میدونی؟ بحث اینه که شخصیت شکل گرفته، هدف مشخص شده، با ایدهآل گرایی و پرفکشنیسم مفرط کنار اومدی، و در کنارش میدونی رنگ و طعم زندگی چطور باید باشه. بعد اومدن یکی از این ژاکتهای ثابت تنت کردن، بندش رو هم محکم بستن، و هلت میدن اینطرف و اونطرف. بحث اینه، و این که چطور میشه خودت رو به این شرایط تحمیل کنی و زیر بارش خم نشی.
پ.ن: از ۲۸ اسفند تا ۸ فروردین پست دارم تو پادگان. ۹ روز ممنوعالخروج. عید امسال تو پادگانم.
2008/03/16
2008/03/14
لباس پوشیدن به رسم انسانهای متمدن یادمان رفته است. بعد از ۱۰ روز، از خونه بیرون رفتم بدون لباس سربازی. تمام مدت احساس گناه میکردم که کلاه روی سرم نیست. ۱۵ بعد از بیرون اومدن، یادم افتاد کیف پولم توی جیب اورکت زشت سربازی جا مونده و مجبور شدم تمام راه رو پیاده برگردم. بعدش هم، داشتم راه میرفتم یه لحظه سرم رو از روی Film International بلند کردم و با اجازه شما چشممان به دیدار دژبان کل، که پشت موتورش مثل عقاب نشسته بود و هیچ کار خاصی نمیکرد، روشن شد. کاملن غیر ارادی چک لیست پوشش ظاهری رو تا آخر رفتم دیدم ای وای! هیچچیز سر جاش نیست. نه کلاه، نه اورکت، نه گتر شلوار، نه سنگینی پوتین. رد الرت اعلام شد و تو همون یک لحظه چشمهایم مثل جیم کری ماسک، با دو تا فنر پشتش از حدقه زد بیرون و گوشهام سوت زد و از توش بخار بیرون اومد. و آنگاه پی بردیم که با سرباز شدن چه بلایی بر سرمان آمده.
2008/03/08
-۲ ماه و ۱۷ روزه که سربازم. نمیشه گفت بد بوده(کافی نیست)، سنگین و طولانی و تاریک و افتضاح بوده. ۲ ماه آموزشی شیراز بودم، حالا هم تهرانم. مطلقن هیچ چیز زندگیم مشخص نیست. همه چیز، تکرار میکنم همه چیز متغیر و مبهمه: اینکه تهران میمونم یا نه، محل اقامتم، کارم، هیچچیز! فقط برنامهی این ۳-۲ هفته این بوده که حدود ساعت ۴ می رسم خونه و سعی می کنم پروژهی بیمه رو از این جا تکمیل کنم و بفرستم مشهد برای همکارم و روی این پروژهی جدید هم کار کنم ببینم ارزش داره قبولش کنیم یا نه. وقت مطالعه فنی روزانهام شده ۴۵ دقیقه به طور متوسط. شرایط بسیار بسیار سختیه. آرامشی وجود نداره.
-آرامشی وجود نداره. چرا؟ چون باید برای هماهنگ کردن خودت با یه دنیای کاملن جدید و به شدت مزخرف تلاش کنی. ضمن اینکه بیرون از پادگان هم آرامش ندارم. توی محل اقامت موقتم هم از طرف آدم کوچکی، به شدت تحت فشارم. خوابم هم مجموعهای از کابوسهای کوتاه به شدت تکاندهندهست، یا رویاهای خیلی عمیق و طولانی و عجیبی که به قدری جزئیات دارن و به قدری پیچیده و واضحن که مدتها بعد از بیدار شدن اثرشون مثل یه طعم بد گس، به کام روح میمونه.
-توی محل اقامت موقتم از طرف آدم کوچکی، به شدت تحت فشارم. عجیبه. این آوارگی ۲.۵ ماهه باعث شده برداشتم نسبت به مفهوم خونه کاملن عوض بشه. می دونستم که می تونم با محیط جدید، هرچند سخت، سازگار بشم. اما حالا خونه، معنای خیلی شدیدتر و عمیقتری برام داره. برداشتم نسبت به مفهوم خونه- پناهگاه، جایی که از جریان وحشی و بیرحم زندگی بهش پناه می بری- خیلی واضح تر شده و عمیق تر. الان خونه تو ذهنم مترادف با کلمهی "آرامگاه"ه. و با این معنی، من فعلن خونه ندارم.
