2004/06/14

-ديگه خودم رو نمی‌شناسم.
گاهی به خودم می‌آم می‌بينم يه غريبه داره توی سرم فکر می‌کنه. يه سری فکر و حس و تصميم عجيب و ناشناس.

-اولين سوتی رو تو ارکات دادم. اومدم برای يه نفر Message بفرستم برای يه نفر ديگه اشتباهی فرستادم.
بس که حواس جمعم ديگه! اما جدی اين حافظهء خراب و اين توجه بيش از حدم! داره دردسر می‌شه. عجيبه!

-به سام: بابت کامنت قبلی ممنون :)

-به قول دوپون‌ها از اون هم بالاتر: همين!

Ciao

2004/06/13

و امتحان تربيت بدنی نيز افتضاح شد! بارفيکس ۰ تا رفتم :)).

و برای اطلاع شمايان می گويم که من در بدترين شرايط روحی هم کاملاً ممکنه از يه آهنگ اون‌قدر لذت ببرم که بخوام تجربه‌اش رو با همهء دوست‌هام تقسيم کنم، مخصوصاً تو نگار آلمانی!

از فردا بام تا شام ميهمان کتاب‌خانهء مرکزی می‌باشيم و درس خواهيم خواند.

باز دوباره موقع امتحان‌ها شد و من اين عادت تن‌تن خوندنم برگشت! دوباره شروع کردم کتاب‌هاش رو خوندن. و هنوز هم شخصيت محبوبم کاپيتان هادوکه(و بعدش البته دوپون‌ها). طبق نظريهء کاپيتان هادوک، استاد تربيت بدنی ما يا صدف کف اقيانوسه يا خيار دريايی!

به شدت نازک شدم. کوچک‌ترين مشکلی مستقيماً اعصابم رو تا سرحد مرگ می‌کشه.
يه هفته‌ای هست اکثراً بين راه دو-سه بار تاکسی عوض می‌کنم. اصلاً طاقت آهنگ‌ جوادی‌های توی ماشين‌ها رو ندارم. به طرز عجيبی نسبت به مزخرفاتی که به اسم موسيقی گوش داده می‌شه حساس شدم.
نمی‌گم همه برن بوچلی و استينگ و باب ديلن گوش بدن، مشکل منه. اما خيلی جالبه. به راننده‌هه می‌گم فلان جا. بعد هنوز يک دقيقه هم نشده تو ماشين نشستم پياده می‌شم. قيافهء راننده و اخمش و غرغرهای زير لبش ديدنيه.

يکی از بچه‌های برق فردوسی رو تو ارکات پيدا کردم، تو پروفايلش ديدم جزو طرف‌دار‌های تيم برتون و بوچليه. و اين برای من به اندازهء گذر زهره از جلو خورشيد عجيبه.

همين ديگه

Ciao

2004/06/12

آقا جون هرکی دوست داريد بريد اين Anathema آلبوم اخرش رو گوش کنيد
آلبوم های قبليش رو هم گوش کنيد.
اصلاً همه اش رو گوش کنيد.
اصلاً هرکس دسترسی نداره من خودم براش CD می زنم می فرستم.
:))

-امروز از اون روزهای به شدت به شدت به شدت به شدت سگی بود.
نمی تونم ميزان سگيت امروز رو بهتون بگم، خودتون حدش بزنيد.

2004/06/11

-امشب مثلاً جشن فارغ‌التحصيلی‌ گرفتيم. ورودی کامپيوتر ۷۹ فردوسی. گرچه خيلی‌هامون اين ترم فارغ نمی‌شيم، اما خب به هر حال رسماً اين‌جا فارغ‌التحصيل می‌شيم.

