-احساسم اين روزها مثل دريه که لاش بازه و هر از گاهي يه سوز سرد از بينش ميآد تو و من رو يخ مي کنه، و کرخ.
-وقتي اتفاقي در حد زلزله مي افته ما:
به شدت تکون مي خوريم.
ناراحت مي شيم، اشک مي ريزيم.
هجوم ميآريم براي کمک، هر جور که باشه.
به خدا بدبين مي شيم و کلي سرش غر مي زنيم.
پشيمون مي شيم و بعدش همه چيز رو قدرت خدا مي بينيم، حتي تو جسد بو گرفتهء مرده ها هم نشانه هاي قدرت خدا رو مي بينيم و اشک تو چشمهامون جمع مي شه!
به کارهايي که براي کمک انجام مي ديم معمولاً قبل از انجامش فکر نمي کنيم، در نتيجه خيلي زود پشيمون مي شيم.
بعد از يه مدت کوتاه زندگي هامون شروع مي کنه به عادي شدن.
از عادي شدن زندگي از خودمون خجالت مي کشيم و عذاب وجدان مي گيريم و سعي مي کنيم يه جوري به زور هم که شده غمگين و عزادار باشيم.
به محض اينکه يه اتفاق کوچک تو زندگيمون بيفته، زودي مي چسبيم بهش و تموم اين جريانات به تاريخ مي پيونده.
به تاريخ مي پيونده تا زماني که دوباره فاجعهء ديگه اي به سرمون بياد.
ما استعداد عجيبي در فراموش کردن چيزهايي که مي تونه برمون تجربه باشه، داريم.
حافظهء تاريخي ما به شدت ضعيفه، متاسفانه.
-نمونهء بارز چاپلوسي يه مشت آدم نادان احمق:(ببخشيد که اينقدر قاطع مي گم، اما در مورد اين بخش از مردم نه احساس ترحم مي کنم نه دلم مي خواد منطقي باشم.همينها هستند که باعث اين وضعيت شدن، با حماقتهاشون، با بي کفايتيشون)
اين فاجعهء جانگداز و دلخراش و وحشتناک و گوشخراش و عجيب و غريب و حتي خفن را به مقام معظم آقا امام زمان ولي عصر حجت ابن الحسن العسکري، پيامبر عظيم الشان اسلام، عيسي مسيح کوچولو(که تازه تولدش بوده)، مقام معظم رهبري و جانشين امام زمان و ولي فقيه و ولي امر مسلمين و حتي غير مسلمين، حضرت آيت الله هاشمي رفسنجاني، رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، حجت الاسلام والمسلمين والغير المسلمين هاشمي شاهرودي(عراقي) رئيس سابق مجلس اعلاي عراق و رئيس فعلي قوهء قضائيه، سعيد کوچولو معروف به دراکولا، دادستان محترم تهران و غيره، حجج الاسلام والمسلمين والکافرين، جنتي، خزعلي، مصباح، و بقيهء اراذل و اوباش، شهداي صدر اسلام، شهداي جنگ تحميلي، شهيد حسين فهميده و (به قول ابراهيم نبوي) امت شهيد پرور و امت معمولي ايران تبريک و تسليت مي گوييم و براي آقا امام زمان و ولي فقيه سلامت و طول عمر را خواستاريم.صلوات!
طرف جلو ورودي دانشگاه يه پارچهء بزرگ زده که اينقدر مقامهاي صاحب تسليتش زياده که اصل پيغام تسليت زلزله ديده نمي شه!
-من مي دونم.اگر خدا از اون بالا يه مشت صاعقه بفرسته و همهء مردم به غير از سياسي کارها و مسئولين و بقيهء عناصر به درد نخور و مخلص انقلاب رو از بين ببره:
نصف سياسي کارها به خاطر عذاب الهي بقيه رو رد صلاحيت مي کنن و شکنجه مي کنن و مي اندازن زندان، بقيه هم در اعتراض به اقدام ضد حقوق بشر خداوند بزرگ، تحصن مي کنن و روزهء سياسي مي گيرن و اپوزيسيون مي شن و تند تند روزنامه منتشر مي کنن.
تلويزيون هم همچنان براي خونه هاي خالي و مرده هايي که ما باشيم تفسير هاي سياسي جهت دار بچه گانه و سريال هندي و اخبار انتخابي و تبليغ پفک و ماکاروني پخش مي کنه!
و همچنين آمريکا براي ايران پيغام مي ده که حالا که همهء مردم مردن و ضايع هم نمي شيد بيايد با هم رابطه برقرار کنيم و نهايتاً هم از اون اراذل و اوباش باقي مونده، اصلاح طلبهاش توي زندان مي پوسن و محافظه کارها با اتحاديهء اروپا و آمريکا مي رن ماه عسل!
- من مي دونم همين روزها خدا کنفرانس مطبوعاتي مي ده مي گه:
به جون خودم و چهارتا بچه ام(منظور فرشته هاي مقربشه) يه بار ديگه تقصير زلزله رو بندازيد گردن من حال همه تون رو مي گيرم و سيلي، طوفاني، عذابي چيزي مي فرستم که حساب کار دستتون بياد.
بي لياقت ها! سال 2004 شده.اين همه پيشرفت شده توي دنيا، اگر شما هنوز قبول داريد که توي خونه هاي خشتي زندگي کنيد و نمي تونيد حقتون رو از اونهايي که مي خورنش بگيريد و در حد لياقتتون زندگي کنيدف حقتون همينه!
تازه تو فکرشم که يه زلزلهء شيک بفرستم تهران.خيالتون راحت شد؟
-هرجور فکر مي کنم مي بينم تلويزيون آقاي لاريجاني خيلي اعصاب خرد کنه!
قاعدتاً نبايد اينقدر تاثير گذار باشه، اما چون بزرگترين رسانهء ايرانه و در انحصار هم هست و متاسفانه مردم زياد اهل مطالعه نيستند، عملاً به صورت ابزار کنترل مردم در اومده.
فقط تلويزيون رو روشن کنيد ببينيد در واحد زمان چقدر مزخرف ازش پخش مي شه!
2004/01/01
2003/12/31
ايني که نوشتم حساس مي کنم پايانم نزديکه، يه حس 4-3 ماهه ست، نه مربوط به بعد از زلزله!
چندين و چند وقته که حس مي کنم مسافرم ... مسافري که بايد بره!
دورها آوايي ست
که مرا مي خواند
-کريسمس همه مبارک!
همه وقتي کريسمس مي شه ياد درخت کريسمس و بابانوئل و اينا مي افتن!