-من فعلن خونه ندارم، اما از پس شرایط برمیآم. فقط کافیه منطقی به همهچیز نگاه کنی، مشکلاتت رو دستهبندی کنی، راهحلها رو بسنجی و انتخاب کنی، ارادهت آهنین باشه و پای تصمیمت بایستی و بری جلو. و در تمام این پروسه، تعادلت رو حفظ کنی.
-آقا جان من یه "اون روی سگ"ی داشتم(روی سگ نه ها! رویی که مانند سگ پارس میکند و گاز میگیرد) که خیلیها از وجود بیمانندش بیخبر بودن(نه که انسان خوشاخلاقی باشم ها! اما معمولن همه چیز رو توی خودم نگه میدارم و چیزی بروز نمیدم، مگر در موارد خاص و در مورد آدمهای خاص)، اونهایی هم که از وجود(باز هم بیمانند)ش خبر داشتن، میدونستن که یکی هالیه، یکی هم "اون روی سگ" من! اون یکی هر ۷۶ سال یک بار ظهور میکنه، این یکی هم تقریبن با همون پریود بالا میآد.
حالا این مدته، اون روی سگ من ۲۴ ساعته active بوده و گاز می گرفته و پارس می کرده. امضا:ستوان سوم وظیفه مستر هاید(لیسانسها ستوان دوم میشن، اما از "معاف از رزم"ها-کسانی که تو دوره آموزشی برگه معافیت پزشکی داشتن و یه سری آموزش رزمی رو ندیدن- یک درجه کم کردن).
-هیچی، داشتم به این "رو"م فکر میکردم، گفتم محض خالی نبودن عریضه بنویسمش، و چنان که افتد و دانی، این نوشته، نوشته شد.
همین...
-پ.ن: الان شمالم و طبیعتن "اون رو"ی من بالا نیست. گفتم طبیعتن چون یو نو، "اون رو"ی من اصولن زیاد اهل نوشتن نیست. زیاد میخونه(نه آواز البته! آواز رو همهی "رو"هام در حمام زیر دوش میخونن-حتا گاهی اوقات با هم همخوانی میکنن)، زیاد فکر می کنه، اما کلمهها و جملهها از دستش سر می خورن و فید تو بلک می شن. انرژی برای نوشتن نداره.
-پ.پ.ن: و طبیعتن فردا(شنبه) همین موقع(ساعت ۱۷:۴۴)، چون شب رو باید تو پادگان به عنوان افسر گردان کشیک بدم، می تونید اون روی من رو ملاقات کنید، بار عام هم دادم، فقط دم در وسایلتون رو به دژبان تحویل بدید.
-موسیقی پیشنهادی:
Damien Rice & Lisa Hannigan - Unplayed Piano
Hungarian Gipsy Orchestra - Tsardash
آهان الان یادم افتاد. دیروز تو تاکسی آقای راننده یه آهنگ گذاشته بود. توش یه آقاههای هی میگفت "گیتارو با خودت نبر" و اینا. از خنده رودهبر شدم.
-آرامشی وجود نداره. چرا؟ چون باید برای هماهنگ کردن خودت با یه دنیای کاملن جدید و به شدت مزخرف تلاش کنی. ضمن اینکه بیرون از پادگان هم آرامش ندارم. توی محل اقامت موقتم هم از طرف آدم کوچکی، به شدت تحت فشارم. خوابم هم مجموعهای از کابوسهای کوتاه به شدت تکاندهندهست، یا رویاهای خیلی عمیق و طولانی و عجیبی که به قدری جزئیات دارن و به قدری پیچیده و واضحن که مدتها بعد از بیدار شدن اثرشون مثل یه طعم بد گس، به کام روح میمونه.
-توی محل اقامت موقتم از طرف آدم کوچکی، به شدت تحت فشارم. عجیبه. این آوارگی ۲.۵ ماهه باعث شده برداشتم نسبت به مفهوم خونه کاملن عوض بشه. می دونستم که می تونم با محیط جدید، هرچند سخت، سازگار بشم. اما حالا خونه، معنای خیلی شدیدتر و عمیقتری برام داره. برداشتم نسبت به مفهوم خونه- پناهگاه، جایی که از جریان وحشی و بیرحم زندگی بهش پناه می بری- خیلی واضح تر شده و عمیق تر. الان خونه تو ذهنم مترادف با کلمهی "آرامگاه"ه. و با این معنی، من فعلن خونه ندارم.
