2005/04/08

فکر کنيد اگر به‌تون می‌گفتن يک ساعت بيشتر از زنده‌گی‌تون باقی نمونده چه می‌کرديد؟
نه شعار بديد نه جواب کليشه‌ای. اون کاری که واقعن انجام می‌داديد رو بگيد.
و اين‌که چه حسی داشتيد؟ برای اين پست کامنت بذاريد. من تو پست بعدی در مورد واکنش خودم می‌نويسم.

2005/04/06

آقا جان اصلن فرض کنيد زمانی که لک‌لکه شما رو با چتر نجات(در مورد فرزندان افراد يکی دو ميلياردی، با بالن احتمالن) انداخت پايين تو بغل پدر و مادر از همه جا بی‌خبرتون!، خدا هم اون بالا يه تکه ديوار به شما داد که هر غلطی می‌خوايد بکنيد کنارش، يا پشتش، يا جلوش، يا در قبالش حتا(بستگی به چشم درون‌تون داره که چطور نگاه کنه)، حتا اگر اون‌قدر احمق باشيد که تکه‌هاش رو برای بقيه پرت کنيد، که اگر درجه‌ی حماقت‌تون بالا باشه، احتمالن می‌خوره تو سر و چشم هدف!(برای اطلاعات بيشتر به مجری اون مسابقه‌ی تهوع آور مراجعه کنيد که عيد از تلويزيون پخش می‌شد. اطلاعات کاملی در مورد مسخره‌ کردن آدم‌ها و وادار کردن‌شون به انجام کارهای احمقانه داره).
حالا من ديوانه(ما را که برد خانه؟) اومدم روی اين ديواره می‌نويسم. باور کنيد می‌نويسم. هر دوره‌ی زندگيم که می‌گذره روی ديواره يه نوشته و گاهی يه علامت می‌ذارم که يادم باشه بعدن از "اين" حماقت‌ها نکنم. شده مثل اون برنامه‌ی "بچه‌ها مواظب باشيد". زمانی هم که جان به جان‌آفرين تسليم کردم و به رحمت(و حتی لعنت) ايزدی پيوستم، اين جمله‌ها و کلمه‌ها رو بذارين کنار هم می‌شه منظومه‌ی حماقت(منظورم مجموعه‌ی نوشته‌های منظومه، نه مثل منظومه‌ی شمسی) ، نوشته‌ی عمو پت پستچی، عارف دل‌سوخته‌ی قرن ۲۱ ميلادی!
حالا من اين ديواره‌ رو سوراخ کردم که ببينم کی مرتب چشمش رو می‌ذاره دم اين سوراخه ببينه اين طرف چه خبره و چی‌نوشته شده اين‌جا(دو سه چند نفری پيدا شدن. يکی نيليه، يکی طلايی، و غيره. از ديدن رنگ‌ها لذت می‌برم.). و آن سوراخ کمثل الهمين وبلاغٌ.
حالا ظاهرن داريم يه جای ديگه‌ی ديواره رو هم عمليات عمرانی انجام می‌ديم(کارگران در دست تعمير است. به هيچ عنوان مواظب نباشيد!)، شايد ذره‌ای نوری تابيد اين‌جا که ببينيم چه غلطی می‌کنيم(نه که فرقی بکنه در اصل قضيه البته).

همين ديگه

Ciao

2005/04/03

گاهی چيزهايی رو می‌فهمی که نفهميدی‌شون. يعنی مستقيمن به‌ت الهام شدن. يه جور نور حقيقت که يه لحظه به فکرهات می‌تابه و فقط يه لحظه باعث می‌شه حس‌ها و فکرهات ارايش عجيبی به خودشون بگيرن که قابل فهم نيست، ولی قابل درکه!

اين نوشتن ما هم قضيه‌ش همينه. اول برای در آوردن سری در سرها نوشتم. لااقل الان اين‌طور فکر می‌کنم. بعد شد محل پرتاب نظرياتی که می‌ترسيدم تاريخ مصرف‌شون بگذره. بعد شد جايی که به عشق دوست‌هام توش می‌نوشتم(و چه دوست‌هايی! بهتر از برگ درخت)، بعد شد خودنگاری، بعد وقايع نگاری، حالا هم ظاهرن روزمره شده. اما برای من ... يه جور وزنه ی تعادله. اين نزديک‌ترين چيزيه که می‌تونم بگم و واقعيت رو برسونم. می‌تونم ۳۰ خط بنويسم و کاملن توضيح بدم، اما کل فکر و حسم رو ضايع می‌کنم.

