من نمي فهمم تو چرا نمي فهمي!!
اما واقعاً آرزو دارم که بفهمي.
فقط يه مشکلي هست، اون هم اين که حتي اگر بفهمي، من نمي فهمم که فهميدي.
فهميدي؟
2004/04/19
2004/04/18
از ته دل و با تموم وجود، با گوشت و خون:
روزگار غريبی ست نازنين
اگر حال و حوصله داشتم، به قول دوپونتش رو هم می گفتم.
روزگار غريبی ست نازنين
اگر حال و حوصله داشتم، به قول دوپونتش رو هم می گفتم.
2004/04/17
ساعت 5 صبح شنبه
تموم شب رو بيدار بودم. چرا؟ نمي دونم.
حس مي کنم يه چيزي، مثل يه وزنهء سنگين روي سينه امه.
2 ساعت تموم خودم رو گلوله کرده بودم زير پتو و به ديوار خيره شده بودم.
هزار فکر از سرم گذشت، فکر هزار نفر.
يه چيزي کمه.
يه چيزي توي زندگيم کمه.
خدا؟ عشق؟ هدف؟ اصلاً اين ها به هم مربوطند يا جدا از هم؟
نمي دونم. اما ديگه از حد تحملم خارج شده.
ترکي برداشتم که مرتب داره وسيع تر و عميق تر مي شه.
فقط گوش هام رو تيز کردم ببينم کي صداي شکستن مي شنوم.
سرم رو گرفتم بين دست هام و زل زدم به کي برد که با نور سفيد مونيتور روشن شده.
و آرزو دارم، بي فايده هر چند، که يه مدت سرم رو از هر فکري خالي کنم.
تموم شب رو بيدار بودم. چرا؟ نمي دونم.
حس مي کنم يه چيزي، مثل يه وزنهء سنگين روي سينه امه.
2 ساعت تموم خودم رو گلوله کرده بودم زير پتو و به ديوار خيره شده بودم.
هزار فکر از سرم گذشت، فکر هزار نفر.
يه چيزي کمه.
يه چيزي توي زندگيم کمه.
خدا؟ عشق؟ هدف؟ اصلاً اين ها به هم مربوطند يا جدا از هم؟
نمي دونم. اما ديگه از حد تحملم خارج شده.
ترکي برداشتم که مرتب داره وسيع تر و عميق تر مي شه.
فقط گوش هام رو تيز کردم ببينم کي صداي شکستن مي شنوم.
سرم رو گرفتم بين دست هام و زل زدم به کي برد که با نور سفيد مونيتور روشن شده.
و آرزو دارم، بي فايده هر چند، که يه مدت سرم رو از هر فکري خالي کنم.
2004/04/15
مردم تا اين شعر يادم اومد.
دو شبه توی کله ام می چرخه و نمی آد رو!
تا امشب ...
خيلی دوستش دارم.
باور نمی کند دل من مرگ خويش را
نه نه من اين يقين را باور نمی کنم
تا همدم من است نفس های زندگی
من با خيال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گُل خَس وخاشاک می شود
آخر چگونه اين همه رويای نونهال
نگشوده پَر هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعايند به روز و شب
اينها چه می شوند
آخر چگونه اين همه عشاق بی شمار
آواره از ديار
يك روز بی صدا
در كوره راه ها
همه خاموش می شوند
باور كنيد كه
دختركان سفيد بخت
بی نسل و نامراد
بالای بامها و كنار دريچه ها
چشم انتظار يار
سيه پوش می شوند
باور كنم كه عشق نهان می شود به گور؟
بی آنكه سركشد گل عصيانی اش زخاك ؟
باور كنم كه دل ، روزی نمی تپد ؟
نفرين براين دروغ !!
دروغ هراسناك
پل می كشد به ساحل آينده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر كنند
پيغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می كند
باشد كه عاشقان به چنين پيك آشتی
يك ره نظر كنند
در كاوش پياپی لبها و دستهاست
كاين نقشِ آدمی
بر لوحه زمان
جاويد می شود
اين ذره ذره گرمی خاموش وارِ ما
يك روز بی گمان
سر می زند به جايی و خورشيد می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشك ما به گونه هم می چكد زمهر
تا هست در زمانه يكی جانِ دوستدار
كِی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از ياد روزگار
بسيار گل كه از كف من برده است باد
اما منِ غمين گلهای ياد كس را پرپر نمی كنم
من مرگ هيچ عزيزی را باور نمی كنم
می ريزد عاقبت يك روز برگ من
يكروز چشم من هم در خواب می شود
زين خواب چشم هيچكسی را گزير نيست
اما درون باغ
همواره عطر باورمن در هوا پر است .
دو شبه توی کله ام می چرخه و نمی آد رو!
تا امشب ...
خيلی دوستش دارم.