حس بدی دارم. به خاطر ۵-۴ نفر از بچه‌ها می‌رم، وگرنه ترجيح می‌دادم بشينم خونه و يه خرده گرافيک بخونم، يا مطالب ارائه‌ام رو جمع و جور کنم، يا ASP بخونم، يا کارتون ببينم، يا هر کار ديگه‌ای به جز رفتن به جايی که "جشن" فارغ‌التحصيل شدنمه.
اگر اسمش می‌بود مثلاً آخرين جمع دوستانهء کامپيوتر ۷۹ به نظرم بهتر بود، اما خيلی‌ها اون‌جا واقعاً می‌خوان "جشن" بگيرن. چه لغت عجيبی و چه استفادهء عجيبی.
امشب شب دوربين‌های فيلم‌برداری و نگاه‌های نوستالژيک و عکس‌ها و خونواده‌هاييه که اومدن اون‌جا به بچه‌هاشون "افتخار" کنن.
نمی‌دونم چرا بيش از حد کل قضيه برام بی‌مزه و لوس می‌آد که بخوام حتی اين حس بدم رو خفه کنم.
تنها چيز خوبش ديدن اون چند نفريه که واقعاً از بودن کنارشون لذت می‌برم؛ نويد و امير و وحيد و فريد و ۳-۲ تای ديگه.
نمی‌دونم. اما به نظرم کل قضيه يکی از همون کارهای بی‌معنی تکراری زندگی می‌آد.
اما خب ... به خاطر بچه‌ها هم که شده بايد برم و سعی کنم خوش باشم.
مواد درسی مدارس و مواد امتحانی به روز رسانی می گردد.

انشا امتحان نهايی
موضوع:
يک نامهء الکترونيک خفن برای امام زمان بفرستيد و از او بخواهيد به شما يک حال اساسی بدهد و تريپ ظهور بگذارد.

نکات مهم:
انشا حتماً بايد فينگليش نوشته شود.
-اکانت فرستنده در نمره نقش دارد. به نامه های فرستاده شده توسط GMail نمرهء اضافه داده خواهد شد.

2004/06/09

تا حالا فکر کردی به جند تا مسالهء مهم و بزرگ ناخوشايند در طول روز فکر نمی کنی تا روزت خوب بگذره؟
تا حالا فکر کردی چشمت رو به روی چه چيزهای مهمی بايد ببندی تا بتونی يه روز رو راحت شب کنی؟
تا حالا فکر کردی به بودن و نبودن چه چيزهايی عادت کردی؟

2004/06/08

-عصر دلم می‌خواست روحم رو بکشم بيرون و يه مدت مرده و بی‌حس باشم.
هنوز هم دلم می‌خواد.
حالم خيلی بده ...
اين هم از آثار معجون حقيقت.

-کلمات قصار:
حقيقت تلخه.
سم تلخه.
ديناميت تلخه.
بمب تلخه.
انفجار تلخه.
خراب شدن تلخه.
همهء اين‌ها هم مثل هم و به شدت هم تلخند.

and it feels like I'm flying above you
dream that I'm dying to find the truth
seems like your trying to bring me down
back down to earth back down to earth



2004/06/07

-اصولاً علاقهء من به افراد و اشياء غيرچسبان و خشک ريشهء تاريخی داره. راجع به همه چيز يه حس خيلی قوی دارم که مثلاً فلان چيز چسبناک هست يا نيست. حالا هر چيز. گاهی يه اتفاق خاص، گاهی يه آدم خاص، گاهی هم مثلاً وضع هوا و منظرهء جلوی روم.
مخصوصاً راجع به آدم‌ها خيلی خيلی حساسم. آدم‌های چسبناک رو به طور غيرارادی و با شدت تمام پس می‌زنم. يکی از دلايلی که مثلاً من با اين بچه-سلمان- دوستم همين عدم چسبناکی شگفت‌انگيزشه!
و کاش می‌شد همهء آدم‌های چسبناک رو با يه تکون يا مثلاً يه دست کشيدن از خودت جدا کنی. آدم‌هايی که در طول روز يا در طول يه دوره يا شايد کل زندگی می‌چسبن بهت و سنگينت می‌کنن. من از هر چيزی که سنگينم کنه متنفرم. کلاً حس مزخرفيه. اين که يه موجود بی‌حس و گنگ بهت بچسبه و نذاره نفس بکشی و راه بری و زنده باشه.
قاطی کردم، نه؟ :)

