خودخواهي هستم، آدم فراموشکاري هستم ... همهء اينها درست.
اما وقتي کسي رو دوست دارم و وارد حريم شخصيم مي کنمش، فراموشش نمي کنم.
برو آوردن اينکه دلت براي کسي تنگ مي شه، اون هم به کسي که فکر نمي کنم براش مهم باشه يه خرده سخته.اما خب ... مي شه اينجا نوشت که! مي دونم که اونقدر با شعور هست که اگر بخونه حتي اينها رو، بفهمه و خودش رو به نشنيدن بزنه!
و به دليل ديگه اي به خودم اميدوار شدم. اون هم اينکه آدم کينه ايي نيستم. اصولاً چيز بدي از آدمها خاطرم نمي مونه مگر در موارد خيلي خيلي نادر! به هر حال هنوز هم که هنوزه با وجود تموم ناراحتي ها و بالا پايين ها هنوز هم مثل روز اول برام با ارزشه و قابل احترام.
جاش هم الان اينجا خيلي خاليه. اما خب ... چه مي شه کرد. مسائلي هست که از عهدهء من خارجه.درسته رابطه مون کم شده و يه جور احساسی هم دارم انگاری يه چيزی بين ما هست که حل نشده، اما خب ... بعضی چيزها هرگز عوض نمی شن. و اين از نظر من خاصيت خوبيه برای يه انسان.تا اينکه متغير باشی و مثل بادسنج که با وزش باد جهتش تغيير می کنه، با اومدن و رفتن آدمها مدام جهتت عوض بشه!

-يه چيز ديگه هم بگم و برم. مي خواستم اين بعدالتحرير رو ننويسم. با خودم فکر کردم شايد بخونه. البته شک دارم اما خب احتمال مي دم که بخونه. اما بعد فکر کردم اينطوري مي شه خود سانسوري. وبلاگ براي اينه که حرفهات رو بزني نه اينکه پشت کيبرد بشيني و ساکت خيره بشي به در و ديوار يا اينکه هي بنويسي و ديلت کني.مي دونم که اگر هم خوند، مي فهمه که وبلاگ همون قسمتي از شخصيته که بايد بخونه و بفهمه، اما به روي من نياره و براي خودش بمونه.
به هر حال به نظرم اين عدم خودسانسوري يه جور پيشرفته.
خلاصه که دچار خود پيشرفته بيني شدم!
خيلي خوبه که آدم جنبه هاي مثبت خودش رو ببينه.
در ضمن از خودم هم تعريف نمي کنم :))

Ciao again!!!

پي نوشت براي بعداتحرير: اون يکي کسي که به دريافت آفلاين هپي ولنتاين از طرف من مفتخر گرديد، تنها به اين خاطر بود که ايتاليايي بود!!!(دو نقطه دي). در ضمن وبلاگت باز نمی شه ای جوجويی که Won't hatch!!

2004/02/12

-به حامد: حامد جان! راجع به اون Player ي که گفتي مي دونستم و توي پست قبلي هم نوشته بودم. منتها من خودم اصلاً نمي تونم آهنگهام رو با 2 تا Player گوش کنم، ترجيح مي دم همه رو توي يه Player گوش بدم. براي همين ترجيح مي دم سر WinAmp به توافق برسيم که من بتونم با نصب اون پلاگين مخصوصش مساله رو حل کنم.
راجع به دامين هم به فکرم رسيده. ولي با خودم يه شرط گذاشتم. اون هم اينه که يه سيستم مديريت يادداشتهاي وبلاگ با ASP براي خودم بنويسم و بعد دامين و فضا بگيرم.
البته مطمئناً نمي خوام مووبل تايپ بنويسم اما خب مي شه چيزي نوشت که براي استفادهء شخصي به همون اندازه جواب بده.
به هر حال فعلاً تصميمم اينه که تا وقتي که اين کار رو نکردم سراغ دامين و اين برنامه ها نرم، تا بعد ببينيم چي مي شه.

-هيچ وقت نفهميدم چگونه زندگي هايي، دور از تو و جدا از تو بر زندگيت سايه مي اندازند و تسخيرش مي کنند؛ قسمت بزرگي از زندگيت را تسخير مي کنند؛ آنقدر بزرگ که نتواني از آن چشم بپوشي. که کسي مثل عباس معروفي با سمفوني مردگانش يا خليل جبران در طول زمان و مکان گاه و بيگاه بدجور حضورشان را تحميل مي کنند. ابراز وجود مي کنند. ناآرامي مي کنند. چه کسي درک مي کند که چطور نامه هاي عاشقانهء کسي کسي را با فرهنگ متفاوت و زبان متفاوت اينطور تحت نفوذ بياورد.

-کلاً زندگي عجيبيه. بدبختانه يا خوشبختانه(نمي دونم کدوم) من هيچ چيز از اين زندگي عجيب نمي فهمم.

-پوستر فيلم Johnny English رو مي ديدم. فيلم خنده دار جاسوسيه راجع به يه جاسوس مسخره که نقشش رو روان اتکينسن(همون مستر بين معروف) بازي مي کنه.
توي پوستر آمريکاي فيلمش نوشته:

او ترس نمي فهمد
او خطر نمي فهمد
... او هيچي نمي فهمد

دو روزه دارم به اين شوخي کوچک مي خندم.

Ciao