اما من يآد عشق جاودانم مي افتم.عشق من که خيلي وقته نديدمش و ازش بي خبرم.
کسي که يه زماني هربار مي ديدمش دلم رو مي برد.
اسکروچ!!!!
يادش به خير اون موقع ها که اسکروچ رو نشون مي داد هر سال.
هروقت اون شريکش مي گفت:
بدرووووووود اي خسيييييييييييس من اينطوري مي شدم
اميدوارم هر جا که هست يه عاااالمه پول داشته باشه که از صبح تا شب هي بشمردشون!
و اين بود عاشقانهء من براي اسکروچ!
Ciao
چندين و چند وقته که حس مي کنم مسافرم ... مسافري که بايد بره!
دورها آوايي ست
که مرا مي خواند
-کريسمس همه مبارک!
همه وقتي کريسمس مي شه ياد درخت کريسمس و بابانوئل و اينا مي افتن!
اما من يآد عشق جاودانم مي افتم.عشق من که خيلي وقته نديدمش و ازش بي خبرم.
کسي که يه زماني هربار مي ديدمش دلم رو مي برد.
اسکروچ!!!!
يادش به خير اون موقع ها که اسکروچ رو نشون مي داد هر سال.
هروقت اون شريکش مي گفت:
بدرووووووود اي خسيييييييييييس من اينطوري مي شدم

اميدوارم هر جا که هست يه عاااالمه پول داشته باشه که از صبح تا شب هي بشمردشون!
و اين بود عاشقانهء من براي اسکروچ!
Ciao
2003/12/30
-برف ميآد، ... سنگين ... پر ... و بي تفاوت.
حتي کج هم نمي شه به دست باد.
اين روزها حس عجيبي دارم.
احساس مي کنم ديگه برف نمي بينم.وقتي از پنجره بيرون رو نگاه مي کنم دلم مي خواد تموم تصوير بيرونش توي ذهنم ثبت بشه.
لايهء برف که روي همه چيز رو پوشونده، نور نارنجي چراغها روي آسفالت خيس، ماشين هايي که با صداي خيسشون مي رن و ميآن.
دلم مي خواد اينجا نباشم.منظورم از اينجا فيزيکي نيست.
دلم مي خواد اينجايي که بعد از 22 سال زندگي بهش رسيدم نباشم.
دلم مي خواد يه شبح باشم، يه سايهء کمرنگ، يه انعکاس.
شايد هم باشم!
-براي اکثر کساني که من ديدم، برف يا ياد آور اون سرما و سوزيه که توي لباسهاي گرمشون هم مي لرزوندشون، يا بخاري گرم و پتوي سنگيني که روي خودشون مي کشن، يا آدم برفي، يا برف بازي ...
اما برف من رو کرخ مي کنه.
احساس مي کنم برف روي من رو هم مي پوشونه.و من رو مخفي مي کنه(از کي؟ از چي؟ نمي دونم ...).
مثل حسي که گاهي شبها وقتي پتو رو تا روي سرم بالا مي کشم و خودم رو مچاله مي کنم، دارم.
يه جور تنهايي مطلق، يه جور هيچ بزرگ که فقط تورو توي خودش راه مي ده و تورو هم تبديل مي کنه به هيچ!
فکر نمي کنم کسي حرف من رو بفهمه، به جز ...
الان دو ساعتي مي شه پشت پنجره ايستاده ... اونطرف خيابون توي يه ساختمون بزرگ 4 طبقهء نوساز که خيلي واحدهاش خاليه، با پنجره هاي لخت و ضربدر هاي سفيدرنگ روي شيشه ها.
نمي دونم کيه، زن يا مرد، چه جوريه، چه شکليه!
من فقط يه شعله مي بينم که يه لحظه خط هاي دور بدن يه آدم رو به شکل مبهمي نشون مي ده، و بعد نقطهء نارنجي رنگي که گاهي گر مي گيره و گاهي ناپديد مي شه.
از زماني که هوا تاريک شده و برف شروع شده، پشت پنجره ست.
فکر کنم اون مي فهمه من چه حسي دارم.
همين الان يه سيگار ديگه روشن کرد!
-اين ماجراي زلزله هم شده بک گراند همهء فکر هاي من.
وقتي تلويزيون مي بينم فکر مي کنم چند نفر کساني که اونجا هستن، الان دارن به هفتهء گذشته شون فکر مي کنن.موقعي که پاي تلويزيون نشسته بودن، داشتن شام مي خوردن . و حالا ... همه چيز تباهه.
الان که برف ميآد مرتب اين فکر ميآد تو ذهنم که خدا کنه اونجا برف نباره چون مطمئنم کسي لذت نمي بره!
نمي دونم ...
-دلم مي خواد يه نفر با دستهاي سرد کوچک، موهام رو نوازش کنه.
و هنوز اون حس غريب با منه
اين حس که پايان دور نيست
اينکه بايد چراغ اتاقم رو خاموش کنم و اين برفها رو ببينم
شايد ...
راستي تازه يادم اومد
ظاهراً بعد از دو سه روز، دوباره نوشتم!
يه چيز ديگه هم راستي يادم اومد
از شعر بالا خوشتون اومد
از احمد شاملو بود.
به قول جبران، خداوند رستگارش کند.
حتي کج هم نمي شه به دست باد.
اين روزها حس عجيبي دارم.
احساس مي کنم ديگه برف نمي بينم.وقتي از پنجره بيرون رو نگاه مي کنم دلم مي خواد تموم تصوير بيرونش توي ذهنم ثبت بشه.
لايهء برف که روي همه چيز رو پوشونده، نور نارنجي چراغها روي آسفالت خيس، ماشين هايي که با صداي خيسشون مي رن و ميآن.
دلم مي خواد اينجا نباشم.منظورم از اينجا فيزيکي نيست.
دلم مي خواد اينجايي که بعد از 22 سال زندگي بهش رسيدم نباشم.
دلم مي خواد يه شبح باشم، يه سايهء کمرنگ، يه انعکاس.
شايد هم باشم!
-براي اکثر کساني که من ديدم، برف يا ياد آور اون سرما و سوزيه که توي لباسهاي گرمشون هم مي لرزوندشون، يا بخاري گرم و پتوي سنگيني که روي خودشون مي کشن، يا آدم برفي، يا برف بازي ...
اما برف من رو کرخ مي کنه.
احساس مي کنم برف روي من رو هم مي پوشونه.و من رو مخفي مي کنه(از کي؟ از چي؟ نمي دونم ...).
