-ببينيد من حدود دو ساله که حداقل دو-سوم پنجشنبهها برنامهام مشخصه: لذتبردن از تنهايی و آرامش خونه همراه با کارتونهای کانال بومرنگ و پيتزای پپرونی. حالا اينکه بعد از ۲ سال من هنوز ياد نگرفتم که قبل از اينکه نوشابه و جعبهی پيتزا رو از دست پيک موتوری بگيرم، پول رو بهش بدم نشونهی چيه؟ هر بار برنامه همينه. غذا رو از دست طرف میگيرم. بعد دوباره میدم دستش و پولش رو حساب میکنم، بعد دوباره از دستش میگيرم. نبوغ که میگن همينه ديگه، نه؟
-اينطور که من متوجه شدم نگار قراره دنيای ادبيات داستانی مدرن و سنتی رو با هم منفجر کنه! استاد نيلی ما منتظريم.
-داشتم رو پروژه کار میکردم. همزمان آلبوم جديد کلد پلی رو گوش میکردم، اما حواسم زياد بهش نبود. يهدفعه ديدم يکی داره میخونه آرش خيلی دوستت دارم و بيا سردمون بشه و اينا! از اين بگذريم که قيافهی من در اون لحظه چقدر ديدنی بوده(که ي[هويی وسط کلد پلی، اين جواديات در حضور من تلاوت شده) کلی انگشت حيرت و اينا به دندان گزيدم و در نهايت کاشف به عمل اومد(البته هنوز خوب عمل نيومده بود) که اين آهنگ يه خواننده به نام آرشه که من برای آبجی کوچولو گرفته بودم و ريخته بودم رو هارد تا براش بزنم رو cd. فکر کنم موسيقی پاپ ايران داره به دورهی پست مدرنيستی میرسه. عملن چيزی به نام شعر بامعنا حذف شده. فقط تنظيم آهنگها داره حرفهای میشه. احتمالن بعدش هم وارد مرحلهی سوررئال میشه، آخرش هم میشه يه چيزی تو مايههای کارهای اوليهی پينک فلويد(که توش هرقدر صدای عجيب غريب از ساز و سينتیسايزر در آوردن کم بود، صدای حيوانات اهلی و وحشی رو هم اضافه میکردن به آهنگشون :)) ). اين هم يه جور پيشرفته ديگه!
-در راستای جو به شدت فضايی(هر روز تو اداره رو يکی از کامپيوترها با Real Player برنامهی زندهی ناسا رو میبينم. حالا باز بگيد اداره بده! من اين همه میگم خوبه گوش نمیديد که! اگر کارمندهاش هم توش نباشن ديگه عالی میشه) نوشتهی جديد ابراهيم نبوی رو بخونيد. کلی خنديدم:
اخيرا در ايران شورايی به نام شورای عالی فضائی تشکيل شد... پيش بينی می شود که موارد زير مورد توجه قرار گرفته و در مورد آنها تصميماتی گرفته شده باشد:
...
ايجاد فضای اسلامی و اشاعه فرهنگ متعالی در منظومه شمسی از طريق انتخاب نام های مناسب برای سيارات اين منظومه انقلابی - فرهنگی. پيشنهاد می شود از سوی فرهنگستان ادب پارسی اسامی نامناسب قبلی به اين شکل تغيير يابد: ... مشتری (با تغيير کاربری به برادر حبيب الله)، زمين(به جمهوری اسلامی ايران) ... کهکشان راه شيری (کهکشان بزرگراه شهيد حقانی) [:))]
...
۱۳) تلاش برای کشف کرات مناسب و سياره های دور افتاده برای ارسال اصلاح طلبان و مخالفان سياسی به آنجا با موشک های فضانورد و حتی الامکان منفجر کردن موشک پس از پياده شدن آنان از راه دور.
...
۱۶) کشف کرات جديد و انتشار کتب، فيلم، برگزاری نمايشگاهها، جشن ها و کنسرت های موسيقی سنتی و احداث کتابخانه و ايجاد نمايشگاههای بازرگانی و دفاتر تبليغاتی در آن کرات و در پايان، تحقيق و پژوهش در مورد اينکه آيا در آن کرات موجودات انسانی زيست می کنند يا نه.[:))]
اصل مطلب
2005/08/04
2005/08/02
من واقعن خدمت خودم خسته نباشيد عرض میکنم به دليل پشتکار و تلاش فراوان در آپديت کردن اين وبلاگ! با کمک و ياری خط اينترنت جديد، از فردا هر روز با يک مطلب در خدمت شما خواهيم بود-شايد هم نباشيم البته!