و اون الهامی که گفتم ... مثل چرخوندن کليد توی قفل می‌مونه. تموم زندگی‌مون در حال چرخوندن کليدها در قفلهای درها هستيم. و اگر بفهميم که اين قفل، قفل يه دره، و اگر بتونيم در رو در جهت درست حرکت بديم-نه که به جای فشار دادن، بکشيم و برعکس- باز می‌شه. شايد مهم باشه که پشت اين در چيه، شايد هم نباشه. اما هرچيز که پشت در باشه، و هرقدر که بتونی بفهميش يا حسش کنی، مهم اينه که در باز می‌شه.

2005/04/01

سال جديد هيچ فرقی با سال قديم نداره دوستان. اصولن سال با سال چه فرقی داره؟ يه عيد مزخرف و سريال‌های آبکی تلويزيون که صداش هم راحتت نمی‌ذاره و شاهکارهای دوبله و سانسور که از تلويزيون به بيرون فوران می‌کرد و ديد و بازديدهای مبتذل و از اين چيزها!

تيمسار آباد کرده صدا و سيما رو. يه قسمت اون سريال راننده‌ کاميون‌ها رو شبی در خانه‌ی کسی به زور ديدم. مثل خوروندن دارو به بچه‌ی عقب‌مونده با گرفتن بينيش و فرو کردن قاشق به حلقش بود. دوستان! پيام دادن هم قاعده و قانونی داره. اصلن امريکا بد، سگ، و حتی بيشتر! دليل نمی‌شه شما اين‌طور خودتون رو ضايع کنيد. البته حماقت برای ارضای حماقت جواب می‌ده. قطعن جواب می‌ده.

و هنوز يه هويج جلو خودم می‌گيرم و خودم رو اغوا می‌کنم. حيف که نمی‌تونم به خودم لگد هم بزنم وگرنه کمدی تکميل بود.

و اون آهنگ اول اون سی‌‌دی زيبای فرانسوی رو مرتب گوش می‌کردم-می‌کنم...

تنها قسمت خوب اين ۳ هفته، اون شب تهران قرار با بچه‌ها، sms های ارسالی و دريافتی و اون مسافرت يه روزه با دايی به ماسوله بود. يه سری شاهکار عکاسی هم با اون دوربين بی‌کيفيت گرفتم که اگر روش رو داشتم می‌ذارم اين‌جا.

عزيزان من سايه بردو نوع است. يکی به معنی وجود پنهان و خود واقعی فرد که زير ماسک پنهان نیم‌مونه، يکی هم اون اثريه که کسی که به‌ت نزديک می‌شه روی زندگيت می‌ندازه. به هر حال بايد انسان‌ها رو با سايه‌شون ديد.

گوش کن دورترين خوش‌حال جهان می‌خواند ناک ناک ناکين آن هونز دور. اون هم با آوريل، نه گانز يا باب ديلن يا حتی جری گارسيا.

و طعم زيتون ...

I've got wild straing eyes
I've got a strong urge to fly
but i've got nowhere to fly to
fly to fly to fly to fly to fly to

2005/03/15

هميشه بايد آدم‌ها رو با سايه‌هاشون ديد.
عجيبه اين چندروزه نتونستم چيزی اين‌جا پست کنم. نه که حرفی نباشه، اما اين ۴-۳ مطلب آخر رو يه جوری سختم بود پست کنم. الان از روی هارد پاک‌شون کردم. گاهی اوقات شک می‌کنم به قضاوت‌های خودم.

از سوتفاهم متنفرم. بدترين اتفاقی که ممکنه بعد از انجام دادن يه کار خاص بيفته اينه که بدبرداشت بشه يا قضاوت بشه. اين‌که کاری رو با انگيزه‌ی خوب شروع کنی و نتيجه‌اش برعکس باشه. عجيبه.

نمی‌دونم. قبلن فکر می‌کردم سايه‌ی کسی رو تمام زندگيم افتاده. يه جور حضور مداوم. يه جور پس‌زمينه. حالا ديگه مثل سايه به‌ش فکر نمی‌کنم. حالا سايه نيست، رنگه. يه جور رنگ فراگير.