مثل حسي که گاهي شبها وقتي پتو رو تا روي سرم بالا مي کشم و خودم رو مچاله مي کنم، دارم.
يه جور تنهايي مطلق، يه جور هيچ بزرگ که فقط تورو توي خودش راه مي ده و تورو هم تبديل مي کنه به هيچ!
فکر نمي کنم کسي حرف من رو بفهمه، به جز ...
الان دو ساعتي مي شه پشت پنجره ايستاده ... اونطرف خيابون توي يه ساختمون بزرگ 4 طبقهء نوساز که خيلي واحدهاش خاليه، با پنجره هاي لخت و ضربدر هاي سفيدرنگ روي شيشه ها.
نمي دونم کيه، زن يا مرد، چه جوريه، چه شکليه!
من فقط يه شعله مي بينم که يه لحظه خط هاي دور بدن يه آدم رو به شکل مبهمي نشون مي ده، و بعد نقطهء نارنجي رنگي که گاهي گر مي گيره و گاهي ناپديد مي شه.
از زماني که هوا تاريک شده و برف شروع شده، پشت پنجره ست.
فکر کنم اون مي فهمه من چه حسي دارم.
همين الان يه سيگار ديگه روشن کرد!
-اين ماجراي زلزله هم شده بک گراند همهء فکر هاي من.
وقتي تلويزيون مي بينم فکر مي کنم چند نفر کساني که اونجا هستن، الان دارن به هفتهء گذشته شون فکر مي کنن.موقعي که پاي تلويزيون نشسته بودن، داشتن شام مي خوردن . و حالا ... همه چيز تباهه.
الان که برف ميآد مرتب اين فکر ميآد تو ذهنم که خدا کنه اونجا برف نباره چون مطمئنم کسي لذت نمي بره!
نمي دونم ...
-دلم مي خواد يه نفر با دستهاي سرد کوچک، موهام رو نوازش کنه.
و هنوز اون حس غريب با منه
اين حس که پايان دور نيست
اينکه بايد چراغ اتاقم رو خاموش کنم و اين برفها رو ببينم
شايد ...
راستي تازه يادم اومد
ظاهراً بعد از دو سه روز، دوباره نوشتم!
يه چيز ديگه هم راستي يادم اومد
از شعر بالا خوشتون اومد
از احمد شاملو بود.
به قول جبران، خداوند رستگارش کند.
2003/12/29
دوستش دارم
چرا که می شناسمش به دوستی و يگانگی.
...
و در اين هنگام
دحترکی حردسال را ماند
که عروسک محبوبش را
تنگ
در آغوش فشرده باشد
...
چرا که می شناسمش به دوستی و يگانگی.
...
و در اين هنگام
دحترکی حردسال را ماند
که عروسک محبوبش را
تنگ
در آغوش فشرده باشد
...
2003/12/27
-يعني بايد از ايراني بودن خودم خجالت بکشم؟؟
بايد خجالت بکشم؟
دلم مي خواد يه نفر رو پيدا کنم و سرش داد بکشم:"بايد خجالت بکشم؟؟"
زنان ايراني جزو انسانها به حساب نمي آيند.سازمان هلال احمر اعلام کرده فعلاً فقط امدادگران مرد و مي فرسته و اگر! کمبودي احساس شد امدادگر زن.
من اگر جاي زنها بودم براي همين يک حرف کل سازمانشون رو به اتش مي کشيدم.
مردم بميرند از کمبود امکانات و نفرات که آقايان حضرات روحاني!!!! خيال راحت سر به زمين بگذارن که اسلام بر باد نمي ره!!
اميدوارم خدا لعنت کنه خدايي رو که اينها مي پرستن.بتهاي ابراهيم در برابر خداي اينها خيلي بتهاي نجيب و سربه راه و جنتلمن و آزادي خواهي بودن.همه اش سالي يکي دو قرباني مي گرفتن و تمام.
نوشته بود شايد تعداد قرباني ها به 40000 نفر برسه.
40000،40000،40000
-تلويزيون هم مثل هميشه اعصاب خرد کن و بي مصرف و مزخرف.
آقايان به جاي اون نوار سياهرنگ کنار صفحه، بودجهء يک روز شبکهء جهاني سحر و جام جم رو بدن به زلزله زده ها و براي عرب و انگليسي برنامه پخش نکنن.مطمئناً بينندگان عزيز شاکي نخواهند شد!!!(چون اصولاً بيننده اي وجود نداره!)
پولي که از يک روز تبليغ پتوي گلبافت و چيپس چي توز و هزار محصول پر زرق و برق ديگه مي گيرن اهدا کنند به زلزله زده ها!چطور مي شه؟ها؟
آقاي خاتمي هم که پيامهاي تسليتش رو از تريبون ملي بخونه يا توي صندوقخونهء خونه شون هيچ فرقي نداره چون عملاً براي کسي مهم نيست.
آقاي خاتمي ديگه براي کسي مهم نيست!
-مثل هميشه بي برنامگي و ندونم کاري و دست دست و تموم کارهايي که اين سالها بهش عادت کرديم.
توي سانفرانسيسکو، شهر فوق العاده شلوغ با تراکم جمعيت فوق العاده بيشتر از بم، توي يه زلزله به همين قدرت فقط دو نفر مردن!
مي دونم که شرايط خيلي متفاوته و من هم اطلاعي راجع به اين قضيه ندارم، اما با تمام اين احوال ... فقط دو نفر!
اونقدر دور از دسترسه که به نظر شوخي ميآد!
اگر خدا خداست، چرا همهء اين اراذل و اوباشي که مسبب اين تلفات هستند رو تبديل به سگ و گرگ نمي کنه که توي بيابون ها گلوي هم رو بجون و نتونن اينطور با بي کفايتي هاشون خون مردم رو بريزن.
مقصر زلزله نيست!
مقصر اونهايي هستن که باعث شدن از اينکه بگم ايراني هستم شرمنده باشم!
-اپوزيسيون؟
اپوزيسيون؟
ها ها ها ها!
کلي خنديدم.يه مشت جک و دلقک جمع شدن و اسم خودشون رو گذاشتن اپوزيسيون!
توي شرايط ديگه اي حتماً يه سريال تو مايه هاي دايي جان ناپلئون راجع به آقايان ساخته مي شه!
نوابغ کشف کردن که زلزله نتيجهء آزمايش هسته اي بوده!
نمي دونم براي کي به جز خودشون مهمه؟اصلاً نتيجهء بمب هيدروژني بوده يا پرواز يه پروانه!
