-جالبه که زماني که به زندگي وابسته اي، از خيلي چيزها فرار مي کني. يکيشون ارتفاعه. اما به محض اينکه زندگي رو رها مي کني و به مرگ به عنوان چيزي که هميشه همراهته فکر مي کني، يه سري موانع رواني از بين مي رن. و مي توني از يه سري چيزها لذت ببري. يکيش راه رفتن روي لبهء پرتگاهه.
يه مدته دوباره اومدم جايي که توي ذهنم بهش مي گم پرتگاه. در حقيقت به لبهء پرتگاه نزديک شدم، خيلي نزديک. اما اين بار فرار نمي کنم. راستش فقط دارم از ارتفاع لذت مي برم.
-وسوسه چيز جالبيه ... واقعاً جالب. وقتي يه سري موانع ذهني و روحي مي شکنن، يه سري تابو ها برات قابل انجام مي شن. اون تابويي براي من شکسته، مرگه. ديگه از فکر تموم شدن زندگيم، يا تموم کردنش فرار نيم کنم. راستش يه جورايي بهم اميد مي ده ... اينکه مي تونم هر موقع که بخوام زندگيم رو تموم کنم، بدون پشيموني يا حسرت يه ترس. خوبه هاااااا !!! البته ترجيحاً سعي کنيد به اينجا نرسيد، چون مقابله با اين وسوسه خيلي سخته :)).
در حقيقت بر مي گرده به همون پرتگاهه که گفتم. وسوسهء پرواز خيلي شديده و خيلي اراده مي خواد که از اين بالا نپرم پايين. اين هم يه جورشه. که تموم انرژي و اراده ات رو بذاري که زنده باشي، و خودت رو نميروني :)))))))
-زندگي شده مثل يه تابلو نقاشي که يه قسمتهاييش رنگ نداره، پر از خط هاي بي معني و خشک. يه قسمتيش هم اينقدر پر رنگه که غيرقابل تحمله، مثل تابلو هاي نئون.
-به سايه ام حسودي مي کنم.
-تلفن هنوز قطعه.
-يه آلبوم جديد Live از Loreena McKennit گرفتم. فوق العاده ست. زيباست. بي نظيره.
همين ...
Ciao
2004/03/09
2004/03/07
-تلفن هنوز قطعه. من هنوز از دانشگاه پست مي کنم.
به نگار: دو بار برات جواب نوشتم اما نتونستم بفرستم. امروز دوباره سعي مي کنم.
-يه زماني غير از کلاسيک و يه مجموعهء خيلي انتخابي از پاپ و راک، هيچ جور موسيقي ديگه اي گوش نمي دادم. اما اين روزها بدجور زدم تو کار خشانت. البته ديگه نهايت خشانت من مالمستين و آهنگ هاي آروم متاليکاست، اما خب، براي کسي که اونطوري موسيقي گوش مي داده خيلي سنگينه.
به اين مي گن معصوميت از دست رفته، نه؟
اين آلبوم آخر LinkinPark (اسمش يادم رفته) يه آهنگ داره به اسم Breaking The Habit. خيلي قشنگه. مرتب دارم گوشش مي دم. ليريکش قشنگه. فضاي آهنگش هم خوبه.
-صدهاهزار سال پيش، اون زماني که ماموت ها روي زمين حکم فرمايي مي کردند و نسل دودو ها هنوز منقرض نشده بود و قارهء آتلانتيس هنوز زير آب نرفته بود، من يه سي دي MP3 براي يه دوستي توي تهران فرستادم. حالا تازه خبردار شدم که به علت موارد غير مجاز روي CD ، CD فرستاده نشده و توسط ادارهء پست ضبط شده.
دو حالت بيشتر نداره. يا اينکه طرف براي مبارزه با شيطان CD رو سوزونده که ... خب هيچي. يا اينکه از CD خوشش اومده دودرش کرده. که در اين صورت خيلي آدم جالبي بوده. چون روش EVanescence و Haggard و خلاصه توي سبک هاي Gothic Metal ريخته بودم. و کساني که اين نوع موسيقي رو گوش مي کنن زياد نيستن.
- من نمي دونم اون هايي که مثلاً 100 سال زندگي مي کنن، چطور تحمل مي کنن؟!!
من 22 سال زندگي کردم که 4 سالش زندگبي بوده و باقيش يه جور روياي قبل از بيداري، اما بريدم و جداً خسته شدم. اصلاً تصورش رو هم نمي تونم بکنم که 40-30 سال ديگه هم زنده باشم.
-اينجا خيلي مبتذل شده؟ راستش يه مقدار دارم از اين وبلاگ سو استفاده مي کنم. بعضي از حرف ها رو نمي شه گفت. اينجا شده يه جور شبه خاطرات. جدا از اون يه سري از احساسات سطحيم رو اينجا مي نويسم. اين طوري از سرريز نمي شن. همين.
به نگار: دو بار برات جواب نوشتم اما نتونستم بفرستم. امروز دوباره سعي مي کنم.
-يه زماني غير از کلاسيک و يه مجموعهء خيلي انتخابي از پاپ و راک، هيچ جور موسيقي ديگه اي گوش نمي دادم. اما اين روزها بدجور زدم تو کار خشانت. البته ديگه نهايت خشانت من مالمستين و آهنگ هاي آروم متاليکاست، اما خب، براي کسي که اونطوري موسيقي گوش مي داده خيلي سنگينه.
به اين مي گن معصوميت از دست رفته، نه؟
اين آلبوم آخر LinkinPark (اسمش يادم رفته) يه آهنگ داره به اسم Breaking The Habit. خيلي قشنگه. مرتب دارم گوشش مي دم. ليريکش قشنگه. فضاي آهنگش هم خوبه.
-صدهاهزار سال پيش، اون زماني که ماموت ها روي زمين حکم فرمايي مي کردند و نسل دودو ها هنوز منقرض نشده بود و قارهء آتلانتيس هنوز زير آب نرفته بود، من يه سي دي MP3 براي يه دوستي توي تهران فرستادم. حالا تازه خبردار شدم که به علت موارد غير مجاز روي CD ، CD فرستاده نشده و توسط ادارهء پست ضبط شده.
دو حالت بيشتر نداره. يا اينکه طرف براي مبارزه با شيطان CD رو سوزونده که ... خب هيچي. يا اينکه از CD خوشش اومده دودرش کرده. که در اين صورت خيلي آدم جالبي بوده. چون روش EVanescence و Haggard و خلاصه توي سبک هاي Gothic Metal ريخته بودم. و کساني که اين نوع موسيقي رو گوش مي کنن زياد نيستن.
