2004/11/14

کجايی؟

گم شدی يا من گمت کردم؟

2004/11/13

از دست دادن
معلق بودن
بی حس بودن

2004/11/11

اين "بچه جون" هم بلاخره رويت شد. خوبه که آدم‌ها به دلايل ديگه‌ای غير از نسبت فاميلی قابل احترام باشن و نزديک باشن.
سر شام آواز هم می‌خوند زير لب. ای بابا! ای دل غافل ... :)
وقتی همه چيزت به ... هيچ چيز بند نيست؟
يه چيزی تو اين اوضاع هست که تلخه، هر قدر هم که khob tx.
سرم درد می‌کنه. فکرها می‌رن و برمی‌گردن و سردردم بيشترمی‌شه.

2004/11/10

پی نوشت:می دونستم ... می دونستم....... .... .. ..... ..... هيچی همين!

حس بدی دارم.مثل اتفاق بدی که می‌خواد بيفته، يا افتاده و همه منتظر رو شدنش هستن. عجيبه. نمی‌دونم منبع اين ترس‌ها کجاست. صرفاً احساسات بی‌پايهء احمقانه. يا چيزی که نمی‌بينمش ولی حسش می‌کنم. اما می‌ترسم. حتی حالا. حتی حالا ... . و اين پيچيدگی همه چيز رو بدتر می‌کنه.

همه چيز بدجور پيچيده می‌شه. روندی که خوببه نظرمی‌رسه، يه دفعه می‌خوره به مشکل، يه دفعه می‌ره تو اون حالتی که من اسمش رو گذاشتم عدم‌تعادل. مثل قطرهء آبی که روی سطح محدب قاشق حرکت می‌کنه. هيچ‌وقت نه سرعتش نه مسير حرکتش مشخص نيست.

من نمی‌دونم دليل اين رفت و برگشت شک‌ها و ترديدها چيه. هربار حل می‌شه و دوباره برمی‌گرده. حل می‌شه؟ يا شايد فراموش می‌شه. اما من هنوز هم عقيده دارم که يه چيزهايی ارزش حتی گذاشتن زندگی رو هم داره. و نگه داشتن يه نفر تو سطحی که خيلی فاصله‌اش با ديگران زياد باشه، و خيلی چيزها به‌ش وابسته باشه. شايد هم اشتباه می‌کنم.

و اين "شايد اشتباه می‌کنم" ‌ها هميشه هست. من نمی‌دونم اصلاً چطور می‌شه حرف از قطعيت زد.يا به قطعيت معتقد بود. وقتی همه چيز اين‌قدر ناپايداره، و اين‌قدر متغير. يا شايد فقط من اين‌طورم؟

از عادت‌های عجيب من اين دوش گرفتن‌های روزانه‌ست. صبح بعد از بيدار شدن از خواب. و عصرها. اگر درسبخونم يا ذهنم مشغول باشه، يکی دو بار ديگههم اضافه می‌شه. انگار جريان آب هرچند موقت، نگرانی‌ها رو می‌شوره و می‌بره. موقت!

موقت! چرا آرامش هميشه بايد موقت باشه؟

به کابوس‌های شبانه عادت کردم. نه که عادت، اما می‌تونم تحمل‌شون کنم. اما صبح‌ها که از خواب بيدار می‌شم، حس خيلی بدی دارم.مثل معلق بودن بين دو فضای خالی. يه جور انگار بعد از اين‌که از خواب بيدار می‌شم از خودم پر می‌شم. و اين لحظه‌های پر شدن غير قابل تحمله.

و با تمام سعيم برای منطقیبودن و درست فکر کردن، می‌دونم که گاهی از راه خارج می‌شم.

مثل روی لبهء تاريکی راه رفتن ...زندگی فعلاً همينه.

2004/11/09

جالبه که همه چيز رو به بد و خوب تقسيم کرديم. به مثبت و منفی، بزرگ و کوچک، درست و نادرست. گاهی فکر می‌کنم همهء اين‌ها دو روی سکهء يه چيز به حساب می‌آن. و هر کدوم‌شون در بطن خودشون، نطفهء نابودی و تضادشون رو هم دارن. و نهايت هر کدوم به معکوسش می‌رسه، به منفی‌ش،به متضادش. انگار هر جزئی از اين دنيا، از زمانی که به وجود می‌آد، همزمان که رشد می‌کنه و جلو می‌ره(چه کيفی، چه اگر بخوايم صرفاً در طول زمان بررسیش کنيم) اون بعد نابود کننده‌اش رو هم با خودش جلو می‌بره. و هرجا تعادل يکی از اين‌ها به هم بخوره، همون‌جا يه عدم تعادل هم جای ديگه‌ای به نفع طرف مقابلش خلق می‌شه، ولی تو آينده. مثل سربالايی و سرپايينی. تا زمانی که از سربالايی بالا نرفتی، سرپايينی‌ای وجود نداره، چون ارتفاعی نيست.اما هر قدمی که به سمت بالای سربالايی برمی‌داری، همزمان جلوتر يه سرپايينی برای تو خلق می‌شه.
چه تناقض عجيبی.نمی‌دونم توفکر منه يا واقعاً هست .... اما عجيبه، خيلی عجيب.

2004/11/07

به اين نتيجه رسيدم(برای بار چندم) که تمام روابط ما با اطرافيان‌مون بر اساس نيازها و ضعف‌هامونه. دوستی، عشق، خانواده‌گرايی، مذهب و چيزهايی مثل اين‌ها همه به خاطر وجود نيازه. برعکس، نفرت، دشمنی، خشم، و خيلی مسائل منفی(از نظرعامه) برمی‌گرده به ضعف‌ها. يا بهتره بگم کمبودها.
و می‌شه رابطه‌ای با کسی داشت بدون نياز؟ چون رابطه از روی نياز، خودخواهيه. يعنی برای خودته. زمانی که نيازهات برآورده شد، يا تغييرکرد،هدفت هم تغيير می‌کنه. می‌شه بدون خودخواهی با کسی رابطه داشت؟

2004/11/06

پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر من به جوی نفروشم





2004/11/05

تو کابوس،همهء تصميم‌ها اشتباهه، همهء راه‌ها بن بست، همه چيز به سمت وحشت بيشتر.
زندگی واقعی هم همينه. فقط چون تو نوره، متوجهش نمی‌شيم. به نظر احمقانه می آد، چونکابوس بی منطق همه چيز رو خراب می کنه، اما تو جريان زندگی همهء چيز روی خط منطق تبديل به کابوس می شه.

دربارهء اون عوام فريب بزرگ ...
مقالهء آقای قوچانی دربارهء نتيجهء انتخابات دشمن‌شکن! امريکا. بخش سرمقاله رو بخونيد.
عکس بالای صفحه به نظرتون آشنا نمی‌آد؟

2004/11/02

بی قراری رو هم می شه تحمل کرد
می شه؟
می شه!
تو فکر کن که من می تونم
اصل قضيه همينه، نه؟