باور کنید تقصیر من نیست. هر بار قصد نوشتن میکنم، یک پنجره ویزیو و یکی-دو تا ویژوال استودیو و یک فقره منیجمنت استودیو sql server 2005 از اون پایین که مینیمایز شدن در نهایت مظلومیت جلو چشمم رژه میرن و نطقم(خوشبختانه از جهت شما) کور میشه! کار از سر و کلهام بالا میره. یه طراحی دیتابیس پیچیده دستم دارم، یه تحلیل نرمافزار سنگین، یه نرمافزار در حال تولید، یه کتاب Inside sql server وحشتناک برای خوانده شدن، و کار منیج و تیون دیتابیسهای سیستم HIS دانشگاه. و چون این همه کار کم بود و من هنوز برای خوابیدن وقت داشتم، قراره در طول(یا عرض) ۳-۲ ماه، کل queryهایی که تو سورس برنامه به طور هاردکد نوشته شده تحت نظارت بنده به stored procedure تبدیل بشه(به دلایل زیاد!). و باور کنید... الان که همهی اینها رو نوشتم، تازه پی بردم که چقدر کار دارم!
- وضعیت معافیتم ۸ مرداد در شورای عالی پزشکی مشخص میشه. هفتهی آینده مفصل مینویسم که چه خبر بود.
- Blistering barnacles! هری پاتر جدید رو خوندم. از روی اولین نسخهای که روی اینترنت درز کرد. یک نفر با کیفیت بد از صفحههای کتاب عکس گرفته بود و منتشرش کرده بود. چشمهام در اومد. اما کتابش... چیزی نمیگم تا خودتون بخونید، اما آمادهی تعداد زیادی مرگ باشید.
- تعداد زیادی mail جواب داده نشده دارم. در اولین فرصت جواب میدم دوستان.
-و در نهایت میرسیم به پیامهای مردمی. آقای صبا.ا پیام دادهاند: ?et tu,brute
2007/07/24
2007/06/24
- مدتهاست ننوشتم(محض اطلاع خوانندهی ناآگاه عرض کردم!). ۴شنبه این هفته وقت کمیسیون پزشکی دارم. احتمال اینکه معاف بشم صفره. اگر نشم، ۲ سال زندگیم به بدترین شکل ممکن تلف میشه و برنامههام دست کم ۲ سال عقب می افته.
- دکتر قلبم گفته روزی که کمیسیون دارم مرتب و تمیز نرم تو جلسهشون. از چهارشنبه عصر صورتم رو اصلاح نکردم. قراره ۴شنبه هم لباس گشاد و نامنظم بپوشم. غمانگیزه.
- درگیرم با SQL Server 2k5 و Net. . کلی سر و کله زدم تا تونستم رو سرور فایل Temp درست کنم. یه کامپوننت help نوشتم برای وبپیجها که میشه برای تمام آیتمهای روی صفحه(از جمله خود صفحه) داخل دیتابیس یه فایل راهنما با هر فرمتی(htm,chm یا pdf مناسبه) برای اون آیتم مخصوص گذاشت. بعد زمانی که این کامپوننت کذایی رو میگذارید روی صفحه، کنار هر آیتمی که براش تو دیتابیس فایل راهنمایی تعریف شده باشه، یه icon کوچک میگذاره که با کلیک کردن روی اون، فایل راهنما از دیتابیس خونده میشه و به صورت temp روی سرور ذخیره شده و نشون داده میشه. این کامپوننت رو حدودن ۲۴ ساعته نوشتم(کسی گفته بود نمیتونی، و من برای ثابت کردن خلاف حرفش، نوشتم این رو). الان نگاه میکردم دیدم کامپوننتی با امکانات کمتر از چیزی که من نوشتم(البته قابل customize شدنتر)، روی اینترنت ۱۵۰ دلار فروش میره. به این نتیجه رسیدم که این کارهایی که من برای تفریح و از روی تفنن انجام میدم ارزش داره واقعن، اما نه در اینجا!(حالا از اینها بگذریم، کسی رو سراغ دارید که من این رو ۱۵۰ دلار بهش غالب کنم؟ قول میدم پولش رو با شما تقسیم کنم! :)) )
- داشتم از همایون شجریان آهنگ گوش میکردم، گویا اشتباهی شافل کرده بودم آهنگها رو، بعد از یکی از آهنگهاش، "Die die die my darling" متالیکا بود(یه جور تعادل آیپادی!). کلی خوشم اومد. ظاهرن این آهنگشون هم مثل چندتا از شاهکارهای دیگهشون، کاور آهنگ گروه دیگهایه.