باور نمی کند دل من مرگ خويش را
نه نه من اين يقين را باور نمی کنم
تا همدم من است نفس های زندگی
من با خيال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گُل خَس وخاشاک می شود
آخر چگونه اين همه رويای نونهال
نگشوده پَر هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعايند به روز و شب
اينها چه می شوند
آخر چگونه اين همه عشاق بی شمار
آواره از ديار
يك روز بی صدا
در كوره راه ها
همه خاموش می شوند
باور كنيد كه
دختركان سفيد بخت
بی نسل و نامراد
بالای بامها و كنار دريچه ها
چشم انتظار يار
سيه پوش می شوند
باور كنم كه عشق نهان می شود به گور؟
بی آنكه سركشد گل عصيانی اش زخاك ؟
باور كنم كه دل ، روزی نمی تپد ؟
نفرين براين دروغ !!
دروغ هراسناك
پل می كشد به ساحل آينده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر كنند
پيغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می كند
باشد كه عاشقان به چنين پيك آشتی
يك ره نظر كنند
در كاوش پياپی لبها و دستهاست
كاين نقشِ آدمی
بر لوحه زمان
جاويد می شود
اين ذره ذره گرمی خاموش وارِ ما
يك روز بی گمان
سر می زند به جايی و خورشيد می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشك ما به گونه هم می چكد زمهر
تا هست در زمانه يكی جانِ دوستدار
كِی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از ياد روزگار
بسيار گل كه از كف من برده است باد
اما منِ غمين گلهای ياد كس را پرپر نمی كنم
من مرگ هيچ عزيزی را باور نمی كنم
می ريزد عاقبت يك روز برگ من
يكروز چشم من هم در خواب می شود
زين خواب چشم هيچكسی را گزير نيست
اما درون باغ
همواره عطر باورمن در هوا پر است .
2004/04/14
-بايد يه کاري انجام بدم اما نمي تونم ... نمي شه ... خيلي سخته
-از ديشب دارم با خودم کلنجار مي رم که بهت زنگ بزنم يا نه. دليل براي زنگ نزدن زياد دارم. اينکه ممکنه گوشيت دست خودت نباشه و نمي خوام مشکل ديگه اي برات ايجاد کنم.
اما در عين حال اين فکر داره من رو مي خوره که با زنگ زدنم شايد بيشتر ناراحتت کنم. شايد حوصله اش رو نداشته باشي. هزار تا شايد ديگه.
اما اگر مي دونستم برات مشکلي ايجاد نمي شه حتماً باهات تماس مي گرفتم.
دلم مي خواد صدات رو بشنوم.
-خيلي هنر مي خواد جلو فيلم لزلي نيلسن بشيني و نخندي.
حدود 50 دقيقه از فيلم گذشته بود که فهميدم هيچ چيز از فيلم نفهميدم.
ترجيح دادم توي رختخوابم بيدار باشم تا جلو تلويزيون با اون نور اعصاب خرد کنش که تا توي مغزت نفوذ مي کنه.
-صبح براي اولين بار با يه استاد تقريباً تند حرف زدم.
صبح بعد از مدتها با يه نفر که از خودم بزرگ تره، بد حرف زدم.
حالا هم پشيمونم، هرچند که تموم حرف هايي که بهش گفتم حقيقت محض بود.
شخصيتش رو من قبول ندارم، اما راجع به اونش نمي تونم اظهار نظر کنم. بار علميش هم کمه، بماند. اما به هر حال همين که توي دانشگاه اسمش استاده احترامش واجبه.
اما امروز ديگه صبرم تموم شد. اينقدر آدم سودجو؟ اينقدر بي تفاوت؟
اگر قراره همهء کارهات رو بر اساس منافع شخصي خودت انجام بدي و روي حساب و حساب گري که اسمت استاد نيست! چرا اصلاً اومدي استاد شدي؟
ديگه خدارو شکر توي جامعهء ما علم و مقام و منسب علمي ارزشي نداره که اومدي اينجا و به ما ضرر مي رسوني.
اما باز هم پشيمونم. اينکه باهاش اونطوري حرف زدم. و بيشتر براي اينکه حرف هام درست بود و به جايي رسوندم که جواب نداشت و خجالت کشيد و مجبور شد شلوغ کاري کنه.
اما باز هم آخرش اون ژست پدرانه و دلسوزانه رو گرفت که مي خواستم خرخره اش رو بجوم. آدم اينقدر پر رو؟
اصلاً VLSI رو حذف مي کنم. طاقت سر و کله زدن با اين يه نفر آدم رو ندارم.
با خودم فکر مي کنم من که اينجا اينقدر ناراحتم واي به حال تو!
دلم مي خواست مي تونستم يه جوري بارت رو سبک تر کنم.
کاش مي شد. هر کاري لازم بود مي کردم.
حرف هاي من چه دردي از تو دوا مي کنه؟ هيچ!
حرف هاي من چقدر تو رو سبک مي کنه؟ هيچ!
ناراحتي من چه سودي به حال تو داره؟ هيچ!
