2005/03/04

همانا به البرز و Cache مزخرفش لعنت بفرستيم، باشد که بترکد(منظور البرز است)! صفحه‌هاش هفته به هفته آپديت نمی‌شن. جالبه زنگ هم که می‌زنی ساپورت‌شون مثل بچه‌های ۷ ساله با تو حرف می‌زنه. خلاصه مرگ بر البرز. مرگ بر فيلترينگ. مرگ بر Cache.
خب يه خرده "مرگ بر" گفتيم سبک شديم. اصولن اين اصطلاح "مرگ را بر سر کسی نازل کردن" رو من فقط تو زبان فارسی ديدم. از تظاهرات دشمن‌شکن‌مون تا ناسزاهای روزانه مرتب داريم از کيسه‌ی مرگ به اين و اون می‌بخشيم. و انسان‌های بسيار باعاطفه و اينايی هستيم!

قلم‌مان هم نمی‌گردد. مثل کسی که لکنت زبان دارد و هی زور می‌زند که بگويد ... هرچه بخواهد بگويد نمی‌تواند! البته می‌گردد قلم‌مان، اما روی کاغذ. اين‌جا دست‌مان به کی‌برد نمی‌رود!

روز و شب‌مان هم قابل تشخيص نيست. روزها شيشه‌های عينک‌مان را سياه نموده مثل آدم‌های کور قدم‌های بلند عمودی برمی‌داريم، داد هم نمی‌زنيم، عصا هم بر‌نمی‌داريم. کوريم، اما احمق که نيستيم. اين بيابان صاف خشک نه عصا می‌خواهد نه فرياد. فقط بايد بروی. شب‌هامان هم که شده "شب‌های روشن". نه خواب‌مان می‌برد نه می‌توانيم پشت اين علاج موقت بنشينيم. بيچاره آل پاچينو چه زجری می‌کشيد! آخر می‌دانيد؟ او هم "شب‌های روشن" بود!

"لوليتا"ی آدرين لين را ديديم. اعتراف می‌نماييم که خوش‌مان نيامد. جرمی آيرونز نقش را زمينی کرده بود. و هنرپيشه‌ی لوليتا غيرواقعی بود. به‌هرحال کسی با لوليتا همذات پنداری نمی‌کند(به قول مرحوم دوپون، دقيق‌تر بگم، پدر و مادر "کسی" نمی‌گذارد که "کسی" لوليتا ببيند که همذاتش را پنداری بکند يا نکند) اما ممکن است بخواهد با جرمی آيرونز همذات پنداری بکند. و بعد فکر کند درباره‌ی همه‌ی قانون‌هايی که به حجاب تبديل می‌شوند و همه‌ی بايدها و نبايدهايی که در نهايت ذات انسان را مخفی می‌کنند تا زمانی که لوليتايی نوشته شود و جرمی آيرونزی نقش هامبرتی را بازی کند و "کسی"، فکر کند. و البته نهايت هر حجابی برافتادن است، آمين!

و هنوز در حال سقوط(نه چندان آزاد) به سر می‌بريم و نمی‌دانيم که کی و چگونه و کجا و به چه زمينی(گرم؟ سرد؟) می‌خوريم. البته با توجه به تجربيات گذشته احتمال می‌دهيم نهايتش ۲ قدم، بگير ۳ قدم آن‌طرف‌تر از خودمان می‌خوريم زمين. به همين زمين. در همين ارتفاع. البته آن موقع اين را نخواهيم دانست. پس برای خودمان اين‌جا يادداشت می‌گذاريم. نه! يادداشت هم جواب نمی‌دهد. به هر حال به ياد داشتن و به ياد نداشتن هم علی‌رغم تلاش آقای شکسپير، جزو "مسئله اين است"ها بود است. فکر کنيم در نهايت همين‌جا روی زمين برای خودمان يادگاری بنويسيم. بله! همين‌جا يادگاری می‌نويسيم. لطفن قلم‌تراش‌تان را به من قرض بدهيد. اسم خودمان را می‌نويسيم و تاريخ و ساعت و يک فقره علامت تعجب و سوال هم کنارش می‌کشيم و بعد می‌رويم. می‌رويم تا وقتی که آن‌جا، سه‌قدم دورتر به زمين اصابت نمو‌ديم(اصابت شکوهش بيشتر است، نه؟)، سر پای هيچ کدام‌مان نشکند.

