فکر کن من کلی فکر کردم بیام اینجا بنویسم، کلی تو ذهنم عقب و جلو کردم کلمهها رو، خلاصه آمادهی نوشتن، یکی-دو خط هم مینویسم و تو همون یکی-دو خط چندین و چند فقره از اسرار و رموز خلقت رو برای خواننده آشکار میکنم. بعد تلفن داخلی زنگ میزنه و آقای دکتر فلانی با لحن هیجانزده میگه مشکلی پیش اومده و میخواد که من برم بالا. جوری هم میگه که اگر آژیر خطر و آتشسوزی و زلزله کشیده بودن من اینقدر سریع اقدام نمیکردم. دو طبقه رو تو گرما از پلهها میکشم بالا(آسانسور به طور منظم هر ۱۵ دقیقه یک بار میون طبقهها گیر میکنه، من هم ...فوبیا-نوعش یادم رفته- دارم و همین چند ثانیهای هم که با یکی-دو نفر تو اون اتاقک کوچک هستم، اعصابم رو به هم میریزه، وای به حال اینکه اون وسط گیر هم بکنه و مجبور باشم جیغ و داد بقیه رو تحمل کنم). بعد آقای قشنگ با لحن مضطرب میگه زمانی که سیستمش رو فرستادیم بالا کلیدهای مالتیمدیای کیبردش غیرفعال شده و کار نمیکنه. خب حالا انتظار دارید من بعد از این اتفاق چه حسی داشته باشم؟ ادیتور رو میبندم و میرم سراغ بقیه کارهام. این میشه که من کم مینویسم.
منتظر نتیجه کنکورم. خیلی عجیبه. کنکور چیزی بود که اصلن اشتیاقی برای خوندنش نداشتم، از طرفی قبول شدنش هم هیچ اشتیاقی به وجود نمیآورد، از طرفی به خاطر برنامههام به شدت نیاز به قبول شدنش دارم، از طرفی در عین بیمیلی به اندازه تمام دوران تحصیلم سال پیش درس خوندم، از طرفی در عین بیمیلی خیلی عمیق مطالب درسیام رو خوندم، از طرفی رتبهام به شدت خراب شد، از طرفی اصلن دوست ندارم برای کار برم خارج از کشور و به خاطر یه سری عقاید مسخره ایدهآلیستی یا هر چیز دیگه دوست دارم تو ایران کار کنم، از طرفی امکانات کاری داخل ایران در حد صفره و عملن کار مفید برای انجام دادن خیلی کمه، از طرفی دارم نهایت سعیم رو میکنم که لااقل مدرک فوقلیسانسم رو تو ایران بگیرم و این احتمالن منجر به موندن دائمی من تو ایران میشه، از طرفی دارم برنامه میریزم که اگر فوق قبول شدم جوری برنامهریزی کنم که لااقل برای ادامه تحصیلم حتمن از ایران بیرون برم، از طرفی هیچ اشتیاقی ندارم فوقلیسانس رو تو دانشگاه آزاد بخونم، از طرفی دارم ناخنهام رو میجوم و منتظر نتیجهشام و کلی "از طرفی" دیگه! حالا با این همه تناقض چه میشه کرد؟!
تلویزیون سالهاست برای من یه موجود اضافی تو خونه بوده که هیچ اثری به جز خرد کردن اعصاب نداشته. مطلقن وقتم رو جلو تلویزیون نمیگذرونم. مدتهاست هرجا تلویزیون روشنه، یا از اونجا میرم یا با هدفون و ... به جنگش میرم! اما جدیدن واقعن داره از حد تحمل خارج میشه. همین ۱۵-۱۰ دقیقهای که شبها موقع شام اجبارن جلوش میشینم جدن اعصابم رو به هم میریزه. چه خبرهای جهتدارش، چه زیرنویسهای اعصاب خردکنش، چه تبلیغهای بازرگانیش، چه سریالهای $#٪# و جدیدن هم شاهکاری به اسم کولهپشتی-یه آدم از نظر فکری بیمحتوا رو گذاشتن مجری که تملق بگه و در هر موضوعی اظهارنظر کنه و مهمان برنامهرو با سوالهای بیربط کلافه کنه و به اسم خودمونی بودن و برداشتن فاصله مجریهای خشک و بیخاصیت با بیننده، هرجور دلش خواست به هرکس دلش خواست توهین کنه. و همهی این مزخرفات هم با پول ما ساخته میشه و به خورد ما داده میشه. واقعن تاسف آوره!
