2008/05/13
به عنوان یه پیشنهاد به خدا یا پیمانکار پروژهی داروین: در مواقع لازم، یکی از این ابرها بالای کلهی آدم باز بشه و توش بنویسه "مخاطب یا مخاطبهای عزیز! این نگاه، نگاه عاقل اندر سفیه است. این سکوت، ادامهی منطقی نگاه مذکور است".
2008/05/07
تا حالا صدای آژیر حمله هوایی شنیدید؟ مثل این میمونه که یه آدم غولآسا کلهی بزرگش رو بکنه تو یه قابلمهی بزرگ و جیغ بکشه، بعد از صدای خودش خوشش بیاد و هی کشش بده تا جایی که نفس داره.
پ.ن: حملهای در کار نبود. گمونم داشتن امتحانش میکردن. و جالب بود که کسی کوچکترین توجهی نکرد. از این جهت میگم جالب که من شخصن داشتم به شیرجه زدن و دنبال پناهگاه گشتن فکر میکردم. من اصولن از همون اول کمی دراماتیک بودم
پ.ن: حملهای در کار نبود. گمونم داشتن امتحانش میکردن. و جالب بود که کسی کوچکترین توجهی نکرد. از این جهت میگم جالب که من شخصن داشتم به شیرجه زدن و دنبال پناهگاه گشتن فکر میکردم. من اصولن از همون اول کمی دراماتیک بودم
2008/05/06
- این آدمها، این موجودات، این مخلوقات عجیب، مثل پرندهها رفتار میکنند. باور کنید نه اغراق نمیکنم. توضیح دادنش آسان نیست، یعنی نیاز به حوصله و انرژی دارد که فعلن موجود نمیباشد. ولی هر روز بیشتر به این فکر میکنم که رفتارشان مثل دستهای پرنده است. نه عمیق و نه پیچیده، با نوعی غریزه و حیلهگری حیوانی.
- از پرندهها متنفرم.
پ.ن: تا اطلاع ثانوی تحمل آدمهای کند و احمق را ندارم.
- از پرندهها متنفرم.
پ.ن: تا اطلاع ثانوی تحمل آدمهای کند و احمق را ندارم.
2008/04/09
شیخنا میتلف میفرماید:
what about your future
It's defective, you can shove it up your ass
آقا البته مقادیری بیادبی فرمودند، اما به هر حال نقل ایشان حکیمانه بود.
پ.ن: سریال لبه تاریکی یادتونه؟ اونجایی که زبالههای اتمی رو توش نگه میداشتن اسمش چی بود؟ یادتونه(بدون استفاده از اینترنت. فقط به کمک حافظه)؟ اسم اون سایت یا هر چی که بود. چند شبه اریک کلاپتن گوش میکنم و سعی میکنم اسم اون جای لعنتی یادم بیاد. و قبل از این که بپرسید یا پیشنهاد بدید، نه، میخوام برای یک بار مستقیم نرم سراغ ویکیپیدیا، ببینم این خرد جمعی به چه دردی میخوره.
پ.پ.ن: رادیو میگفت مردم امروز صبح به مناسبت هسته و اینا زنجیره انسانی خودجوش ۱۸ کیلومتری تشکیل دادن. خودجوش؟ یعنی کله سحر ۱۸ کیلومتر آدم بیکار تو خواب راه افتادن(احتمالن مثل خوابگرد تیپیکال دستهاشون رو هم دراز کرده بودن جلوشون) رفتن زنجیر تشکیل دادن؟ فکر کن که آیکیو شنونده رو چقدر فرض کردن(از "صدفهای کف اقیانوس" هم پایینتر :)) این روزها به شدت از استفاده از فرهنگ لغات کاپیتان هادوک لذت میبرم. راه میرم و تو دلم به این آدمهای عجیب و غریب میگم "خیار دریایی". بچهگانهست، اما مهم نیست، حس خوبی داره. شما هم اگر قرار بود زورکی ۲ سال تو پادگان باشید این رو امتحان کنید. مطمئن باشید با من و کاپیتان پادلاک همعقیده میشید-غلط املایی مربوط به من نیست، این رو کاستافیوره گفت).
what about your future
It's defective, you can shove it up your ass
آقا البته مقادیری بیادبی فرمودند، اما به هر حال نقل ایشان حکیمانه بود.