فعلاً اقاي وليعهد مي تونن يه مقدار از اون پولي که براي کت و شلوارهاي 3000 دلاريشون خرج مي کنن بدن به زلزله زده ها!
آقاي شبخيز مي تونه يک روز تلويزيونش رو تعطيل کنه و پولش رو اهدا کنه!نه به هلال احمر که به يه سازمان بين المللي با کفايت.
ما مردم فقط بلديم ناراحت بشيم و گريه کنيم!ما مرده پرستيم! ما يه جو اراده و عمل نداريم!
اگر داشتيم اين همه خونه خراب نمي شد! اين همه آدم کشته نمي شد!
ما ايراني هستيم!
-جريان خون از همه جالب تره.
توي مشهد مردم شب جمع شده بودن براي اهداي خون، اما سازمان انتقال خون تا صبح باز نکرده.
جون مردم که مهم نيست، هست؟
کسي بالاي سر مملکت نيست، هست؟
توي مملکت قانون نيست، هست؟
توي مملکت کسي جون آدمها براش مهم نيست، هست؟
توي اين مملکت اصولاً آدمها براي کسي مهم نيستن، هستن؟
-جاي بحث سياسي نيست توي اين شرايط، اما خون تک تک مردمي که توي اين جريان کشته شدن يا آسيب ديدن به گردن کسانيه مسبب اصلي اين جريان بودن.
به گردن کسانيه که باعث عدم نظارت شدن، رو ساخت خونه ها و هزار مسالهء مهم ديگه که توي گينهء بيسائو و جزيرهء دکتر ارنست هم رعايت مي شه!
اگر خدا، هست، به انتقام خون حتي يک نفر از کشته شده ها بايد همهء اين آدم نما ها رو نبديل کنه به سنگ و خاک و خاکستر!
بعنوان حسن ختام برنامه:
ايرج بسطامي در حادثهء زلزله درگذشت.
مقالهء آقاي بهنود.
و عباس معروفي!
اين همه انساني که زجر مي کشن، فرياد مي زنن، اشک مي ريزن، مي ميرن
نبايأ از زلزله گله داشته باشن.
قاتل زلزله نيست
ما قاتليم
دست ما به خون آلوده ست و بايد جواب پس بديم، اگر اصولاً جواب پس دادني باشه!
P.S:نمي دونم اين مردم علم دوست ما چرا اينقدر به درجهء زلزله علاقمند هستن!
طرف درجهء زلزله رو زنگ زده از سازمان زلزله شناسي پرسيده و تا 22 رقم اعشار با دورهء گردش مي دونه، اما خبر نداره که شماره حسابي هست براي کمک
خبر نداره که جايي هست که مي تونه کمک کنه
کمکي بيشتر از ورچيدن لب و نچ نچ کردن!
ايراني هستيم ديگه! با ذوق، دوستدار علم، احساساتي!
ما خيلي خيلي خوبيم! ... بهترين مردم دنيا!
بايد خجالت بکشم؟
دلم مي خواد يه نفر رو پيدا کنم و سرش داد بکشم:"بايد خجالت بکشم؟؟"
زنان ايراني جزو انسانها به حساب نمي آيند.سازمان هلال احمر اعلام کرده فعلاً فقط امدادگران مرد و مي فرسته و اگر! کمبودي احساس شد امدادگر زن.
من اگر جاي زنها بودم براي همين يک حرف کل سازمانشون رو به اتش مي کشيدم.
مردم بميرند از کمبود امکانات و نفرات که آقايان حضرات روحاني!!!! خيال راحت سر به زمين بگذارن که اسلام بر باد نمي ره!!
اميدوارم خدا لعنت کنه خدايي رو که اينها مي پرستن.بتهاي ابراهيم در برابر خداي اينها خيلي بتهاي نجيب و سربه راه و جنتلمن و آزادي خواهي بودن.همه اش سالي يکي دو قرباني مي گرفتن و تمام.
نوشته بود شايد تعداد قرباني ها به 40000 نفر برسه.
40000،40000،40000
-تلويزيون هم مثل هميشه اعصاب خرد کن و بي مصرف و مزخرف.
آقايان به جاي اون نوار سياهرنگ کنار صفحه، بودجهء يک روز شبکهء جهاني سحر و جام جم رو بدن به زلزله زده ها و براي عرب و انگليسي برنامه پخش نکنن.مطمئناً بينندگان عزيز شاکي نخواهند شد!!!(چون اصولاً بيننده اي وجود نداره!)
پولي که از يک روز تبليغ پتوي گلبافت و چيپس چي توز و هزار محصول پر زرق و برق ديگه مي گيرن اهدا کنند به زلزله زده ها!چطور مي شه؟ها؟
آقاي خاتمي هم که پيامهاي تسليتش رو از تريبون ملي بخونه يا توي صندوقخونهء خونه شون هيچ فرقي نداره چون عملاً براي کسي مهم نيست.
آقاي خاتمي ديگه براي کسي مهم نيست!
-مثل هميشه بي برنامگي و ندونم کاري و دست دست و تموم کارهايي که اين سالها بهش عادت کرديم.
توي سانفرانسيسکو، شهر فوق العاده شلوغ با تراکم جمعيت فوق العاده بيشتر از بم، توي يه زلزله به همين قدرت فقط دو نفر مردن!
مي دونم که شرايط خيلي متفاوته و من هم اطلاعي راجع به اين قضيه ندارم، اما با تمام اين احوال ... فقط دو نفر!
اونقدر دور از دسترسه که به نظر شوخي ميآد!
اگر خدا خداست، چرا همهء اين اراذل و اوباشي که مسبب اين تلفات هستند رو تبديل به سگ و گرگ نمي کنه که توي بيابون ها گلوي هم رو بجون و نتونن اينطور با بي کفايتي هاشون خون مردم رو بريزن.
مقصر زلزله نيست!
مقصر اونهايي هستن که باعث شدن از اينکه بگم ايراني هستم شرمنده باشم!
-اپوزيسيون؟
اپوزيسيون؟
ها ها ها ها!
کلي خنديدم.يه مشت جک و دلقک جمع شدن و اسم خودشون رو گذاشتن اپوزيسيون!
توي شرايط ديگه اي حتماً يه سريال تو مايه هاي دايي جان ناپلئون راجع به آقايان ساخته مي شه!
نوابغ کشف کردن که زلزله نتيجهء آزمايش هسته اي بوده!
نمي دونم براي کي به جز خودشون مهمه؟اصلاً نتيجهء بمب هيدروژني بوده يا پرواز يه پروانه!