چه کار مي تونم برات بکنم؟ هيچ!
دلم خيلي چيزها مي خواد.
براي تو ... براي شما.
دلم اينجا نيست.
من اينجا نيستم.
من هزار کيلومتر دور تر از اينجام.
بهاي خوب شدن تو چقدره؟
من مي تونم بدم؟ از من بر مي آد؟
بهتره برم. اين پراکنده گويي ها تا خود صبح هم ادامه پيدا کنه به جايي نخواهد رسيد.
اميدوارم شب با تو مهربون باشه.
-از ديشب دارم با خودم کلنجار مي رم که بهت زنگ بزنم يا نه. دليل براي زنگ نزدن زياد دارم. اينکه ممکنه گوشيت دست خودت نباشه و نمي خوام مشکل ديگه اي برات ايجاد کنم.
اما در عين حال اين فکر داره من رو مي خوره که با زنگ زدنم شايد بيشتر ناراحتت کنم. شايد حوصله اش رو نداشته باشي. هزار تا شايد ديگه.
اما اگر مي دونستم برات مشکلي ايجاد نمي شه حتماً باهات تماس مي گرفتم.
دلم مي خواد صدات رو بشنوم.
-خيلي هنر مي خواد جلو فيلم لزلي نيلسن بشيني و نخندي.
حدود 50 دقيقه از فيلم گذشته بود که فهميدم هيچ چيز از فيلم نفهميدم.
ترجيح دادم توي رختخوابم بيدار باشم تا جلو تلويزيون با اون نور اعصاب خرد کنش که تا توي مغزت نفوذ مي کنه.
-صبح براي اولين بار با يه استاد تقريباً تند حرف زدم.
صبح بعد از مدتها با يه نفر که از خودم بزرگ تره، بد حرف زدم.
حالا هم پشيمونم، هرچند که تموم حرف هايي که بهش گفتم حقيقت محض بود.
شخصيتش رو من قبول ندارم، اما راجع به اونش نمي تونم اظهار نظر کنم. بار علميش هم کمه، بماند. اما به هر حال همين که توي دانشگاه اسمش استاده احترامش واجبه.
اما امروز ديگه صبرم تموم شد. اينقدر آدم سودجو؟ اينقدر بي تفاوت؟
اگر قراره همهء کارهات رو بر اساس منافع شخصي خودت انجام بدي و روي حساب و حساب گري که اسمت استاد نيست! چرا اصلاً اومدي استاد شدي؟
ديگه خدارو شکر توي جامعهء ما علم و مقام و منسب علمي ارزشي نداره که اومدي اينجا و به ما ضرر مي رسوني.
اما باز هم پشيمونم. اينکه باهاش اونطوري حرف زدم. و بيشتر براي اينکه حرف هام درست بود و به جايي رسوندم که جواب نداشت و خجالت کشيد و مجبور شد شلوغ کاري کنه.
اما باز هم آخرش اون ژست پدرانه و دلسوزانه رو گرفت که مي خواستم خرخره اش رو بجوم. آدم اينقدر پر رو؟
اصلاً VLSI رو حذف مي کنم. طاقت سر و کله زدن با اين يه نفر آدم رو ندارم.
با خودم فکر مي کنم من که اينجا اينقدر ناراحتم واي به حال تو!
دلم مي خواست مي تونستم يه جوري بارت رو سبک تر کنم.
کاش مي شد. هر کاري لازم بود مي کردم.
حرف هاي من چه دردي از تو دوا مي کنه؟ هيچ!
حرف هاي من چقدر تو رو سبک مي کنه؟ هيچ!
ناراحتي من چه سودي به حال تو داره؟ هيچ!
چه کار مي تونم برات بکنم؟ هيچ!
دلم خيلي چيزها مي خواد.
براي تو ... براي شما.
دلم اينجا نيست.
من اينجا نيستم.
من هزار کيلومتر دور تر از اينجام.
بهاي خوب شدن تو چقدره؟
من مي تونم بدم؟ از من بر مي آد؟
بهتره برم. اين پراکنده گويي ها تا خود صبح هم ادامه پيدا کنه به جايي نخواهد رسيد.
اميدوارم شب با تو مهربون باشه.
2004/04/13
نگرانم
می ترسم
هيچ وقت اين قدر آرزوی اين که کاش می تونستم کاری بکنم عميق نبوده
جوجو نمی دونم چی بگم ...
بی نهايت متاسفم
همين
می ترسم
هيچ وقت اين قدر آرزوی اين که کاش می تونستم کاری بکنم عميق نبوده
جوجو نمی دونم چی بگم ...
بی نهايت متاسفم
همين
2004/04/11
آقا من يه پيشنهاد دارم.
يه وبلاگ گروهي! چطوره؟
موضوعش رو نمي دونم، اسمش رو نمي دونم، هيچي نمي دونم.