پ.ن: سریال لبه تاریکی یادتونه؟ اونجایی که زبالههای اتمی رو توش نگه میداشتن اسمش چی بود؟ یادتونه(بدون استفاده از اینترنت. فقط به کمک حافظه)؟ اسم اون سایت یا هر چی که بود. چند شبه اریک کلاپتن گوش میکنم و سعی میکنم اسم اون جای لعنتی یادم بیاد. و قبل از این که بپرسید یا پیشنهاد بدید، نه، میخوام برای یک بار مستقیم نرم سراغ ویکیپیدیا، ببینم این خرد جمعی به چه دردی میخوره.
پ.پ.ن: رادیو میگفت مردم امروز صبح به مناسبت هسته و اینا زنجیره انسانی خودجوش ۱۸ کیلومتری تشکیل دادن. خودجوش؟ یعنی کله سحر ۱۸ کیلومتر آدم بیکار تو خواب راه افتادن(احتمالن مثل خوابگرد تیپیکال دستهاشون رو هم دراز کرده بودن جلوشون) رفتن زنجیر تشکیل دادن؟ فکر کن که آیکیو شنونده رو چقدر فرض کردن(از "صدفهای کف اقیانوس" هم پایینتر :)) این روزها به شدت از استفاده از فرهنگ لغات کاپیتان هادوک لذت میبرم. راه میرم و تو دلم به این آدمهای عجیب و غریب میگم "خیار دریایی". بچهگانهست، اما مهم نیست، حس خوبی داره. شما هم اگر قرار بود زورکی ۲ سال تو پادگان باشید این رو امتحان کنید. مطمئن باشید با من و کاپیتان پادلاک همعقیده میشید-غلط املایی مربوط به من نیست، این رو کاستافیوره گفت).
2008/04/02
خب سال نو مبارک دوستان. تعطیلات خوش گذشت؟ البته از اونجایی که مثل من ۱۰ روز پادگان نبودید و موقع سال تحویل با لباس نظامی و پوتین و تشکیلات، پشت کامپیوتر Mobile database systems آقای(یا خانم) ویجی کومار رو نمیخوندید و Sweet home alabama(میخواستم Get your filthy hands off my desert رو شروع کنم و تا آخر آلبوم رو بخونم، اما تحمل آیرونیش رو نداشتم :)) ) زمزمه نمیکردید(زمزمه که چه عرض کنم، مثل روباهه تو خروسزری صداتون رو انداخته بودید به سرتون!)، میتونیم فرض کنیم که عید رو خوش گذروندید(لااقل موقع سال تحویل پوتین پاتون نبوده).
خب از پوتین پاتون که بگذریم، واقعیت اینه که من ترجیح میدم موقع تحویل سال تنها باشم. تحمل روبوسیها و تبریک و این برنامه ها رو ندارم. همین قضیه در مورد تولد هم صادقه. البته خب، تحویل سال تو پادگان با لباس نظامی و این برنامه ها دقیقن اون خلوتی نبود که تو ذهن من بود اما خب...
موسیقی پیشنهادی:
Oasis - The MasterPlan
Noel Harrison - Windmills of Your Mind
اگر هم دنبال ایزی لیسنینگ هستید این یکی شاهکاره: Honey Bus - I Can't Let Maggie Go
خب از پوتین پاتون که بگذریم، واقعیت اینه که من ترجیح میدم موقع تحویل سال تنها باشم. تحمل روبوسیها و تبریک و این برنامه ها رو ندارم. همین قضیه در مورد تولد هم صادقه. البته خب، تحویل سال تو پادگان با لباس نظامی و این برنامه ها دقیقن اون خلوتی نبود که تو ذهن من بود اما خب...
