2008/07/18

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم

از خواندن خبر رفتن خسرو شکیبایی به هم ریختم. انگار دوست نزدیکی را از دست دادم. انگار قسمتی از خاطراتم، قسمتی از احساساتم مرد.
خدانگهدار آقای شکیبایی عزیز. فراموش نخواهید شد.

پ.ن: راستی آقای شکیبایی! آن قبای کذایی را کجای این شب تیره آویختید؟

2008/06/20

Vienna

-حرف هست، اما حس حرف زدن باید باشه.

-و اسپانسر حس حرف زدن امروز را معرفی می‌نماییم: آقای بیلی جوئل و آهنگ Vienna. آقای جوئل رو تازه کشف کردم، حدود 4-3 روز. وقتی شروع می‌کنه به خوندن که Slow down you crazy child، احساس می‌کنی دنیا آرومه. سم یک هفته پادگان رو از ذهنت می‌کشه بیرون.

-آقا جان من این 8 ساعت رو اشتباه حساب کرده بودم. 4 جلسه‌ی 3 ساعته می‌شه به عبارتی 12 ساعت. و به عبارتی می‌شه گفت خیلی زیاده! اما چه‌کارش می‌شه کرد. بالاخره یکی باید ملت رو گمراه کنه دیگه! :))

 

-فکر کن هر روز صبح این راه 20 دقیقه‌ای رو از میون شالیزارها بری پادگان و برگردی. هر روز به این فکر می‌کنم که چقدر گوش دادن کانتری میوزیک تو این مسیر آرام‌بخشه. متاسفانه تاکسی‌ها نهایتن به رادیو جوان گوش می‌دن که معمولن سر صبح به حالت شکم‌پرستانه‌ای تمام راه رو از صبحانه حرف می‌زنه و آهنگ‌های پاپ درجه 2 پخش می‌کنه.

و البته حساب کن تو راه به Rock My World Little Country Girl گوش بدی و بعد بری پادگان با اون سیستم و اوضاع :)). نهایت تناقضه. گمونم همون صحبت خوردن و کله‌پاچه برای راه پادگان مناسب‌تر باشه.

پ.ن: در مورد آقای جوئل، She's Always a Woman رو هم گوش بفرمایید.

2008/06/11

-آقا جان نمی‌شه نوشت! عزیز من دل نوشتن نیست. نصف روزت با جنگ اعصاب می‌گذره، نیم دیگرش هم که با یه برنامه‌ مطالعه‌ی وقت‌گیر و سنگین و یکی دو تا کار کوچک پر می‌شه. در کنار این‌ها، حدود دو هفته‌ی دیگه هم کلاس‌هام شروع می‌شه و هفته‌ای ۸ ساعت تدریس دارم که اون‌ هم انرژی می‌بره و از همین الان مشغول آماده‌ کردن مطلب برای کلاس‌هام هستم.
تازه این برنامه فقط برای تابستونه و احتمالن از پاییز برنامه‌ام سنگین‌تر هم می‌شه.

-اما نشد که نگم. اول بگم که من علاقه‌ی شدیدم رو به اسباب‌بازی از دوران کودکی تا به امروز حفظ کردم و هیچ‌وقت سنگر رو خالی نکردم. حالا در زمان طفولیت صد(و بلکه هم بیشتر) قافله دل ما به دنبال اون آدم‌آهنیه بود که روی سینه‌اش تلویزیون داشت و روی شونه‌اش موشک، الان که به قواره‌ی یک عدد گریزلی بیر گنده درآمده‌ایم، از دیدن هرگونه اسباب‌بازی تکنولوژیک یا گجت دل‌مان ضعف می‌رود(و طبیعتن دومین کارآگاه بزرگ دنیا، بعد از شرلوک هلمز و قبل از کارآگاه مورس، کارآگاه گجت می‌باشد).

-اما غرض از این همه طول و تفصیل؛ ما مدتی‌ست به دنبال خرید یک فقره پی-دی-ای می‌باشیم. البته بهانه‌ی رسمی‌مان برای خرید، این‌ است که تجربیات(در شرف تجاری شدن‌)مان را در زمینه‌ی برنامه نویسی دات‌نت برای دیوایس‌های ویندوز موبایل، عملن تجربه کنیم، اما خب طبیعتن دلیل اصلی همانا آن می‌باشد که دل‌مان از این اسباب‌بازی‌ها می‌خواهد.
اما بدانید و آگاه باشید که حتا تری-جی آی-فون ۱۹۹ دلاری انگیزه‌ی این نوشته نیست، بلکه این است:

HTC Touch Pro
خلاصه دوست و دشمن بدانند که این، تا اطلاع ثانوی در بالاترین نقطه ویش‌لیست ما قرار دارد، شاید سنگی از آسمان بر سر کسی فرود آمد و خواست اولین آیتم ویش‌لیست را برای ما بخرد.