اما از همهء کساني که توي ليست دوستهاي من هستند(و البته 4 ديواري) هر کس که آماده است و پيشنهاد يا ايده اي داره حتماً برام نظر بده اينجا تا ببينيم چه مي کنيم.
خوبه ها! يه جا که بشه فکر ها و ايده ها رو کنار هم مقايسه کرد.
راجع به اين وبلاگ فقط اين توي نظرم هست که مطالبي که اشخاص مي نويسن به هم مربوط باشه نه جدا از هم و بي ربط.
هيچ ايدهء ديگه اي ندارم.
يه چيز ديگه!
کسي مي دونه گيلاس کجا رفته؟ چي شده؟
هرکس مي دونه زود به من بگه لطفاً
همين.
Ciao
-يه چيز ديگه! بابا اين آهنگه رو اگر گرفتيد يه کامنتي چيزي اينجا بذاريد ديگه!
يه وبلاگ گروهي! چطوره؟
موضوعش رو نمي دونم، اسمش رو نمي دونم، هيچي نمي دونم.
اما از همهء کساني که توي ليست دوستهاي من هستند(و البته 4 ديواري) هر کس که آماده است و پيشنهاد يا ايده اي داره حتماً برام نظر بده اينجا تا ببينيم چه مي کنيم.
خوبه ها! يه جا که بشه فکر ها و ايده ها رو کنار هم مقايسه کرد.
راجع به اين وبلاگ فقط اين توي نظرم هست که مطالبي که اشخاص مي نويسن به هم مربوط باشه نه جدا از هم و بي ربط.
هيچ ايدهء ديگه اي ندارم.
يه چيز ديگه!
کسي مي دونه گيلاس کجا رفته؟ چي شده؟
هرکس مي دونه زود به من بگه لطفاً
همين.
Ciao
-يه چيز ديگه! بابا اين آهنگه رو اگر گرفتيد يه کامنتي چيزي اينجا بذاريد ديگه!
2004/04/09
آبجي کوچولوهه سريال هاي خانوادهء تلويزيون رو مي بينه و من رو براي کارتون هاش صدا مي کنه!!
نمي دونم فقط توي ايران اينجوريه يا کار تموم دنيا برعکسه!!
يکي از مجري ريشو هاي تلويزيون با همون حالت اخمو و تريپ مخصوص مجري هاي تلويزيون که لطف مي کنن به بيننده ها و باهاشون حرف مي زنن:
خب قسمت هزار و دويست و نهم سريال "خيانت بي شرمانه و جنايت خون آلود" رو ديديد. بسيار سريال جالبي بود. صحنه هاي خون بارش واقعاً ديدني بود. (با حالت هيجان زده) ديديد اون خون ها که از سقف مي چکيد چقدر واقعي بود؟ تازه ديديد طرف چطور 6 بار به زنش خيانت کرد؟ ديديد چطور دارش زدن؟ خيلي سريال باحالي بود.
خب خوشبختانه هنوز ششصد و هشتاد و چهار قسمت ديگه مونده.
خب کوچولوها. حالا بلند شيد بريد سر درس و مشقتون و بزرگتر هاي مهربون رو صدا کنيد مي خوايم براشون کارتون اسپيرو و فانتازيو بذاريم با کارآگاه گجت.
ديلينگ ديلينگ رينگ!!
من نمي فهمم! طرف Limp bizkit مي باشد. سبکش خفن بوده است. از اون هايي که نمي شه تحمل شون کرد. بعدش يه آهنگ خونده اينقدر زيباست که باور نکردنيه کار اين ها باشه. لينکش رو گذاشتم توي وبلاگ موسيقي با ليريکش. داونلودش کنيد و نظرتون رو به من بگيد حتماً
خدا بگم چکار کنه اين آقاي شکراللهي رو. يه بار توي خوابگرد نوشت بايد تا حد امکان موقع نوشتن تکه هاي کلمه ها رو به هم نچسبوند. مثلاً اين ها درسته نه اينها. بعدش من مجبورم ده بار کلمه هايي که تايپ مي کنم رو پاک کنم و دوباره تايپ کنم.
وسواس توي نوشتن هم بد چيزيه ها!!
آقا بدجوري از اين eternity خوشمان آمد!!
به فهرست لينک ها اضافه گرديده گرديد.
من نمي دونم اما به نظرم زندگي اي که ما اين همه جدي مي گيريمش بايد يه جور بازي باشه که خدا براي ما طراحي کرده. و اون بالا نشسته و ما رو تماشا مي کنه که چطور خودمون رو به در و ديوار مي زنيم تا اينکه (مي خواستم بنويسم مي ميريم ديدم زياد قشنگ نيست .. به جاش چي بنويسم؟ ... همممم ... آها يآدم اومد:) رحلت جانگداز و اينا بکنيم!
خداي شوخ هم جالبه ها!
البته شوخي هاش فقط براي خودش خنده داره.
آقا اين اسکناس دوهزار توماني را ديده ايد؟
آقا(ره) را بسيار خشن و تريپ جان پکين پا روي اسکناس تصوير کرده اند.