- من نمي دونم اون هايي که مثلاً 100 سال زندگي مي کنن، چطور تحمل مي کنن؟!!
من 22 سال زندگي کردم که 4 سالش زندگبي بوده و باقيش يه جور روياي قبل از بيداري، اما بريدم و جداً خسته شدم. اصلاً تصورش رو هم نمي تونم بکنم که 40-30 سال ديگه هم زنده باشم.
-اينجا خيلي مبتذل شده؟ راستش يه مقدار دارم از اين وبلاگ سو استفاده مي کنم. بعضي از حرف ها رو نمي شه گفت. اينجا شده يه جور شبه خاطرات. جدا از اون يه سري از احساسات سطحيم رو اينجا مي نويسم. اين طوري از سرريز نمي شن. همين.
2004/03/06
اي بابا اين تلفن نادون هم گذاشت درست موقع تعطيلات قطع شد. اينقدررررررر اينترنت خونم اومده پايين :((
نمي دونم چرا اينقدر داستان زنده به گور هدايت رو دوست دارم. فوق العاده تاثير گذاره. يه جورايي تلخ، و فوق العاده واضح و دقيق.
حالا که حرف هدايت شد، يکي از مفرح ترين و خنده دار ترين متن هايي که تا حالا خوندم "کاروان اسلام در بلاد کفر" هدايت بوده.
تيغ طنزش برنده ست. و توصيفش دقيق. حتي دلت براي آدم هاي داستان هدايت مي سوزه. براي سکان الشريعه و تاج المتکلمين وبقيه. حيف که توي دنياي واقعي اينجور آدم ها قابل دلسوزي نيستند، وگرنه زندگي راحت تر مي شد. خيلي راحت تر.
جالبي نوشته هاي هدايت اينه که پست ترين و منفور ترين آدمها هم لااقل قابل ترحم هستند. يعني اکثراً قرباني جامعه شون هستن و مجبور به پست بودن.
هرکدوم از داستان هاش رو که ببينيد همينطوره. هيچوقت کسي رو له نکرده. همه براي خودشون يه دليلي دارن که توي دنياي خودشون معتبره. و جالب اينکه همه مي دونن که کارشون توي دنياي بقيه پذيرفته نيست، اما انجامش مي دن. مثل عروسک هاي خيمه شب بازي خيلي بزرگي که اسمش زندگيه.
همه توي دنياي پستشون مثل يه مجموعهء بزرگ حيوانات کوچک و ناچيز پرسه مي زنن و مي خزن و مي درن(داستان طلب آمرزش رو بخونيد.زن چقدر طبيعي از آدم کشي حرف مي زنه و بعدش هم عذاب وجدانش به خاطر جهنمه نه آدمهايي که کشته.). کسي هم که از جريان جامعه بياد بيرون توسط پس مونده هاي همون جامعه از بين مي ره(داش آکل. کسي که از اون چيزي که بود، بالاترين حد پذيرفتني اجتماع بود. بعد از اينکه عاشق شد، از سکه افتاد و اخرش هم کشته شد.)
گاهي مي ترسم اين تحليل هاي چرندي که از مسائل مختلف مي کنم، حالا چه ادبي يا راجع به موسيقي يا هر چيز ديگه اي، يه کسي که واقعاً توي اين زمينه اطلاعات داشته باشه(مثلا براي اين نوشته ها کسي که توي رشتهء ادبيات تحصيل کرده باشه) بخونه و من رو مسخره کنه. يا اين نوشته ها به نظرش احمقانه بياد.
چهارشنبه شب:
خيلي خوبه کسي رو داشته باشي که بتوني حرفت رو راحت بهش بگي. عجيبه که حرف هايي که هيچ وقت از دلت بيرون نميآن اينقدر راحت مي توني يه دفعه به يه نفر بگي.
اون هم براي مني که اين مريضي وحشتناک رو دارم که نمي تونم به کسي کاملاً نزديک بشم.
خيلي خوبه که با يه نفر صرف نظر از جنسيتش دوست باشي، و اون بفهمه.
يه مدت درازه يه جور ديدگاه پوچي نسبت به همه چيز پيدا کردم. يه جور بي تفاوتي و بي اهميتي براي هر اتفاقي که اطرافم مي افته.
اين رو توي خودم مي بينم و رنج مي برم. به هر حال هر جور بخوايد حساب کنيد، جالب نيست که صبح که بيدار مي شي، دنبال يه دليل زورکي براي زندگي کردن باشي. يه بهانه يا انگيزهء کوچک که بتوني به خاطر اون از رختخواب بياي بيرون و بري سراغ وظايف روزانه: غذا خوردن، دانشگاه رفتن، درس خوندن، با کامپيوتر کار کردن، حرف زدن، خنديدن ... زندگي کردن.
گاهي فکر مي کنم به کل زندگيم. مي بينم بهترين چيزهايي که توي زندگيم به دست آوردم دوست هام هستن.
و بين دوست هام، نمي تونم تصور کنم کسي از اون بهتر باشه.
دوستي با اون و همسرش آرامش بخشه ... بي نهايت آرامش بخش.
خوبه که با يه نفر به عنوان يه انسان دوست باشي و به عنوان يه انسان پذيرفته بشي.
شايد شمايي که وب لاگ مي نويسيد حس من رو بفهميد. اينکه با يه نويسنده بد جور احساس نزديکي مي کنيد. بدون توجه به اينکه طرف زنه يا مرد، بزرگه يا کوچک، يا چه شکليه، پوستش چه رنگيه، يا هزار مسالهء مختلف ديگه که توي رابطهء حضوري هست. من با اين آدم اينطور دوستم. يه جور دوستي خيلي سطح بالا.
چرا اين متن رو نوشتم؟ براي اينکه همين يک ساعت پيش براي تولدش رفته بوديم بيرون. وقتي تموم حس پوچي و بيهودگيم رو توي 4-3 جمله بهش گفتم، تازه فهميدم چرا شبي که خداحافظي مي کرد، من و امير اونطور گريه کرديم.
دارم به اين نتيجه مي رسم که هر کس که فکر مي کنه کوچکترين جنبهء زندگي رو شناخته، سخت در اشتباهه. زندگي همه چيزش عجيبه و غير قابل پيش بيني.