اين دو روزه از طريق sms پيشنهاداتی مبنی بر نفس‌ کشيدن و قدم زدن و زندگی کردن زير بارون به من شد! ما آدم‌ها هر نوع رابطه‌ای که با هم داشته باشيم، از طريق يه سری وابستگی و بند به هم پيوند می‌خوريم. يکی از اين بندها بين دونفر انسان می‌تونه حس مشترک نسبت به يه اتفاق خاص باشه، مثل بارون. عجيبه. ديروز بعدازظهر رفتم دانشکده برای کاری. بارون شروع شد قبل از رسيدنم. وسوسه شده‌بودم با ماشين يکی از بچه‌ها بيام اما ديوانگی هميشگی زد به سرم و پياده تا خونه اومدم. از سر تا پام آب می‌چکيد. حتی سويشرت زير کاپشنم هم خيس شده‌ بود. اما کلی خوش‌گذشت. مخصوصن با اون آهنگ Put your lights on.

زندگی همين نيست؟ پرکردن روز و هفته و ماه و سال با آدم‌ها و اتفاق‌ها. بعضی از اتفاق‌ها و بعضی آدم‌ها زودگذرن. بعضی‌ها دامنه‌دار.

از تبريک گفتن خوشم نمی‌آد. گفتن تشريفاتی يه جمله بدون اين‌که حتا به معنيش فکر کنی. اگر بخوام برای عيد چيزی برای دوست‌هام بخوام(!) اينه که اين ۳-۲ هفته خسته‌کننده نباشه!

حرفی نيست. احتمالن اين ۳-۲ هفته که يستم از کافی‌نت سرمی‌زنم اين‌طرف‌ها. تا ببينيم بعد چی می‌شه.

Ciao

پ.ن: صد باد صبا اين جا، با سلسله می رقصند اين است حريف ای دل، تا باد نپيمايی

2005/03/11

گاهی فکر می‌کنم اين روزانه نوشتن يه مقدار با اون چيزی که از خودم انتظار دارم، و توانايی‌هايی که از خودم سراغ دارم فرق می‌کنه. اما هنوز هم فکر می‌کنم روزانه نوشتن به معنی روزمره‌شدن(و بی‌ارزش‌شدن) نيست.

ظاهرن تو زندگی می‌تونيم ۲ نقش داشته باشيم: برنده يا بازنده. برنده بودن به معنی بردن مداوم نيست و بازنده بودن به معنی باخت‌های پيوسته. مساله يه جور حس درونيه. اين‌که بخوای به همه‌چيز غلبه‌کنی و شکست رو برای خودت قبول نداشته‌ باشی. نه اين‌که بخوای شکست‌ناپذير باشی. از نظر من آدم باهوش کسیه که بتونه بفهمه کجا بايد همه‌چيز رو رها کنه، که بفهمه کجا بازنده‌ست. اين‌طور می‌تونی اشتباهاتت رو بفهمی و دفعه‌ی بعد بازنده نباشی.

اصلن دوست ندارم قضايا رو اين‌طور روبروی هم قرار بدم. برنده و بازنده، شکست و پيروزی. اولن خيلی سياه-سفيد می‌شه که قابل قبول نيست. دوم اين‌که تو اين مورد خاص، اصولن شکست و پيروزی‌ای وجود نداره. يه جور دور باطله که نهايت هر موفقيتی شکسته و برعکس.بيشتر منظورم به تسليم نشدن و جنگيدنه. اين‌که تسليم چيزی نشی. نه قضاوت‌های ديگران نه موج اتفاقات زندگيت رو بشوره و ببره نه حتا تسليم احساسات بی‌ارزش و مبتذل خودت بشی. من اسم اين رو می‌ذارم برنده بودن.

بزرگترين جنگی که تا حالا داشتيد چی‌بوده؟ با کی بوده؟ به نظرم بزرگ‌ترين جنگ که نه، کشمکش من با خودم بوده، برای خودم بودن. مسخره‌ست که بزرگ‌ترين منتقد خودت باشی، و بزرگ‌ترين گاهی دشمن. و بزرگ‌ترين ناقض.

همه‌چيز توی يه دايره می‌گرده. شياطين درون يه طرف، اون‌هايی هم که بالای سرشون از اون دايره‌های روشن دارن يه طرف، من هم اون وسط. و زنده‌باد سرجيو لئونه، و کلينت‌ ايستوود(و البته انيو موريکونه‌ی بزرگ)!