يه کلاه کابويي مي ذاشتن سرش و يه سيگار برگ هاوانا هم گوشهء لبش مي شد عين جان وين مرحوم مغفور(نبقبوبآجمن).
توضيح: نبقبوبآجمن= نور به قبرش ببارد و با آخوند جماعت محشور نگردد.
هنوز به فکر اون ده روزم.
ده روز که زنده بودم.
اما بهتره بهش فکر نکنم. داره تحليلم مي بره.
به خودم قول داده بودم براي تو اينجا ديگه چيزي ننويسم. اما نمي شه. اين رو بايد بگم.
اميدوارم يه روز بفهمي که صبايي که تو از ميون من بيرون کشيدي از از همهء صبا هاي ديگه بهتره و باارزش تر.
انصاف نبود همينطور ولش کني و بري. چون فقط براي تو بود و نه کس ديگه اي.
همين ...
کامنت براي آهنگه يادتون نره هااااا!!!
کامنت هاتون رو براي همين پست بذاريد.
Ciao
نمي دونم فقط توي ايران اينجوريه يا کار تموم دنيا برعکسه!!
يکي از مجري ريشو هاي تلويزيون با همون حالت اخمو و تريپ مخصوص مجري هاي تلويزيون که لطف مي کنن به بيننده ها و باهاشون حرف مي زنن:
خب قسمت هزار و دويست و نهم سريال "خيانت بي شرمانه و جنايت خون آلود" رو ديديد. بسيار سريال جالبي بود. صحنه هاي خون بارش واقعاً ديدني بود. (با حالت هيجان زده) ديديد اون خون ها که از سقف مي چکيد چقدر واقعي بود؟ تازه ديديد طرف چطور 6 بار به زنش خيانت کرد؟ ديديد چطور دارش زدن؟ خيلي سريال باحالي بود.
خب خوشبختانه هنوز ششصد و هشتاد و چهار قسمت ديگه مونده.
خب کوچولوها. حالا بلند شيد بريد سر درس و مشقتون و بزرگتر هاي مهربون رو صدا کنيد مي خوايم براشون کارتون اسپيرو و فانتازيو بذاريم با کارآگاه گجت.
ديلينگ ديلينگ رينگ!!
من نمي فهمم! طرف Limp bizkit مي باشد. سبکش خفن بوده است. از اون هايي که نمي شه تحمل شون کرد. بعدش يه آهنگ خونده اينقدر زيباست که باور نکردنيه کار اين ها باشه. لينکش رو گذاشتم توي وبلاگ موسيقي با ليريکش. داونلودش کنيد و نظرتون رو به من بگيد حتماً
خدا بگم چکار کنه اين آقاي شکراللهي رو. يه بار توي خوابگرد نوشت بايد تا حد امکان موقع نوشتن تکه هاي کلمه ها رو به هم نچسبوند. مثلاً اين ها درسته نه اينها. بعدش من مجبورم ده بار کلمه هايي که تايپ مي کنم رو پاک کنم و دوباره تايپ کنم.
وسواس توي نوشتن هم بد چيزيه ها!!
آقا بدجوري از اين eternity خوشمان آمد!!
به فهرست لينک ها اضافه گرديده گرديد.
من نمي دونم اما به نظرم زندگي اي که ما اين همه جدي مي گيريمش بايد يه جور بازي باشه که خدا براي ما طراحي کرده. و اون بالا نشسته و ما رو تماشا مي کنه که چطور خودمون رو به در و ديوار مي زنيم تا اينکه (مي خواستم بنويسم مي ميريم ديدم زياد قشنگ نيست .. به جاش چي بنويسم؟ ... همممم ... آها يآدم اومد:) رحلت جانگداز و اينا بکنيم!
خداي شوخ هم جالبه ها!
البته شوخي هاش فقط براي خودش خنده داره.
آقا اين اسکناس دوهزار توماني را ديده ايد؟
آقا(ره) را بسيار خشن و تريپ جان پکين پا روي اسکناس تصوير کرده اند.
يه کلاه کابويي مي ذاشتن سرش و يه سيگار برگ هاوانا هم گوشهء لبش مي شد عين جان وين مرحوم مغفور(نبقبوبآجمن).
توضيح: نبقبوبآجمن= نور به قبرش ببارد و با آخوند جماعت محشور نگردد.
هنوز به فکر اون ده روزم.
ده روز که زنده بودم.
اما بهتره بهش فکر نکنم. داره تحليلم مي بره.
به خودم قول داده بودم براي تو اينجا ديگه چيزي ننويسم. اما نمي شه. اين رو بايد بگم.
اميدوارم يه روز بفهمي که صبايي که تو از ميون من بيرون کشيدي از از همهء صبا هاي ديگه بهتره و باارزش تر.
انصاف نبود همينطور ولش کني و بري. چون فقط براي تو بود و نه کس ديگه اي.
همين ...