Ciao

آه ببخشيد. قلم‌تراش‌تان را فراموش کردم. واقعن ممنون. وقتی سه قدم دورتر هبوط کردم، هميشه قلم‌تراش‌تان را به ياد خواهم‌داشت. شما کمک بزرگی به بشريت(حتی دقيق‌تر بگم، بشريت من!) کرديد.

2005/03/02

معمولن وقتی در مورد يک اشتباه، پسوند "به اين بزرگی؟!" به کار برده می‌شه(با علامت سوال و تعجب) حتمن اتفاق بزرگی افتاده، که معمولن خوب هم نيست.

مسئله‌ی خيلی جالبی که چندباری به من ثابت شده اينه که وقتی همه‌چيز اشتباهه و جای آسمون و زمين عوض می‌شه (و خلاصه اوضاع خرابه!)، بهترين کاری که می‌تونی بکنی حرف زدن با يه دوست عاقله. باعث می‌شه مسائل رو خيلی بهتر بفهمی و چيزهايی که برات ذهنی و تا حدی غيرواقعی بودن، کاملن جا بيفتن.

تنها مشکلی که توی دانشگاه اذيتم می‌کنه(جدا از مسائل معمول اجتماعی که هميشه هست) اينه که اين مجموعه‌ی آدم‌های باهوش قالب‌هايی که خودشون توی اون قالب جا افتادن رو به عنوان بهترين قالب در نظر می‌گيرن. و مرتب در حال قضاوت درباره‌ی بقيه هستن!

روان‌شناسی فرهنگ عامه می‌خونم و لذت می‌برم. خوندن ديدگاه‌های کسی که نسبت به اين قضيه حرفه‌ای نگاه کرده برای من لذت‌بخشه. گرچه که هنوز هم معتقدم برای فهميدن درست رفتار اجتماعی، فقط روان‌شناسی کافی نيست. البته چون بحث اين کتاب دامنه‌اش خيلی وسيعه، به نظرم خوب تونسته بحث رو جمع کنه. اما فکر می‌کنم، علی‌رغم جالب و شايد درست بودن مطالبش، برای به دست آوردن يه ديدگاه کافی نيست.

جالبه که مرتب داره به تعداد دوست‌هايی که قراره تو تهران ببينم اضافه می‌شه.

يه نفر موبايلش رو گذاشته کنار و سعی می‌کنه به روش گذشته‌های دور(۳-۲ سال پيش!) زندگی کنه. فکر کنم ۳-۲ بار ديگه به‌ش بگم رابينسون کروزو مدرن، گياه‌خوار بشه و کلن از تمدن ببره!

و هنوز خواب رويايی دست‌نيافتنی‌ست...

Ciao

2005/02/28

نمايشگاه کتاب:
شلوغ بود. بی‌نظم بود. کامل نبود. کيفيتش پايين بود. اون مراسم شبيه‌خوانی وسط نمايشگاه اعصاب‌خرد‌کن بود.
۶ تا کتاب گرفتم: "در انتظار گودو"ی ساموئل بکت، "خانه‌ی عروسک" و "اشباح" ايبسن، "نوشتن؛ همين و تمام" مارگريت دوراس، "کتابخانه‌ی بابل و ۲۳ داستان ديگر" بورخس، "مرگ سقراط" رومانو گواردينی و يه کتاب بی‌نهايت جالب به نام "روانکاوی فرهنگ عامه" از بری ريچاردز.
فيلم هم گرفتم. Seven و Thin Red Line و Meet The Fockers و Forrest Gump و Heat و Hide And Seek. ظاهرن قراره خودم رو با کتاب و فيلم خفه کنم. کاش می شد با کتاب و فيلم خفه شد!