موسیقی پیشنهادی:
Oasis - The MasterPlan
Noel Harrison - Windmills of Your Mind
اگر هم دنبال ایزی لیسنینگ هستید این یکی شاهکاره: Honey Bus - I Can't Let Maggie Go
2008/03/16
میدونی؟ بحث اینه که شخصیت شکل گرفته، هدف مشخص شده، با ایدهآل گرایی و پرفکشنیسم مفرط کنار اومدی، و در کنارش میدونی رنگ و طعم زندگی چطور باید باشه. بعد اومدن یکی از این ژاکتهای ثابت تنت کردن، بندش رو هم محکم بستن، و هلت میدن اینطرف و اونطرف. بحث اینه، و این که چطور میشه خودت رو به این شرایط تحمیل کنی و زیر بارش خم نشی.
پ.ن: از ۲۸ اسفند تا ۸ فروردین پست دارم تو پادگان. ۹ روز ممنوعالخروج. عید امسال تو پادگانم.
پ.ن: از ۲۸ اسفند تا ۸ فروردین پست دارم تو پادگان. ۹ روز ممنوعالخروج. عید امسال تو پادگانم.
2008/03/14
لباس پوشیدن به رسم انسانهای متمدن یادمان رفته است. بعد از ۱۰ روز، از خونه بیرون رفتم بدون لباس سربازی. تمام مدت احساس گناه میکردم که کلاه روی سرم نیست. ۱۵ بعد از بیرون اومدن، یادم افتاد کیف پولم توی جیب اورکت زشت سربازی جا مونده و مجبور شدم تمام راه رو پیاده برگردم. بعدش هم، داشتم راه میرفتم یه لحظه سرم رو از روی Film International بلند کردم و با اجازه شما چشممان به دیدار دژبان کل، که پشت موتورش مثل عقاب نشسته بود و هیچ کار خاصی نمیکرد، روشن شد. کاملن غیر ارادی چک لیست پوشش ظاهری رو تا آخر رفتم دیدم ای وای! هیچچیز سر جاش نیست. نه کلاه، نه اورکت، نه گتر شلوار، نه سنگینی پوتین. رد الرت اعلام شد و تو همون یک لحظه چشمهایم مثل جیم کری ماسک، با دو تا فنر پشتش از حدقه زد بیرون و گوشهام سوت زد و از توش بخار بیرون اومد. و آنگاه پی بردیم که با سرباز شدن چه بلایی بر سرمان آمده.
2008/03/08
-۲ ماه و ۱۷ روزه که سربازم. نمیشه گفت بد بوده(کافی نیست)، سنگین و طولانی و تاریک و افتضاح بوده. ۲ ماه آموزشی شیراز بودم، حالا هم تهرانم. مطلقن هیچ چیز زندگیم مشخص نیست. همه چیز، تکرار میکنم همه چیز متغیر و مبهمه: اینکه تهران میمونم یا نه، محل اقامتم، کارم، هیچچیز! فقط برنامهی این ۳-۲ هفته این بوده که حدود ساعت ۴ می رسم خونه و سعی می کنم پروژهی بیمه رو از این جا تکمیل کنم و بفرستم مشهد برای همکارم و روی این پروژهی جدید هم کار کنم ببینم ارزش داره قبولش کنیم یا نه. وقت مطالعه فنی روزانهام شده ۴۵ دقیقه به طور متوسط. شرایط بسیار بسیار سختیه. آرامشی وجود نداره.
-آرامشی وجود نداره. چرا؟ چون باید برای هماهنگ کردن خودت با یه دنیای کاملن جدید و به شدت مزخرف تلاش کنی. ضمن اینکه بیرون از پادگان هم آرامش ندارم. توی محل اقامت موقتم هم از طرف آدم کوچکی، به شدت تحت فشارم. خوابم هم مجموعهای از کابوسهای کوتاه به شدت تکاندهندهست، یا رویاهای خیلی عمیق و طولانی و عجیبی که به قدری جزئیات دارن و به قدری پیچیده و واضحن که مدتها بعد از بیدار شدن اثرشون مثل یه طعم بد گس، به کام روح میمونه.
