2004/01/26

يه ليوان شير سرد که روش بسته و 4 روزه که روي يه ميز صبحانه مونده، ميزي که 4 روزه تميز نشده!
يه ليوان شيشه اي بلند پر از شير مونده ...
چرا يآدش افتادم؟ مي دوني؟ نمي دوني؟ از کجا مي دوني؟ از کجا نمي دوني؟ دانستن يا ندانستن؟ مساله اين است؟ نه خير! مساله اين نيست! مساله چيست پس؟ از من مي پرسي؟ از من مي پرسي؟ خب مي گم! مساله اينه که همه چيز غرق در هالهء تقدس بي ارزشش به تو دهن کجي مي کنه و تو بين تموم اين مقدساتي که دنيات رو تشکيل دادن راه مي ري و سرت درد مي گيره و حالت به هم مي خوره!
آدمهاي مقدس! حرفهاي مقدس! خيابانهاي مقدس! شلوغي هاي مقدس!
اين تقديسي ست که خداوند به تمام مخلوقاتش اعم از انسانها يا حيوانات يا بي جانها و اشيا يا من اعطا داشته، و من تقدس خود را شکسته ام! اصولاً شکستن کار خوبيه، مگه نه؟ آره؟ نه؟ چرا؟

نتيجه گيري فيزيکي، حسي، غير منطقي، و غيره: احتياج به يه دست سرد دارم که پشت موهام رو نوازش کنه.
يه حسي دارم مثل هق هق قبل از گريه.
يه حس عجيبي دارم مثل هق هق بعد از گريه.
شياطين درون دوباره بازگشته اند!
با تبريک فراوان به خودم که چشمم رو به روشون مي بندم و وانمود مي کنم!

اصولاً من وانمود مي کنم، پس هستم.
چون اگر وانمود نکنم، نخواهم بود!
منطقش ساده ست، نه؟
-آخيششششش ... بلاخره يه نفر حرف دل من رو گفت!!!

-
-فردا معارف 1 دارم.
هيچ به تفاوت متن کتابهاي تخصصي با ديني دقت کرديد؟
کتابهاي تخصصي رو در نظر بگيريد.هر کسي کتابهاي مربوط به رشتهء خودش رو.مثلاً کتاب ASP جديدي که من گرفتم. متنش کاملاً ساده ست.يعني اگر يه بچهء 4 ساله بتونه از برنامه نويسي وب سر در بياره، براي خوندن متنش مشکل نداره. دليلش هم ساده ست. به خاطر اينکه اينقدر مطلب هست که نياز به پيچوندنش با کلمه ها نباشه.
برعکس درسهاي ديني.منظور تاريخ اسلام و معارف و اينجور درسهاست. چون عملاً هيچ محتوايي ندارند و تکرار مکررات ديني اول دبستان رو به خوردت مي دن، و چون تو دانشجو هستي، سعي مي کنن با کلمه هاي بزرگو عجيب و غريب که اکثرش عربي هم هست، ذهنت رو از اين مساله منحرف کنن که اين کتاب همون کتاب تعليمات دينيه که برا عکسهاش سر کلاس با خودکار ريش و سبيل کشيدم و معلمم ديد و گفت مي رم جهنم!!!

-در اين کتاب يکي از دلايل دين گريزي رو عقل گرايي دونسته. پس با يه استدلال ساده مي شه فهميد نويسندگان انسانهاي به غايت بي عقلي بوده اند!!! :))

براي 5 دقيقهء تمام معارف وحياني رو مي خوندم معارف حيواني و هيچ تغييري هم در اصل مطلب به وجود نيومد :))

-تلاش براي خوندن کتاب معرف مثل تلاش براي گشتن در يک ماشين حمل زبالهء پر از زباله است، براي پيدا کردن دو-سه کيسهء زبالهء خاص که قابل نوشتن بر روي ورقه مي باشند تا بتوانيد آنها را بر روي ورقه تخليه کنيد!!.
در ضمن رو کيسه ها نوشته شده: شکستني! با احتياط حمل شود!!!

-توي کتاب معارف يه چيزي راجع به دادهء اطلاعاتي گفته! اگر کسي گفت دادهء اطلاعاتي چيه و اونوقت دادهء غير اطلاعاتي چيه، جايزه داره!
اصولاً داده غير از اطلاع دادن چه کار ديگه اي مي تونه انجام بده؟؟!!!