همین!

پ.ن: تازه می‌فهمم فشار روحی چیه. تو پادگان کارم برنامه نوشتنه(دارم براشون یه سیستم جامع می‌نویسم، اگر اذیت نکنن و بذارن تمومش کنم چیز خوبی می‌شه. برای خودم هم تجربه‌ی جالبیه-تا حالا کار به این بزرگی رو تنها انجام نداده بودم- برای همین هم واقعن براش وقت می‌ذارم). یه اتاق اختصاصی دارم + کامپیوتر با کلیه تجهیزات + سکوت و آرامش در اغلب اوقات و کسی کاری به کارم نداره. اما ظهر که می‌رسم خونه تا حد مرگ خسته‌ام، و این در حالیه که قبل از سربازی روزی ۱۲ ساعت کار می‌کردم و وقتی می‌رسیدم خونه خسته نبودم. اما همین که تو پادگانی فشار به‌ت می‌آره. از دژبان دم در گرفته تا احترام گذاشتن و کلی مسائل دیگه که جای گفتنش این‌جا نیست.

پ.پ.ن: این موزیک ویدیو را ببینید: Damien Rice - Unplayed Piano یا از این‌جا. بی‌نهایت زیباست.

2008/05/13

به عنوان یه پیشنهاد به خدا یا پیمان‌کار پروژه‌ی داروین: در مواقع لازم، یکی از این ابرها بالای کله‌ی آدم باز بشه و توش بنویسه "مخاطب یا مخاطب‌های عزیز! این نگاه، نگاه عاقل اندر سفیه است. این سکوت، ادامه‌ی منطقی نگاه مذکور است".

2008/05/07

تا حالا صدای آژیر حمله هوایی شنیدید؟ مثل این می‌مونه که یه آدم غول‌آسا کله‌ی بزرگش رو بکنه تو یه قابلمه‌ی بزرگ و جیغ بکشه، بعد از صدای خودش خوشش بیاد و هی کشش بده تا جایی که نفس داره.

پ.ن: حمله‌ای در کار نبود. گمونم داشتن امتحانش می‌کردن. و جالب بود که کسی کوچک‌ترین توجهی نکرد. از این جهت می‌گم جالب که من شخصن داشتم به شیرجه زدن و دنبال پناه‌گاه گشتن فکر می‌کردم. من اصولن از همون اول کمی دراماتیک بودم

2008/05/06

- این آدم‌ها، این موجودات، این مخلوقات عجیب، مثل پرنده‌ها رفتار می‌کنند. باور کنید نه اغراق نمی‌کنم. توضیح دادنش آسان نیست، یعنی نیاز به حوصله و انرژی دارد که فعلن موجود نمی‌باشد. ولی هر روز بیشتر به این فکر می‌کنم که رفتارشان مثل دسته‌ای پرنده‌ است. نه عمیق و نه پیچیده، با نوعی غریزه و حیله‌گری حیوانی.

- از پرنده‌ها متنفرم.

پ.ن: تا اطلاع ثانوی تحمل آدم‌های کند و احمق را ندارم.

2008/04/09

شیخنا میت‌لف می‌فرماید:

what about your future
It's defective, you can shove it up your ass

آقا البته مقادیری بی‌ادبی فرمودند، اما به هر حال نقل ایشان حکیمانه بود.

پ.ن: سریال لبه تاریکی یادتونه؟ اون‌جایی که زباله‌های اتمی رو توش نگه می‌داشتن اسمش چی بود؟ یادتونه(بدون استفاده از اینترنت. فقط به کمک حافظه)؟ اسم اون سایت یا هر چی که بود. چند شبه اریک کلاپتن گوش می‌کنم و سعی می‌کنم اسم اون جای لعنتی یادم بیاد. و قبل از این که بپرسید یا پیشنهاد بدید، نه، می‌خوام برای یک بار مستقیم نرم سراغ ویکی‌پیدیا، ببینم این خرد جمعی به چه دردی می‌خوره.