-توی محل اقامت موقتم از طرف آدم کوچکی، به شدت تحت فشارم. عجیبه. این آوارگی ۲.۵ ماهه باعث شده برداشتم نسبت به مفهوم خونه کاملن عوض بشه. می دونستم که می تونم با محیط جدید، هرچند سخت، سازگار بشم. اما حالا خونه، معنای خیلی شدیدتر و عمیقتری برام داره. برداشتم نسبت به مفهوم خونه- پناهگاه، جایی که از جریان وحشی و بیرحم زندگی بهش پناه می بری- خیلی واضح تر شده و عمیق تر. الان خونه تو ذهنم مترادف با کلمهی "آرامگاه"ه. و با این معنی، من فعلن خونه ندارم.
-من فعلن خونه ندارم، اما از پس شرایط برمیآم. فقط کافیه منطقی به همهچیز نگاه کنی، مشکلاتت رو دستهبندی کنی، راهحلها رو بسنجی و انتخاب کنی، ارادهت آهنین باشه و پای تصمیمت بایستی و بری جلو. و در تمام این پروسه، تعادلت رو حفظ کنی.
-آقا جان من یه "اون روی سگ"ی داشتم(روی سگ نه ها! رویی که مانند سگ پارس میکند و گاز میگیرد) که خیلیها از وجود بیمانندش بیخبر بودن(نه که انسان خوشاخلاقی باشم ها! اما معمولن همه چیز رو توی خودم نگه میدارم و چیزی بروز نمیدم، مگر در موارد خاص و در مورد آدمهای خاص)، اونهایی هم که از وجود(باز هم بیمانند)ش خبر داشتن، میدونستن که یکی هالیه، یکی هم "اون روی سگ" من! اون یکی هر ۷۶ سال یک بار ظهور میکنه، این یکی هم تقریبن با همون پریود بالا میآد.
حالا این مدته، اون روی سگ من ۲۴ ساعته active بوده و گاز می گرفته و پارس می کرده. امضا:ستوان سوم وظیفه مستر هاید(لیسانسها ستوان دوم میشن، اما از "معاف از رزم"ها-کسانی که تو دوره آموزشی برگه معافیت پزشکی داشتن و یه سری آموزش رزمی رو ندیدن- یک درجه کم کردن).
-هیچی، داشتم به این "رو"م فکر میکردم، گفتم محض خالی نبودن عریضه بنویسمش، و چنان که افتد و دانی، این نوشته، نوشته شد.
همین...
-پ.ن: الان شمالم و طبیعتن "اون رو"ی من بالا نیست. گفتم طبیعتن چون یو نو، "اون رو"ی من اصولن زیاد اهل نوشتن نیست. زیاد میخونه(نه آواز البته! آواز رو همهی "رو"هام در حمام زیر دوش میخونن-حتا گاهی اوقات با هم همخوانی میکنن)، زیاد فکر می کنه، اما کلمهها و جملهها از دستش سر می خورن و فید تو بلک می شن. انرژی برای نوشتن نداره.
-پ.پ.ن: و طبیعتن فردا(شنبه) همین موقع(ساعت ۱۷:۴۴)، چون شب رو باید تو پادگان به عنوان افسر گردان کشیک بدم، می تونید اون روی من رو ملاقات کنید، بار عام هم دادم، فقط دم در وسایلتون رو به دژبان تحویل بدید.
-موسیقی پیشنهادی:
Damien Rice & Lisa Hannigan - Unplayed Piano
Hungarian Gipsy Orchestra - Tsardash
آهان الان یادم افتاد. دیروز تو تاکسی آقای راننده یه آهنگ گذاشته بود. توش یه آقاههای هی میگفت "گیتارو با خودت نبر" و اینا. از خنده رودهبر شدم.
-آرامشی وجود نداره. چرا؟ چون باید برای هماهنگ کردن خودت با یه دنیای کاملن جدید و به شدت مزخرف تلاش کنی. ضمن اینکه بیرون از پادگان هم آرامش ندارم. توی محل اقامت موقتم هم از طرف آدم کوچکی، به شدت تحت فشارم. خوابم هم مجموعهای از کابوسهای کوتاه به شدت تکاندهندهست، یا رویاهای خیلی عمیق و طولانی و عجیبی که به قدری جزئیات دارن و به قدری پیچیده و واضحن که مدتها بعد از بیدار شدن اثرشون مثل یه طعم بد گس، به کام روح میمونه.