هيچی ديگه! به خاطر يک فقره امريه برای سربازی شديم کارمند. البته من فعلن با تمام قوا در حال مقاومت در برابر هرگونه مظاهر کارمندی میباشم. اما ظاهران هنوز شروع نکرده، چرخ زيرآبزنی و حسودی به کار افتاده. اما مهم نيست. حالا که اين کار رو شروع کردم-هرچند که حس میکنم اصلن برام ارضا کننده نيست و چيز جالب يا مفيدی نداره و قطعن بيشتر از ي: سال اينجا کار نمیکنم- تا آخرش جلو میرم، بدون اين که کارمند بشم يا از اين جو کارمنديت تاثير بگيرم.
مودم ADSL رو هم گرفتم. از فردا عصر هم خط روبهراه میشه و به صورت پر سرعت شبکه را منفجر خواهيم نمود، نمودنی!
اين دوست آلمانی ما هم داستان جديدش رو شروعکرده. استاد نيلی! هرکس اين داستان رو تموم نکنه خيلی بچهی بديه. از ما گفتن بود خلاصه.
هرکس کارتون ماداگاسکار را به من برساند، يک وجب از خاک بهشت را برای خود خريده است.
نمیشه اينجا جدی نوشت. چيزهايی نوشته بودم راجع به جريان گنجی، آخرين روزهای خاتمی، تصميم جديد ايران برای از سرگيری غنیسازی، و آخريش هم همين امروز دربارهی کشتهشدن قاضی مقدس، قاضیای که حکم زندان ۱۰ ساله برای گنجی داده بود. اما نمیشه. نمیخوام جو اينجا رو خراب کنم. مطلبهام رو Draft میکنم و بعد هم پاکشون میکنم.
و از همهی اينها که بگذريم کسی میدونه تو ايران میشه کانال ناسا رو گرفت يا نه؟ اين سفر جديد شاتل چلنجر، بعد از حدود ۳ سال از فاجعهی انفجار کلمبيا واقعن هيجانانگيزه.
دهمين سيارهی منظومه ی شمسی هم کشفشده فرموده شدند! واقعن خوندن اين اخبار ميون اينهمه مسخرهبازی سياسی و قتل و خشونت لذتبخشه. ادارهرفتن يه خاصيت خوب داشته. کل سايت ناسا رو زير و رو کردم. فقط حيف که نمیتونم آنلاين NASA TV رو از اونجا ببينم.
فعلن همين!
هيچی ديگه! به خاطر يک فقره امريه برای سربازی شديم کارمند. البته من فعلن با تمام قوا در حال مقاومت در برابر هرگونه مظاهر کارمندی میباشم. اما ظاهران هنوز شروع نکرده، چرخ زيرآبزنی و حسودی به کار افتاده. اما مهم نيست. حالا که اين کار رو شروع کردم-هرچند که حس میکنم اصلن برام ارضا کننده نيست و چيز جالب يا مفيدی نداره و قطعن بيشتر از ي: سال اينجا کار نمیکنم- تا آخرش جلو میرم، بدون اين که کارمند بشم يا از اين جو کارمنديت تاثير بگيرم.
مودم ADSL رو هم گرفتم. از فردا عصر هم خط روبهراه میشه و به صورت پر سرعت شبکه را منفجر خواهيم نمود، نمودنی!
اين دوست آلمانی ما هم داستان جديدش رو شروعکرده. استاد نيلی! هرکس اين داستان رو تموم نکنه خيلی بچهی بديه. از ما گفتن بود خلاصه.
هرکس کارتون ماداگاسکار را به من برساند، يک وجب از خاک بهشت را برای خود خريده است.
نمیشه اينجا جدی نوشت. چيزهايی نوشته بودم راجع به جريان گنجی، آخرين روزهای خاتمی، تصميم جديد ايران برای از سرگيری غنیسازی، و آخريش هم همين امروز دربارهی کشتهشدن قاضی مقدس، قاضیای که حکم زندان ۱۰ ساله برای گنجی داده بود. اما نمیشه. نمیخوام جو اينجا رو خراب کنم. مطلبهام رو Draft میکنم و بعد هم پاکشون میکنم.
و از همهی اينها که بگذريم کسی میدونه تو ايران میشه کانال ناسا رو گرفت يا نه؟ اين سفر جديد شاتل چلنجر، بعد از حدود ۳ سال از فاجعهی انفجار کلمبيا واقعن هيجانانگيزه.
دهمين سيارهی منظومه ی شمسی هم کشفشده فرموده شدند! واقعن خوندن اين اخبار ميون اينهمه مسخرهبازی سياسی و قتل و خشونت لذتبخشه. ادارهرفتن يه خاصيت خوب داشته. کل سايت ناسا رو زير و رو کردم. فقط حيف که نمیتونم آنلاين NASA TV رو از اونجا ببينم.