-اي بي خبران و اي ناآگاهان.شما انسان هاي معاصر در تحير معرفتي نوين به سر مي بريد! اي متحير ها!! شيم آن يو!!!

-در حاشيه: برنامهء پاورچين توسط اينجانب تحريم شد!

-به اين نتيجه رسيدم که مشکل اصلي دين در جامهء امروز اينه که توسط کساني تبليغ مي شه که 1382 سال يا 2004 ساله بدون تغيير موندن.
توي جامعهء امروز، حتي اگر مسيح به صليب کشيده بشه، نهايتاً مي شه يه ستارهء تلويزيوني. اين روزها بايد کسي پيدا بشه که بتونه ما رو به صليب بکشه. و مسلماً اين کار از عهدهء اين جماعت امثال نويسندهء اين کتاب معارف بر نميآد.

-کسي فهميد که تموم اين نوشته هاي اين يک هفته- ده روزه قبلاً نوشته شده بود و Save شده بود و صرفاً با يه اديت مختصر آپديت مي شد؟؟
فقط اين مطلب قبلي راجع به خواب جديداً نوشته شد!

2004/01/25

-خواب عجيبي ديدم.
يه جور گرد همايي بود. من يه جايي نشسته بودم توي يه سالن تاريک و اون بالا يه نفر داشت سخنراني مي کرد با کت و شلوار سياه و پيراهن سفيد و پاپيون بزرگ سياه و کراوات باريک قرمز با سنجاق کراوات فسفري!. از يه جايي هم صداي آهنگ مي اومد از اهنگ هاي کني-جي.
من فقط آهنگه رو مي شنيدم و صداي سخنران رو نمي شنيدم. از بغل دستيم پرسيدم اين کيه داره سخنراني مي کنه؟ چرا صداش نميآد؟ مگه خوشحاله؟(اين رو دقيقاً يادمه که پرسيدم).بغل دستيم با صداي آلن دلون گفت ايني که داره حرف مي زنه جناب آقاي جبرئيله! خوب گوش کن صداش هم ميآد.گوش دادم.يه دفعه صدا واضح شد. جناب اقاي جبرئيل داشت راجع به فوايد وصيتنامه حرف مي زد. بغل دستيم به من گفت خوب گوش کن ياد بگير. گفتم براي چي؟
گفت مي دوني من کي ام؟ من جناب آقاي عزرائيلم.اومده بودم يه بار سراغت اما وصيتنامه نداشتي از خيرت گذشتم!
بعدش صحنه ظاهراً تا جايي که يادم ميآد کات شد به يه جايي که جناب آقاي جبرئيل و چند نفر ديگه داشتن تو يه سن بزرگ با اهنگ آوه مارياي پاواروتي باله مي رقصيدن.
ديگه از کت و شلوار خبري نبود.همشون با اون پاهاي پشمالوشون لباس بالرين ها رو پوشيده بودن.
از خواب پريدم!
تعبيرش چيه؟

2004/01/24

-يکي به من بگه چي شدم؟؟!!!
چرا اينجوري شدم؟؟
همه اش فکر مي کردم مرحلهء گذره و اينا
اما ديگه قرار نبود ايييينقدررر مرحلهء گذر طول بکشه!
حالا نمي شه برگرديم به همون جايي که بوديم؟ مرديم در اين گذر!

-امروز يه اتوبوس ديدم روش نوشته بود Swiss Air
آخه چاخان در چه حد؟؟!!!