فعلاً اقاي وليعهد مي تونن يه مقدار از اون پولي که براي کت و شلوارهاي 3000 دلاريشون خرج مي کنن بدن به زلزله زده ها!
آقاي شبخيز مي تونه يک روز تلويزيونش رو تعطيل کنه و پولش رو اهدا کنه!نه به هلال احمر که به يه سازمان بين المللي با کفايت.
ما مردم فقط بلديم ناراحت بشيم و گريه کنيم!ما مرده پرستيم! ما يه جو اراده و عمل نداريم!
اگر داشتيم اين همه خونه خراب نمي شد! اين همه آدم کشته نمي شد!
ما ايراني هستيم!
-جريان خون از همه جالب تره.
توي مشهد مردم شب جمع شده بودن براي اهداي خون، اما سازمان انتقال خون تا صبح باز نکرده.
جون مردم که مهم نيست، هست؟
کسي بالاي سر مملکت نيست، هست؟
توي مملکت قانون نيست، هست؟
توي مملکت کسي جون آدمها براش مهم نيست، هست؟
توي اين مملکت اصولاً آدمها براي کسي مهم نيستن، هستن؟
-جاي بحث سياسي نيست توي اين شرايط، اما خون تک تک مردمي که توي اين جريان کشته شدن يا آسيب ديدن به گردن کسانيه مسبب اصلي اين جريان بودن.
به گردن کسانيه که باعث عدم نظارت شدن، رو ساخت خونه ها و هزار مسالهء مهم ديگه که توي گينهء بيسائو و جزيرهء دکتر ارنست هم رعايت مي شه!
اگر خدا، هست، به انتقام خون حتي يک نفر از کشته شده ها بايد همهء اين آدم نما ها رو نبديل کنه به سنگ و خاک و خاکستر!
بعنوان حسن ختام برنامه:
ايرج بسطامي در حادثهء زلزله درگذشت.
مقالهء آقاي بهنود.
و عباس معروفي!
اين همه انساني که زجر مي کشن، فرياد مي زنن، اشک مي ريزن، مي ميرن
نبايأ از زلزله گله داشته باشن.
قاتل زلزله نيست
ما قاتليم
دست ما به خون آلوده ست و بايد جواب پس بديم، اگر اصولاً جواب پس دادني باشه!
P.S:نمي دونم اين مردم علم دوست ما چرا اينقدر به درجهء زلزله علاقمند هستن!
طرف درجهء زلزله رو زنگ زده از سازمان زلزله شناسي پرسيده و تا 22 رقم اعشار با دورهء گردش مي دونه، اما خبر نداره که شماره حسابي هست براي کمک
خبر نداره که جايي هست که مي تونه کمک کنه
کمکي بيشتر از ورچيدن لب و نچ نچ کردن!
ايراني هستيم ديگه! با ذوق، دوستدار علم، احساساتي!
ما خيلي خيلي خوبيم! ... بهترين مردم دنيا!
-اگر کسي خدا رو ديد
لطفاً بهش بگه يکي دو ساعت قبل از مرگم خبرم کنه بي زحمت
اگر پرسيد چرا بهش بگيد فلاني مي گه مي خوام برم بيرون پياده روي
بگيد فلاني مي گه قبل از مرگ، يه پياده روي درست حسابي مي چسبه.
نه زير يه خروار آوار
جايي که بايد براي نور و نفس و زندگي و حتي مرگ، تقلا کني ...
-هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد کرد
که پاک پاک شود صورت طلايي مرگ
(سهراب)
لطفاً بهش بگه يکي دو ساعت قبل از مرگم خبرم کنه بي زحمت
اگر پرسيد چرا بهش بگيد فلاني مي گه مي خوام برم بيرون پياده روي
بگيد فلاني مي گه قبل از مرگ، يه پياده روي درست حسابي مي چسبه.
نه زير يه خروار آوار
جايي که بايد براي نور و نفس و زندگي و حتي مرگ، تقلا کني ...
-هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد کرد
که پاک پاک شود صورت طلايي مرگ
(سهراب)
2003/12/26
مي خواستم بنويسم
اما حالا ديگه نمي خوام
تمام وقت توي ذهنم يه چيز مي بينم
آدمي که زير آوارها براي نفس کشيدن تقلا مي کنه
و آدمي که بيرون آوارها دعا مي کنه اون هنوز نفس بکشه
P.S:سه تا لينک که دوتا رو سميهء عزيز برام فرستاده و يکی رو هم از ژيوار برداشتم.برای کمک به زلزله زده هاست.
کاری به اونصورت که از دستمون بر نميآد، لااقل می تونيم مالی کمک کنيم.
لينک
لينک2
لينک3
اما حالا ديگه نمي خوام
تمام وقت توي ذهنم يه چيز مي بينم
آدمي که زير آوارها براي نفس کشيدن تقلا مي کنه
و آدمي که بيرون آوارها دعا مي کنه اون هنوز نفس بکشه
P.S:سه تا لينک که دوتا رو سميهء عزيز برام فرستاده و يکی رو هم از ژيوار برداشتم.برای کمک به زلزله زده هاست.
کاری به اونصورت که از دستمون بر نميآد، لااقل می تونيم مالی کمک کنيم.
لينک
لينک2
لينک3
-قابيل زن بود يا مرد؟
هابيل زن بود يا مرد؟
غير از هابيل و قابيل، بايد زني هم مي بود، نه؟
اصلاً زن اونوقت معني داشته؟
-اگر بگم ديوونه ام، از من مي ترسين؟ ولم مي کنين؟ باهام قهر مي کنين که چرا زودتر بهتون نگفته بودم؟ دلتون به حالم مي سوزه؟
-شاهکار خدا اينه که هيچوقت با قطعيت نمي توني بگي هست! اينطوري آزمايشش خيلي سختتر مي شه! همهء اين عشاق سينه چاک خدا و بي قرار ها و علما و فضلا يه جايي ته قلبشون مي دونن که هنوز يه درصد کوچکي به وجود خدا و همهء اون چيزهايي که با تموم وجود تبليغش رو مي کنن، شک دارن.
-براي 4-3 بار گوش دادن، Numb و From The Inside از Linkin Park عاليه!
حتماً گوشش بديد! براي زماني که احتياج به آهنگ خشانت بار هست، عاليه!