کامنت براي آهنگه يادتون نره هااااا!!!
کامنت هاتون رو براي همين پست بذاريد.
Ciao
2004/04/04
اين نوشتهء نبوی اينقدر عالی بود که دلم نيومد اينجا نيارمش.
اصلش رو می تونيد توی سايت گويا پيدا کنيد.
.......
سایت بازتاب: شخصیت های انگلیسی زیادی تاکنون به اسلام گرویده اند.
خبر مهم: ملکه انگلیس به تازگی ترتیبی داده است تا به کارمندان مسلمان کاخ باکینگهام مرخصی داده شود تا بتوانند در نماز جمعه شرکت کنند.
با توجه به اینکه موج اسلام گرایی در انگلیس رو به افزایش است و جاناتان برت پسر شاهزاده برت و اما کلارک نوه دختری نخست وزیر پیشین انگلیس به اسلام گرویده اند و در راستای اینکه یکی از پایگاههای اساسی و مهم اسلام در آینده لندن خواهد بود، ضمن پیش بینی تغییر حکومت بریتانیا در آینده به حکومت مشروطه سلطنتی بریتانیای کبیر برخی از اتفاقاتی که در آینده در انگلیس خواهد افتاد، به شرح زیر پیش بینی می شود:
برگزاری نماز جمعه: مردم مسلمان و حزب الله لندن هر هفته در مراسم نماز جمعه ام القرای اسلام که با حضور برادر چارلز( پرنس چارلز سابق) و خواهر الیزابت( ملکه الیزابت سابق) برگزار می شود، شرکت خواهند کرد و بعد از خواندن نمازجمعه شعارهای زیر را خواهند داد:
- اسلام پیروز است، ایرلند نابود است
- با مشت محکم می زند این ملت، بر دهن دشمنان سلطنت
- مادر ملت ما، الیزابت حزب الله
- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی( عج) الیزابت رو نگه دار
هر ماه یکبار لرد مصباح یزدی( استاد مصباح یزدی سابق) سخنران خارجی پیش از خطبه ها خواهد بود.
برگزاری اجتماع در بیت پرنس چارلز( باکینگهام سابق): امت همیشه درصحنه لندن هر هفته سه روز در بیت پرنس چارلز اجتماع کرده و در حالی که به سخنان وی گوش فرامی دهند به دادن شعارهای اسلامی و دشمن شکن می پردازند. جمعیت با مشاهده پرنس چارلز به دادن شعارهای زیر خواهند پرداخت:
- ما همه سرباز توایم پرنس چارلز، گوش به فرمان توایم پرنس چارلز
- روح منی پرنس چارلز، بت شکنی پرنس چارلز
- پرنس چارلز پیروز است، دایانا نابود است
- باکینگهام باکینگهام، مرکز حفظ اسلام
- اسلام پیروز است، ایرلند نابود است
- ما اهل کوفه نیستیم، چارلز تنها بماند
در مقابل کاخ باکینگهام( بیت پرنس چارلز) پلاکاردهایی نصب شده که بر آن شعار زیرنوشته شده است:
- راه کربلا از دوبلین می گذرد
تغییرات بنیادین: درپی اسلامی شدن بریتانیا، اتفاقات زیر در این کشور خواهد افتاد
1) بی بی سی با شبکه الجزیره و المنار ادغام شده و تبدیل به صدا و سیمای جهان اسلام می شود.
2) به جای ساعت بیگ بن یک مناره بلند ساخته می شود و اذان به وقت گرینویچ گفته می شود.
3) اسم رودخانه تیمز به رود فرات تغییر می کند.
4) روابط انگلیس و جمهوری اسلامی به همین شکل که هست ادامه می یابد.
5) اسم مجلس از مجلس عوام به مجلس خبرگان عوام تبدیل می شود.
5) نام میدان ترافالگار طی مراسمی به میدان شهید عبدالمجید خویی تغییر می کند.
6) طی یک برنامه ریزی دقیق کاملا انگلیسی حوزه علمیه قم، واحد آکسفورد افتتاح می شود.
7) انگلیس از اتحادیه اروپا خارج شده و عضو کنفرانس کشورهای اسلامی می شود.
8) علی و جواد لاریجانی طی مراسمی به لقب سر مفتخر می شوند.
9) سلمان رشدی و علیرضا نوری زاده دستگیر، اولی تحویل انصارالاسلام و دومی تحویل جمهوری اسلامی داده می شود.
10) نام میدان پیکادلی تغییر یافته و به نام مجاهد کارگزار شهید برادر سر وینستون چرچیل نامگذاری می شود.
اصلش رو می تونيد توی سايت گويا پيدا کنيد.
.......
سایت بازتاب: شخصیت های انگلیسی زیادی تاکنون به اسلام گرویده اند.
خبر مهم: ملکه انگلیس به تازگی ترتیبی داده است تا به کارمندان مسلمان کاخ باکینگهام مرخصی داده شود تا بتوانند در نماز جمعه شرکت کنند.