-"کتاب اوهام" پل استر رو خوندم. کارهای دیگهاش رو بیشتر دوست داشتم، اما این هم به خوندنش میارزید.
- لپتاپ رو آخرش عوض کردم. hp dv2000 خریدم با cpu t7200 و 2gig رم و باتری 12cell و 60 گیگ هارد و گرافیک nvidia go7200 و dvd writer light-scribe و ... همممم ... همینا دیگه! بسیار راضیم ازش. اگر وقت و حوصلهاش بود، یه review مینویسم ازش.
- به به! به به! هنوز هم میتونم چرندیاتی بنویسم، و مهمتر از اون، اونقدر اعتماد به نفس دارم که پابلیششون کنم. اصولن در زندگی سایبر یک بلاگر، اعتماد به نفس خیلی مهمه!
- دکتر قلبم گفته روزی که کمیسیون دارم مرتب و تمیز نرم تو جلسهشون. از چهارشنبه عصر صورتم رو اصلاح نکردم. قراره ۴شنبه هم لباس گشاد و نامنظم بپوشم. غمانگیزه.
- درگیرم با SQL Server 2k5 و Net. . کلی سر و کله زدم تا تونستم رو سرور فایل Temp درست کنم. یه کامپوننت help نوشتم برای وبپیجها که میشه برای تمام آیتمهای روی صفحه(از جمله خود صفحه) داخل دیتابیس یه فایل راهنما با هر فرمتی(htm,chm یا pdf مناسبه) برای اون آیتم مخصوص گذاشت. بعد زمانی که این کامپوننت کذایی رو میگذارید روی صفحه، کنار هر آیتمی که براش تو دیتابیس فایل راهنمایی تعریف شده باشه، یه icon کوچک میگذاره که با کلیک کردن روی اون، فایل راهنما از دیتابیس خونده میشه و به صورت temp روی سرور ذخیره شده و نشون داده میشه. این کامپوننت رو حدودن ۲۴ ساعته نوشتم(کسی گفته بود نمیتونی، و من برای ثابت کردن خلاف حرفش، نوشتم این رو). الان نگاه میکردم دیدم کامپوننتی با امکانات کمتر از چیزی که من نوشتم(البته قابل customize شدنتر)، روی اینترنت ۱۵۰ دلار فروش میره. به این نتیجه رسیدم که این کارهایی که من برای تفریح و از روی تفنن انجام میدم ارزش داره واقعن، اما نه در اینجا!(حالا از اینها بگذریم، کسی رو سراغ دارید که من این رو ۱۵۰ دلار بهش غالب کنم؟ قول میدم پولش رو با شما تقسیم کنم! :)) )
- داشتم از همایون شجریان آهنگ گوش میکردم، گویا اشتباهی شافل کرده بودم آهنگها رو، بعد از یکی از آهنگهاش، "Die die die my darling" متالیکا بود(یه جور تعادل آیپادی!). کلی خوشم اومد. ظاهرن این آهنگشون هم مثل چندتا از شاهکارهای دیگهشون، کاور آهنگ گروه دیگهایه.
-"کتاب اوهام" پل استر رو خوندم. کارهای دیگهاش رو بیشتر دوست داشتم، اما این هم به خوندنش میارزید.
- لپتاپ رو آخرش عوض کردم. hp dv2000 خریدم با cpu t7200 و 2gig رم و باتری 12cell و 60 گیگ هارد و گرافیک nvidia go7200 و dvd writer light-scribe و ... همممم ... همینا دیگه! بسیار راضیم ازش. اگر وقت و حوصلهاش بود، یه review مینویسم ازش.