2006/08/14
2006/08/09
هر صدایی مستقیم رو اعصابم اثر میذاره. هر اتفاق کوچکی اعصابم رو خرد میکنه. حوصله هیچکس رو ندارم. قبلن هم نوشته بودم، بهترین وسیلهی شکنجه، ذهن آدمه. یه صحنه یا یه جمله یا یه فکر مدام تکرار میشه، و هر بار با طنین بیشتر. گاهی حتا منبع اصلی ناراحتی مشخص نیست، اما به هر حال چیزی پیدا میشه که بتونی خودت رو با اون شکنجه بدی.
2006/08/07
قمارباز داستایفسکی را خواندم، بیوقفه و با لذت فراوان. ترجمهی کتاب دلچسب نبود-صالح حسینی-، شاید هم کتاب با این پیچیدگی ظرفیت ترجمه شدن نداشت، اما... هیچ نمیدانم چه حسی دارم، یا چه حسی باید داشته باشم. بعد از خواندن یک شاهکار چه حسی باید داشت؟ مثل تماشای یک نقاشی خیرهکننده؛ که نمیدانی به کدام قسمتش نگاه کنی و روی چهاش تمرکز کنی، رنگ یا فرم یا... . مرتب داستانش در ذهنم بدون ترتیب تکرار میشود. متعادل شدن احساس و درک کامل هنر نویسنده زمان میخواهد. عجیب بود، عجیب...
2006/08/06
و انسانهای افسرده بر دو نوعاند:
- انسانهای افسرده: افسردگی در این نوع افراد معمولن در اثر عواملی مانند شکست عشقی(با کمی-بلکه هم کمتر-توجه جنس مخالف به شدت برطرف میشود. این افراد داخل لوپی قرار میگیرند که مرتب تکرار میگردد تا فرد مورد نظر از نظر عقلی و روحی بزرگتر و سردتر شود)، یاس فلسفی موقت(با اولین تماس با جنس مخالف یا کتابهای آنتونی رابینز به شدت برطرف و تبدیل به خوشبینی مفرط، سندروم قدمزدن به سوی آفتاب تابان، میگردد. این دسته معمولن سعی میکنند پس از برطرف شدن یاس فلسفی اولیه دوباره درگیر یاس مزبور نشوند و سرشان به زندگی و زن و بچه باشد مگر در مواردی که مایوس مورد نظر از یاس فلسفی به عنوان عاملی برای جلب توجه دیگران، به خصوص جنس مخالف استفاده کند. در این صورت مایوس مورد نظر مانند کش به سرعت از بخش روشن و درخشان زندگی به قسمت تیره و تار باز میگردد)، مشکلات اجتماعی روزمره مانند مشکلات کاری، درسی و غیره(با اضافه حقوق یا مرخصی چند روزه در موارد شغلی، و کار بر روی مخ و در صورت لزوم مخچه و سیستم عصبی استاد مربوطه و گرفتن نمره لازم در موارد درسی به شدت مرتفع میگردد و شخص مورد نظر دوباره بیخیال میشود)، ... پدید میآید. این دسته ۹۹ درصد و بلکه هم بیشتر از اینگونه انسانها را تشکیل میدهند.
-انسانهای واقعبین: به دلیل نبود دستهی مناسب، و در اثر اشتباهی فاحش-ولی بسیار ظریف و بسیار معمول- توسط عوام با قضاوتی سطحی به این دسته منتقل میشوند. و طبیعتن برای آنها این قضیه سر سوزنی مهم نیست.