-آقا بالاخره تکليف ما رو روشن کنيد!
دپرسيم يا به قول استاد نگاه موشکافي به زندگي داريم و حس طنز خوبي نيز. و در کل طرز نگاهمان به زندگي قابل تحسين است!!؟؟
مطالب بي ارزش مي نويسيم يا به قول استاد، از لابلاي همين يادداشت هاي روزانه مي توان مطالب بسيار خوبي استخراج کرد که حجمشان با توجه به وقتي که بر روي وبلاگتان مي گذاريد و ماهيت وبلاگتان، عالي ست!!
مانند ما بسيارند يا اينکه به قول ايشان " کمتر وبلاگي را ديده ايد که به پختگي(!) و رواني(!) و در عين روزانه بودنش، با محتوايي(!!!!) ما مطلب بنويسد! ".
خلاصه بگوييد که تکليف خودمان را در اين وانفساي بي تکليفي بدانيم!
پي نوشت: منظور از ايشان، دکتر ...، استاد دانشکدهء ادبيات دانشگاه فردوسي مي باشد که به طريقي از طرف يکي از دوستهاي کلاس زبان با ايشان آشنا شديم و چون فهميديم که در زمينهء وبلاگ و وبلاگ نويسي تحقيق مي کنند، اشک شوق از ديده بر افشانديم و نعره ها بزديم و اوقاتمان سخت خوش گشت و آدرس وبلاگمان را داديم و از ايشان با توجه به يکسان نبودن نظر دوستان، نظر خواستيم.
اصلاً فکر نمي کردم اون آدم جدي اينطوري نظر بده!
پاک قاطي کردم!
حتي شمارهء تلفنم رو گرفت که براي مجلهء جديدي که قراره با يه سري از بچه هاي ادبيات بزنن، من هم براشون به عنوان يه ستون (احتمالا دو يا سه بار در هفته) و يه قسمت علمي کاربردي(مخصوص کامپيوتر) مطلب بنويسم.(بيچاره اون نشريه اي که من بخوام توش بنويسم!!)
کلي تعجب کردم! نمي دونم اين ديگه چه جورشه!
البته بعيد هم نيست که کل قضيه براي دست انداختن من باشه!! :))

-در ضمن: آقاي دکتر قول دادند که ديگه به اينجا سر نزنن تا وقتي که اگر نشريه شون راه افتاد، بخوام باهاشون همکاري کنم!

2004/01/23

You pretend it doesn't bother you
But you just want to EXPLODE


حرفهاي روزمره و تکراري و بي محتوا
حساسيت هاي بي مورد
صداي آهنگ هاي مبتذل
صداي بوق ماشين ها
صداي آدمي که با صداي بلند فحش مي ده و مي خنده
صداي گوشخراش ادمي که 5 بار زنگ مي زنه به موبايلت و 5 بار خيلي مودبانه جواب مي شنوه که موبايل ديگه خط رو خط افتادن نداره و شماره رو اشتباه بهش دادن و اخرش بار پنجم موقع قطع کردن صداش رو مي شنوم که به يه نفر ديگه مي گه: ک... کش هي مي گه اشتباهه!
زندگيي که دوست نداري
موهايي که شونه نمي شه
يه دعواي اساسي با پدر و شنيدن کلي حرف بزرگ و ثقيل به خاطر يه مسالهء ساده.
هواي کثيف و نفس تنگي
هواي تميز و نفس تنگي
نفس تنگي
کتابي که گم شده و نمي خواد پيدا بشه
کسي که بايد باشه، ولي نيست
روزمرگي لعنتي همهء آدم هاي دور و برت(و خودت البته ...)
روزمرگي لعنتي همهء آدم هاي دور و برت(و خودت البته ...)
روزمرگي لعنتي همهء آدم هاي دور و برت(و البته خودت ...)

اه ... حالم به هم خورد. و حال شما هم حتماً.
و هنوز يکي داره تو تلويزيون پلنگ چشم قشنگه مي خونه!!!
نتيجه: از اين انشا نتيجه مي گيريم که زندگي کردن شبيه راه رفتن روي آسفالت داغ با پاي بي حفاظه.هيچ وقت نمي تونی گرماي سوزنده اش و خشونتش رو فراموش کني و مجبوري با جستهاي بزرگ از روش بپري تا نفهمي و حسش نکني. و هر لحظه آرزوي سکون و آرامش و فرار بيشتر رشد مي کنه و قوي تر مي شه.
مسخره است، نه؟

نتيجه: نمي تونم ديگران رو تحمل کنم( به جز يه سري ادم خيلي خيلي خاص).
نتيجهء اين نتيجه: و به همان نسبت نيز انسان غير قابل تحمل و مزخرفي هستم!

نتيجهء پينک فلويديش:
IIIIIIIIIIIIII have become, comfortably NUMB!!!

نتيجهء مقداري جوادي تر از نوع لينکين پارکي:
IIIIIIIIIIIIII've become so numb ( back ground: Tired of being what you want me to be)

نتيجهء مقاديري جوادي تر تر: نداريم.چون وارد حيطهء اهنگ هاي لس آنجلسي و پاپ بي ارزش New Age ايراني مي شه که من ازش متنفرم.