Ciao

2005/03/10

فکر کن شب ساعت ۱۱ هوس کنی فيلم ببينی. اول بری سراغ جيم کری و فيلم دروغگو، دروغگو رو ببينی، که کلی مثبتت می‌کنه.
بعد حدود ساعت ۱ احساس کنی احتياج داری ي] فيلم سنگين‌تر هم ببينی. پس بری سراغ محله‌ی چينی‌ها. جک نيکلسون و فی داناوی و کارگردان هم رومن پولانسکی.
فيلم عالی بود. بعدن مفصل‌تر در موردش می‌نويسم. بعدش هم حدود نصف کتاب "نام‌ها و سايه‌ها" رو خوندم. بايد تمومش کرد تا بشه راجع به‌ش نظر داد.
خلاصه حسابی جوگيرم.

ديشب هم رو حساب اذيت و آزار زنگ زدم خونه‌ی اين دوست‌مون ببينم امتحان رانندگی رد شده يا نه، اما در دسترس نبود. اميدوارم امروز بتونم مقادير معتنابهی بخندم!

يه کتاب گرفتم راجع به زبان بدن يا Body language. کتاب رو از همون دوست عاقلم گرفتم که دو-سه پست پيش نوشته بودم. بحثش کلن خيلی جالبه و من قبل از اين کتاب هم از طريق اينترنت يه چيزهايی گرفته بودم در مورد اين زبان بدن. اما اين کتاب کاملن ريز کرده قضيه رو. مثلن اگر شما به پشتی صندلی تکيه داده باشيد و سرتون رو کمی به عقب متمايل کرده باشيد و يه دست‌تون روی شونه‌تون باشه و چشم‌هاتون نيمه‌بسته باشه و يه پاتون رو هم تکون بديد، داريد به خوراک ماهی هفته‌ی گذشته فکر می‌کنيد که چقدر خوش‌مزه بوده!
از اين دوست عاقلم يه کتاب ديگه هم گرفتم. "وضعيت آخر" تامس هريس. خيلی دلم می‌خواست کتاب علمی نويسنده‌ی "سکوت بره‌ها" و دنباله‌هاش رو بخونم و ببينم زبان علميش چطوره. خلاصه برای اين ۲ هفته بی‌کاری و بی‌کامپيوتری اجباری عيد دارم مصالح کافی جمع می‌کنم.

آلبوم اسکناس رو هم اتفاقی شنيدم. اين مدته شايد 2 تا کار ايرانی باارزش شنيدم. يکی کارهای اوهام بوده. دومی هم اين. جدا از رپ خوندنش، آهنگ سازيش عاليه. به شدت توصيه می شود. درخشان نيست و راحت فراموش می شه، اما تو اين بازار افتضاح موسيقی ايرانی به يه بار گوش دادنش می ارزه.

Ciao

2005/03/07

کارگاه اتومکانيک؟! آزمايشگاه الکترونيک و کارگاه عمومی و تربيت بدنی ۲ رو گذاشتم برای اين ترم که جلو درس خوندنم رو برای کنکور نگيرن. اما ظاهرن همين يه کارگاه برای خراب کردن يه ترم کافيه. اولين بخش کارگاه ما اتومکانيک بود که من ۲ جلسه‌ی اولش رو که تئوری بود به خاطر کنکور نرفتم. جلسه‌ی سوم عملی بود که هفته‌ی پيش بود و اين هفته هم امتحان! امتحان تئوريش بد نشد. سوال‌ها رو جواب دادم کم و بيش. اما ۵ تا قطعه نشون داد گفت اسم‌شون رو بنويسيد. من هم که نبودم سر کلاس‌ها که بدونم چی به چيه. يه قطعه‌ی مربوط به روغن رو نوشتم رينگ! پولی سر ميلنگ رو هم نوشتم درب رادياتور! فکر کنم دفعه‌ی بعد که طرف من رو ببينه، هر چی شاسی و کاسه‌نمد و سوپاپ و اينا جلو دستشه برام پرت کنه.
بعدش هم که امتحان عملی بود که حتی از اون هم بالاتر! افتضاح بود! اولش که پلاتين لعنتی تنظيم نمی‌شد و هی می‌چسبيد. اون که درست شد چکش برق درست زير خروجی‌های دلکو نبود. آخرش هم معلوم شد جهت چرخش موتور رو اشتباه کردم. طرف اومد گفت سيم‌چينيت غلطه، دلکو درست تنظيم نشده، سوپاپ‌ها درست تنظيم نشدن! محض رضای پروردگار عالم يه کار درست هم انجام نداده بودم! هيچی ديگه، افتضاح شد رفت!