سعی می کنم مثل هميشه فکر کنم. مسئله رو بشکنم و تکه هاش رو تحليل کنم تا کل مساله رو حل کنم. می دونم که غيرممکنه، اما من می تونم. قبلن هم اين "غيرممکنه" از ذهنم گذشته و تونستم.

وقتی اتفاقی رو زندگيت تاثير گذاشت و زندگيت رو پايين کشيد، بايد سعی کنی از اون اتفاق بزرگ‌تر بشی. اينجورياست!

سه روزه بدون وقفه آهنگ Windmills Of Your Mind رو گوش‌می‌کنم. ظاهرن نسخه‌های زيادی هست ازش. و اگر اين حافظه‌ی وحشتناک من اشتباه نکنه، يکی از آهنگ‌های فيلم ماجرای توماس کراون هم همين آهنگ بود. به هر حال آهنگ بسيار آرامش‌بخشيه برای روزهای سرگشتگی. اين آهنگی که من گوش می‌کنم رو فرهاد تو آلبوم برف خونده. به شدت توصيه می‌گردد. ترکيب صدای فرهاد و پيانو و متن آهنگ بی‌نظيره.

گاهی حتی صدای شکستن خودت رو هم می‌شنوی.

2005/02/26

از واکنش‌های کليشه‌ای خوشم نمی‌آد.

گاهی اوقات فکر می‌کنی دور و برت پره از چيزهای خوب. از آدم‌ها، اتفاق‌ها، زيبايی‌ها. گاهی هم همه‌چيز رو بدو زشت و وحشتناک می‌بينی.
اما واقعيت هيچ‌کدوم از اين‌ها نيست. واقعيت اينه که دور و برت هيچ چيز نيست، هيچ کس نيست. فقط يه فضای خالی بزرگ و تاريک. و تو تنهايی.

2005/02/25

شب‌ها نمی‌تونم بخوابم. کابوس‌ها هم بدتر از هميشه شدن. انگار يه نفر با کمال سليقه و ذوق يه سری تصاوير بی‌ربط رو دستچين می‌کنه که در نهايت اثرش وحشتناکه.
سعی می‌کنم دوباره دنيا رو منظم کنم. Windmills of your mind گوش می‌کنم. ۴-۳ ورژن مختلفش رو. يکی رو فرهاد خونده، و يکی رو استينگ و ۲ تای ديگه که يادم نيست.
سعی می‌کنم تعادلم رو به دست بيارم. سعی می‌کنم باز هم بفهمم. سعی می‌کنم برای شرايطم به آهنگ‌ها و احساسات لحظه‌ای پناه نبرم. سعی می‌کنم دوباره خيلی چيزها رو تعريف کنم.
سخته. مثل اين‌که از يه نقاش بخوای بدون يکی از رنگ‌های اصليش يه نقاشی کامل بکشه. اما من سعی می‌کنم. و سعی می‌کنم از اين به بعد برای نقاشی به رنگ‌ها وابسته نباشم. چيزی مثل سياه‌قلم. به هر حال نقاشی بدون رنگ بهتر از نقاشی وارونه‌ست، و بهتر از خط‌های درهمی که جای نقاشی رو می‌گيره.
فکر نکنم از فکر نقاشی‌هايی که نقاش رو تبديل به خط و رنگ می‌کنن و تو بوم نقاشی حلش می‌کنن خوشم بياد. چون همه‌ی نقاشی‌ها پاک شدنی هستن، و محو شدنی. گاهی حتی يکی از اون شخصيت‌های دوست‌داشتنی نقاشی با لباس‌های آبی و بادی که هميشه ميون موهاش به زنجير کشيده‌شده و نور دور چهره‌اش، نقاشی رو تکه‌تکه می‌کنه و نقاش و نقاشی رو پشت سر می‌ذاره و می‌‌ره به جايی که نقاش حتی برای نقاشی‌هاش هم تصور نمی‌کرده.
من ترجيح می‌دم هميشه نقاش نقاشی‌های خودم بمونم.نقاشی‌های ساکن بدون رنگ.