روابط عمومی بخش انسانشناسی پستخانه
- انسانهای افسرده: افسردگی در این نوع افراد معمولن در اثر عواملی مانند شکست عشقی(با کمی-بلکه هم کمتر-توجه جنس مخالف به شدت برطرف میشود. این افراد داخل لوپی قرار میگیرند که مرتب تکرار میگردد تا فرد مورد نظر از نظر عقلی و روحی بزرگتر و سردتر شود)، یاس فلسفی موقت(با اولین تماس با جنس مخالف یا کتابهای آنتونی رابینز به شدت برطرف و تبدیل به خوشبینی مفرط، سندروم قدمزدن به سوی آفتاب تابان، میگردد. این دسته معمولن سعی میکنند پس از برطرف شدن یاس فلسفی اولیه دوباره درگیر یاس مزبور نشوند و سرشان به زندگی و زن و بچه باشد مگر در مواردی که مایوس مورد نظر از یاس فلسفی به عنوان عاملی برای جلب توجه دیگران، به خصوص جنس مخالف استفاده کند. در این صورت مایوس مورد نظر مانند کش به سرعت از بخش روشن و درخشان زندگی به قسمت تیره و تار باز میگردد)، مشکلات اجتماعی روزمره مانند مشکلات کاری، درسی و غیره(با اضافه حقوق یا مرخصی چند روزه در موارد شغلی، و کار بر روی مخ و در صورت لزوم مخچه و سیستم عصبی استاد مربوطه و گرفتن نمره لازم در موارد درسی به شدت مرتفع میگردد و شخص مورد نظر دوباره بیخیال میشود)، ... پدید میآید. این دسته ۹۹ درصد و بلکه هم بیشتر از اینگونه انسانها را تشکیل میدهند.
-انسانهای واقعبین: به دلیل نبود دستهی مناسب، و در اثر اشتباهی فاحش-ولی بسیار ظریف و بسیار معمول- توسط عوام با قضاوتی سطحی به این دسته منتقل میشوند. و طبیعتن برای آنها این قضیه سر سوزنی مهم نیست.
روابط عمومی بخش انسانشناسی پستخانه
2006/07/29
آدمها دو دستهاند: اصیل و هیجانانگیز.
آدمهای هیجانانگیز زود کهنه میشوند.
آدمهای هیجانانگیز زود کهنه میشوند.
2006/07/24
سفر
یکم: در آن به سر میبرم(منظور مسافرته!)
دوم: قطار به دلایل زیادی به نسبت وسایل نقلیه عمومی دیگه وسیله مطمئنتر و کم دردسرتریه. اما با این اخلاق عجیب من بدترین انتخاب، قطاره. این که ۱۲-۱۰ ساعت رو با ۳ نفر غریبه توی یه فضای بسته کوچک(هرچند به نسبت راحت) بگذرونم برام غیرقابل تحمله. جدا از اون به هیچ وجه اخلاقم جوری نیست که بشه به اصطلاح سر صحبت رو با من باز کرد و همین بحثهای عادی غریبهها رو(صحبت از گرمای هوا، خدمات قطار، تجربهی مسافرتهای قبل، و بعد از تموم شدن موضوعهای تازه و مشترک-که خیلی هم کم هستن- بحث و تحلیل عمیق! سیاسی و ورزشی و اجتماعی) پیش کشید و وقت گذروند. وقتی قطار راه افتاد تنها همسفرم توی کوپه(یه مرد حدود ۳۰ ساله با پوست تیره و چشمهای سیاه براق و لبهای کلفت و سبیل سیاه کوچک و موهای سشوار شده و چشمهای سیاه ریز. پیراهن صورتی و شلوار سیاه پارچهای مستعمل. کفش خاک گرفته) بعد از دو-سه بار تلاش برای باز کردن سر صحبت و گرفتن جوابهای خشک و کوتاه ترجیح داد کتابش رو بخونه(گزارش لحظه به لحظه از ازدواج فاطمه زهرا. باور نکردنیه؟ خیر! کاملن باور کردنیه. عنوان کتاب دقیقن همین بود. فقط من نفهمیدم سانسورچیای که همیشه آماده است تا از نامربوط ترین و عمیقترین جملهها سطحیترین برداشتهای اروتیک یا ضد دین یا ضد حکومت بکنه چطور به یه همچین مزخرفی اجازه چاپ داده؟!). موقع خواب هم آقای همسفر عزیز یه استریپتیز جالب برای من اجرا کرد و بعد از تموم شدن نمایش جالب توجهش با پیزامه راهراه آبی و سفید و زیرپوش رکابی زرشکی خوابید و تا میتونست خرخر کرد. من هم شب رو نشسته روی صندلی میون خواب و بیداری صبح کردم. خلاصه که سفر بدی بود. چیزی به نام حریم شخصی تو قطار وجود نداره، و این برای من غیر قابل تحمله.
سوم: بد نیست که از محل کارم دورم چند روزی. به دلایل زیادی اصلن محیط کارم رو دوست ندارم(مهمترینش هم برخورد هر روزه با آدمهای سطحی کند منفعتطلب کوچکه).