فعلن همين!
2005/07/30
گاهی فکر میکنم نوع فکر کردن و اصول و چارچوبی که برای فکرت در نظر میگيری، و در نهايت روی شخصيت و رفتارت تاثير میذاره، ناخودآگاه خيلی مسائل ديگهی زندگی رو هم تغيير میده. اصولن رفتار دنيا با تو برمیگرده با رفتاری که از دنيا انتظار داری. همه چيز رو نمیشه تغيير داد، اما خيلی چيزها هم اونقدر انعطاف پذير هستن که جوری تغيير کنن که به شکل دلخواه تو دربيان. نه دقيقن دلخواه البته. شايد درستتر باشه بگم مورد انتظار. چون دلخواه چيزيه که دنبالشی، اما مورد انتظار چيزيه که مسلم فرضش میکنی و اصولن بهش فکر نمیکنی چون بودنش به اين شکل يه بخش ثابت زندگی تو شده. خلاصه به قول دوپون از اون هم بالاتر! همه چيز تغيير میکنه اگر به تغييرش اعتقاد داشته باشی.
2005/07/29
مکانيزمهای روانشناختی و جسمانی عشق چنان پيچيدهاند که يک مرد جوان در مرحلهی خاصی از زندگی تمام نيروی خود را روی برخورد با آن متمرکز میکند و اغلب موضوع آرزوهايش را از ياد میبرد: زنی که دوستش دارد. او در اين زمينه بيشتر به ويولونيست جوانی میماند که نا وقتی تکنيک لازم نواختن به خودی خود پيش نيايد نمیتواند حواس خود را روی محتوای احساسی قطعه متمرکز کند.
شوخی - ميلان کوندرا
شوخی - ميلان کوندرا
2005/07/26
اين روزها سرم خيلی شلوغه. يه کار تماموقت به مدت يک سال با حقوق حداقل گرفتم، فقط به خاطر اينکه شايد بتونم اگر مجبور به رفتن به سربازی باشم، بتونم اينجا امريهای چيزی بگيرم. از طرفی دنبال ADSL هستم، چون با اين وضع نمیتونم برم دانشگاه و از خط اونجا استفاده کنم، و سرعت خطهای dial-up اصلن جواب کار من رو نمیده. و از طرفی پروژه بايد تا آخر تابستون تموم بشه، تا بتونم از پاييز بعد از ظهرها رو تماموقت درس بخونم برای کنکور. اين چند روز هم نبودم چون دنبال اينترنت و درگير مرتب کردن خونه بودم. حالا فردا میرم برای قرارداد بستن برای ADSL و مرا پرسرعت خواهيد ديد!
انگيزه! انگيزه! انگيزه! پروژه هست، کارم از يکی-دو روز ديگه شروع میشه، احتمالن يه پروژه هم با سلمان برمیداريم. و توانم رو تقسيم میکنم، و به همهی کارهام میرسم. همه چيز برمیگرده به انگيزه.
نکته: هيچ چيز غير ممکن نيست(اين رو اون دکتر که اسمش رو يادم رفته تو کتاب سفر به ماه ژولورن میگفت. گمونم برای ۶-۵ ماه از زندگيم تصميم جدی داشتم ميشل آردن بشم. روياهای کودکی! و سرچشمهشون چيه؟ تصادف؟ هوس؟ شخصيت خام و شکل نگرفته؟ روحيه؟). مثلن من تقريبن شروع کردم به فکر کردن به اينکه زندگی کلن چيز خيلی بدی هم نيست(ديدی گفتم غيرممکن نيست!)
پ.ن: مواظب باش اونجا زنبور نزندت! باور کن بامزی بودن ارزش نيش خوردن رو نداره!
پ.پ.ن: هری پاتر رو خوندم تموم شد(۱۵ ساعت تمام، با چشمان سرخ و سری پر از درد). جی.کی عزيز. همانطور که دوست داشتی، حسابی ما را تکاندی! اما تابلو میباشد که اسنيپ يک فقره يو-ترن ديگر نيز خواهد داشت!
پ.پ.پ.ن: ۲ فقره سیدی هم بايد برای استاد فک و فاميل بزنم! فکر کن من مجبورم بين توکاتای باخ و کاپريس ويلنهای پاگانينی يکی رو انتخاب کنم. چه افتضاحی!(طبيعتن اگر روی هر سیدی بيشتر از ۷۰۰-۶۰۰ مگابايت جا میشد مجبور به چنين انتخاب بیمناسبت و البته دردآوری نبودم). در همين راستا(و برای جلوگيری از اضافهشدن پ های بيشتر به پ.ن!) يه قطعه از چايکفسکی پيدا کردم به اسم Automn Song که به طرز غريبی من رو ياد اشترليتز(اون جاسوس روسیتبار تو اون سريال بینظير) و کتاب فريبکار فردريک فورسايت و يه نقاشی که قرنها پيش از يه زن عزادار سياهپوش که تو يه اتاق پشت يه ميز نشسته بود ديدم، میاندازه.