اميدوارم با همسرش، هميشه خوشبخت ترين آدم هاي دنيا باشن.
...
و هنوز تو نيستي.
اول کنکور، حالا مريضي پدرت. و مني که به تو احتياج دارم. و البته مهم نيست.
جالبه که آدم ها چطور مي تونن خودشون رو با شرايط وفق بدن. يه جوري انگاري کش ميان.
من راجع به خودم هيچ وقت تصور نمي کردم اينقدر نسبت به يه نفر بتونم انعطاف پذير باشم. اينکه با وجودي که خودم در بدترين شرايط بودم و واقعاً بهش احتياج داشتم، وقتي ديدم يه مقدار شرايطش خوب نيست سعي کردم حداقل بار روي دوشش نباشم. حالا هم که پدرش مريضه به همون شکل. در حالي که فقط بودنش مي تونست کمکم باشه. اما يک ماه و نيمه که نيست. و من سعي کردم براش باشم(چقدر تونستم نمي دونم).
همه چيز زندگي عجيبه. و بي نهايت جالب. فقط اگر ممکنه من ترجيح مي دم تماشاگر باشم تا بازيگر. مرسي :).
راستی دلم هم خیلی برات تنگ شده
نمي دونم چرا اينقدر داستان زنده به گور هدايت رو دوست دارم. فوق العاده تاثير گذاره. يه جورايي تلخ، و فوق العاده واضح و دقيق.
حالا که حرف هدايت شد، يکي از مفرح ترين و خنده دار ترين متن هايي که تا حالا خوندم "کاروان اسلام در بلاد کفر" هدايت بوده.
تيغ طنزش برنده ست. و توصيفش دقيق. حتي دلت براي آدم هاي داستان هدايت مي سوزه. براي سکان الشريعه و تاج المتکلمين وبقيه. حيف که توي دنياي واقعي اينجور آدم ها قابل دلسوزي نيستند، وگرنه زندگي راحت تر مي شد. خيلي راحت تر.
جالبي نوشته هاي هدايت اينه که پست ترين و منفور ترين آدمها هم لااقل قابل ترحم هستند. يعني اکثراً قرباني جامعه شون هستن و مجبور به پست بودن.
هرکدوم از داستان هاش رو که ببينيد همينطوره. هيچوقت کسي رو له نکرده. همه براي خودشون يه دليلي دارن که توي دنياي خودشون معتبره. و جالب اينکه همه مي دونن که کارشون توي دنياي بقيه پذيرفته نيست، اما انجامش مي دن. مثل عروسک هاي خيمه شب بازي خيلي بزرگي که اسمش زندگيه.
همه توي دنياي پستشون مثل يه مجموعهء بزرگ حيوانات کوچک و ناچيز پرسه مي زنن و مي خزن و مي درن(داستان طلب آمرزش رو بخونيد.زن چقدر طبيعي از آدم کشي حرف مي زنه و بعدش هم عذاب وجدانش به خاطر جهنمه نه آدمهايي که کشته.). کسي هم که از جريان جامعه بياد بيرون توسط پس مونده هاي همون جامعه از بين مي ره(داش آکل. کسي که از اون چيزي که بود، بالاترين حد پذيرفتني اجتماع بود. بعد از اينکه عاشق شد، از سکه افتاد و اخرش هم کشته شد.)
گاهي مي ترسم اين تحليل هاي چرندي که از مسائل مختلف مي کنم، حالا چه ادبي يا راجع به موسيقي يا هر چيز ديگه اي، يه کسي که واقعاً توي اين زمينه اطلاعات داشته باشه(مثلا براي اين نوشته ها کسي که توي رشتهء ادبيات تحصيل کرده باشه) بخونه و من رو مسخره کنه. يا اين نوشته ها به نظرش احمقانه بياد.
چهارشنبه شب:
خيلي خوبه کسي رو داشته باشي که بتوني حرفت رو راحت بهش بگي. عجيبه که حرف هايي که هيچ وقت از دلت بيرون نميآن اينقدر راحت مي توني يه دفعه به يه نفر بگي.
اون هم براي مني که اين مريضي وحشتناک رو دارم که نمي تونم به کسي کاملاً نزديک بشم.
خيلي خوبه که با يه نفر صرف نظر از جنسيتش دوست باشي، و اون بفهمه.
يه مدت درازه يه جور ديدگاه پوچي نسبت به همه چيز پيدا کردم. يه جور بي تفاوتي و بي اهميتي براي هر اتفاقي که اطرافم مي افته.
اين رو توي خودم مي بينم و رنج مي برم. به هر حال هر جور بخوايد حساب کنيد، جالب نيست که صبح که بيدار مي شي، دنبال يه دليل زورکي براي زندگي کردن باشي. يه بهانه يا انگيزهء کوچک که بتوني به خاطر اون از رختخواب بياي بيرون و بري سراغ وظايف روزانه: غذا خوردن، دانشگاه رفتن، درس خوندن، با کامپيوتر کار کردن، حرف زدن، خنديدن ... زندگي کردن.
گاهي فکر مي کنم به کل زندگيم. مي بينم بهترين چيزهايي که توي زندگيم به دست آوردم دوست هام هستن.
و بين دوست هام، نمي تونم تصور کنم کسي از اون بهتر باشه.
دوستي با اون و همسرش آرامش بخشه ... بي نهايت آرامش بخش.
خوبه که با يه نفر به عنوان يه انسان دوست باشي و به عنوان يه انسان پذيرفته بشي.
شايد شمايي که وب لاگ مي نويسيد حس من رو بفهميد. اينکه با يه نويسنده بد جور احساس نزديکي مي کنيد. بدون توجه به اينکه طرف زنه يا مرد، بزرگه يا کوچک، يا چه شکليه، پوستش چه رنگيه، يا هزار مسالهء مختلف ديگه که توي رابطهء حضوري هست. من با اين آدم اينطور دوستم. يه جور دوستي خيلي سطح بالا.
چرا اين متن رو نوشتم؟ براي اينکه همين يک ساعت پيش براي تولدش رفته بوديم بيرون. وقتي تموم حس پوچي و بيهودگيم رو توي 4-3 جمله بهش گفتم، تازه فهميدم چرا شبي که خداحافظي مي کرد، من و امير اونطور گريه کرديم.
دارم به اين نتيجه مي رسم که هر کس که فکر مي کنه کوچکترين جنبهء زندگي رو شناخته، سخت در اشتباهه. زندگي همه چيزش عجيبه و غير قابل پيش بيني.