چهارم: به رابطه از طریق email و sms و باقی میانبرهای امروزی عادت کردیم، اما برای من هنوز خوشایند نیست. برای دو نفر از دوستهام sms فرستادم که تهرانم و دوست دارم چند دقیقهای ببینمشون اما هیچکدوم جواب ندادن. جالب نبود. البته قضاوت نمیکنم. ممکنه هزار دلیل داشته باشه، اما به هر حال ...
پنجم: اگر نمایشگاه بینالمللی سالانه کامپیوتر و IT ایران که ظاهرن باید عصاره توانایی و خلاقیت ایران- که کم نیست- در زمینه الکترونیک و انفورماتیک و ICT و باقی قضایا باشه اینه که واقعن باید تبریک گفت به عموم دست(و پا، و باقی اعضا)-اندر-کاران! اگر ذرهای خلاقیت و ابتکار و کار سطح بالا و باارزش توی نمایشگاه بود هم من ندیدم! سالهای پیش نمایشگاه یس-دی فروشی بود، به همراه کمی کارهای جالب و هیجانانگیز. امسال نمایشگاه به کل شده بود سی-دی فروشی و ال-سی-دی فروشی. گمونم غرفه سونی- وایو و ال-سی-دی و دوربینهای دیجیتال و باقی gadgetها - به اندازه تمام غرفههای دیگه نمایشگاه بازدید کننده داشت. باقی غرفهها هم تقریبن همه خدماتی بودن. نمایشگاه پر بود از سیستمهای اتوماسیون و Paperless اداری.
به طور کلی اصلن برای من جالب نبود. به هر حال نمایشگاهی که جالبترین و سطحبالاترین ورکشاپش درباره RUP باشه بهتر از این نمیشه!
ششم: دوستهای قدیمیام رو دیدم. حس عجیبی بود بودن با آدمهایی که میفهمن. یه بعد از ظهر کامل "راحت" بودم. توضیح بیشتری نمیدم. کاملن شخصیه. فقط نوشتم که ثبت بشه و کمکی باشه برای حافظه بسیار ضعیفم.
هفتم: استراحت خوبی بود، هرچند تهران شلوغ و پر از دود و ترافیک، اصلن با روحیه من سازگار نیست(بگذریم از سرعت زندگی که لااقل فعلن خوشاینده) اما از نظر سطح فرهنگ مردم و درک مردم از شهر نشینی، زندگی اونجا خیلی راحتتر و بدون استرستره. ضمن اینکه... خب خیلی از امکانات فرهنگی(به خصوص) و علمی فقط تو تهران هست و نه جای دیگه(به عنوان مثال تئاتر).
هشتم: چیزی به نام جذابیت و زیبایی اصیل کلن از بین رفته. فقط جلب توجهه. این همه دختر و پسر هم سن و سال من، همه با مدل موهای عجیب و آرایشهای خیلی-زیاد-غلیط ... نمیدونم، برای من قابل درک نیست. به شهر بزرگ و کوچک هم بستگی نداره. هر جا میری همینه. حالا حرف ما که زیبایی و اصالته و نهایتن جامعه هرطور که باشه ما هوای خودمان را مینوشیم، فکر کن برادران و خواهران متعهد و ارزشی چه زجری میکشن :))
نهم: دلتنگی دائم...
دهم: کلی کار عقبمونده دارم. کلی نامه جواب نداده.
پی نوشت: یه قسمتی از این نوشتهها رو در جریان مسافرت نوشتم، یه قسمتی رو هم همین الان. ضمن اینکه قسمتهای نوشتهشده در زمان مسافرت رو هم بازنویسی کردم جاهاییش رو. خلاصه اگر بند به بند نوشته، زمان فعلها با هم فرق داره بدونید دلیلش چیه.
یکم: در آن به سر میبرم(منظور مسافرته!)