سايهها میدانند
که چه نابستانیست ...
انگيزه! انگيزه! انگيزه! پروژه هست، کارم از يکی-دو روز ديگه شروع میشه، احتمالن يه پروژه هم با سلمان برمیداريم. و توانم رو تقسيم میکنم، و به همهی کارهام میرسم. همه چيز برمیگرده به انگيزه.
نکته: هيچ چيز غير ممکن نيست(اين رو اون دکتر که اسمش رو يادم رفته تو کتاب سفر به ماه ژولورن میگفت. گمونم برای ۶-۵ ماه از زندگيم تصميم جدی داشتم ميشل آردن بشم. روياهای کودکی! و سرچشمهشون چيه؟ تصادف؟ هوس؟ شخصيت خام و شکل نگرفته؟ روحيه؟). مثلن من تقريبن شروع کردم به فکر کردن به اينکه زندگی کلن چيز خيلی بدی هم نيست(ديدی گفتم غيرممکن نيست!)
پ.ن: مواظب باش اونجا زنبور نزندت! باور کن بامزی بودن ارزش نيش خوردن رو نداره!
پ.پ.ن: هری پاتر رو خوندم تموم شد(۱۵ ساعت تمام، با چشمان سرخ و سری پر از درد). جی.کی عزيز. همانطور که دوست داشتی، حسابی ما را تکاندی! اما تابلو میباشد که اسنيپ يک فقره يو-ترن ديگر نيز خواهد داشت!
پ.پ.پ.ن: ۲ فقره سیدی هم بايد برای استاد فک و فاميل بزنم! فکر کن من مجبورم بين توکاتای باخ و کاپريس ويلنهای پاگانينی يکی رو انتخاب کنم. چه افتضاحی!(طبيعتن اگر روی هر سیدی بيشتر از ۷۰۰-۶۰۰ مگابايت جا میشد مجبور به چنين انتخاب بیمناسبت و البته دردآوری نبودم). در همين راستا(و برای جلوگيری از اضافهشدن پ های بيشتر به پ.ن!) يه قطعه از چايکفسکی پيدا کردم به اسم Automn Song که به طرز غريبی من رو ياد اشترليتز(اون جاسوس روسیتبار تو اون سريال بینظير) و کتاب فريبکار فردريک فورسايت و يه نقاشی که قرنها پيش از يه زن عزادار سياهپوش که تو يه اتاق پشت يه ميز نشسته بود ديدم، میاندازه.
سايهها میدانند
که چه نابستانیست ...
2005/07/22
اوضاع قاطيه! به صورت متناوب حالم بد میشه. زندگی خوبه؛ من هستم، و کس ديگری؛ کارها خوب پيش میرن. اما... نمیدونم. گاهی اوقات بیدليل به هم میريزم. برای دوستهام نگران و ناراحت میشم. و برایخودم. بعد به اين شايد دور باطل فکر میکنم. فکر میکنم همهی اين کارها و حرفها و صحبتها برای چی؟ آخرش چی؟ هنوز معنای زندگی رو پيدا نکردم. کردم؟ نه! گمونم نه ...(نکته: اصولن معنايی هست؟)
و البته نبودن گوشی نيز مزيد بر علت میباشد :))
پ.ن: نسخهی انگليسی هری پاتر جديد دستم رسيده. اما حس خوندنش نيست. حدود ۵۰ صفحه ازش خوندم. اين کتابش خيلی عجيبه!
و البته نبودن گوشی نيز مزيد بر علت میباشد :))
پ.ن: نسخهی انگليسی هری پاتر جديد دستم رسيده. اما حس خوندنش نيست. حدود ۵۰ صفحه ازش خوندم. اين کتابش خيلی عجيبه!
2005/07/18
-اعتراف
میگم که من از اين آقای جرج مايکل تقريبن متنفر بودم. از ژستهاش و آهنگهاش و گی بودنش و خلاصه هيچچيزش خوشم نمیاومد. اما اين آهنگ Don't let the sun go down on me که با التون جان خونده(ورژن لايو رو میگم) بینظيره. و همچنين Jesus to a child. واقعن تحت تاثير قرار گرفتم. مرسی موسيو مايکل.