اميدوارم با همسرش، هميشه خوشبخت ترين آدم هاي دنيا باشن.
...
و هنوز تو نيستي.
اول کنکور، حالا مريضي پدرت. و مني که به تو احتياج دارم. و البته مهم نيست.
جالبه که آدم ها چطور مي تونن خودشون رو با شرايط وفق بدن. يه جوري انگاري کش ميان.
من راجع به خودم هيچ وقت تصور نمي کردم اينقدر نسبت به يه نفر بتونم انعطاف پذير باشم. اينکه با وجودي که خودم در بدترين شرايط بودم و واقعاً بهش احتياج داشتم، وقتي ديدم يه مقدار شرايطش خوب نيست سعي کردم حداقل بار روي دوشش نباشم. حالا هم که پدرش مريضه به همون شکل. در حالي که فقط بودنش مي تونست کمکم باشه. اما يک ماه و نيمه که نيست. و من سعي کردم براش باشم(چقدر تونستم نمي دونم).
همه چيز زندگي عجيبه. و بي نهايت جالب. فقط اگر ممکنه من ترجيح مي دم تماشاگر باشم تا بازيگر. مرسي :).
راستی دلم هم خیلی برات تنگ شده
2004/02/29
-تلفن خونه يک طرفه شده و حدوداً يک هفته اي طول مي کشه تا درست بشه.
اينها رو مي نويسم که از دانشکده پست کنم.
البته چيز خاصي هم نيست که حتماً لازم باشه به خاطر نجات بشريت و به هم نخوردن جهان بنويسم و به هر ترتيب که شده بفرستم. همون چرنديات هميشگي.
اينجا رو حتماً بخونيد. چند تا داستان کوتاه از چخوف. عاليه. زياد خوندنشون وقت نمي بره اما فوق العاده است.
يکي از خوبي هاي کامپيوتر اينه که خيلي رويا ها رو تبديل مي کنه به واقعيت.
يکيش روياي يه پسر کوچولوئه که عشقش خلبان شدن بود و از زماني که يادش ميآد، اون زماني که درست بلد نبود بخونه يا بنويسه مجله هاي با موضوع هواپيما مي خريد و روياي شب و روزرويا هاش هم اکثراً به خودش ختم مي شد که خلبان يه هواپيما بود و بالاي ابرها زير آفتاب کور کننده پرواز مي کرد.
حالا من پشت کامپيوتر مي شينم و هر وقت بيکار باشم و حوصله داشته باشم مي شم خلبان ميگ 29 فالکروم يا اف-22 و هواپيما و کشتي ها رو با موشک هام منفجر مي کنم و هنوز اون شوق بچگي رو حس مي کنم.
هميشه معتقدم و به همه مي گم که بعضي چيزها توي ذهن و روح انسان هميشه ثابته و عوض نمي شه. اما يه چيزي مثل اين شور و شوق بچگانه ... واقعاً عجيبه که چطور اين همه سال زنده مونده.
و همهء اين ها البته يه قسمتش تقصير مهدي سرحديه که شبيه Simulator رو به من داد:))
سر کلاس معارف دو استاده برگشته مي گه:
آقايون! به خدا اين خدا نعمت خوبيه، قدرش رو بدونيد!!!!!
من ديگه هيچي نمي گم!!
يه استاد دانشگاه تو کانادا داره تلاش مي کنه که دنياي ما همون ماتريکسيه که برادران واچوفسکي تو 3 قسمت فيلمش کردن.
البته مي شه از ديدگاه فلسفي يه جوري اينطوري تصور کرد، اما هرچي که هست مسلماً هنوز کسي ايجنت اسميت رو نديده
(راستي پيش خودمون بمونه. من هم The one هستم. به کسي نگيد ها!! :)) )
اگر کسي مي دونه من چي هستم يا کي به من بگه لطفاً. مرسي :)
Ciao
اينها رو مي نويسم که از دانشکده پست کنم.
البته چيز خاصي هم نيست که حتماً لازم باشه به خاطر نجات بشريت و به هم نخوردن جهان بنويسم و به هر ترتيب که شده بفرستم. همون چرنديات هميشگي.
اينجا رو حتماً بخونيد. چند تا داستان کوتاه از چخوف. عاليه. زياد خوندنشون وقت نمي بره اما فوق العاده است.
يکي از خوبي هاي کامپيوتر اينه که خيلي رويا ها رو تبديل مي کنه به واقعيت.
يکيش روياي يه پسر کوچولوئه که عشقش خلبان شدن بود و از زماني که يادش ميآد، اون زماني که درست بلد نبود بخونه يا بنويسه مجله هاي با موضوع هواپيما مي خريد و روياي شب و روزرويا هاش هم اکثراً به خودش ختم مي شد که خلبان يه هواپيما بود و بالاي ابرها زير آفتاب کور کننده پرواز مي کرد.
حالا من پشت کامپيوتر مي شينم و هر وقت بيکار باشم و حوصله داشته باشم مي شم خلبان ميگ 29 فالکروم يا اف-22 و هواپيما و کشتي ها رو با موشک هام منفجر مي کنم و هنوز اون شوق بچگي رو حس مي کنم.
هميشه معتقدم و به همه مي گم که بعضي چيزها توي ذهن و روح انسان هميشه ثابته و عوض نمي شه. اما يه چيزي مثل اين شور و شوق بچگانه ... واقعاً عجيبه که چطور اين همه سال زنده مونده.
و همهء اين ها البته يه قسمتش تقصير مهدي سرحديه که شبيه Simulator رو به من داد:))
سر کلاس معارف دو استاده برگشته مي گه:
آقايون! به خدا اين خدا نعمت خوبيه، قدرش رو بدونيد!!!!!
من ديگه هيچي نمي گم!!
يه استاد دانشگاه تو کانادا داره تلاش مي کنه که دنياي ما همون ماتريکسيه که برادران واچوفسکي تو 3 قسمت فيلمش کردن.
البته مي شه از ديدگاه فلسفي يه جوري اينطوري تصور کرد، اما هرچي که هست مسلماً هنوز کسي ايجنت اسميت رو نديده
(راستي پيش خودمون بمونه. من هم The one هستم. به کسي نگيد ها!! :)) )
اگر کسي مي دونه من چي هستم يا کي به من بگه لطفاً. مرسي :)
Ciao
2004/02/28
هيچ حقيقتي وجود ندارد.