دوم: قطار به دلایل زیادی به نسبت وسایل نقلیه عمومی دیگه وسیله مطمئنتر و کم دردسرتریه. اما با این اخلاق عجیب من بدترین انتخاب، قطاره. این که ۱۲-۱۰ ساعت رو با ۳ نفر غریبه توی یه فضای بسته کوچک(هرچند به نسبت راحت) بگذرونم برام غیرقابل تحمله. جدا از اون به هیچ وجه اخلاقم جوری نیست که بشه به اصطلاح سر صحبت رو با من باز کرد و همین بحثهای عادی غریبهها رو(صحبت از گرمای هوا، خدمات قطار، تجربهی مسافرتهای قبل، و بعد از تموم شدن موضوعهای تازه و مشترک-که خیلی هم کم هستن- بحث و تحلیل عمیق! سیاسی و ورزشی و اجتماعی) پیش کشید و وقت گذروند. وقتی قطار راه افتاد تنها همسفرم توی کوپه(یه مرد حدود ۳۰ ساله با پوست تیره و چشمهای سیاه براق و لبهای کلفت و سبیل سیاه کوچک و موهای سشوار شده و چشمهای سیاه ریز. پیراهن صورتی و شلوار سیاه پارچهای مستعمل. کفش خاک گرفته) بعد از دو-سه بار تلاش برای باز کردن سر صحبت و گرفتن جوابهای خشک و کوتاه ترجیح داد کتابش رو بخونه(گزارش لحظه به لحظه از ازدواج فاطمه زهرا. باور نکردنیه؟ خیر! کاملن باور کردنیه. عنوان کتاب دقیقن همین بود. فقط من نفهمیدم سانسورچیای که همیشه آماده است تا از نامربوط ترین و عمیقترین جملهها سطحیترین برداشتهای اروتیک یا ضد دین یا ضد حکومت بکنه چطور به یه همچین مزخرفی اجازه چاپ داده؟!). موقع خواب هم آقای همسفر عزیز یه استریپتیز جالب برای من اجرا کرد و بعد از تموم شدن نمایش جالب توجهش با پیزامه راهراه آبی و سفید و زیرپوش رکابی زرشکی خوابید و تا میتونست خرخر کرد. من هم شب رو نشسته روی صندلی میون خواب و بیداری صبح کردم. خلاصه که سفر بدی بود. چیزی به نام حریم شخصی تو قطار وجود نداره، و این برای من غیر قابل تحمله.
سوم: بد نیست که از محل کارم دورم چند روزی. به دلایل زیادی اصلن محیط کارم رو دوست ندارم(مهمترینش هم برخورد هر روزه با آدمهای سطحی کند منفعتطلب کوچکه).
چهارم: به رابطه از طریق email و sms و باقی میانبرهای امروزی عادت کردیم، اما برای من هنوز خوشایند نیست. برای دو نفر از دوستهام sms فرستادم که تهرانم و دوست دارم چند دقیقهای ببینمشون اما هیچکدوم جواب ندادن. جالب نبود. البته قضاوت نمیکنم. ممکنه هزار دلیل داشته باشه، اما به هر حال ...
پنجم: اگر نمایشگاه بینالمللی سالانه کامپیوتر و IT ایران که ظاهرن باید عصاره توانایی و خلاقیت ایران- که کم نیست- در زمینه الکترونیک و انفورماتیک و ICT و باقی قضایا باشه اینه که واقعن باید تبریک گفت به عموم دست(و پا، و باقی اعضا)-اندر-کاران! اگر ذرهای خلاقیت و ابتکار و کار سطح بالا و باارزش توی نمایشگاه بود هم من ندیدم! سالهای پیش نمایشگاه یس-دی فروشی بود، به همراه کمی کارهای جالب و هیجانانگیز. امسال نمایشگاه به کل شده بود سی-دی فروشی و ال-سی-دی فروشی. گمونم غرفه سونی- وایو و ال-سی-دی و دوربینهای دیجیتال و باقی gadgetها - به اندازه تمام غرفههای دیگه نمایشگاه بازدید کننده داشت. باقی غرفهها هم تقریبن همه خدماتی بودن. نمایشگاه پر بود از سیستمهای اتوماسیون و Paperless اداری.
به طور کلی اصلن برای من جالب نبود. به هر حال نمایشگاهی که جالبترین و سطحبالاترین ورکشاپش درباره RUP باشه بهتر از این نمیشه!
ششم: دوستهای قدیمیام رو دیدم. حس عجیبی بود بودن با آدمهایی که میفهمن. یه بعد از ظهر کامل "راحت" بودم. توضیح بیشتری نمیدم. کاملن شخصیه. فقط نوشتم که ثبت بشه و کمکی باشه برای حافظه بسیار ضعیفم.