-من فعلن خونه ندارم، اما از پس شرایط برمیآم. فقط کافیه منطقی به همهچیز نگاه کنی، مشکلاتت رو دستهبندی کنی، راهحلها رو بسنجی و انتخاب کنی، ارادهت آهنین باشه و پای تصمیمت بایستی و بری جلو. و در تمام این پروسه، تعادلت رو حفظ کنی.
-آقا جان من یه "اون روی سگ"ی داشتم(روی سگ نه ها! رویی که مانند سگ پارس میکند و گاز میگیرد) که خیلیها از وجود بیمانندش بیخبر بودن(نه که انسان خوشاخلاقی باشم ها! اما معمولن همه چیز رو توی خودم نگه میدارم و چیزی بروز نمیدم، مگر در موارد خاص و در مورد آدمهای خاص)، اونهایی هم که از وجود(باز هم بیمانند)ش خبر داشتن، میدونستن که یکی هالیه، یکی هم "اون روی سگ" من! اون یکی هر ۷۶ سال یک بار ظهور میکنه، این یکی هم تقریبن با همون پریود بالا میآد.
حالا این مدته، اون روی سگ من ۲۴ ساعته active بوده و گاز می گرفته و پارس می کرده. امضا:ستوان سوم وظیفه مستر هاید(لیسانسها ستوان دوم میشن، اما از "معاف از رزم"ها-کسانی که تو دوره آموزشی برگه معافیت پزشکی داشتن و یه سری آموزش رزمی رو ندیدن- یک درجه کم کردن).
-هیچی، داشتم به این "رو"م فکر میکردم، گفتم محض خالی نبودن عریضه بنویسمش، و چنان که افتد و دانی، این نوشته، نوشته شد.
همین...
-پ.ن: الان شمالم و طبیعتن "اون رو"ی من بالا نیست. گفتم طبیعتن چون یو نو، "اون رو"ی من اصولن زیاد اهل نوشتن نیست. زیاد میخونه(نه آواز البته! آواز رو همهی "رو"هام در حمام زیر دوش میخونن-حتا گاهی اوقات با هم همخوانی میکنن)، زیاد فکر می کنه، اما کلمهها و جملهها از دستش سر می خورن و فید تو بلک می شن. انرژی برای نوشتن نداره.
-پ.پ.ن: و طبیعتن فردا(شنبه) همین موقع(ساعت ۱۷:۴۴)، چون شب رو باید تو پادگان به عنوان افسر گردان کشیک بدم، می تونید اون روی من رو ملاقات کنید، بار عام هم دادم، فقط دم در وسایلتون رو به دژبان تحویل بدید.
-موسیقی پیشنهادی:
Damien Rice & Lisa Hannigan - Unplayed Piano
Hungarian Gipsy Orchestra - Tsardash
آهان الان یادم افتاد. دیروز تو تاکسی آقای راننده یه آهنگ گذاشته بود. توش یه آقاههای هی میگفت "گیتارو با خودت نبر" و اینا. از خنده رودهبر شدم.
2007/11/07
آقاجان باور کنید این "اکشن ندیدن نشانه شخصیت شماست" گزاره درستی نیست ها! میشناسم - و میشناسید، و شاید هم که خودتان باشید، که در این صورت بنده مخلص شما هم هستم- کسانی را که همهی فیلمهای ژانر اکشن را با یک چوب(چوب "بیارزش بودن" و "به جان چهارتا بچهام اگر ببینم، به پوتمکین-و رزمناوش- و همشهری کین و دزد دوچرخه و امواجی که شکسته شدهاند خیانت کردم") میرانند. البته بحث سلیقه و آزادی انتخاب و اینها درست، اما... اصلن چرا اینقدر فلسفهبافی؟ ۳گانهی بورن-Identity،Supermacy،Ultimatum- را ببینید و لذت ببرید.
و اینکه چرا بدون گذاشت و برداشت آمدهام اینجا و دربارهی فیلم اکشن نطق میکنم، حکایت این بود که چند وقتی بود نمیرسیدم فیلم ببینم. این ۳-۲ روز، "American History X" و "Amoras Peros" و "Fountain" رو دیدم. بعد از اینها، دیدن ۳گانهی بورن، بسی لذتبخش بود.