و هيچ حقي. و هيچ خوبي و راستي.
و ما مجموعه اي از خودخواهي هستيم که در دنيايي بي تفاوت و سرد زندگي مي کنيم و ديگران را آزار مي ديم.
ما مجموعه اي از خودبزرگ بيني هستيم که انسان ها را از صافي معيارها و عقايد خود عبور مي دهيم و فکر نمي کنيم که اين عبور چقدر دردآور است.
ما مجموعه اي از تناقضاتيم که محکوميم به تنهايي و چرخيدن در اين دور باطل.
تنها حقيقت اين است که هيچ حقيقتي وجود ندارد(و اين نيز حقيقت نيست ...)
و هيچ حقي. و هيچ خوبي و راستي.
و ما مجموعه اي از خودخواهي هستيم که در دنيايي بي تفاوت و سرد زندگي مي کنيم و ديگران را آزار مي ديم.
ما مجموعه اي از خودبزرگ بيني هستيم که انسان ها را از صافي معيارها و عقايد خود عبور مي دهيم و فکر نمي کنيم که اين عبور چقدر دردآور است.
ما مجموعه اي از تناقضاتيم که محکوميم به تنهايي و چرخيدن در اين دور باطل.
تنها حقيقت اين است که هيچ حقيقتي وجود ندارد(و اين نيز حقيقت نيست ...)
2004/02/27
من به اين نتيجه رسيدم که نوشته هام توي وبلاگ حالت يه جور موج سينوسي با دورهء تناوب هاي متفاوت تو هر تناوب رو داره.
و اون هم به خاطر اينه که من يه سري تناقضات فکري دارم راجع به خدا و خودم و آدم ها و زندگي و اول مرغ بود يا تخم مرغ و هر چيزي که فکرش رو بکنيد.
گاهي فکر مي کنم از بس فکر کردم به جايي رسيدم که مرحلهء شناوري بين الهام و تفکره. و چيزهايي مي بينم که درکشون توي ذهن انسان نمي گنجه. و براي همين هنوز مي چرخم. مفهوم هاي عجيبي توي ذهنم هست که اگر بتونم تحليلشون کنم مطمئناً از اين حالت بيرون ميآم.
اما به هر حال چيزي که هست اينه که گاهي اين تناقضات غالب مي شن و من مي رم پايين.
اونقدر که خسته مي شم و براي يه مدت خودم رو مي زنم به بي خيالي و بر مي گردم بالا، فقط مشکل اينه که نمي تونم هميشه بي خيال باشم، چون به بي خيالي اعتقاد ندارم.
فردا کنکور IT مي باشد!
من فردا کنکور مي باشم!
من براي سال آينده حتماً براي کنکور خواهم خواند و کنکور خواهم شد!
خيلي وقت ها خيلي ها از رفتار من برداشت مي کنن که آدم مغرور و خود بزرگ بيني هستم.
ولي نيستم. خودم رو از هيچ کس بالاتر نمي بينم. نه فرق هام با ديگران باعث برتريم مي شه نه شباهت هام باعث نزديکي.
چيزي که باعث اين رفتار من مي شه خيلي ساده ست. خيلي خيلي ساده.
بيشتر از نود درصد آدم هايي که مي شناسم مثل هم حرف مي زنند، مثل هم رفتار مي کنند، مثل هم فکر مي کنند، نقاط کور فکريشون مثل همه و کلاً کپي هم هستن؛ غرق در روزمرگي.
مثل انعکاس يه صدا به صورت انسان هاي مختلف. همه يه جور صدا مي دن. و براي من تکراري شده. اصلاً تمايلي به شنيدن تکراري ها ندارم. و دنبال هارموني هاي جديد هستم. حتي اگر ناهنجار باشه.
همين!
خواب پنجره هايي رو مي بينم که بيرونشون سرخ سير و اشباع شده ست.
من داخل يه اتاق بزرگ تاريک و ساکتم. و نور قرمز از پنجره ها به داخل مي تابه.
پنجره هاي بزرگ و پهن با قاب هاي ضخيم.
من هيچ حرکتي نمي کنم. مي ايستم و نگاهم از يه پنجره به پنجرهء ديگه مي ره. و بعد دلم توي خواب براي کسي تنگ مي شه.
چند شبه پشت سر هم اين خواب رو مي بينم(البته در کنار خواب هاي ديگه).
و من ساعت ها بعد از ديدن اون خواب، وقتي بيدار مي شم، توي پس زمينهء ذهنم پنجره هاي قرمز رو مي بينم و دلتنگي هام رو.
باز هم حافظ:
...
پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت نا خلف باشم اگر من به جوي نفروشم
اين تفال هاي شبانه تقريباً عادت شده. حافظ رو بر مي دارم و بي مقدمه و معطلي و نيت و اين رسم و رسوم باز مي کنم و مي خونم. آرومم مي کنه.
Ciao
و اون هم به خاطر اينه که من يه سري تناقضات فکري دارم راجع به خدا و خودم و آدم ها و زندگي و اول مرغ بود يا تخم مرغ و هر چيزي که فکرش رو بکنيد.
گاهي فکر مي کنم از بس فکر کردم به جايي رسيدم که مرحلهء شناوري بين الهام و تفکره. و چيزهايي مي بينم که درکشون توي ذهن انسان نمي گنجه. و براي همين هنوز مي چرخم. مفهوم هاي عجيبي توي ذهنم هست که اگر بتونم تحليلشون کنم مطمئناً از اين حالت بيرون ميآم.
اما به هر حال چيزي که هست اينه که گاهي اين تناقضات غالب مي شن و من مي رم پايين.
اونقدر که خسته مي شم و براي يه مدت خودم رو مي زنم به بي خيالي و بر مي گردم بالا، فقط مشکل اينه که نمي تونم هميشه بي خيال باشم، چون به بي خيالي اعتقاد ندارم.
فردا کنکور IT مي باشد!
من فردا کنکور مي باشم!
من براي سال آينده حتماً براي کنکور خواهم خواند و کنکور خواهم شد!
خيلي وقت ها خيلي ها از رفتار من برداشت مي کنن که آدم مغرور و خود بزرگ بيني هستم.
ولي نيستم. خودم رو از هيچ کس بالاتر نمي بينم. نه فرق هام با ديگران باعث برتريم مي شه نه شباهت هام باعث نزديکي.
چيزي که باعث اين رفتار من مي شه خيلي ساده ست. خيلي خيلي ساده.