-آقا اين خيييييييلی شاهکاره. شهرداری تهران پيشنهاد داده به خواب‌های مردم مومن به عنوان اخطار در مورد وقوع زلزله توجه خاص مبذول بشه. احتمالاً گروه زلزلهء دانشگاه شريف و باقی دانشگاه‌های قوی کشور کار و زندگی‌شون رو می‌ذارن کنار و يه سيستم برای استخراج مکان و زمان و شدت زلزله از روی خواب‌های امت مسلمان بر اساس شدت مومن بودن‌شون با استفاده از مثلاً محاسبات فازی و اصل عدم قطعيت هايزنبرگ و اينا طراحی کنن. و البته ملاک‌های ضمنی هم در نظر گرفته می‌شه، مثلاً ميزان غذای مصرف شده در شب گذشته و ميزان قرض‌های حاج‌آقا و روابط زناشويی حاج‌آقا با ضعيفه. مثلاً اگر ضعيفه يکی از اين حاج‌خانم‌های ۱۵۰ کيلويی باشه طبيعتاً طرف هرچند ريشتر که خواب ديد ازش لگاريتم گرفته می‌شه! يا مثلاً اگر طرف يکی از اين گروه فشاری‌ها باشه به جای پيش‌بينی زلزله توی خوابش يه صحنهء مبارزه از نوع مرتال کامبت می‌بينه يا مثلاً اپيزودهای کشت و کشتار نجات سرباز رايان اسپيلبرگ که اين خواب‌ها برای ستاد کل ارتش ارسال می‌شه يا در نهايت به عنوان اسپم می‌ره تو بالک ميل آقای شهردار! خواب‌های آقای حسنی، امام جمعهء اروميه هم به عنوان فاکتور نگاتيو استفاده می‌شه. يعنی اگر تو خوابش زمين کشاورزی شدهء بيل خورده ديد حتماً زلزله می‌آد. خواب‌های اسمش‌رو‌نبر هم مستقيماً به بخش روابط عمومی می‌ره تا اطلاعيه بشه. تبصره هايی هم برای امت مظلوم فلسطين و عرب‌های مظلوم علاقه‌مند به سوسمار در نظر گرفته شده که اگر صلاحيت‌شون احراز بشه خواب‌شون مورد ارزيابی قرار می‌گيره. خواب‌های آقای رفسنجانی هم چون توش مثل خواب‌های اسکروچ مرحوم پر از پول و دلار و ايناست بلافاصله بعد از ديده شدن به عنوان اسرار خانوادگی حفظ می‌شه.
حوزهء علميه قم هم با توجه به فعاليت طولانی در ساخت سی-دی های انواع نوحه‌خوانی و قرآن به لهجه‌های اسپرانتو گرفته تا ميخی و زبان مردم قارهء آتلانتيس که فعاليت علمی عميق و عظيم و حتی عجيبی محسوب می‌شه، يه دستگاه مومن‌ياب می‌سازن که با تکنيک تشخيص صدا، افراد مومن رو از غير مومن تشخيص می‌ده. تشخيص هم به اين صورته که پشت تلفن به شخص می‌گه يه آيه تلاوت! کنه، بعدش با توجه به ارتعاشات صوتی طرف درصد مومن بودنش با فاکتورهای غيرخطی مشخص می‌شه. شرکت مخابرات هم يه فيلتر درست می‌کنه که هرگونه فرد اصلاح طلب و آزادی‌خواه يا کسی که فکر می‌کنه و احمق نيست(يآ خودش رو به حماقت نزده) و کلاً انسان‌های نرمال و بی‌مشکل وقتی شمارهء شهرداری رو می‌گيرن، صفحهء فيلتر بياد بالا و يه نفر از پشت تلفن به‌شون فحش ناموسی بده.
اسم اون واحد شهرداری هم می‌شه واحد تعبيرخواب و غيب‌گويی(با مسئوليت مستقيم پروفسور ترولانی :)) ).

-نمی‌خواستم اين‌قدر بنويسم اما افتادم رو دور و نوشتم. آخه موضوع از اين مضحک‌تر خونده بوديد؟ ياد اون شعر ايرج ميرزا می‌افتم که: بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ... .

2004/06/06

-حالمان به شدت به داخل قوطی سقوط کرده نموده می‌باشد. ColdPlay هم گوش مي‌کنيم. کمی سودا زده شده‌ايم. و ملالی نيست جز دوری شما(نه عزيز من! هر شمايی که شما نيست که!)