کتابهای آقای Ludlum را خوانده بودم و اصولن از طرفداران اقتباسهای سینمایی از آثار ادبی نیستم. اما خوشحالم که فیلمنامهنویس(ان؟) محترم، از کتابها، خصوصن در قسمت دوم و سوم- فقط نامها را نگه داشته و طرحی نو در انداخته. خوشمان آمد.
و اینکه چرا بدون گذاشت و برداشت آمدهام اینجا و دربارهی فیلم اکشن نطق میکنم، حکایت این بود که چند وقتی بود نمیرسیدم فیلم ببینم. این ۳-۲ روز، "American History X" و "Amoras Peros" و "Fountain" رو دیدم. بعد از اینها، دیدن ۳گانهی بورن، بسی لذتبخش بود.
کتابهای آقای Ludlum را خوانده بودم و اصولن از طرفداران اقتباسهای سینمایی از آثار ادبی نیستم. اما خوشحالم که فیلمنامهنویس(ان؟) محترم، از کتابها، خصوصن در قسمت دوم و سوم- فقط نامها را نگه داشته و طرحی نو در انداخته. خوشمان آمد.
2007/10/23
قطبنمای سیاسی
لینک از سولوژن. پست مرتبط با این موضوعاش را هم بخوانید. سخن از زبان ماست.
من:

پ.ن: به رابطهی انسان و شهر فکر میکنم.
پ.پ.ن: ۳-۲ هفته پیش "مون پالاس" آقای استر را نیمهکاره رها کردم(بلایی بود به اسم اسبابکشی. هی کشیدیم، هی کش آمدند. آخر و عاقبت مصرفگرایی و کمپانیهای خونخوار با تبلیغات پر زرق و برقشان. این ولع خرید آخر و عاقبت ندارد آقا جان. آخرش دامن، و حتی کمر و کتف و ستون فقرات آدم را میگیرد). ۳-۲ شب پیش، از روی حواس پرتی "دیوانگی در بروکلین" را دست گرفتم. ۶۰-۵۰ صفحه جلو رفته بودم و نسبت به شخصیتهای داستان پیشداوری داشتم :)). گیج شده بودم. نتیجهی اخلاقی را خودتان بگیرید.
لینک از سولوژن. پست مرتبط با این موضوعاش را هم بخوانید. سخن از زبان ماست.
من:

پ.ن: به رابطهی انسان و شهر فکر میکنم.
پ.پ.ن: ۳-۲ هفته پیش "مون پالاس" آقای استر را نیمهکاره رها کردم(بلایی بود به اسم اسبابکشی. هی کشیدیم، هی کش آمدند. آخر و عاقبت مصرفگرایی و کمپانیهای خونخوار با تبلیغات پر زرق و برقشان. این ولع خرید آخر و عاقبت ندارد آقا جان. آخرش دامن، و حتی کمر و کتف و ستون فقرات آدم را میگیرد). ۳-۲ شب پیش، از روی حواس پرتی "دیوانگی در بروکلین" را دست گرفتم. ۶۰-۵۰ صفحه جلو رفته بودم و نسبت به شخصیتهای داستان پیشداوری داشتم :)). گیج شده بودم. نتیجهی اخلاقی را خودتان بگیرید.
2007/10/01
آقا شنیدهاید که گفتهاند اگر میخواهید فکر نکنید، سرتان را شلوغ کنید؟ خب من به شما دوستان عرض میکنم آن افراد کج خیال و بداندیشی که این جمله قصار را گفتهاند، غلط کردهاند! هم سرم شلوغ شده، هم فکر و خیال همینطور مثل جان تیلور NightSide تعقیبم میکنند. قول تدریس دادم(و باید یه سری اسلاید و مطلب و مقاله و یه وبلاگ آماده کنم)، ۳-۲ تغییر ساختاری هم قراره تو نرمافزارمون ایجاد کنم که خودش کلی کاره. کار دیتابیس هنوز مونده. از طرفی، کسی برامون کلاس (MSF(Microsoft Solutions Framework گذاشته و چون خیلی خلاصه تدریس میکنه و ناهماهنگ و از همه بدتر، بدون درک عمقی، و باز از اون هم بدتر، کند و با مکث فراوون، دربارهی MSF هم مطالعه میکنم(این بر خلاف RUP، تفکر ناب مایکروسافتیه! همه چیز رو به صورت کلی و بدون جزییات، نصفه نیمه تحلیل کنی، اسمش رو هم بگذاری فریمورک با مفاهیمی مثل لایو داکیومنت!). به اینها این کار جدیدم در مورد Distributed Database ها رو هم اضافه کنید. در ضمن اسبابکشی هم داریم(مثل جن خونگی کار میکنم. آه دابی!).کتاب جدید پل استر(مون پالاس) رو هم دست گرفتم. تازه هنوز کتابهای ایشیگورو و کتاب دکتر عطا صفوی-"در ماگادان کسی پیر نمیشود"- مونده + "ترس و لرز" کیرکگور.