2005/02/21

من برگشتم!
خب هرکسی انتظار داشت من امشب بتونم درس بخونم سخت در اشتباه بود. و هر کس فکر می‌کرد من نمی‌آم اين‌جا بنويسم سخت‌تر در اشتباه بود، چون اومدم. و می‌خوام يه پست اتمی بنويسم.

کنکوره هم حسابی رگ و ريشه‌ی ما رو خشک کرد. بايد کلی کتاب بخونم تا از اين حالت درس‌زدگی دربيام. همه‌چيز تو ذهنم هست، فقط اميدوارم سر جلسه بتونم پياده‌ش کنم.

جيپسی کينگز گوش می‌دم و اعصاب خودم رو خرد می‌کنم. صداشون اعصابم رو خراش می‌ده. دقيقن همون حسی رو دارم که نسبت به انيگما دارم. پس جيپسی کينگز رو به زباله‌دان تاريخ می‌فرستيم و پلاسيدو دومينگو گوش می‌دهيم. حيف که يه سری از آهنگ‌ها رو نمی‌تونم اين‌جا بذارم. چون اولن سروری که پهنای باند مناسب داشته باشه سراغ ندارم.بعد اين‌که چون حجم آهنگ‌ها زياده شايد خيلی‌ها حوصله نکنن با اين سرعت کند خط‌های داخلی فايل‌ها رو بگيرن. اما ۳-۲ هفته‌ی ديگه می‌آم تهران هرکس خواست بگه براش يه سی‌دی بزنم که تا آخر عمرش من رو فراموش نکنه. البته همه به جز يه نفر که همه‌ی هاردم رو براش رايت کردم و کلی هم سی‌دی خالی به‌ش دادم :)))))

بعضی از اين انسان‌های معلوم‌الحال هم با خودشون دفترچه تلفن نمی‌آرن و خيلی بدجنس می‌باشند. خلاصه من افشاگری می‌کنم در آينده‌ی نزديک.

۲۵ اسفند می‌‌آم تهران. لطفن يک عدد قرار وب‌لاگی برای من نگه داريد. وگرنه توطئه‌ی رانت‌خواران دفترچه تلفن را افشا خواهم نمود!

يک مساله‌ی حياتی اينه که کسی از سام خبر نداره؟ به sms ها جواب نمی‌ده، وب‌لاگ هم مدت‌هاست نمی‌نويسه.

اين روزهای عزاداری هم گذشت و باز يه علامت سوال بزرگ باقی گذاشت. اصلن نمی‌خوام در مورد اعتقادات مذهبی بحث کنم، اما بعضی کارها ديگه افراط در افراطه! طرف رو کاپوت پژو آر-دی‌اش می‌نويسه عشق منی حسين! احتمالن قبل از اين پيکان جوانان قرمز داشته و پشت شيشه‌اش هم تايتانيک نوشته بوده. يا اون آدم نادونی که ساعت ۶:۳۰ با وانت اومده بيخ پنجره دو تا بلندگو هم گذاشته اون پشت و از اون نوحه‌های بی‌معنی پخش می‌کنه.
نمی‌دونم اما خيلی دوست دارم از يکی از اين دوآتشه‌های عزادار بپرسم عزاداری‌شون برای حسينه يا برای نفس عزاداری؟ اين‌که اگر اون کلاه‌بردای که می‌آد نوحه می‌خونه، به جای داستان کربلا مثلن داستان ترور کندی رو بگه با اون لحن سوزناک، عزاداران عزيز تو سر و کله‌ی خودشون نمی‌زنن؟ اين که اصلن حسين برای کسی مهمه؟ يا اين‌که فقط نفس اون شور و غوغای عزاداريه که مردم رو می‌گيره؟ بحث اينه که اين شور و غوغای عزاداری برای حسين نيست! می‌تونه در هر موردی باشه. و در نهايت چه تاثيری روی خط فکری آدم‌ها می‌ذاره؟
ظاهرن تنها چيزی که نبايد تو اين به اصطلاح مذهب باشه، فکره.