نتيجه گيري تلافي جويانه: شما هم مي تونيد براي مقابله با نتيجه گيري هاي من، 3 بار Unforgiven II رو گوش کنيد و همزمان همراه جيمز بخونيد و بعد از هر بار خوندن دور خودتون بچرخيد و فوت کنيد.
نکته: مواظب باشيد اون This Key رو کجا Bury it in you مي کنيد.
بعضي از قسمت هاي بدن خيلي سنسيتيوه! گناه دارم آخه!!!
-دلم براي خواهرم تنگ شده :(

-ديروز ساعت 8-5 عصر امتحان داشتم.
احتمالاً پاس مي شه!
همين.
از صبح ساعت 8 کتابخونه بودم.اينقدر خسته بودم که زود از سر جلسه بلند شدم اومدم بيرون.فقط يک ساعت و 45 دقيقه نشستم در حالي که مي دونم خيلي ها تا خود ساعت 8 سر امتحان بودن.
تازه يه سوال ساده رو هم از زور خستگي نتونستم حل کنم :(.
اما مهم نيست.همين که پاس مي شه خوبه!
حالا بايد براي بقيه بخونم که نمره ها خوب بشه.

-خبر: ارتباط ناسا هم با اسپريت قطع شد!
نمي دونم اين برنامهء مريخ چرا اينجوري شده!! اون از بيگل که برنامهء اروپا رو کاملاً به هم ريخت، اين هم از اسپريت! تازه قراره به همين زودي ها نسخهء دوم اسپريت هم رو مريخ فرود بياد.
جون مي ده براي داستانهاي تخيلي. يه نويسندهء خوب مي خواد(مثل کلارک و آسيموف) که يه داستان کوتاه يا حتي کتاب عالي ازش در بياره.

خبر ديگر آنکه 500000 نفر-دوباره صفر ها رو بشمريد.5 تا صفر داره. پانصدهزار!!!- براي انتخابات رياست جمهوري افغانستان شرکت کردن!!
حتي تصورش باعث مي شه مرغ پخته هم خنده اش بگيره!تموم افغاني هايي که سنشون از 15 سال بزرگتر بوده شرکت کردن.فکر کنم آخرش هم از اين 500000 نفر 499900 نفرشون فقط يک راي بيارن که شامل رايي مي شه که خودشون به خودشون دادن.
خلاصه حواستون باشه از اين به بعد با کارگر افغاني ها بد صحبت نکنيد.احتمالاً آقا کانديداي رياست جمهوري افغانستان هستن!!

-توي نوشتهء قبلي يه نفر برام کامنت گذاشته بود و نوشته بود که خواب بدي برام ديده!
خب چرا خودت رو معرفي نمي کني اگر من رو مي شناسي؟ :)
من سعي کردم تا جايي که مي شه وبلاگم رو کساني که روزمره باهاشون ارتباط دارم نخونن.
اما اعتراف مي کنم که وسوسه اش هميشه بوده که بدونم بقيه راجع به اينجا چي فکر مي کنن.
خلاصه اگر کسي از دوستان من اينجا رو پيدا کرده و مي خونه، حتماً کامنت بذاره به اسم خودش.من خوشحال مي شم :)
راستي خوابت هم ظاهرا! تا حالا که تعبير نشده.حالا تا بعد ببينيم چه مي شه کرد.

-اين چند روزه کلي بزرگ شدم! فهميدم چيزهايي که براي من خيلي با ارزشن براي هيچکس-مطلقاً هيچکس- با ارزش نيست. پس چرا بي دليل اصرار کنم روشون؟
ترجيح مي دم داخل خودم نگهشون دارم.