-آشفتگی
"در و ديوار به هم ريخته"ی خونه در حال رنگشده گشتن میباشد. در همين راستا در خانهی عمهی مورد نظر اقامت گزيدهايم و اوقات بسی خوش نمیباشد. فکر کنيد محتويات ۳ تا اتاق خواب به صورت "همينطوری-هر-چی-دستت-اومد-هر-جا-دستت-رسيد-بذار-فقط-سر-راه-نباشه" تو هال و پذيرايی چپونده شده. تا فردا عصر، ۳ تا اتاق رنگ میخوره. بعد طی يک اقدام انقلابی قراره تموم محتويات فعلی هال و پذيرايی-شامل محتويات خودشون و محتويات ۳ تا اتاق- از عصر تا نيمهشب تو اتاقها چپونده بشه. کار هال و پذيرايی تا ۵شنبه عصر تمومه(کارشون تمومه کثثثافت! نفری يه گولله حرومشون میکنن!). بعد ما بايد تا جمعه عصر خونه رو آمادهی زندگی مجدد بکنيم چون شنبه صبح مادربزرگ مربوطه از يو اس ای برمیگرده و اينجا به پرژن ورژن بازار شام تبديل خواهد شد. حالا شما پيدا کنيد پرتقالفروش را(توضيح: اصطلاح پرتقالفروش در اين ماجرا به کسی اطلاق میشود که مانند جنهای خانگی-نگار میدونه من چی میگم- روز و شب به کارهای حمل و نقل سنگين میپردازد!).
نکته: زنگ میزنيد موسسههای کار(نمیدونم اسمشون چيه. همونجاهايی که کارگر میفرستن خونهها) خيلی مواظب باشيد که مودبانه و محتاط صحبت کنيد. اول بپرسيد میتونن لطف کنن و به سرتون منت بذارن و برای نظارت به کارهای تميز کردن خونه(که خود شما قطعن انجام خواهيد داد) تشريف بيارند و منزل محقر شما رو منور کنند و اين صحبتها؟ بعد خيلی با احتياط ساعت کارشون رو بپرسيد(با قيد اينکه خودتون میدونيد کارتون دخالت و فضولی تو کار مردمه و اصولن به شما ربطی نداره). بعد عاجزانه درخواست کنيد چند تا کارگر بفرستن خونهی شما(برای همون نظارت). در غير اينصورت با شما همين رفتاری خواهد شد که با من در حين صحبت تلفنی با مسئول موسسه شد(بخصوص وقتی گفتم برای ساعت ۶ عصر تا ۱۲کارگر میخوام) که چيزی بود تو مايههای ترور شخصيت!
البته اين که بعد از اينکه با اين همه التماس، کارگر-برای نظارت!- اومد خونهتون چطور وادار به کارش کنيد چند تا راهحل هست مثل استفاده از اسلحه-گرم البته، چون خودشون به سردش مجهز هستن- يا اينکه همون اول که رسيد چند نفری بريزيد سرش و يه کتک مفصل بهش بزنيد. برای اطلاعات بيشتر با يه متخصص عمليات تروريستی تماس بگيريد.
-کويت و بورکينافاسوی سفلی!
صبح زود از خونهی عمه رفتم خونه که بالای سر نقاشها باشم. رانندهی تاکسی تلفنی يه پيرمرد شايد حدود ۶۰ ساله بود. کنار دستش يه بطری پلاستيکی بود پر از آب يخ. تعارف کرد به من. بعد شروع کرد تعريف کردن از زمان قديم که همه توی کوزه آب میخوردن و يخچال و اين حرفها نبود. بعد گفت: اما حالا يخچال هست و ... خلاصه کويته!
هيچی! به فاصلهی به اصطلاح "کويت" خودم و آقای راننده فکر میکردم. اين ديگه کارش از شکاف فکری بين نسلها و طبقههای اجتماعی و اين حرفها گذشته و چيزيه در حد دره و چاه عميق! و البته به اين هم فکر میکردم که چند وقت بود اين اصطلاح قديمی "کويته" رو نشنيده بودم. عجيبه!
-ابلهی ديد اشتری به چرا هيچی ديگه بعدش ديگه نديدش به چرا!
میگم که ادبيات انگليسی هم از زمان شکسپير تا الان خيلی پيشرفت کرده ها! روی شيشهی پشت يه پرايد زير عکس يه شتر نوشته بود: Camel see, Not see
میگم که من از اين آقای جرج مايکل تقريبن متنفر بودم. از ژستهاش و آهنگهاش و گی بودنش و خلاصه هيچچيزش خوشم نمیاومد. اما اين آهنگ Don't let the sun go down on me که با التون جان خونده(ورژن لايو رو میگم) بینظيره. و همچنين Jesus to a child. واقعن تحت تاثير قرار گرفتم. مرسی موسيو مايکل.