هابيل زن بود يا مرد؟
غير از هابيل و قابيل، بايد زني هم مي بود، نه؟
اصلاً زن اونوقت معني داشته؟
-اگر بگم ديوونه ام، از من مي ترسين؟ ولم مي کنين؟ باهام قهر مي کنين که چرا زودتر بهتون نگفته بودم؟ دلتون به حالم مي سوزه؟
-شاهکار خدا اينه که هيچوقت با قطعيت نمي توني بگي هست! اينطوري آزمايشش خيلي سختتر مي شه! همهء اين عشاق سينه چاک خدا و بي قرار ها و علما و فضلا يه جايي ته قلبشون مي دونن که هنوز يه درصد کوچکي به وجود خدا و همهء اون چيزهايي که با تموم وجود تبليغش رو مي کنن، شک دارن.
-براي 4-3 بار گوش دادن، Numb و From The Inside از Linkin Park عاليه!
حتماً گوشش بديد! براي زماني که احتياج به آهنگ خشانت بار هست، عاليه!
2003/12/24
-وقتي مي گم زندگي لعنتيه بگيد نه!
زندگي لعنتيه، و نفرين شده که لعنت شده باقي بمونه.
يکي از دلايل لعنت شدگيش هم اينه که بايد يه عالم کارهايي بکني که دوست نداري.
وقتي بچه اي بايد با اون شلوار خواب گشادت که دور پاهات لق مي زنه از زير پتوي گرم بيآي بيرون و بري مسواک بزني.
وقتي نوجواني بايد لباسهايي که براي تو نيستن رو بپوشي و به جايي بري که تموم خلاقيت و نشاطت رو مي گيره و عدد و رقم تحويلت مي ده: کارخانهء بازپروري انسان آزاد؛ دستگاه جداسازي آفات طبيعي از مغز و روح؛ مدرسه.
دلم مي گيره وقتي پسرها و دخترهايي رو مي بينم که يه کيف سنگين به دوش مي کشن و يا سرشون رو از ته زدن و با کله هاي بي موي کج و کوله و با نمکشون مي دون و بلند بلند دادمي زنن، يا دخترهايي که صورتهاي کوچکشون توي اون مقنعه هاي بلند گم شده و مثل استوانه هاي کوچولوي متحرک توي خيابون آروم آروم مي رن و پشت هرکدومشون هم يه کولهء سرخابي يا سبزه که توش پره از تراشهء مداد قرمز و سياه و مشق هاي خط زده و مهر صد آفرين و بوي دفتر و مداد.
مگه يه پسربچه چند بار موهاش نرم و صاف و بلنده که بايد سرش رو از ته بتراشن؟مگه يه دختر کوچک چه مدت "فرشته کوچولو" مي مونه که بخوان اون مدت رو هم با انواع و اقسام پوشش بپوشونن؟
بزرگتر که مي شي باز هم درس و درس و درس.حالا بايد بزرگ هم بشي:چيزي در حد فاجعه؛يه جور مرگ.بايد به اخلاق و رفتار آدم بزرگها عادت کني.
بزرگتر که شدي به جاي رويا ديدن راجع به دخترها و ماشينهاي مسابقه و مسابقه هاي فوتبال بايد سرت پايين باشه و سعي کني به اون مسير تباهي بري که نهايتاً مي کندت مهندس يا دکتر يا يه چيزي مثل اينها.
بزرگتر از اون که بشي، شروع مي کني به ديدن.البته هرکسي نمي بينه يا نمي خواد که ببينه.اما به هر حال اون دريچهء امنيت باز مي شه و نسيم مهوع دنياي مسخرهء لعنتي پر مي کندت.
يکي از عوارض جانبي بزرگ شدن براي من، اجبار به خوندن چيزهاييه که ازشون متنفرم.
تقريباً هربار که يه سايت سياسي يا خبري رو باز مي کنم، حسرت بچگيي رو مي خورم که توي کتابهاي ايزاک آسيموف و آرتور.سي.کلارک و بقيه گذشت.موقعي که مي تونستم يه گوشهء دنج کنار شوفاژ خونهء مادر بزرگم پيدا کنم و بخونم و بخونم و دنياي خودم رو خلق کنم.
و توي دنياي خودم زندگي کنم و کسي هم نخواد من رو از اونجا بکشه بيرون.به جز پدري که گه گاه نق مي زد که اينها ارزش نداره و تاريخ بخون.
آخه سلسله ها و پادشاه ها و خيانت کارها و قاتل ها و فريب خورده ها و بقيهء آدمهاي پستي که معمولاً توي کتابهاي تاريخ پيدا مي شن چه شانسي در مقابل روباتها و انسان هاي توي کتابهاي من داشتن؟(يادمه وقتي تاريخ بيهقي رو مي خوندم، تازه فهميدم که چقدر شانس آوردم که بچگي هام رو با آدمهاي مردهء بي ارزش پر نکردم؛متاسفم که اين حرف رو مي زنم اما وقتي تاريخ مي خوني، آدمهاي خوبش اونقدر کم هستن که عملاً بين جنون و حرص و شهوت گم مي شن)
گاهي حسرت اون گوشهء دنج کنار شوفاژ رو مي خورم، و اينکه دوباره زير اون تاقچه با نور کمش کتاب بخونم، و گاهي هم سرم رو بي هوا بلند کنم و بکوبم به تاقچهء بالاي سرم.حالا اونقدر بزرگ شدم که هربار که مي خوام برم توي موتورخونهء خونهء مادربزرگم، بايد اين هيکل يک متر و نود سانتي رو تا نيمه خم کنم تا سرم به بالاي در نخوره.
اما خب ... مجبورم. خودم رو وادار کردم به ديدن و گريزي هم ازش نيست.
امروز وقتي براي اولين بار وبلاگ عباس معروفي رو مي خوندم، حسم مثل برگشتن به خونه بود.مثل اينکه از بين ترافيک و نور نئونهايي که وزوز کنان خاموش و روشن مي شن و بوق ماشين ها و بوي آدمها، برگردي به خونهء تاريک امن گرمت.
مجبورم توي اين دنياي لعنتي زندگي کنم، و بايد اونطور که بايد، زندگي کنم نه اونطور که راحتتره.بايد ببينم.و متاسفانه منظرهء خوشايندي جلو چشمم نيست.
خودم رو وادار کردم اينطور توي اين دنياي لعنتي زندگي کنم، اما هنوز حسم راجع به لعنتي بودنش عوض نشده.
بهش عادت نکردم.و از خدا مي خوام که نکنم.
وقتي توي اين درياي کثيف دست و پا مي زني، ديدن کس ديگه اي که تلاش مي کنه تا سرش از آب بيرون بمونه خيلي خوبه.
به هر حال تا اطلاع ثانوي من پاي حرفم هستم: زندگي بدجوري لعنتيه(به اين زودي ها منتظرش نباشيد ... اطلاع ثانوي رو مي گم ...)