پ.پ.ن: رادیو می‌گفت مردم امروز صبح به مناسبت هسته‌ و اینا زنجیره انسانی خودجوش ۱۸ کیلومتری تشکیل دادن. خودجوش؟ یعنی کله سحر ۱۸ کیلومتر آدم بی‌کار تو خواب راه افتادن(احتمالن مثل خواب‌گرد تیپیکال دست‌هاشون رو هم دراز کرده بودن جلوشون) رفتن زنجیر تشکیل دادن؟ فکر کن که آی‌کیو شنونده رو چقدر فرض کردن(از "صدف‌های کف اقیانوس" هم پایین‌تر :)) این روزها به شدت از استفاده از فرهنگ لغات کاپیتان هادوک لذت می‌برم. راه می‌رم و تو دلم به این آدم‌های عجیب و غریب می‌گم "خیار دریایی". بچه‌گانه‌ست، اما مهم نیست، حس خوبی داره. شما هم اگر قرار بود زورکی ۲ سال تو پادگان باشید این رو امتحان کنید. مطمئن باشید با من و کاپیتان پادلاک هم‌عقیده می‌شید-غلط املایی مربوط به من نیست، این رو کاستافیوره گفت).

2008/04/02

خب سال نو مبارک دوستان. تعطیلات خوش گذشت؟ البته از اون‌جایی که مثل من ۱۰ روز پادگان نبودید و موقع سال تحویل با لباس نظامی و پوتین و تشکیلات، پشت کامپیوتر Mobile database systems آقای(یا خانم) ویجی کومار رو نمی‌خوندید و Sweet home alabama(می‌خواستم Get your filthy hands off my desert رو شروع کنم و تا آخر آلبوم رو بخونم، اما تحمل آیرونی‌ش رو نداشتم :)) ) زمزمه نمی‌کردید(زمزمه که چه عرض کنم، مثل روباهه تو خروس‌زری صداتون رو انداخته بودید به سرتون!)، می‌تونیم فرض کنیم که عید رو خوش گذروندید(لااقل موقع سال تحویل پوتین پاتون نبوده).
خب از پوتین پاتون که بگذریم، واقعیت اینه که من ترجیح می‌دم موقع تحویل سال تنها باشم. تحمل روبوسی‌ها و تبریک و این برنامه ها رو ندارم. همین قضیه در مورد تولد هم صادقه. البته خب، تحویل سال تو پادگان با لباس نظامی و این برنامه ها دقیقن اون خلوتی نبود که تو ذهن من بود اما خب...

موسیقی پیشنهادی:
Oasis - The MasterPlan
Noel Harrison - Windmills of Your Mind
اگر هم دنبال ایزی لیسنینگ هستید این یکی شاهکاره: Honey Bus - I Can't Let Maggie Go

2008/03/16

می‌دونی؟ بحث اینه که شخصیت شکل گرفته، هدف مشخص شده، با ایده‌آل گرایی و پرفکشنیسم مفرط کنار اومدی، و در کنارش می‌دونی رنگ و طعم زندگی چطور باید باشه. بعد اومدن یکی از این ژاکت‌‌های ثابت تنت کردن، بندش رو هم محکم بستن، و هلت می‌دن این‌طرف و اون‌طرف. بحث اینه، و این که چطور می‌شه خودت رو به این شرایط تحمیل کنی و زیر بارش خم نشی.

پ.ن: از ۲۸ اسفند تا ۸ فروردین پست دارم تو پادگان. ۹ روز ممنوع‌الخروج. عید امسال تو پادگانم.

2008/03/14

لباس پوشیدن به رسم انسان‌های متمدن یادمان رفته است. بعد از ۱۰ روز، از خونه بیرون رفتم بدون لباس سربازی. تمام مدت احساس گناه می‌کردم که کلاه روی سرم نیست. ۱۵ بعد از بیرون اومدن، یادم افتاد کیف پولم توی جیب اورکت زشت سربازی جا مونده و مجبور شدم تمام راه رو پیاده برگردم. بعدش هم، داشتم راه می‌رفتم یه لحظه سرم رو از روی Film International بلند کردم و با اجازه شما چشم‌مان به دیدار دژبان کل، که پشت موتورش مثل عقاب نشسته بود و هیچ کار خاصی نمی‌کرد، روشن شد. کاملن غیر ارادی چک لیست پوشش ظاهری رو تا آخر رفتم دیدم ای وای! هیچ‌‌چیز سر جاش نیست. نه کلاه، نه اورکت، نه گتر شلوار، نه سنگینی پوتین. رد الرت اعلام شد و تو همون یک لحظه چشم‌هایم مثل جیم کری ماسک، با دو تا فنر پشتش از حدقه زد بیرون و گوش‌هام سوت زد و از توش بخار بیرون اومد. و آن‌گاه پی بردیم که با سرباز شدن چه بلایی بر سرمان آمده.