و اما لينک!

-چرا به فلسفه پرداختم - برتراند راسل ... يك بار به من مى گفت كه اگر بتواند دليلى پيدا كند كه من پنج دقيقه ديگر خواهم مرد، البته از مرگ من متاسف خواهد شد، ولى لذت پيدا كردن دليل بر تاسفش چربيد.

-همه ما دروغگو هستيم؟ - دكتر اولريش كرافت ... نتيجه تحقيقات دانشمندان در اين مورد، جنبه منفى دروغگويى را كمرنگ تر مى كند. بسيارى از محققين تكامل (انسان) عقيده دارند كه اين استعداد شگرف انسان براى تحريف ظريف كارانه واقعيت، آنقدرها جاى تاسف ندارد، چرا كه در بيشتر موارد اين دروغگويى ها دليل بر گرايش ما به بدى نيست، بلكه بيشتر بخشى از هوش اجتماعى ما است.

-آيا انقلاب هاى علمى توماس كوهن روى مى دهند؟ - ارنست ماير ... در تاريخ فلسفه علم كمتر اثرى به اندازه «ساختار انقلاب هاى علمى» كوهن سروصدا كرده است. بسيارى از نويسندگان مى توانستند نتيجه گيرى هاى او را تاييد كنند، اما شايد ديگرانى كه نمى توانستند چنين كنند بيشتر بودند.

-ضرورت جهاني چند زبانه براي نجات از ديکتاتوري زبان انگليسي و ضميمه: همگرائي کهکشاني زبان ها - Bernard CASSEN ... طبقه متوسط از اعتبار و شخصيت نوابغ صنعتي و اقتصادي ( قلمروئي که به اندازه کافي از آن صحبت نمي کنيم ) تقليد کرده و از اين روست که مي خواهد زبان انگليسي را بياموزد.

-بردگان تلفن همراه - Dan SCHILLER ... در جامعه اي که سرگرمي و کار به شيوه اي نا برابر بين طبقات اجتماعي تقسيم شده است و افزايش مدت کار، بويژه در ايالات متحده، بيکاري و از بين رفتن خدمات دولتي زندگي شهر وندان را دشوارتر مي سازد، افراد با گرايش به ارتباط هايي مانند تلفن همراه تلاش مي کنند به تنهائي مشکلات روزمره و خرد کننده را حل نمايند.

-ديوار ننگ - Matthew BRUBACHER ... اسرائيل با کشيدن حصاري که ارتفاعش سه برابر ديوار برلين و پهنايش دو برابر آن است – ديواري که آلمان شرقي آن را «ديوارصلح» مي ناميد و آلمان غربي آن را ديوار ننگ – به طور يک جانبه بخش قابل توجهي از ساحل غربي را به خود ملحق کرده و موانع نظامي دور شهرهاي فلسطيني را تنگ تر ساخته و در نتيجه اهالي را کاملا محبوس کرده است.

-کلاهبرداري اي به نام جايزه نوبل اقتصاد - Hazel HENDERSON ... ارائه رياضي مفاهيم ، معمولا سعي دارد جنبه ايدئولوژيکي نهفته در آن ها را بپوشاند و از فهم عامه خارج سازد، تا حتي براي نمايندگان مردم نيز مسائل خيلي « فني » جلوه کند. به اين ترتيب نه تنها کارشناسان اقتصاد در راس نهاد هايي که آنها را بکار ميگيرند داراي نفوذ مي شوند ، بلکه مثل بقيه مشاغل تحت ارزيابي و وارسي حرفه اي نيز قرار نمي گيرند، يک پزشک چنانچه داروي اشتباهي را براي بيمار تجويز کند، محاکمه مي شود، اما يک کارشناس اقتصادي اگر کشوري را با توصيه هايش بيمار سازد، بدون مجازات به کار خود ادامه مي دهد.