زندگي لعنتيه، و نفرين شده که لعنت شده باقي بمونه.
يکي از دلايل لعنت شدگيش هم اينه که بايد يه عالم کارهايي بکني که دوست نداري.
وقتي بچه اي بايد با اون شلوار خواب گشادت که دور پاهات لق مي زنه از زير پتوي گرم بيآي بيرون و بري مسواک بزني.
وقتي نوجواني بايد لباسهايي که براي تو نيستن رو بپوشي و به جايي بري که تموم خلاقيت و نشاطت رو مي گيره و عدد و رقم تحويلت مي ده: کارخانهء بازپروري انسان آزاد؛ دستگاه جداسازي آفات طبيعي از مغز و روح؛ مدرسه.
دلم مي گيره وقتي پسرها و دخترهايي رو مي بينم که يه کيف سنگين به دوش مي کشن و يا سرشون رو از ته زدن و با کله هاي بي موي کج و کوله و با نمکشون مي دون و بلند بلند دادمي زنن، يا دخترهايي که صورتهاي کوچکشون توي اون مقنعه هاي بلند گم شده و مثل استوانه هاي کوچولوي متحرک توي خيابون آروم آروم مي رن و پشت هرکدومشون هم يه کولهء سرخابي يا سبزه که توش پره از تراشهء مداد قرمز و سياه و مشق هاي خط زده و مهر صد آفرين و بوي دفتر و مداد.
مگه يه پسربچه چند بار موهاش نرم و صاف و بلنده که بايد سرش رو از ته بتراشن؟مگه يه دختر کوچک چه مدت "فرشته کوچولو" مي مونه که بخوان اون مدت رو هم با انواع و اقسام پوشش بپوشونن؟
بزرگتر که مي شي باز هم درس و درس و درس.حالا بايد بزرگ هم بشي:چيزي در حد فاجعه؛يه جور مرگ.بايد به اخلاق و رفتار آدم بزرگها عادت کني.
بزرگتر که شدي به جاي رويا ديدن راجع به دخترها و ماشينهاي مسابقه و مسابقه هاي فوتبال بايد سرت پايين باشه و سعي کني به اون مسير تباهي بري که نهايتاً مي کندت مهندس يا دکتر يا يه چيزي مثل اينها.
بزرگتر از اون که بشي، شروع مي کني به ديدن.البته هرکسي نمي بينه يا نمي خواد که ببينه.اما به هر حال اون دريچهء امنيت باز مي شه و نسيم مهوع دنياي مسخرهء لعنتي پر مي کندت.
يکي از عوارض جانبي بزرگ شدن براي من، اجبار به خوندن چيزهاييه که ازشون متنفرم.
تقريباً هربار که يه سايت سياسي يا خبري رو باز مي کنم، حسرت بچگيي رو مي خورم که توي کتابهاي ايزاک آسيموف و آرتور.سي.کلارک و بقيه گذشت.موقعي که مي تونستم يه گوشهء دنج کنار شوفاژ خونهء مادر بزرگم پيدا کنم و بخونم و بخونم و دنياي خودم رو خلق کنم.
و توي دنياي خودم زندگي کنم و کسي هم نخواد من رو از اونجا بکشه بيرون.به جز پدري که گه گاه نق مي زد که اينها ارزش نداره و تاريخ بخون.
آخه سلسله ها و پادشاه ها و خيانت کارها و قاتل ها و فريب خورده ها و بقيهء آدمهاي پستي که معمولاً توي کتابهاي تاريخ پيدا مي شن چه شانسي در مقابل روباتها و انسان هاي توي کتابهاي من داشتن؟(يادمه وقتي تاريخ بيهقي رو مي خوندم، تازه فهميدم که چقدر شانس آوردم که بچگي هام رو با آدمهاي مردهء بي ارزش پر نکردم؛متاسفم که اين حرف رو مي زنم اما وقتي تاريخ مي خوني، آدمهاي خوبش اونقدر کم هستن که عملاً بين جنون و حرص و شهوت گم مي شن)
گاهي حسرت اون گوشهء دنج کنار شوفاژ رو مي خورم، و اينکه دوباره زير اون تاقچه با نور کمش کتاب بخونم، و گاهي هم سرم رو بي هوا بلند کنم و بکوبم به تاقچهء بالاي سرم.حالا اونقدر بزرگ شدم که هربار که مي خوام برم توي موتورخونهء خونهء مادربزرگم، بايد اين هيکل يک متر و نود سانتي رو تا نيمه خم کنم تا سرم به بالاي در نخوره.
اما خب ... مجبورم. خودم رو وادار کردم به ديدن و گريزي هم ازش نيست.
امروز وقتي براي اولين بار وبلاگ عباس معروفي رو مي خوندم، حسم مثل برگشتن به خونه بود.مثل اينکه از بين ترافيک و نور نئونهايي که وزوز کنان خاموش و روشن مي شن و بوق ماشين ها و بوي آدمها، برگردي به خونهء تاريک امن گرمت.
مجبورم توي اين دنياي لعنتي زندگي کنم، و بايد اونطور که بايد، زندگي کنم نه اونطور که راحتتره.بايد ببينم.و متاسفانه منظرهء خوشايندي جلو چشمم نيست.
خودم رو وادار کردم اينطور توي اين دنياي لعنتي زندگي کنم، اما هنوز حسم راجع به لعنتي بودنش عوض نشده.
بهش عادت نکردم.و از خدا مي خوام که نکنم.
وقتي توي اين درياي کثيف دست و پا مي زني، ديدن کس ديگه اي که تلاش مي کنه تا سرش از آب بيرون بمونه خيلي خوبه.
به هر حال تا اطلاع ثانوي من پاي حرفم هستم: زندگي بدجوري لعنتيه(به اين زودي ها منتظرش نباشيد ... اطلاع ثانوي رو مي گم ...)
2003/12/23
-ديشب کانال Cine Box فيلم Shining رو گذاشت.
کارگردان فيلم استنلي کوبريکه،هنرپيشهء نقش اول جک نيکلسون، بر اساس کتاب استيفن کينگ.
يکي نيست به من بگه خب تو که از کتابش اعصابت خرد مي شد، چرا نشستي فيلمش رو ديدي؟که بعدش مجبور بشي يک ساعت و نيم کارتون ببيني تا اعصابت آروم بشه؟
نمي دونم بيکارم مي شينم فيلمي رو که مي دونم با اعصابم بازي مي کنه مي بينم؟؟
اما جداً جن گير پيش اين فيلم مثل کارتون بچه ها مي مونه.فيلمبرداري فيلم به شدت عاليه، انتخاب هنرپيشه ها از اون عالي تر، لوکيشن بي نظيره، کارگرداني هم که همه مي دونن.