هفتم: استراحت خوبی بود، هرچند تهران شلوغ و پر از دود و ترافیک، اصلن با روحیه من سازگار نیست(بگذریم از سرعت زندگی که لااقل فعلن خوشاینده) اما از نظر سطح فرهنگ مردم و درک مردم از شهر نشینی، زندگی اونجا خیلی راحتتر و بدون استرستره. ضمن اینکه... خب خیلی از امکانات فرهنگی(به خصوص) و علمی فقط تو تهران هست و نه جای دیگه(به عنوان مثال تئاتر).
هشتم: چیزی به نام جذابیت و زیبایی اصیل کلن از بین رفته. فقط جلب توجهه. این همه دختر و پسر هم سن و سال من، همه با مدل موهای عجیب و آرایشهای خیلی-زیاد-غلیط ... نمیدونم، برای من قابل درک نیست. به شهر بزرگ و کوچک هم بستگی نداره. هر جا میری همینه. حالا حرف ما که زیبایی و اصالته و نهایتن جامعه هرطور که باشه ما هوای خودمان را مینوشیم، فکر کن برادران و خواهران متعهد و ارزشی چه زجری میکشن :))
نهم: دلتنگی دائم...
دهم: کلی کار عقبمونده دارم. کلی نامه جواب نداده.
پی نوشت: یه قسمتی از این نوشتهها رو در جریان مسافرت نوشتم، یه قسمتی رو هم همین الان. ضمن اینکه قسمتهای نوشتهشده در زمان مسافرت رو هم بازنویسی کردم جاهاییش رو. خلاصه اگر بند به بند نوشته، زمان فعلها با هم فرق داره بدونید دلیلش چیه.
2006/07/12
سید برت به ملکوت اعلا پیوست.
هرچی خاک اونه عمر راجر واترز باشه(درست نوشتم اصطلاحش رو؟).
اصل خبر از CNN(+)
مدخل سید برت در ویکیپدیا(+)
وبسایت اصلی(+)
در سایت رسمی پینکفلوید(+)
هرچی خاک اونه عمر راجر واترز باشه(درست نوشتم اصطلاحش رو؟).
اصل خبر از CNN(+)
مدخل سید برت در ویکیپدیا(+)
وبسایت اصلی(+)
در سایت رسمی پینکفلوید(+)
2006/07/10
Poor professor goddard :))
"Professor Goddard does not know the relation between action and reaction and the need to have something better than a vacuum against which to react. He seems to lack the basic knowledge ladled out daily in high schools."
--1921 New York Times editorial about Robert Goddard's revolutionary rocket work.
More quotes(+)
"Professor Goddard does not know the relation between action and reaction and the need to have something better than a vacuum against which to react. He seems to lack the basic knowledge ladled out daily in high schools."
--1921 New York Times editorial about Robert Goddard's revolutionary rocket work.
More quotes(+)
2006/07/08
نکته: هنگام برقراری ارتباط جدید با فرد ناشناس، فکر کنید(البته بارها توصیه شده که به صورت کلی فکر کردن قبل از هر کاری، کمی سخت اما بسیار مفید است، و اطرافیان را از شر شما در امان نگه میدارد). نگذارید استفاده از تلفن و نبود رابطهی رو در رو، از نقاب ظاهری شما عبور کند و شخصیت مزخرفتان را بروز دهد. صدای آن سوی خط تلفن، صدای یک انسان است، حتا اگر او را نبینید.
و البته شما گنجایش فکر کردن در مورد کنترل رفتار ناخوداگاه را نداشتهاید و نخواهید داشت، اما میتوانید گهگاه نکاتی را از دیگران بیاموزید، هرچند عمق و پایه آن فرسنگها دور از دسترستان باشد.
پ.ن: تحمل حماقت جاری به مراتب دشوارتر از تحمل انفجارهای لحظهای حماقت است. البته اصولن تحمل حماقت در هر حالتی دشوار است، خصوصن در مورد انسانهای کند بیعمقی که رفتارشان عمیقن تاثیر گرفته از نوعی حیلهگری ذاتی و خام است.
و البته شما گنجایش فکر کردن در مورد کنترل رفتار ناخوداگاه را نداشتهاید و نخواهید داشت، اما میتوانید گهگاه نکاتی را از دیگران بیاموزید، هرچند عمق و پایه آن فرسنگها دور از دسترستان باشد.
پ.ن: تحمل حماقت جاری به مراتب دشوارتر از تحمل انفجارهای لحظهای حماقت است. البته اصولن تحمل حماقت در هر حالتی دشوار است، خصوصن در مورد انسانهای کند بیعمقی که رفتارشان عمیقن تاثیر گرفته از نوعی حیلهگری ذاتی و خام است.