بيشتر از نود درصد آدم هايي که مي شناسم مثل هم حرف مي زنند، مثل هم رفتار مي کنند، مثل هم فکر مي کنند، نقاط کور فکريشون مثل همه و کلاً کپي هم هستن؛ غرق در روزمرگي.
مثل انعکاس يه صدا به صورت انسان هاي مختلف. همه يه جور صدا مي دن. و براي من تکراري شده. اصلاً تمايلي به شنيدن تکراري ها ندارم. و دنبال هارموني هاي جديد هستم. حتي اگر ناهنجار باشه.
همين!
خواب پنجره هايي رو مي بينم که بيرونشون سرخ سير و اشباع شده ست.
من داخل يه اتاق بزرگ تاريک و ساکتم. و نور قرمز از پنجره ها به داخل مي تابه.
پنجره هاي بزرگ و پهن با قاب هاي ضخيم.
من هيچ حرکتي نمي کنم. مي ايستم و نگاهم از يه پنجره به پنجرهء ديگه مي ره. و بعد دلم توي خواب براي کسي تنگ مي شه.
چند شبه پشت سر هم اين خواب رو مي بينم(البته در کنار خواب هاي ديگه).
و من ساعت ها بعد از ديدن اون خواب، وقتي بيدار مي شم، توي پس زمينهء ذهنم پنجره هاي قرمز رو مي بينم و دلتنگي هام رو.
باز هم حافظ:
...
پدرم روضهء رضوان به دو گندم بفروخت نا خلف باشم اگر من به جوي نفروشم
اين تفال هاي شبانه تقريباً عادت شده. حافظ رو بر مي دارم و بي مقدمه و معطلي و نيت و اين رسم و رسوم باز مي کنم و مي خونم. آرومم مي کنه.
Ciao
2004/02/26
2004/02/25
اين روزها 50 ميليون مي خورم و حماسه بالا ميآرم.
اين روز ها اون فتبارک الله بالاي تلويزيون رو مي بينم و رهبر بالا ميآرم.
بابا مرديم از شدت حماسه! حماسه زده شديم. مي شه عاجزانه خدمت نمايندگان آيندهء سه چهار نفر سود جو و فاشيست در مجلس و به خصوص آقاي حداد عادل تقاضا کنيم خفه بشن و دهان گشاد بي چفت و بستشون رو ببندن لطفاً؟
5-4 ماه ديگه کجلس مي افته دستتون اونجا هرچقدر خواستيد مزخرف بگيد!
در ضمن از من به شما نصيحت! از اين فاکر دوري کنيد که خطرناکه!!
اون يارو عراقيه که رئيس قوهء قضائيه ست، از مجلس تقاضاي تاسيس وزارت امر به معروف و نهي از منکر کرده.
نسخهء اولش رو طالبان توي افغانستان ساخته بودن(جدي ها!!)، دوميش رو هم آقاي هاشمي عراقي.
البته نمايندگان فعلي احتمالاً با نشون دادن انگشتهاي خاصي از دستشون، طرح رو روانهء زباله دان تاريخ مي کنن، و باز هم البته براي 6-5 ماه. بعدش واي به حال ما!
به جون خودم اگر وزارت امر و نهي بزنن، من هم مي رم مثل شغال کتاب فردريک فورسايت مي شم. بعدش ميآم همشون رو از دور مي زنم. براي هر کدوم يه گلولهء دست ساز، وسط مغز!
هي کثافت! از اسب من پياده شو! تو اون خورجين ها پر ديناميته. اون دليجان رو هم من منفجر کردم(نقل به مضمون از يه فيلم وسترن.صرفاً براي اين که ميزان خشانتم رو نشون بدم گذاشتمش اينجا!!).
جامعه فقط با نابود شدن 40 تا 50 ميليون(حالا يه مقدار کمتر يا بيشتر) از سطح کرهء زمين اصلاح مي شه. يعني اگر تموم افراد مضر براي جامعه در يک اقدام هماهنگ و يک حماسه! بميرن!، دنيا به سمت درست مي ره، البته براي يه مدت کوتاه.
چون به محض اينکه جاي تبهکار ها و جنايتکارها خالي بشه، يه عده از آدمهاي خوب اون جا رو پر مي کنن.
نتيجه اينکه روي لبهء تيغ زندگي مي کنيم! و هيچوقت نمي تونيم روي ثبات هيچ چيز حساب کنيم، حتي خودمون. کساني که نسبيت رو رد مي کنن(منطق فازي :)) ) از نظر من انسانهاي بزدلي هستن که سرشون رو توي برف فرو مي کنن و داد مي زنن آآآآآي! زندگي زيباست! يا احتمالاً انگيزه شون سود جوييه(مثل آخوند ها و معلم ديني هاي دبيرستان و يه مشت انسان سودجو يا فريب خورده و کج رو).
چقدررررررررر از تقريباً همه چيز زده شدم و بدم ميآد!!
نه حوصلهء خودم رو دارم، نه ديگران، نه زندگي.
هيچکس هيچ چيز نمي فهمه، خودم هم اول از همه!!
احساس کسي رو دارم که بين آشغالها دست و پا مي زنه و سعي مي کنه بوي بد و منظرهء ناخوشايند جلوي چشمهاش رو ناديده بگيره. آشغالهايي که من مسئول به وجود اومدنشون نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم
And IIIIIIIIIIIIIIIIIII have become comfortably numb.
هي تو! قرار بود وقتي من مي افتم باشي. نه اينکه بذارم دستم رو بگيري و بلندم کني ها!! فقط باشي. و من انگيزه اي براي بلند داشته باشم.
اما نيستي، يا نمي خواي باشي.
کجايي؟؟
هرکي گفته آدم بايد هميشه قوي باشه، خيلي انسان نفهمي بوده. به کلي نادان. به شدت شعارزده. تنها کاري که مي شه کرد اينه که ضعف هات رو نشون ندي ... همين.
IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII DON'T CARE
Never mind!
متاسفانه توی جامعهء ما تنها مصلحان اجتماعی که اجازه دارن صداشون رو بلند کنن، يه عده ريشوی خود انگيخته و خود بر انگيخته هستن که با هر مويی که از زير روسريی بيرون ميآد خون به دلشون می شه! خون دل گوارای وجودشان باد. آمين.
Ciao
اين روز ها اون فتبارک الله بالاي تلويزيون رو مي بينم و رهبر بالا ميآرم.