- به به! به به! هنوز هم میتونم چرندیاتی بنویسم، و مهمتر از اون، اونقدر اعتماد به نفس دارم که پابلیششون کنم. اصولن در زندگی سایبر یک بلاگر، اعتماد به نفس خیلی مهمه!
2007/05/28
"I'm sorry if any of you are catholic. I'm not sorry if you're offended, I'm actually just sorry by the fact that you're catholic." - Bill Hicks
از اینجا
از اینجا
2007/05/16
آقا من یک رفیق دارم، برنامهاش اینه که به تعداد موهای سرش(که میتونم به شما اطمینان بدم کم نیستن!) آدرس وبلاگش رو عوض کنه(بعد هم احتمالن باید معرفیش کنیم به گینس به عنوان رکورد-دار. و احتمالن اون موقع چون معروف شده، دوباره آدرس وبلاگش رو عوض میکنه!).
آپدیت - دو ساعت بعد: آقا من دو عدد رفیق هم دارم، برنامهشون اینه که به تعداد موهای سرشون(که میتونم به شما اطمینان بدم کم نیستن!) آدرس وبلاگهاشون رو عوض کنند(بعد هم احتمالن باید معرفیشون کنیم به گینس به عنوان رکورد-دار. و احتمالن اون موقع چون معروف شدهان، دوباره آدرس وبلاگها رو عوض میکنن!). تازه این رفیق دومی، نهایت سعیش رو میکنه که آدرسهایی برای وبلاگش انتخاب کنه که به هیچ عنوان، در هیچ صورت، و به هیچ وجه نتونی به خاطرش بسپاری.
آپدیت - دو ساعت بعد: آقا من دو عدد رفیق هم دارم، برنامهشون اینه که به تعداد موهای سرشون(که میتونم به شما اطمینان بدم کم نیستن!) آدرس وبلاگهاشون رو عوض کنند(بعد هم احتمالن باید معرفیشون کنیم به گینس به عنوان رکورد-دار. و احتمالن اون موقع چون معروف شدهان، دوباره آدرس وبلاگها رو عوض میکنن!). تازه این رفیق دومی، نهایت سعیش رو میکنه که آدرسهایی برای وبلاگش انتخاب کنه که به هیچ عنوان، در هیچ صورت، و به هیچ وجه نتونی به خاطرش بسپاری.
2007/05/10
ای بابا! باور کنید وضعیتیه عجیب. زندگیم به باگ بزرگی به اسم خدمت مقدس(دقت کردید؟ داریم از هرچیز مقدس به نحوی متنفر میشیم!) دچار شده که تمام ریسورسها رو اشغال کرده و نمیگذاره لحظهای آرامش داشته باشم. این دو سه هفته درگیر دکتر رفتن و این برنامهها بودم(برای معافیت پزشکی اقدام کردم). این وسط مشخص شد یه جور بیماری قلبی هم دارم(افتادگی + نارسایی دریچه میترال. از من نپرسید چیه چون نمیدونم! وقتی دکتر گفت افتادگی دریچه، خودم رو تصور میکردم که یه مشت دریچه افتادن ته قلبم و راه که میرم تلق تلق صدا میدن! این هم از عمق درک من از علم پزشکی :)) ). دکتر قلبم میگه اگر تو کمیسیون پزشکی اذیت نکنن معاف میشم. امیدوارم اینطور باشه، اما تا کارت معافی رو با چشم خودم نبینم باورم نمیشه. خلاصه که اصلن حوصله نوشتن ندارم(این نوشتهی زیر رو هم چند روزه نوشتم، اما حوصله نداشتم پستش کنم).
آقا من دیدم به هر صورت که اینجا شدت و وضعیت خندیدنم رو بعد از خوندن این پست تشریح کنم، باز هم نمیشه که نمیشه، لذا از پروفسور تاراگون کمک گرفتم(در نسخه ترجمه شده، برگاموت آمده است. گمونم ترجمههای ایرانی قدیمی از نسخهی فرانسوی باشه).