-آشفتگی
"در و ديوار به هم ريخته"ی خونه در حال رنگشده گشتن میباشد. در همين راستا در خانهی عمهی مورد نظر اقامت گزيدهايم و اوقات بسی خوش نمیباشد. فکر کنيد محتويات ۳ تا اتاق خواب به صورت "همينطوری-هر-چی-دستت-اومد-هر-جا-دستت-رسيد-بذار-فقط-سر-راه-نباشه" تو هال و پذيرايی چپونده شده. تا فردا عصر، ۳ تا اتاق رنگ میخوره. بعد طی يک اقدام انقلابی قراره تموم محتويات فعلی هال و پذيرايی-شامل محتويات خودشون و محتويات ۳ تا اتاق- از عصر تا نيمهشب تو اتاقها چپونده بشه. کار هال و پذيرايی تا ۵شنبه عصر تمومه(کارشون تمومه کثثثافت! نفری يه گولله حرومشون میکنن!). بعد ما بايد تا جمعه عصر خونه رو آمادهی زندگی مجدد بکنيم چون شنبه صبح مادربزرگ مربوطه از يو اس ای برمیگرده و اينجا به پرژن ورژن بازار شام تبديل خواهد شد. حالا شما پيدا کنيد پرتقالفروش را(توضيح: اصطلاح پرتقالفروش در اين ماجرا به کسی اطلاق میشود که مانند جنهای خانگی-نگار میدونه من چی میگم- روز و شب به کارهای حمل و نقل سنگين میپردازد!).
نکته: زنگ میزنيد موسسههای کار(نمیدونم اسمشون چيه. همونجاهايی که کارگر میفرستن خونهها) خيلی مواظب باشيد که مودبانه و محتاط صحبت کنيد. اول بپرسيد میتونن لطف کنن و به سرتون منت بذارن و برای نظارت به کارهای تميز کردن خونه(که خود شما قطعن انجام خواهيد داد) تشريف بيارند و منزل محقر شما رو منور کنند و اين صحبتها؟ بعد خيلی با احتياط ساعت کارشون رو بپرسيد(با قيد اينکه خودتون میدونيد کارتون دخالت و فضولی تو کار مردمه و اصولن به شما ربطی نداره). بعد عاجزانه درخواست کنيد چند تا کارگر بفرستن خونهی شما(برای همون نظارت). در غير اينصورت با شما همين رفتاری خواهد شد که با من در حين صحبت تلفنی با مسئول موسسه شد(بخصوص وقتی گفتم برای ساعت ۶ عصر تا ۱۲کارگر میخوام) که چيزی بود تو مايههای ترور شخصيت!
البته اين که بعد از اينکه با اين همه التماس، کارگر-برای نظارت!- اومد خونهتون چطور وادار به کارش کنيد چند تا راهحل هست مثل استفاده از اسلحه-گرم البته، چون خودشون به سردش مجهز هستن- يا اينکه همون اول که رسيد چند نفری بريزيد سرش و يه کتک مفصل بهش بزنيد. برای اطلاعات بيشتر با يه متخصص عمليات تروريستی تماس بگيريد.
-کويت و بورکينافاسوی سفلی!
صبح زود از خونهی عمه رفتم خونه که بالای سر نقاشها باشم. رانندهی تاکسی تلفنی يه پيرمرد شايد حدود ۶۰ ساله بود. کنار دستش يه بطری پلاستيکی بود پر از آب يخ. تعارف کرد به من. بعد شروع کرد تعريف کردن از زمان قديم که همه توی کوزه آب میخوردن و يخچال و اين حرفها نبود. بعد گفت: اما حالا يخچال هست و ... خلاصه کويته!
هيچی! به فاصلهی به اصطلاح "کويت" خودم و آقای راننده فکر میکردم. اين ديگه کارش از شکاف فکری بين نسلها و طبقههای اجتماعی و اين حرفها گذشته و چيزيه در حد دره و چاه عميق! و البته به اين هم فکر میکردم که چند وقت بود اين اصطلاح قديمی "کويته" رو نشنيده بودم. عجيبه!
-ابلهی ديد اشتری به چرا هيچی ديگه بعدش ديگه نديدش به چرا!