با توجه به اینکه موج اسلام گرایی در انگلیس رو به افزایش است و جاناتان برت پسر شاهزاده برت و اما کلارک نوه دختری نخست وزیر پیشین انگلیس به اسلام گرویده اند و در راستای اینکه یکی از پایگاههای اساسی و مهم اسلام در آینده لندن خواهد بود، ضمن پیش بینی تغییر حکومت بریتانیا در آینده به حکومت مشروطه سلطنتی بریتانیای کبیر برخی از اتفاقاتی که در آینده در انگلیس خواهد افتاد، به شرح زیر پیش بینی می شود:
برگزاری نماز جمعه: مردم مسلمان و حزب الله لندن هر هفته در مراسم نماز جمعه ام القرای اسلام که با حضور برادر چارلز( پرنس چارلز سابق) و خواهر الیزابت( ملکه الیزابت سابق) برگزار می شود، شرکت خواهند کرد و بعد از خواندن نمازجمعه شعارهای زیر را خواهند داد:
- اسلام پیروز است، ایرلند نابود است
- با مشت محکم می زند این ملت، بر دهن دشمنان سلطنت
- مادر ملت ما، الیزابت حزب الله
- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی( عج) الیزابت رو نگه دار
هر ماه یکبار لرد مصباح یزدی( استاد مصباح یزدی سابق) سخنران خارجی پیش از خطبه ها خواهد بود.
برگزاری اجتماع در بیت پرنس چارلز( باکینگهام سابق): امت همیشه درصحنه لندن هر هفته سه روز در بیت پرنس چارلز اجتماع کرده و در حالی که به سخنان وی گوش فرامی دهند به دادن شعارهای اسلامی و دشمن شکن می پردازند. جمعیت با مشاهده پرنس چارلز به دادن شعارهای زیر خواهند پرداخت:
- ما همه سرباز توایم پرنس چارلز، گوش به فرمان توایم پرنس چارلز
- روح منی پرنس چارلز، بت شکنی پرنس چارلز
- پرنس چارلز پیروز است، دایانا نابود است
- باکینگهام باکینگهام، مرکز حفظ اسلام
- اسلام پیروز است، ایرلند نابود است
- ما اهل کوفه نیستیم، چارلز تنها بماند
در مقابل کاخ باکینگهام( بیت پرنس چارلز) پلاکاردهایی نصب شده که بر آن شعار زیرنوشته شده است:
- راه کربلا از دوبلین می گذرد
تغییرات بنیادین: درپی اسلامی شدن بریتانیا، اتفاقات زیر در این کشور خواهد افتاد
1) بی بی سی با شبکه الجزیره و المنار ادغام شده و تبدیل به صدا و سیمای جهان اسلام می شود.
2) به جای ساعت بیگ بن یک مناره بلند ساخته می شود و اذان به وقت گرینویچ گفته می شود.
3) اسم رودخانه تیمز به رود فرات تغییر می کند.
4) روابط انگلیس و جمهوری اسلامی به همین شکل که هست ادامه می یابد.
5) اسم مجلس از مجلس عوام به مجلس خبرگان عوام تبدیل می شود.
5) نام میدان ترافالگار طی مراسمی به میدان شهید عبدالمجید خویی تغییر می کند.
6) طی یک برنامه ریزی دقیق کاملا انگلیسی حوزه علمیه قم، واحد آکسفورد افتتاح می شود.
7) انگلیس از اتحادیه اروپا خارج شده و عضو کنفرانس کشورهای اسلامی می شود.
8) علی و جواد لاریجانی طی مراسمی به لقب سر مفتخر می شوند.
9) سلمان رشدی و علیرضا نوری زاده دستگیر، اولی تحویل انصارالاسلام و دومی تحویل جمهوری اسلامی داده می شود.
10) نام میدان پیکادلی تغییر یافته و به نام مجاهد کارگزار شهید برادر سر وینستون چرچیل نامگذاری می شود.
وسط حرف ها، يه دفعه دچار خود اکانت تمام شدگي شدم. اين دو روز هم اکانت نداشتم. :(
طرف با کمال پر رويي برگشته مي گه با پيشرفت تمدن، زندگي انسان خيلي راحت تر شده و انسان متمدن خيلي خوشبخت تر از انسان نامتمدنه.
حيف که 4-3 نفر دست و پام رو گرفتن وگرنه مي خواستم به شيوهء انسان هاي نامتمدن ناخوشبخت، حساب خودش و اون لحن فيلسوفانه اش رو برسم!!!
خوشبخت تر!! خوشبخت تر!! به قول کاپيتان هادوک، خيار دريايي نمي فهمه خوشبختي چيه!!
(ازم ترسيديد؟ راست راستکي از خشانت و ايناي من ترسيديد؟ آخ جون!! :)) )
خواب يه اتاق تاريک با پرده هاي قرمز تيرهء ضخيم ديدم که توش پر از صندلي هاي قديمي عتيقه است.