بابا مرديم از شدت حماسه! حماسه زده شديم. مي شه عاجزانه خدمت نمايندگان آيندهء سه چهار نفر سود جو و فاشيست در مجلس و به خصوص آقاي حداد عادل تقاضا کنيم خفه بشن و دهان گشاد بي چفت و بستشون رو ببندن لطفاً؟
5-4 ماه ديگه کجلس مي افته دستتون اونجا هرچقدر خواستيد مزخرف بگيد!
در ضمن از من به شما نصيحت! از اين فاکر دوري کنيد که خطرناکه!!
اون يارو عراقيه که رئيس قوهء قضائيه ست، از مجلس تقاضاي تاسيس وزارت امر به معروف و نهي از منکر کرده.
نسخهء اولش رو طالبان توي افغانستان ساخته بودن(جدي ها!!)، دوميش رو هم آقاي هاشمي عراقي.
البته نمايندگان فعلي احتمالاً با نشون دادن انگشتهاي خاصي از دستشون، طرح رو روانهء زباله دان تاريخ مي کنن، و باز هم البته براي 6-5 ماه. بعدش واي به حال ما!
به جون خودم اگر وزارت امر و نهي بزنن، من هم مي رم مثل شغال کتاب فردريک فورسايت مي شم. بعدش ميآم همشون رو از دور مي زنم. براي هر کدوم يه گلولهء دست ساز، وسط مغز!
هي کثافت! از اسب من پياده شو! تو اون خورجين ها پر ديناميته. اون دليجان رو هم من منفجر کردم(نقل به مضمون از يه فيلم وسترن.صرفاً براي اين که ميزان خشانتم رو نشون بدم گذاشتمش اينجا!!).
جامعه فقط با نابود شدن 40 تا 50 ميليون(حالا يه مقدار کمتر يا بيشتر) از سطح کرهء زمين اصلاح مي شه. يعني اگر تموم افراد مضر براي جامعه در يک اقدام هماهنگ و يک حماسه! بميرن!، دنيا به سمت درست مي ره، البته براي يه مدت کوتاه.
چون به محض اينکه جاي تبهکار ها و جنايتکارها خالي بشه، يه عده از آدمهاي خوب اون جا رو پر مي کنن.
نتيجه اينکه روي لبهء تيغ زندگي مي کنيم! و هيچوقت نمي تونيم روي ثبات هيچ چيز حساب کنيم، حتي خودمون. کساني که نسبيت رو رد مي کنن(منطق فازي :)) ) از نظر من انسانهاي بزدلي هستن که سرشون رو توي برف فرو مي کنن و داد مي زنن آآآآآي! زندگي زيباست! يا احتمالاً انگيزه شون سود جوييه(مثل آخوند ها و معلم ديني هاي دبيرستان و يه مشت انسان سودجو يا فريب خورده و کج رو).
چقدررررررررر از تقريباً همه چيز زده شدم و بدم ميآد!!
نه حوصلهء خودم رو دارم، نه ديگران، نه زندگي.
هيچکس هيچ چيز نمي فهمه، خودم هم اول از همه!!
احساس کسي رو دارم که بين آشغالها دست و پا مي زنه و سعي مي کنه بوي بد و منظرهء ناخوشايند جلوي چشمهاش رو ناديده بگيره. آشغالهايي که من مسئول به وجود اومدنشون نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم
And IIIIIIIIIIIIIIIIIII have become comfortably numb.
هي تو! قرار بود وقتي من مي افتم باشي. نه اينکه بذارم دستم رو بگيري و بلندم کني ها!! فقط باشي. و من انگيزه اي براي بلند داشته باشم.
اما نيستي، يا نمي خواي باشي.
کجايي؟؟
هرکي گفته آدم بايد هميشه قوي باشه، خيلي انسان نفهمي بوده. به کلي نادان. به شدت شعارزده. تنها کاري که مي شه کرد اينه که ضعف هات رو نشون ندي ... همين.
IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII DON'T CARE
Never mind!
متاسفانه توی جامعهء ما تنها مصلحان اجتماعی که اجازه دارن صداشون رو بلند کنن، يه عده ريشوی خود انگيخته و خود بر انگيخته هستن که با هر مويی که از زير روسريی بيرون ميآد خون به دلشون می شه! خون دل گوارای وجودشان باد. آمين.
Ciao
2004/02/23
اين لينک رو ببينيد حتماً حتما.ً
ببينيد من هي بهتون مي گم جهاد کنيد به گوشتون نمي ره که!!
مثل اينکه امام بودن هم همينطور الکي نيست ها! طرف صرف نظر از دين و اينا به روايت تاريخ(که معتبره، البته اگر تاريخ اسلام نباشه) آدم بزرگي بوده. بعدش کساني که ادعاي پيروي ازش رو دارن يه همچين بي مغز هايي هستن که مغزشون رو با کاهگل پر کردن.
من نمي فهمم شب زفاف امام علي چه ربطي به مناسبت داره. اصلاً چه مناسبتي داره؟؟ واقعاً که!
مسيحي ها ولنتاين دارن، ما شب زفاف حضرت علي. تازه اون موقع هم به زن ها توصيه مي شه که جهاد!! کنن. واقعاً که يه عده خشک مغز مملکت رو با سرعت نور به قهقرا مي برن و کسي هم جلودارشون نيست.
يه بار از طريق يه دوست امريکايي دعوت شدم به يه کنفرانس ياهو مسنجر براي مسيحي ها که يه راهبه اونجا با جوونها صحبت مي کرد در بارهء دين و مسيحيت( تو پالو آلتو). همه مسيحي بودن به جز من که خودم رو اسماً مسلمان اما داراي عقايد آزاد معرفي کردم.
اون خواهر روحاني خيلي خوشش اومد که من مسلمانم. شروع کرد بحث کردن و من هم جوابش رو مي دادم راجع به عقايد خودم.اسمش هم کارلا بود.
يه جا گفت دين ما از دين شما خيلي بهتره. من مخالفت کردم گفتم توي مسيحيت التقاط خيلي هست و دين ما حداقل متون اصليش خيلي منطقي تره از دين شما.