میگم که ادبيات انگليسی هم از زمان شکسپير تا الان خيلی پيشرفت کرده ها! روی شيشهی پشت يه پرايد زير عکس يه شتر نوشته بود: Camel see, Not see
2005/07/15
ظاهرن هر اتفاقی میافته تو اين وبلاگستان، يه جا دعوا راه میافته و لشکرکشی میشه و خونريزی! همهی ما وبگردها در مورد مسائل کلی وبلاگستان(جديدترين نمونه: نوشی) نظرات خودمون رو داريم. خيلی از ماها، خودمون رو، چه خود گمشده و ايدهآل، چه خود حقيقی و زندهای که به مانيتور خيره شده ،تو وجود بعضی از اين شخصيتهای مجازی میبينيم. خيلی از ما به همه چيز از ديد آرمان و عقيده نگاه میکنيم و هر مسالهی مربوط يا نامربوطی(مسائل زنان، سياست، فرهنگ، و ...) احساسات ما رو تحريک میکنه و به نفع فضای ذهنی خودمون تحليلش میکنيم و موج ايجاد میکنيم(با دامنهی محدود يا وسيع). اما اين جبههگيریها و به هم پريدنها فقط فضا رو مسموم میکنه. ظاهرن قراره هميشه سلطهجو و خودخواه بمونيم.
من شخصن حس قویای نسبت به نوشی ندارم. به نظرم يه جای تصويری که از خودش میده میلنگه. اما از طرفی میدونم که ممکنه عقيدهام اشتباه باشه. و اصولن نظرم راجع به کل ماجرا بيشتر يه جور ابراز عقيدهی صرفه تا چيز ديگه، چون هيچوقت با نوشتههای نوشی ارتباط برقرار نکردم. عدهای هم خب برعکس، ارتباط نزديکی با نوشتههای نوشی داشتن. اما نمیدونم اين برخورد فراگير با اين مساله درسته يا نه. اين که وقتی احساسات مثلن حمايت از حقوق زنانمون تحريک بشه بلافاصله موضع بگيريم. اين رو به عنوان مثال گفتم فقط. منظورم خيلی کليه. اين که اصولن تو زندگی چقدر بايد به آرمانها و اعتقاداتمون اجازه بديم خودشون رو تو واکنشهامون به مسائل روزمره بروز بدن. به نظرم بايد احتياط کرد، چون خيلی راحت ممکنه جنبهی تعصب به خودش بگيره و مانع ديدن حقيقت بشه. ظاهرن ما آدمها استعداد زيادی در جايگزين کردن تصاوير دلخواهمون با تصاوير واقعی داريم.
پ.ن: اولين نظر برای اين نوشته فحش بود! لطفن تو نظرخواهی من توهين نکنيد و تحمل يه ابراز عقيدهی ساده رو داشته باشيد. به قول دوپون حتا میتونم بگم قبل از هر اقدامی! تا آْخر متن رو با دقت بخونيد لطفن. تا حالا تو نظرخواهی من جنگ و دعوا نبوده، از اين به بعد هم دوست ندارم باشه. ناسزاها رو پاک میکنم.
توضيح: من نسبت به مسالهی حقوق زنان ديد منفی ندارم. سعی میکنم به مسائل نگاهم انسانی باشه نه جنسيتی. و خيلی هم سعی کردم که اثرات آموختههای جامعهی مردسالار رو تو رفتارم از بين ببرم(موفقيتآميز!). و قصدم مخالفت يا قضاوت در مورد هيچ چيز نيست. بالاتر از اون اصلن بحث نوشتهی من حقوق زنان نبود بیزحمت! من فقط با تعصب و نتايج وحشتناکش(کوری، واژگونی حقايق، از بين رفتن منطق، نقدناپذيری و ...) مخالفم، حالا در هر موردی.
توضيح بر توضيح: توضيح بالا رو برای خوانندههای بیحوصله و عجول(مثل کسی که تو نظرخواهی ناسزا گفته بود) نوشتم، نه به عنوان يه اقدام دفاعی. هيچ دليلی برای دفاع از نوشتههام ندارم. من چيزهايی که بهشون فکر میکنم رو مینويسم، تا فکرم رو با دوستانم تقسيم کنم، همين!
من شخصن حس قویای نسبت به نوشی ندارم. به نظرم يه جای تصويری که از خودش میده میلنگه. اما از طرفی میدونم که ممکنه عقيدهام اشتباه باشه. و اصولن نظرم راجع به کل ماجرا بيشتر يه جور ابراز عقيدهی صرفه تا چيز ديگه، چون هيچوقت با نوشتههای نوشی ارتباط برقرار نکردم. عدهای هم خب برعکس، ارتباط نزديکی با نوشتههای نوشی داشتن. اما نمیدونم اين برخورد فراگير با اين مساله درسته يا نه. اين که وقتی احساسات مثلن حمايت از حقوق زنانمون تحريک بشه بلافاصله موضع بگيريم. اين رو به عنوان مثال گفتم فقط. منظورم خيلی کليه. اين که اصولن تو زندگی چقدر بايد به آرمانها و اعتقاداتمون اجازه بديم خودشون رو تو واکنشهامون به مسائل روزمره بروز بدن. به نظرم بايد احتياط کرد، چون خيلی راحت ممکنه جنبهی تعصب به خودش بگيره و مانع ديدن حقيقت بشه. ظاهرن ما آدمها استعداد زيادی در جايگزين کردن تصاوير دلخواهمون با تصاوير واقعی داريم.