و واي از اين جک نيکلسون.عجب هنرپيشه ايه.انرژي از سر و روش مي باره.مخصوصاً توي اين فيلم که عملاً نقش يه ديوونهء روح زده رو بازي مي کنه، آزاد بوده تا هرچي دلش خواسته دستهاش رو تکون بده و به چشمهاش از اون حالتهاي شيطاني بده.
هنرپيشه اي هم که نقش زنش رو بازي مي کنه مثل آدمي مي مونه که تازه از ماشين رختشويي درش آوردن.خيلي منفعل و بي حرکته.به نظرم بايد هم زيباتر مي بود هم خونسرد تر و مبتکر تر تا اون حالت شيطاني جک تورنس بيشتر توي چشم بزنه، نه اينکه همهء فيلم بترسه و بلرزه.
اون سياه پوسته هم خيلي الکي کشته شد.اون توي کتاب نقشش خيلي موثره، توي فيلم هم يه جورايي توي ذوق زد که همون اول کشته شد.به نظرم بهتر بود لااقل دني و کادرش رو مي ديد و بعد کشته مي شد تا باز هم وحشت بالاتر بره.
اما در کل اگر مي خوايد يه فيلم ترسناک واقعاً باارزش ببينيد، درخشش اولين انتخابه.نه مثل جن گير حالتون به هم مي خوره، نه مثل فيلم هاي ترسناک ديگه خنده داره.و البته فيلم رو به زبون اصلي ببينيد و نسخهء اصلش رو.وقتي جک نيکلسون داد مي زنه بايد صداي خودش باشه نه صداي دوبلور!
خلاصه که ديشب تا 3 خوابم نبرد(از حدود 1)!!
کنار فيلم نوشته بود 12- يعني براي بالاي 12 سال.
به نظرم بايد مي نوشت 40+ يا يه همچين چيزي.من نمي دونم اگر يه بچه اون فيلم رو ببينه چي ازش باقي مي مونه؟؟!!
باز هم مي خواستم بنويسم اما کار دارم.بماند براي بعد!
Ciao
-يه صحنهء فيلم هست، جايي که ديوونگي جک تورنس علني مي شه.
جک تورنس داستان نويسه.بعد تا قبل از اين صحنه نشون مي ده که مرتب پشت ماشين تايپش مي شينه و تايپ مي کنه.
توي اين قسمت فيلم، زنش مي ره پشت ميز و مي بينه توي تموم کاغذهايي که اونجاست(حدود 300-200 صفحه) روي همه شون نوشته:
All works and no play makes jack a dull boy.
اين رو به شکل هاي مختلف و توي پاراگرافهاي مختلف نوشته.اينجا اوج فيلمه.بايد اون صحنه رو بينيد!
All works and no play makes jack a dull boy.
کارگردان فيلم استنلي کوبريکه،هنرپيشهء نقش اول جک نيکلسون، بر اساس کتاب استيفن کينگ.
يکي نيست به من بگه خب تو که از کتابش اعصابت خرد مي شد، چرا نشستي فيلمش رو ديدي؟که بعدش مجبور بشي يک ساعت و نيم کارتون ببيني تا اعصابت آروم بشه؟
نمي دونم بيکارم مي شينم فيلمي رو که مي دونم با اعصابم بازي مي کنه مي بينم؟؟
اما جداً جن گير پيش اين فيلم مثل کارتون بچه ها مي مونه.فيلمبرداري فيلم به شدت عاليه، انتخاب هنرپيشه ها از اون عالي تر، لوکيشن بي نظيره، کارگرداني هم که همه مي دونن.
و واي از اين جک نيکلسون.عجب هنرپيشه ايه.انرژي از سر و روش مي باره.مخصوصاً توي اين فيلم که عملاً نقش يه ديوونهء روح زده رو بازي مي کنه، آزاد بوده تا هرچي دلش خواسته دستهاش رو تکون بده و به چشمهاش از اون حالتهاي شيطاني بده.
هنرپيشه اي هم که نقش زنش رو بازي مي کنه مثل آدمي مي مونه که تازه از ماشين رختشويي درش آوردن.خيلي منفعل و بي حرکته.به نظرم بايد هم زيباتر مي بود هم خونسرد تر و مبتکر تر تا اون حالت شيطاني جک تورنس بيشتر توي چشم بزنه، نه اينکه همهء فيلم بترسه و بلرزه.
اون سياه پوسته هم خيلي الکي کشته شد.اون توي کتاب نقشش خيلي موثره، توي فيلم هم يه جورايي توي ذوق زد که همون اول کشته شد.به نظرم بهتر بود لااقل دني و کادرش رو مي ديد و بعد کشته مي شد تا باز هم وحشت بالاتر بره.
اما در کل اگر مي خوايد يه فيلم ترسناک واقعاً باارزش ببينيد، درخشش اولين انتخابه.نه مثل جن گير حالتون به هم مي خوره، نه مثل فيلم هاي ترسناک ديگه خنده داره.و البته فيلم رو به زبون اصلي ببينيد و نسخهء اصلش رو.وقتي جک نيکلسون داد مي زنه بايد صداي خودش باشه نه صداي دوبلور!
خلاصه که ديشب تا 3 خوابم نبرد(از حدود 1)!!
کنار فيلم نوشته بود 12- يعني براي بالاي 12 سال.
به نظرم بايد مي نوشت 40+ يا يه همچين چيزي.من نمي دونم اگر يه بچه اون فيلم رو ببينه چي ازش باقي مي مونه؟؟!!
باز هم مي خواستم بنويسم اما کار دارم.بماند براي بعد!
Ciao
-يه صحنهء فيلم هست، جايي که ديوونگي جک تورنس علني مي شه.
جک تورنس داستان نويسه.بعد تا قبل از اين صحنه نشون مي ده که مرتب پشت ماشين تايپش مي شينه و تايپ مي کنه.
توي اين قسمت فيلم، زنش مي ره پشت ميز و مي بينه توي تموم کاغذهايي که اونجاست(حدود 300-200 صفحه) روي همه شون نوشته:
All works and no play makes jack a dull boy.
اين رو به شکل هاي مختلف و توي پاراگرافهاي مختلف نوشته.اينجا اوج فيلمه.بايد اون صحنه رو بينيد!
All works and no play makes jack a dull boy.
Subscribe to:
Posts (Atom)