و يه بخاري برقي خيلي بزرگ نارنجي کنار ديوار. از اونها که دو تا المنت داره و وقتي مي زني به برق المنت هاش نارنجي مي شن.
و من کنار اون بخاري نشسته بودم و با يه مجسمهء مسي رنگ حرف مي زدم. يه مجسمهء بلند قد به شکل يه آدم که صورت نداشت.
يادمه توي خواب يه مدت خيلي زيادي با مجسمه هه حرف مي زدم. بحث خوبي بود. اونطور که يادم ميآد مجسمهء بافکر و خوش صحبتي بود!!
حرفم رو نمي فهمي.
حرفم رو نمي فهمي.
حرفم رو نمي فهمي.
مي توني براي من همه چيز باشي، اما نمي خواي براي من هيچ چيز باشي.
جالبه، نه؟
هيچکس حرف من رو نمي فهمه.
اين جديد ترين کشفمه.
من اصولاً کاشف به دنيا اومدم.
اسم مغازه هه توي بابلسر بود خورشيد خليج.
بعدش به انگليسي اسمش رو نوشته بود:
Sun of the beach
آي خنديدم آي خنديدم. دلم درد گرفته بود کتار خيابون. هنوز هم که يادم مي افته کلي مي خندم.
آذم ها مثل ليوان هاي خالي مي مونن. به همون سکون و بي حرکتي، و بي حاصلي، و با همون صداي مبهم زنگ دار وقتي که بهشون تلنگر مي زني.
يه حسي دارم تو مايه هاي انفجار.
تا وقتي که من هستم، دريا با هيچ خانم دکتري روي هم نمي ريزه و اون رو با خودش نمي بره!
دلت بسوزه!!!!
حس عجيبي دارم، مثل يه کوچهء خاکي خلوت وسط هيچ کجا. که ذره هاي غبار روش پرواز مي کنن و برق مي زنن.
همون آرامش تو خالي رو دارم، و همون ابهام، و همون رخوت رو.
طرف با کمال پر رويي برگشته مي گه با پيشرفت تمدن، زندگي انسان خيلي راحت تر شده و انسان متمدن خيلي خوشبخت تر از انسان نامتمدنه.
حيف که 4-3 نفر دست و پام رو گرفتن وگرنه مي خواستم به شيوهء انسان هاي نامتمدن ناخوشبخت، حساب خودش و اون لحن فيلسوفانه اش رو برسم!!!
خوشبخت تر!! خوشبخت تر!! به قول کاپيتان هادوک، خيار دريايي نمي فهمه خوشبختي چيه!!
(ازم ترسيديد؟ راست راستکي از خشانت و ايناي من ترسيديد؟ آخ جون!! :)) )
خواب يه اتاق تاريک با پرده هاي قرمز تيرهء ضخيم ديدم که توش پر از صندلي هاي قديمي عتيقه است.
و يه بخاري برقي خيلي بزرگ نارنجي کنار ديوار. از اونها که دو تا المنت داره و وقتي مي زني به برق المنت هاش نارنجي مي شن.
و من کنار اون بخاري نشسته بودم و با يه مجسمهء مسي رنگ حرف مي زدم. يه مجسمهء بلند قد به شکل يه آدم که صورت نداشت.
يادمه توي خواب يه مدت خيلي زيادي با مجسمه هه حرف مي زدم. بحث خوبي بود. اونطور که يادم ميآد مجسمهء بافکر و خوش صحبتي بود!!
حرفم رو نمي فهمي.
حرفم رو نمي فهمي.
حرفم رو نمي فهمي.
مي توني براي من همه چيز باشي، اما نمي خواي براي من هيچ چيز باشي.
جالبه، نه؟
هيچکس حرف من رو نمي فهمه.
اين جديد ترين کشفمه.
من اصولاً کاشف به دنيا اومدم.
اسم مغازه هه توي بابلسر بود خورشيد خليج.
بعدش به انگليسي اسمش رو نوشته بود:
Sun of the beach
آي خنديدم آي خنديدم. دلم درد گرفته بود کتار خيابون. هنوز هم که يادم مي افته کلي مي خندم.
آذم ها مثل ليوان هاي خالي مي مونن. به همون سکون و بي حرکتي، و بي حاصلي، و با همون صداي مبهم زنگ دار وقتي که بهشون تلنگر مي زني.
يه حسي دارم تو مايه هاي انفجار.
تا وقتي که من هستم، دريا با هيچ خانم دکتري روي هم نمي ريزه و اون رو با خودش نمي بره!
دلت بسوزه!!!!
حس عجيبي دارم، مثل يه کوچهء خاکي خلوت وسط هيچ کجا. که ذره هاي غبار روش پرواز مي کنن و برق مي زنن.
همون آرامش تو خالي رو دارم، و همون ابهام، و همون رخوت رو.
Subscribe to:
Posts (Atom)