-من يه روتين تکراری دارم صبح‌ها که برخلاف عقايد به شدت بدم راجع به عادت کردن و عادت، از اين تکرار صبح‌گاهی واقعاً لذت می برم. بعد از مسواک زدن، پای کامپيوتر و اينترنت و وب‌لاگ‌های آپديت‌ شده و سايت‌های خبری. هر روز کمش نيم ساعتی رو اين‌طور با خوندن خبرها می‌گذرونم. خوندن وب‌لاگ‌ها هم که به جای خود. معمولاً هم اين مطالعهء صبح‌گاهی اگر وقتش رو داشته باشم به يک ساعت می‌کشه که اين بين ۴-۳ تا ليوان چای(يه ليوان بزرگ دارم که فکر کنم يک و سه چهارم ليتر جا داشته باشه!) هم می‌خورم. امروز صبح ليوان چای کنار موس‌ پد بود. اومدم دستم رو بذارم روی موس اشتباهی گذاشتم رو ليوان و تکونش دادم. نتيجه کاملاً قابل تصوره. موسم به طور کامل لبريز از چای شد و ديگه کار نکرد که نکرد. البته قبلاً هم مشکل داشت، اما خب اين‌دفعه رسماً به ملکوت اعلا(شايد هم سفلی) پيوست. اين شد که من الان يه مينی موس اپتيکال Genius به قيمت گزافی خريدم و کلی دارم با سرعتش و روونيش کيف می‌کنم.
فکر کنم فردا صبح ۴ تا ليوان چای برای خودم بريزم بذارم کنار کی‌برد. اين هم خوب کار نمی‌کنه.

-اميرحسين رو پيدا کردم توی Orkut. و خب مسلماً به ليستم اضافه‌اش کردم. توی ليست امير ۴-۳ نفر از بچه‌های دانشگاه هم بودن که احتمال داره بيان به پروفايلم سر بزنن و وب‌لاگم رو هم ببينن. ديشب بعد از اضافه کردن امير، ادرس وب‌لاگم رو از پروفايلم برداشتم. اما بعدش ديدم يکی ديگه از اون کارهايی که ازشون نفرت دارم رو انجام دادم. پس خودسانسوری رو گذاشتم کنار و بعد از ۱۰ دقيقه آدرس وب‌لاگم برگشت سر جاش. الان هم ديگه اصلاً برام مهم نيست اگر آشنايی اين‌جا رو بخونه. به هر حال نوع ارتباطاتم با ديگران به آشناها اجازه نمی‌ده که بخوان اين اطلاعات رو توی رابطه‌شون با من به کار ببرن.
زاستی آدرسم رو به نبيد هم دادم :)

Ciao

2004/06/05

-موبايله قطعه! آخ چه حالی داره ها! البته خب اون موارد ضروری که معمولاً در طول روز به موبايل احتياج پيدا می‌کنی زياد پيش می‌آد، اما خب همين که گوشيه توجيبت سنگينی نمی‌کنه و می‌دونی الان هيچ کس نمی‌دونه دقيقاً کجايی يه جورايی می‌چسبه. البته برای مدت محدود! بعدش دوباره می‌دهيم موبايل را هم متصل بنمايند!

-ارائهء VLSI هم دودر گرديد و افتاد به ۴شنبه.

-مطلب جالبی که من تازه کشف کردم اينه که فردا پايان ترم تربيت بدنيه و بايد احتمالاً برم بدوم! يعنی جداً من فردا بايد برم بدوم؟ می‌گم حالش نيست ها!

-اين آقای کچل رو هم تو Orkut پيداش کردم. جواب Off های من رو نمی‌ده می‌ره Orkut عضو می‌شه.

-در تهران ثبت نام برای عمليات استشهادی به عمل می‌آيد. می‌گم بيايد همگی بريم عمليات استشهادی. از امتحان دادن که بهتره که! بعدش هم عمليات و استشهاد و اينا رو دودر می‌کنيم می‌ريم پی عشق و حال. خوبه ها! D:

-حس دامبويی رو دارم که گوش‌هاش سنگينه!

همين