پ.ن: اولين نظر برای اين نوشته فحش بود! لطفن تو نظرخواهی من توهين نکنيد و تحمل يه ابراز عقيدهی ساده رو داشته باشيد. به قول دوپون حتا میتونم بگم قبل از هر اقدامی! تا آْخر متن رو با دقت بخونيد لطفن. تا حالا تو نظرخواهی من جنگ و دعوا نبوده، از اين به بعد هم دوست ندارم باشه. ناسزاها رو پاک میکنم.
توضيح: من نسبت به مسالهی حقوق زنان ديد منفی ندارم. سعی میکنم به مسائل نگاهم انسانی باشه نه جنسيتی. و خيلی هم سعی کردم که اثرات آموختههای جامعهی مردسالار رو تو رفتارم از بين ببرم(موفقيتآميز!). و قصدم مخالفت يا قضاوت در مورد هيچ چيز نيست. بالاتر از اون اصلن بحث نوشتهی من حقوق زنان نبود بیزحمت! من فقط با تعصب و نتايج وحشتناکش(کوری، واژگونی حقايق، از بين رفتن منطق، نقدناپذيری و ...) مخالفم، حالا در هر موردی.
توضيح بر توضيح: توضيح بالا رو برای خوانندههای بیحوصله و عجول(مثل کسی که تو نظرخواهی ناسزا گفته بود) نوشتم، نه به عنوان يه اقدام دفاعی. هيچ دليلی برای دفاع از نوشتههام ندارم. من چيزهايی که بهشون فکر میکنم رو مینويسم، تا فکرم رو با دوستانم تقسيم کنم، همين!
2005/07/13
Lord of the pings: Return of the Postman
مرده بودم؟ نهخير! منفجر شده بودم؟ فکرش رو هم نکنيد. چرا نبودم؟ خب حالا که همدستهام به همهچيز اعتراف کردن، دليلی نداره از شما پنهان کنم. همه چيز از mail نگار شروع شد. اصولن يکی از معجزات انسانهای نيلی اينه که با فرستادن يه نامه، با يه جور فنون خاص که رازش بر هيچکس جز خودشون مکشوف نيست میفرستنت اون سر دنيا(و شايد حتا اون دنيا). خلاصه بلافاصله بعد از نامهی نگار، يه برنامهی مسافرت فوری جور شد و اين بود که من اين چند روز نتونستم بنويسم.
عجالتن خبر عدم وفات خودم رو اينجا گذاشتم تا بعد که مفصل بنويسم.
پ.ن: اگر هفتهی آينده هم ديديد ناپديد شدم برای اين خواهد بود که قراره نفاش بياد "در و ديوار به هم ريختهشان، بر سرم میشکند" رو رنگ کنه و ممکنه نتونم دسترسی داشته باشم به کامپيوتر.
فعلن همين ...
مرده بودم؟ نهخير! منفجر شده بودم؟ فکرش رو هم نکنيد. چرا نبودم؟ خب حالا که همدستهام به همهچيز اعتراف کردن، دليلی نداره از شما پنهان کنم. همه چيز از mail نگار شروع شد. اصولن يکی از معجزات انسانهای نيلی اينه که با فرستادن يه نامه، با يه جور فنون خاص که رازش بر هيچکس جز خودشون مکشوف نيست میفرستنت اون سر دنيا(و شايد حتا اون دنيا). خلاصه بلافاصله بعد از نامهی نگار، يه برنامهی مسافرت فوری جور شد و اين بود که من اين چند روز نتونستم بنويسم.
عجالتن خبر عدم وفات خودم رو اينجا گذاشتم تا بعد که مفصل بنويسم.
پ.ن: اگر هفتهی آينده هم ديديد ناپديد شدم برای اين خواهد بود که قراره نفاش بياد "در و ديوار به هم ريختهشان، بر سرم میشکند" رو رنگ کنه و ممکنه نتونم دسترسی داشته باشم به کامپيوتر.
فعلن همين ...
2005/07/01
اگه دیدین یه روزی
یه پیرمرد قوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگاه میکرد به امواج
بهش بگین کاکل زری
دیر اومدی، مُرده پری.
از ايزدبانو
یه پیرمرد قوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم تر، هاج و واج
نگاه میکرد به امواج
بهش بگین کاکل زری
دیر اومدی، مُرده پری.
از ايزدبانو
Subscribe to:
Posts (Atom)