درباره دميس روسس: بازگشت به موسيقى ... در سال ۱۹۷۵ سه آلبوم سولوى دميس «براى هميشه و هميشه»، My Only Fascination و Souvenirs توانست براى مدتى طولانى در بالاى ليست آلبوم هاى پرفروش انگلستان باقى بمانند تا جايى كه بى بى سى به دميس لقب «پديده اى به نام دميس» را داد.

2005/03/06

هرجا رفتم جريان اين جلسه‌ی پل‌تاک رو ديدم. راستش خبر داشتم. با اين‌که تا حالا افتخار استفاده از پل‌تاک رو نداشتم، اون هم مشکلی نبود. اما به دلايل هميشگی از اومدن منصرف شدم، و راستش يه خرده پشيمونم حالا. دلم می‌خواست صدای خورشيد خانوم و پانته‌آ و مجيد زهری و خصوصن نقطه ته خط رو بشنوم. و همين‌طور بعضی صحبت‌ها که توی نوشته‌های بچه‌ها خوندم. البته می‌شه فايل صوتيش رو گرفت اما ترجيح می‌دم گوش نکنم و جلسه‌ی بعد رو بيام. گوش کردن فايل صوتی مثل فيلم ديدن با چشم بسته‌ست.

پروژه‌ هم داره مثل درخت لوبيا رشد می‌کنه. هر روز بيشتر به ابعاد عظيمش(ابعاد عظيم هچلی که خودم رو با خوشحالی پرت کردم توش!) پی می‌برم. البته خودم قبل از اين‌که پروژه رو بردارم به دوستی که می‌گفت خيلی سخته و برندار، گفتم به عنوان دانشجوی کامپيوتر بايد از پس همه‌جور کار کامپيوتر بر بيای. يعنی مساله‌ی تونستن و نتونستن نيست، فقط بحث زمانه. حالا هم برای اين‌که حرف خودم تکذيب نشه بايد بتونم، اما فکر کنم آخرش هم يه خانم‌حنا از بالای درخته بيفته رو سرم و باقی قضايا.

برای بار هزارم، در جواب دوستی که می‌گفت تو وب‌لاگت خودت نيستی و خيلی روزنگاری شده و اين بحث‌ها، من قبل از ديوارنوشته‌ها يه وب‌لاگ خيلی جدی‌تر داشتم، مخاطبش هم فرق می‌کرد، نوشتنش هم برام جالب بود. اون رو بعد از ۹-۸ ماه پاک کردم چون احساس می‌کردم کشش ادامه‌ دادنش رو ندارم. اين‌که هر روز بخوای با نظريات آدم‌هايی که بی‌تحملن و بی‌دقت و بی‌مهابا(لااقل در مورد حمله‌کردن به نظرات ديگران با نظريات تند و آتشين و گاهی هم با سنگ‌پرونی) سر و کله بزنی، نه از تحملم که از حوصله‌ام خارج بود. ضمن اين‌که فکر می‌کردم(و هنوز هم فکر می‌کنم) همه‌ی ما داريم دور خودمون می‌چرخيم و به هزار گويش، يه حرف رو مي‌زنيم و شايد حتی حرفی هم نمی‌زنيم.
پس اون وب‌لاگ رفت و اين به جاش اومد. تجربه‌ی اين يکی برام جالب‌تر بود. تصمي گرفتم کاملن تجربه‌ی قبليم رو بذارم کنار و دوباره شروع کنم. چند روز پيش اتفاقی به مطالب اولم سر زدم، و برای خودم خام بودن‌شون جالب بود. کاملن حرف‌های يه بچه بودن. سعی کردم حرف‌های بچه‌گانه‌ام رو بريزم بيرون. اما کم‌کم اين‌جا شخصيت خودش رو پيدا کرده. چيزی بين من تلخ و بچه‌ای که تو وجودمه(به هرحال، من غير از اين‌جا، هيچ جور نمی‌تونستم عشق جاودانه‌ام رو به دوپون‌ها و کايوت-دامت مقاماته- ابراز کنم!). به هر شکل، اين‌جا نه من واقعيه نه حتی الگوی جالبيه برای شناختن نويسنده. فقط يه جور تعادله بين چند شخصيت درونی. البته فکر کنم ۳-۲ نفری که من رو خوب می‌شناسن با اين نظر من راجع به فاصله‌ی وب‌لاگم با خودم مخالف باشن، اما برای نظر دادن راجع به اين قضيه بايد من روخوب شناخت.

Ciao