برگشت گفت اينهايي که مي گي کسي بهشون اعتراف نمي کنه اينجا، اما تقريباً اکثر کساني که مطالعهء ديني دارن قبولش دارن. اما يه چيزي هست. اون هم اينکه دين ما دين عشق و محبتهو پيامبر ما پيامبر عشق، اما دين شما دين خشونته و وحشيگري(دقيقاً با همين اصطلاحات). هرچي فکر کردم نتونستم جوابش رو بدم و باهاش موافقت کردم. و هرچقدر زمان مي گذره بيشتر به حرفش ايمان مي آرم.
-چند روزه کمرم وقتي از خونه مي رم بيرون درد مي گيره. مامان مي گه به خاطر کفشته. احتمالاً درست مي گه.
بعدش با خودم فکر مي کردم که چقدر لباس پوشيدن غلط و لباسهاي غير استانداردي که اينجا مي خريم باعث ضرر زدن به سلامتمون مي شه. و باز هم به حال خودم تاسف خوردم که به قول بابا تو مملکت آخوندي زندگي مي کنم.
و البته به اين نتيجه رسيدم که اينکه گاهي من و دوستانم با هم دچار سرگيجه مي شيم احتمالاً به خاطر مشکلات جوراب منه که يه جورايي غير استاندارده(البته از نظر استاندارد هاي آلودگي هوا :)) ).
-ياد باد:
خونه شون در داره
در خونه شون کولون داره
حياط داره
حوض داره
حياطش باخچه داره
اطاقش طاخچه داره
.....(اين رو بلت نيستم)
.....(همچنان بلت نيستم)
لاي لاي لاي
پي نوشت: واقعاً فکر نمي کردم اينقدر خوشتون بياد از آهنگه. من رو در سليقه ام مصمم تر کرد. آهنگ بعدي رو هم انتخاب کردم که هر وقت خواستم بذارمش خبرتون مي کنم.
در ضمن براي نگار و بقيه کساني که تو اون وبلاگ دنبال نظرخواهي مي گشتن، اونجا نظرخواهي نگذاشتم. همينجا نظر بديد(براي پست قبلي). مرسي :)
ببينيد من هي بهتون مي گم جهاد کنيد به گوشتون نمي ره که!!
مثل اينکه امام بودن هم همينطور الکي نيست ها! طرف صرف نظر از دين و اينا به روايت تاريخ(که معتبره، البته اگر تاريخ اسلام نباشه) آدم بزرگي بوده. بعدش کساني که ادعاي پيروي ازش رو دارن يه همچين بي مغز هايي هستن که مغزشون رو با کاهگل پر کردن.
من نمي فهمم شب زفاف امام علي چه ربطي به مناسبت داره. اصلاً چه مناسبتي داره؟؟ واقعاً که!
مسيحي ها ولنتاين دارن، ما شب زفاف حضرت علي. تازه اون موقع هم به زن ها توصيه مي شه که جهاد!! کنن. واقعاً که يه عده خشک مغز مملکت رو با سرعت نور به قهقرا مي برن و کسي هم جلودارشون نيست.
يه بار از طريق يه دوست امريکايي دعوت شدم به يه کنفرانس ياهو مسنجر براي مسيحي ها که يه راهبه اونجا با جوونها صحبت مي کرد در بارهء دين و مسيحيت( تو پالو آلتو). همه مسيحي بودن به جز من که خودم رو اسماً مسلمان اما داراي عقايد آزاد معرفي کردم.
اون خواهر روحاني خيلي خوشش اومد که من مسلمانم. شروع کرد بحث کردن و من هم جوابش رو مي دادم راجع به عقايد خودم.اسمش هم کارلا بود.
يه جا گفت دين ما از دين شما خيلي بهتره. من مخالفت کردم گفتم توي مسيحيت التقاط خيلي هست و دين ما حداقل متون اصليش خيلي منطقي تره از دين شما.
برگشت گفت اينهايي که مي گي کسي بهشون اعتراف نمي کنه اينجا، اما تقريباً اکثر کساني که مطالعهء ديني دارن قبولش دارن. اما يه چيزي هست. اون هم اينکه دين ما دين عشق و محبتهو پيامبر ما پيامبر عشق، اما دين شما دين خشونته و وحشيگري(دقيقاً با همين اصطلاحات). هرچي فکر کردم نتونستم جوابش رو بدم و باهاش موافقت کردم. و هرچقدر زمان مي گذره بيشتر به حرفش ايمان مي آرم.
-چند روزه کمرم وقتي از خونه مي رم بيرون درد مي گيره. مامان مي گه به خاطر کفشته. احتمالاً درست مي گه.
بعدش با خودم فکر مي کردم که چقدر لباس پوشيدن غلط و لباسهاي غير استانداردي که اينجا مي خريم باعث ضرر زدن به سلامتمون مي شه. و باز هم به حال خودم تاسف خوردم که به قول بابا تو مملکت آخوندي زندگي مي کنم.
و البته به اين نتيجه رسيدم که اينکه گاهي من و دوستانم با هم دچار سرگيجه مي شيم احتمالاً به خاطر مشکلات جوراب منه که يه جورايي غير استاندارده(البته از نظر استاندارد هاي آلودگي هوا :)) ).
-ياد باد:
خونه شون در داره
در خونه شون کولون داره
حياط داره
حوض داره
حياطش باخچه داره
اطاقش طاخچه داره
.....(اين رو بلت نيستم)
.....(همچنان بلت نيستم)
لاي لاي لاي
پي نوشت: واقعاً فکر نمي کردم اينقدر خوشتون بياد از آهنگه. من رو در سليقه ام مصمم تر کرد. آهنگ بعدي رو هم انتخاب کردم که هر وقت خواستم بذارمش خبرتون مي کنم.
در ضمن براي نگار و بقيه کساني که تو اون وبلاگ دنبال نظرخواهي مي گشتن، اونجا نظرخواهي نگذاشتم. همينجا نظر بديد(براي پست قبلي). مرسي :)
2004/02/22
آقا بلاخره درست شد اين آهنگه.
حالا می تونيد داونلودش کنيد.
در ضمن دوستان! عزيزان! آدرس وبلاگ همين بغله! با آبی نوشتم وبلاگ موسيقی من.
همين دست راست، بالای بالا!
حتماً نظر بديد ها!!
پی نوشت: در راستای استقبال مکرر شما دوستان عزيز از آبی به اين خوشرنگی، رنگ آن به سفيد تغيير يافت.
من از دست شما ها گريه می کنم حتماً يه روزی! ذوق آدم رو کور می کنيد :((
نظر يادتون نره لطفاً
و باز هم پی نوشت:
Subscribe to:
Posts (Atom)