-من آدم اگرسيو و بداخلاق و تندي نيستم(همه مي دونن). آدم بي ادبي نيستم، اهل درگيري با بقيه نيستم، اصولاً به کار کسي کار ندارم و شايد بشه گفت خيلي از اين بقيه ها برام مهم نيستن.
اما رو يه چيزهايي خيلي حساسم.يکي ادبه، خصوصاً خصوصاً خصوصاً ادب اجتماعي!
يعني وقتي از خونه ميآي بيرون مراعات آدمهاي دور و برت رو بکني و فکر نکني همه جا حريم شخصي خودته!
و چقدر بده که ادب اجتماعيمون اينقدر کمه!
حالا اين کم بود ادب شامل همه چيز مي شه، از ماشينهايي که ساعت 12 شب بوق عروسي(!) مي زنن و روي خط عابر مي ايستن و از چراغ قرمز رد مي شن، تا اون بسيجيه که حرفهاي من و دوستي که 3 سال نديده بودمش رو در زمينهء انتخابات استراق سمع مي کنه و مي پره وسط بحث و کلي اعصاب همه رو خرد مي کنه.
مساله اينه که عادت کرديم هيچکس غير از خودمون براي ما مهم نباشه! متاسفانه!

-دزديده چون جان مي روي     اندر ميان جان من
دزديده چون جان مي روي...
چون جان مي روي ...
دزديده ...
دزديده ...
دزديده ...
دزديده ...
دزديده ...


-ببينيد من در همين مکان مقدس بهتون اخطار مي کنم اگر نمي خوايد مجبور به FDisk کردن و از دست دادن تموم اطلاعاتتون باشيد، حتماً حتماً حتماً آنتي ويروس هاتون رو اپگريد کنيد هر روز.
من خودم از MCAfee استفاده مي کنم و فکر نمي کنم آنتي ويروس بهتري باشه.
شما هم حتماً حتماً آنتي ويروسهاتون رو هر روز آپگريد کنيد.
2 تا ويروس خيلي خطرناک اومده که هارد ديسک خراب مي کنه.
الان شايد 10 درصد بچه هاي ما يکي يا دو تا از درايوهاشون رو از دست دادن و نهايتاً مجبور به FDisk کردن هستن. و مرتب هم اين اپيدمي داره بيشتر مي شه!
خلاصه از من گفتن بود.


2004/01/21

-پی نوشت: اول بگم چون اين بلاگر ما همهء کارهاش از پايين به بالاست، قاعدتاً پی نوشت هم بايد اول متن بياد ديگه :)
خب حالا خود پی نوشته!
عجيبه که کارهايی که يک ساعت پيش به نظرت سوپر احمقانه می اومده حالا دوباره منطقی بشن!
البته با يک فرق.اون هم اينکه جلو احساساتت رو می گيری، همين!
نتيجه ای که توی اين مدت گرفتم اين بوده که دوستی و دوست داشتن هيچ وقت از بين نمی ره، نه با عصبانيت، نه با بدرفتاری، نه با هيچ چيز ديگه.
البته در مورد من ها!
اما خب ... وقتی تموم اون احساسات نگرانی و دوستی و خيلی حس ديگه که قبلاً بودن، هنوز هستن، در حالی که اون حس بد به محض اينکه نوشتمش رفت، خب يعنی همون نتيجه هه ديگه!
فقط با اين تفاوت که الان عاقلترم.اميدوارم همينطور عاقلتر بمونم.
پايان پی نوشت... شروع متن اصلی :))

-از چندين و چند کار بدمان مي آمد اما گاهي انجام ميشد
حال تصميم قاطع گرفته ايم که انجامشان ندهيم( و نمي دهيم)

يکي واگويهء سر درون و طلب همدردي در مواقع سختي
ديگري دفاع از خود در برابر کار انجام شده.چه عمل انسان يا درست است يا نادرست. بر درستي آن نياز به دفاع نيست و هنگام نادرستي، دفاع از آن تنها دليل آوردن بر غلط است و غلط اندر غلط
و ديگر آنها صحبت و مذاکره با ديگران دربارهء آنچه تمايل به شنيدنش ندارند.
ديگري مهر ورزيدن ناخواسته(به کسي که خواهان مهر ما نباشد، مهر نخواهيم ورزيد).
ديگري تلاش براي وصله زدن شکسته.حتي اگر شکسته به دست مبارکمان نباشد. و حتي اگر ذيقيمت باشد و ناياب.

و اين کانفشنز آو ا نات تو بيوتيفول مايند بود
والسلام عليکم و غيره!

امضا:
Not too Beautiful Mind!!!

پي نوشت:
ما غير از غير نيستيم
من نيز بر آنم که همه خلق بر آنند
حالا يه ذره اينور اونور که فرقي نمي کنه که! مهم اينه که بر آنم

امضا:
Ugly mind(دونقطه بنفش شاخدار)