2007/09/08
- داشتم فکر میکردم(همیشه مشکلات از همینجا شروع میشه :)) ) کیف و موبایل و mp3 player ام برام حالت Security Blanket یا به عبارت کلیتر یه جور Transitional Object رو پیدا کرده.
حالا نمیدونم اگر فرضیهی آقای وینیکات درست باشه، کیف و لپتاپ و موبایل و mp3 player به چی transit میشه(هر چی که هست، امیدوارم والدین نباشه :)) ).
ah Linus ...
- فیلم Inside Man از اسپایک لی رو دیدم. خوشم اومد. توصیه میشود.
حالا نمیدونم اگر فرضیهی آقای وینیکات درست باشه، کیف و لپتاپ و موبایل و mp3 player به چی transit میشه(هر چی که هست، امیدوارم والدین نباشه :)) ).
ah Linus ...
- فیلم Inside Man از اسپایک لی رو دیدم. خوشم اومد. توصیه میشود.
2007/09/04
Sight and Sound top ten poll - 2002
۱۰ فیلم برتر از نظر کارگردانها و منتقدها در نظر سنجی سال ۲۰۰۲ مجله Sight and Sound
پل ورهوفن، گور وربینسکی، تارانتینو، جرج رومرو، تیم رابینز، سیدنی پولاک، بابک پیامی، مایک نیول، سم مندز، مایکل مان، جیمز منگولد، سیدنی لومت، کن لوچ، آکی کوریسماکی، جیم جارموش، گای همیلتون، میلوش فورمن، راجر کورمن و راجر ایبرت.
۱۰ فیلم برتر از نظر کارگردانها و منتقدها در نظر سنجی سال ۲۰۰۲ مجله Sight and Sound
پل ورهوفن، گور وربینسکی، تارانتینو، جرج رومرو، تیم رابینز، سیدنی پولاک، بابک پیامی، مایک نیول، سم مندز، مایکل مان، جیمز منگولد، سیدنی لومت، کن لوچ، آکی کوریسماکی، جیم جارموش، گای همیلتون، میلوش فورمن، راجر کورمن و راجر ایبرت.
2007/09/03
2007/09/01
- مسالهی غمانگیز(و در عین حال، غیر قابل تحمل) اینه که خیلی از آدمهایی که میشناسم، از هر چیزی(هر چیز نامتعارفی) برای جلب توجه بقیه به اهمیت و عمق و غنا و تلخی شخصیتشون استفاده میکنن(مثل نشستن ته کافههای پر از دود سیگار و بلند بلند از کامو و کیشلوفسکی حرف زدن و گوش کردن آهنگهای محسن نامجو). به نظرم این طور روشنفکرنمایی به این حجم و شدت واقعن زیادهرویه!(میگم که فرض کنید همهی این کافهنشینهای دودآلود، روشنفکرها و نخبههای آینده ایران باشند و این کافههای پردود، وسائل و شرایط روشنفکریشون. اونوقت حدود ۱۵-۱۰ سال دیگه دچار یه فاجعهی عمده میشیم: نسل جدید روشنفکرهای ایرانی به علت تبدیل شدن به دودکشهای انسانی به انواع و اقسام بیماریها مبتلا میشن).