-توی محل اقامت موقتم از طرف آدم کوچکی، به شدت تحت فشارم. عجیبه. این آوارگی ۲.۵ ماهه باعث شده برداشتم نسبت به مفهوم خونه کاملن عوض بشه. می دونستم که می تونم با محیط جدید، هرچند سخت، سازگار بشم. اما حالا خونه، معنای خیلی شدیدتر و عمیقتری برام داره. برداشتم نسبت به مفهوم خونه- پناهگاه، جایی که از جریان وحشی و بیرحم زندگی بهش پناه می بری- خیلی واضح تر شده و عمیق تر. الان خونه تو ذهنم مترادف با کلمهی "آرامگاه"ه. و با این معنی، من فعلن خونه ندارم.
-من فعلن خونه ندارم، اما از پس شرایط برمیآم. فقط کافیه منطقی به همهچیز نگاه کنی، مشکلاتت رو دستهبندی کنی، راهحلها رو بسنجی و انتخاب کنی، ارادهت آهنین باشه و پای تصمیمت بایستی و بری جلو. و در تمام این پروسه، تعادلت رو حفظ کنی.
-آقا جان من یه "اون روی سگ"ی داشتم(روی سگ نه ها! رویی که مانند سگ پارس میکند و گاز میگیرد) که خیلیها از وجود بیمانندش بیخبر بودن(نه که انسان خوشاخلاقی باشم ها! اما معمولن همه چیز رو توی خودم نگه میدارم و چیزی بروز نمیدم، مگر در موارد خاص و در مورد آدمهای خاص)، اونهایی هم که از وجود(باز هم بیمانند)ش خبر داشتن، میدونستن که یکی هالیه، یکی هم "اون روی سگ" من! اون یکی هر ۷۶ سال یک بار ظهور میکنه، این یکی هم تقریبن با همون پریود بالا میآد.
حالا این مدته، اون روی سگ من ۲۴ ساعته active بوده و گاز می گرفته و پارس می کرده. امضا:ستوان سوم وظیفه مستر هاید(لیسانسها ستوان دوم میشن، اما از "معاف از رزم"ها-کسانی که تو دوره آموزشی برگه معافیت پزشکی داشتن و یه سری آموزش رزمی رو ندیدن- یک درجه کم کردن).
-هیچی، داشتم به این "رو"م فکر میکردم، گفتم محض خالی نبودن عریضه بنویسمش، و چنان که افتد و دانی، این نوشته، نوشته شد.
همین...
-پ.ن: الان شمالم و طبیعتن "اون رو"ی من بالا نیست. گفتم طبیعتن چون یو نو، "اون رو"ی من اصولن زیاد اهل نوشتن نیست. زیاد میخونه(نه آواز البته! آواز رو همهی "رو"هام در حمام زیر دوش میخونن-حتا گاهی اوقات با هم همخوانی میکنن)، زیاد فکر می کنه، اما کلمهها و جملهها از دستش سر می خورن و فید تو بلک می شن. انرژی برای نوشتن نداره.
-پ.پ.ن: و طبیعتن فردا(شنبه) همین موقع(ساعت ۱۷:۴۴)، چون شب رو باید تو پادگان به عنوان افسر گردان کشیک بدم، می تونید اون روی من رو ملاقات کنید، بار عام هم دادم، فقط دم در وسایلتون رو به دژبان تحویل بدید.
-موسیقی پیشنهادی:
Damien Rice & Lisa Hannigan - Unplayed Piano
Hungarian Gipsy Orchestra - Tsardash
آهان الان یادم افتاد. دیروز تو تاکسی آقای راننده یه آهنگ گذاشته بود. توش یه آقاههای هی میگفت "گیتارو با خودت نبر" و اینا. از خنده رودهبر شدم.