و حالم از اين نوحه‌خون‌ها به هم می‌خوره. گرچه که اون‌ها هم فرزندان سياست‌های دقيق مذهبی ملاها هستن، اما خب بالاتر از اين‌ها هر انسانی عقل داره، و کسی که از فکرش استفاده نکنه، يا ترجيح بده استفاده‌ی منفی بکنه مسئوليتش با خودشه نه با کسانی که به‌ش ميدون دادن. هميشه منفورترين کار در نظرم نوحه‌خونی و اين‌جور عوام‌فريبی‌ها بوده. بازی‌کردن با بخش‌های تحريک‌پذير احساسات مردم به پست‌ترين شکل!

تنها برنامه‌ی جالبی که تا حالا در مورد عزاداری ديدم ۲ سال پيش کانال ۴ بود که يه تعزيه گذاشت. يه اجرای کامل، نه از اين بسيجی‌بازی‌ها! واقعن زيبا بود. (کاش وقت برای تحقيق بود در مورد تعزيه‌ها. به نظرم خيلی ساخت‌يافته و منظم و جالب اومد)

حيف که وقت نيست. وگرنه خوبه بری دنبال تاريخ و ببينی واقعن اين جريان عاشورا(مخصوصن عاشورا چون تو فرهنگ ما جا افتاده) چطور بوده. و اين‌که از کی اين رسم عزاداری و بعدها قمه‌زنی و اين‌جور انحراف‌ها تو رفتار اجتماعی ما جا باز کرده.

بابا مولتی‌ويژن! بابا تروی! خيلی دلم می‌خواست اون صحنه‌ی نبرد برد پيت رو با کيفيت خوب ببينم. خلاصه که مولتی‌ويژن هم امروز ظهر کلی شوک‌زده‌مون کرد! ما که داريم مجانی استفاده می‌کنيم اما اون‌هايی که پول دادن برای مولتی‌ويژن کلی خوشحال شدن احتمالن :))

شخصيت سينمايی مورد علاقه‌ی من تا اطلاع ثانوی از گريگوری پک ماجرای نيمروز به جک جک اينکرديبل تغيير يافت! :))

کسی باورش می‌شه غلط‌های تايپی اين‌قدر خاطره‌انگيز باشه؟ :))

حالم اصلن خوب نيست. ناراحت و عصبانی و شوک‌زده و کلی حس ديگه. همه هم تا سر حد مرگ! خوبيش اينه که هميشه بدترين اتفاق‌ها تو بدترين شرايط می‌افتن.

و اعتماد ... ببينيد تفاوتش خيلی جزئيه! قبلن فکر می‌کردم اعتماد مهم‌ترين چيزه و فکر می‌کردم می‌تونم اعتماد کنم! حالا فکر می‌کنم اعتماد مهم‌ترين چيزه و ديگه به هيچ‌کس اعتماد نمی‌کنم.

دو سه تا مطلب جدی نوشته بودم، اما خودم حوصله‌شون رو ندارم. ترجيح می‌دم اين‌جا در همين حد به ظاهر روزمره بمونه.

و دوباره و با اطمينان به اين نتيجه رسيدم که بدبينی خيلی بهتر از خوش‌بينيه. با توجه به چيزهايی که ديدم و شنيدم، بدبينی خيلی بی‌خطرتره! فکر کن به بيشترين حد ممکن روی يه نفر حساب کنی و بعد ... بوم! همه چيز از هم بپاشه.