کافهها رو دوست دارم. گاهی که نیاز به خلوت کردن با خودت تو یه محیط بسته، زیر سقف و میون دیوار رو داری، گزینههای خیلی مناسبی هستن، اما این سیگار کشیدن(و در مدلهای جدید، پیپ کشیدن) بیرویه واقعن غیرقابل تحمله، و این تظاهر، و نگاههای سرگردون آدمها(فکر میکنم کافه پناهگاهی باشه برای خلوت و شاید دور شدن، نه جایی که دنبال پارتنر بگردی!). البته هرکسی دیدگاهی و روشی داره، اما تمام زندگی رو تو این کافههای تاریک گذروندن و رنگ و نور رو فراموش کردن هم ...
و باز هم البته، این برداشت و نظر شخصی منه(البته "اون" برداشت من بود، "این" به نوشته درآوردن خام برداشت مذکور!ه). شخصن چیزی به نام روشنفکر، به این معنا که تو جامعه مطرح میشه، این "تیپ"ی که برای ما جا افتاده، رو قبول ندارم. روشنفکر از نظر من تعریف دیگهای داره و نباید فقط تو کافهها دنبالش بود(اگر اصولن دنبالش باشی! :)) من معمولن تو کافهها دنبال پنجرهی باز و هوای تازه و جایی برای نفسکشیدنام، و البته اسپرسو دوبل یا قهوه ترک خوب، و اصولن "دنبال" آدم روشنفکر نیستم. خب نه میشه خوندش، نه میشه گوش داد بهش، نه میشه بهش نگاه کرد و ازش لذت برد[در این گفته محل شک است البته!] :)) ).
- Camel گوش کنید. من تضمین میکنم رستگار شوید. آهنگهای زیر رو پیشنهاد میکنم.
Stationary Traveller
Rajaz
Song within a song(اجرای زنده، کنسرت سال ۱۹۷۸)،
Rhayader
Air Born
Starlight Ride
Camelogue
Pressure Points(اجرای زنده، کنسرت ۱۹۸۴)
After Words
همین ...
پ.ن: آقای زرنگ ۵شنبه رو تعطیل کرد. نمیدونم کجای دنیا اینطور بدون برنامه یه روز میون ۲ تعطیلی رو تعطیل میکنن؟(خب احتمالن همینجا!)
کافهها رو دوست دارم. گاهی که نیاز به خلوت کردن با خودت تو یه محیط بسته، زیر سقف و میون دیوار رو داری، گزینههای خیلی مناسبی هستن، اما این سیگار کشیدن(و در مدلهای جدید، پیپ کشیدن) بیرویه واقعن غیرقابل تحمله، و این تظاهر، و نگاههای سرگردون آدمها(فکر میکنم کافه پناهگاهی باشه برای خلوت و شاید دور شدن، نه جایی که دنبال پارتنر بگردی!). البته هرکسی دیدگاهی و روشی داره، اما تمام زندگی رو تو این کافههای تاریک گذروندن و رنگ و نور رو فراموش کردن هم ...
و باز هم البته، این برداشت و نظر شخصی منه(البته "اون" برداشت من بود، "این" به نوشته درآوردن خام برداشت مذکور!ه). شخصن چیزی به نام روشنفکر، به این معنا که تو جامعه مطرح میشه، این "تیپ"ی که برای ما جا افتاده، رو قبول ندارم. روشنفکر از نظر من تعریف دیگهای داره و نباید فقط تو کافهها دنبالش بود(اگر اصولن دنبالش باشی! :)) من معمولن تو کافهها دنبال پنجرهی باز و هوای تازه و جایی برای نفسکشیدنام، و البته اسپرسو دوبل یا قهوه ترک خوب، و اصولن "دنبال" آدم روشنفکر نیستم. خب نه میشه خوندش، نه میشه گوش داد بهش، نه میشه بهش نگاه کرد و ازش لذت برد[در این گفته محل شک است البته!] :)) ).
- Camel گوش کنید. من تضمین میکنم رستگار شوید. آهنگهای زیر رو پیشنهاد میکنم.
Stationary Traveller
Rajaz
Song within a song(اجرای زنده، کنسرت سال ۱۹۷۸)،
Rhayader
Air Born
Starlight Ride
Camelogue
Pressure Points(اجرای زنده، کنسرت ۱۹۸۴)
After Words
همین ...
پ.ن: آقای زرنگ ۵شنبه رو تعطیل کرد. نمیدونم کجای دنیا اینطور بدون برنامه یه روز میون ۲ تعطیلی رو تعطیل میکنن؟(خب احتمالن همینجا!)
Subscribe to:
Posts (Atom)