2007/11/07
آقاجان باور کنید این "اکشن ندیدن نشانه شخصیت شماست" گزاره درستی نیست ها! میشناسم - و میشناسید، و شاید هم که خودتان باشید، که در این صورت بنده مخلص شما هم هستم- کسانی را که همهی فیلمهای ژانر اکشن را با یک چوب(چوب "بیارزش بودن" و "به جان چهارتا بچهام اگر ببینم، به پوتمکین-و رزمناوش- و همشهری کین و دزد دوچرخه و امواجی که شکسته شدهاند خیانت کردم") میرانند. البته بحث سلیقه و آزادی انتخاب و اینها درست، اما... اصلن چرا اینقدر فلسفهبافی؟ ۳گانهی بورن-Identity،Supermacy،Ultimatum- را ببینید و لذت ببرید.
و اینکه چرا بدون گذاشت و برداشت آمدهام اینجا و دربارهی فیلم اکشن نطق میکنم، حکایت این بود که چند وقتی بود نمیرسیدم فیلم ببینم. این ۳-۲ روز، "American History X" و "Amoras Peros" و "Fountain" رو دیدم. بعد از اینها، دیدن ۳گانهی بورن، بسی لذتبخش بود.
کتابهای آقای Ludlum را خوانده بودم و اصولن از طرفداران اقتباسهای سینمایی از آثار ادبی نیستم. اما خوشحالم که فیلمنامهنویس(ان؟) محترم، از کتابها، خصوصن در قسمت دوم و سوم- فقط نامها را نگه داشته و طرحی نو در انداخته. خوشمان آمد.
و اینکه چرا بدون گذاشت و برداشت آمدهام اینجا و دربارهی فیلم اکشن نطق میکنم، حکایت این بود که چند وقتی بود نمیرسیدم فیلم ببینم. این ۳-۲ روز، "American History X" و "Amoras Peros" و "Fountain" رو دیدم. بعد از اینها، دیدن ۳گانهی بورن، بسی لذتبخش بود.
کتابهای آقای Ludlum را خوانده بودم و اصولن از طرفداران اقتباسهای سینمایی از آثار ادبی نیستم. اما خوشحالم که فیلمنامهنویس(ان؟) محترم، از کتابها، خصوصن در قسمت دوم و سوم- فقط نامها را نگه داشته و طرحی نو در انداخته. خوشمان آمد.
2007/10/23
قطبنمای سیاسی
لینک از سولوژن. پست مرتبط با این موضوعاش را هم بخوانید. سخن از زبان ماست.
من:

پ.ن: به رابطهی انسان و شهر فکر میکنم.
پ.پ.ن: ۳-۲ هفته پیش "مون پالاس" آقای استر را نیمهکاره رها کردم(بلایی بود به اسم اسبابکشی. هی کشیدیم، هی کش آمدند. آخر و عاقبت مصرفگرایی و کمپانیهای خونخوار با تبلیغات پر زرق و برقشان. این ولع خرید آخر و عاقبت ندارد آقا جان. آخرش دامن، و حتی کمر و کتف و ستون فقرات آدم را میگیرد). ۳-۲ شب پیش، از روی حواس پرتی "دیوانگی در بروکلین" را دست گرفتم. ۶۰-۵۰ صفحه جلو رفته بودم و نسبت به شخصیتهای داستان پیشداوری داشتم :)). گیج شده بودم. نتیجهی اخلاقی را خودتان بگیرید.
لینک از سولوژن. پست مرتبط با این موضوعاش را هم بخوانید. سخن از زبان ماست.
من:

پ.ن: به رابطهی انسان و شهر فکر میکنم.
پ.پ.ن: ۳-۲ هفته پیش "مون پالاس" آقای استر را نیمهکاره رها کردم(بلایی بود به اسم اسبابکشی. هی کشیدیم، هی کش آمدند. آخر و عاقبت مصرفگرایی و کمپانیهای خونخوار با تبلیغات پر زرق و برقشان. این ولع خرید آخر و عاقبت ندارد آقا جان. آخرش دامن، و حتی کمر و کتف و ستون فقرات آدم را میگیرد). ۳-۲ شب پیش، از روی حواس پرتی "دیوانگی در بروکلین" را دست گرفتم. ۶۰-۵۰ صفحه جلو رفته بودم و نسبت به شخصیتهای داستان پیشداوری داشتم :)). گیج شده بودم. نتیجهی اخلاقی را خودتان بگیرید.
Subscribe to:
Posts (Atom)