2006/07/04
-ای وای اون همه کد نوشته بودم همهاش رفت! پرید! از اون بدتر، کتابهای +network که اون همه دنبالشون گشتم پرید. از اون بالاتر، کتاب ژنتیک الگوریتم نابود شد. از اون بدتر... انتظار دارید از این هم بدتر بشه؟
تا من باشم از این به بعد از همه چیز حتا فایلهای temporary هم بکآپ بگیرم!
سازگاری و درک کردن بقیه خیلی خوبه، اما خب... با تحمل فرق میکنه. من ممکنه علت رفتار عامیانه و دخالتهای بی جا یا رفتار بیملاحظه و زمخت کسی رو درک کنم، اما دلیل نمیشه که اون آدم رو تحمل کنم. یا به شوخیهای احمقانهاش بخندم، یا وقتی پشت سر کسی حرف میزنه سر موافقت تکون بدم.
نتیجه اخلاقی: تو محل کارم به بداخلاقی معروف شدم.
توضیح: تمام این افرادی که ذکر خیرشون رفت با این اخلاق درخشانشون، شاگرد اولهای رشته پزشکی هستن، با کلی بار علمی و مقادیر زیادی غرور بی جا و احساس "همین-الان-از-آسمان-به-زمین-هبوط-کردگی". نه از نظر بهرههوشی کمبود دارن نه از نظر محیط و امکانات برای رشد اجتماعی و فرهنگی. فقط نمیدونم چرا از هوششون به جای ظرافت کار و رفتار، برای یه جور زرنگی و رندی به شدت عامیانه و عوامانه استفاده میکنن تا به بقیه از نظر کاری و شخصیتی ضربه بزنن و به چیزهایی برسن به کوچکی سرویس بهتر یا حتا اشانتیونهای کارخونههای مواد غذایی(باور نمیکنید آقایون و خانمهای میانسال به ظاهر محترم پزشک موفق برای یه جور ساک که توش چند جور نمونه زعفران و نوشابه و خشکبار بوده چطور دعوا راه انداختن)
این جا هم تبدیل به همون روزنگار سابق میشه. اگر هم تغییری بخوام بدم در همون راستای روزنگاری می دم. مسائل جدیتر رو هم از وبلاگ می ذارم کنار. فعلن برای من این وبلاگ کارکردش همینه!
تا من باشم از این به بعد از همه چیز حتا فایلهای temporary هم بکآپ بگیرم!
سازگاری و درک کردن بقیه خیلی خوبه، اما خب... با تحمل فرق میکنه. من ممکنه علت رفتار عامیانه و دخالتهای بی جا یا رفتار بیملاحظه و زمخت کسی رو درک کنم، اما دلیل نمیشه که اون آدم رو تحمل کنم. یا به شوخیهای احمقانهاش بخندم، یا وقتی پشت سر کسی حرف میزنه سر موافقت تکون بدم.
نتیجه اخلاقی: تو محل کارم به بداخلاقی معروف شدم.
توضیح: تمام این افرادی که ذکر خیرشون رفت با این اخلاق درخشانشون، شاگرد اولهای رشته پزشکی هستن، با کلی بار علمی و مقادیر زیادی غرور بی جا و احساس "همین-الان-از-آسمان-به-زمین-هبوط-کردگی". نه از نظر بهرههوشی کمبود دارن نه از نظر محیط و امکانات برای رشد اجتماعی و فرهنگی. فقط نمیدونم چرا از هوششون به جای ظرافت کار و رفتار، برای یه جور زرنگی و رندی به شدت عامیانه و عوامانه استفاده میکنن تا به بقیه از نظر کاری و شخصیتی ضربه بزنن و به چیزهایی برسن به کوچکی سرویس بهتر یا حتا اشانتیونهای کارخونههای مواد غذایی(باور نمیکنید آقایون و خانمهای میانسال به ظاهر محترم پزشک موفق برای یه جور ساک که توش چند جور نمونه زعفران و نوشابه و خشکبار بوده چطور دعوا راه انداختن)
این جا هم تبدیل به همون روزنگار سابق میشه. اگر هم تغییری بخوام بدم در همون راستای روزنگاری می دم. مسائل جدیتر رو هم از وبلاگ می ذارم کنار. فعلن برای من این وبلاگ کارکردش همینه!
Subscribe to:
Posts (Atom)