و در راستای بحث شيرين خوش‌بينی و بدبينی، بدبين ايده‌آليست وجود خارجی داره؟ يا حتی ايده‌آليست بدبين؟

ترجيح می‌دم با کسی حرف نزنم. ترجيح می‌دم نگم. ترجيح می‌دم همه چيز رو پيش خودم نگه دارم. اين‌طور امن‌تره. الان هم نمی‌خواستم تلخيم رو به اين‌جا منتقل کنم، اما نمی‌شه. بعضی اتفاق‌ها راحت فراموش می‌شن. بعضی زخم‌ها زود خوب می‌شن. اما بعضی اتفاق‌ها اثرش هميشه همراهت می‌مونه. تا آخر زندگيت سايه‌ی يه اتفاق، يه آدم، يه رفتار بالای سرت می‌مونه. سعی می‌کنی فراموشش کنی، اما گاه و بيگاه ، انگار دری توی ذهنت باز می‌شه و تو دوباره تلخی اون اتفاق رو می‌چشی. و هيچ‌وقت نمی‌تونی فرار کنی. هميشه زير بال سايه‌های درونت هستی.
خب من ۴شنبه کنکور دارم.
اتفاقات بدی هم افتاده اين دور و بر که به وخامت اوضاع دامن زده‌است(شبکه‌ی خبر!).
پس تا اطلاع ثانوی(۴-۳ روز ديگه) اين آهنگ بيتلز رو بگيريد و گوش کنيد و لذت ببريد و تمام عوايد ناشی از احساس خوب خود را در راه قبولی من در کنکور ارشد(کامپيوتر نرم‌افزار يا در صورت امکان ترجيحاً IT) اهدا نماييد.
ياری سبز شما را هم خيلی خوبه(جمله‌اش يادم رفته!)

با تشکر

روابط عمومی عمو پت پستچی


Beatles-HeyJude

LYRIC

2005/02/19

دلتنگستان

هر مردی در زندگی به نقطه ای می رسد که از آن نقطه به هيچ نقطهء ديگری نمی رسد. بدين ترتيب هر مردی پس از رسيدن به آن نقطه تا انتهای عمر در همان نقطه زندگی می کند. هر مردی اين نقطه را به خاطر می سپارد. نقطه.

هر مردی در زندگی آنقدر پيشرفت می کند تا روزی می فهمد که کل مسير را اشتباه آمده است. بدين ترتيب هر مردی پس از آن روز فقط پسرفت می کند تا مسير اشتباهش را جبران کند، تا روزی که به نقطهء شروع زندگی می رسد و از ترس اشتباهی دوباره تا ابد در همان نقطه می ماند. اين نقطه در خيال هيچ مردی ربطی به نقطهء قبلی ندارد. نقطه.

هر مردی در خيال خودش روی يک خط مشخص بين دو نقطهء فوق حرکت می کند، و تا زمانی که حرکت می کند هيچ اعتراضی به هيچ چيزی ندارد. هر مردی بالاخره يک روز از فرط خستگی در نقطهء بی ربط ديگری روی خط زندگی اش بين دو نقطهء فوق چند روز استراحت می کند. هر مردی پس از مدتی جهت حرکت خود را گم می کند، و ديگر تا پايان زندگی اش هيچ وقت نمی داند از کدام نقطه به کدام جهت بايد حرکت کند. نقطه.

هر مردی آنقدر به نقاط مختلف زندگی خودش فکر می کند تا بالاخره يک روز متوجه داستان اصلی نقطه ها می شود : تمام زندگی هر مردی فقط و فقط در يک نقطه قرار دارد که صفحهء روزگار اطراف آن می چرخد. نه هيچ خطی هست و نه حرکتی. هر مردی آنقدر در اطراف خودش گذشت زندگی را می بيند تا از تکرار آن خسته می شود، سپس تا ابد به همان يک نقطه خيره می شود و ديگر هيچ چيزی نمی بيند. نقطه.