آقا من دیدم به هر صورت که اینجا شدت و وضعیت خندیدنم رو بعد از خوندن این پست تشریح کنم، باز هم نمیشه که نمیشه، لذا از پروفسور تاراگون کمک گرفتم(در نسخه ترجمه شده، برگاموت آمده است. گمونم ترجمههای ایرانی قدیمی از نسخهی فرانسوی باشه).
2007/04/21
قاصد: پنجههاش از هر تیغی تیزتره.
چشمهای ترسناکش برق میزنه.
صداهایی که از میون دندونهای تیزش بیرون میآد، مو رو بر تن هر موشی راست میکنه.
از باد تندتر میدوه. همه جا میگرده، میچرخه، بو میکشه.
واااای، واااااااااای. هیچ موشی از دستش جون سالم به در نمیبره.
موش ناشناس بدنساز(همونی که اول تو زورخونه بود): این جونور کیه؟ بگو تا خودم حسابش رو برسم.
قاصد: هوووووممممم،هوووووووووووووومممم، گربهی سیااااااه.
موش ناشناس بدنساز غش میکند.
:)))) داشتم به اینشکلی که در زیر میبینید(البته موقع عکس گرفتن تکیه دادم) query مینوشتم و میفرستادم برا سرور عزیز، یهو به خودم اومدم دیدم دارم آهنگ قاصد رو زمزمه میکنم(البته زمزمه که چه عرض کنم!): آهای... به گوش... همگی به گوش-آهای اهالی شهر- خبر دارم خبر، بیاین میدان شهر(وسطش هم آشپزباشی میآد میگه: آقا معلم! آقا تعطیل کنید. آقا معلم: چی شده آشپزباشی؟ آشپزباشی: همه باید بریم میدون شهر بابام جان! قاصد خبر مهمی آورده). بعدش هم کاملن به صورت خودجوش این رو نوشتم.
جالبه که بعد از این همه سال هنوز نوار این فیلم بینظیر رو کلمه به کلمه حفظم.
پ.ن: الان یادم اومد. یکی دو هفته پیش، یه روز جمعه از صبح تا شب برای آبجی کوچولو "ای خروس سحری" میخوندم(همهی ورژنها رو، مربوط به قبل از همهی خروسرباییها!). همهی این الهامها هم موقع کار هجوم میآرن ها! فکر کن! داری سبک-سنگین میکنی که از tableadapter استفاده کنی یا datareader، یهو ناخوداگاه صدات بره بالا که " این دفعه پسته دارم، پستهی سربسته دارم، فندق نشکسته دارم، انار بیهسته دارم..." :)))))))))
چشمهای ترسناکش برق میزنه.
صداهایی که از میون دندونهای تیزش بیرون میآد، مو رو بر تن هر موشی راست میکنه.
از باد تندتر میدوه. همه جا میگرده، میچرخه، بو میکشه.
واااای، واااااااااای. هیچ موشی از دستش جون سالم به در نمیبره.
موش ناشناس بدنساز(همونی که اول تو زورخونه بود): این جونور کیه؟ بگو تا خودم حسابش رو برسم.
قاصد: هوووووممممم،هوووووووووووووومممم، گربهی سیااااااه.
موش ناشناس بدنساز غش میکند.
:)))) داشتم به اینشکلی که در زیر میبینید(البته موقع عکس گرفتن تکیه دادم) query مینوشتم و میفرستادم برا سرور عزیز، یهو به خودم اومدم دیدم دارم آهنگ قاصد رو زمزمه میکنم(البته زمزمه که چه عرض کنم!): آهای... به گوش... همگی به گوش-آهای اهالی شهر- خبر دارم خبر، بیاین میدان شهر(وسطش هم آشپزباشی میآد میگه: آقا معلم! آقا تعطیل کنید. آقا معلم: چی شده آشپزباشی؟ آشپزباشی: همه باید بریم میدون شهر بابام جان! قاصد خبر مهمی آورده). بعدش هم کاملن به صورت خودجوش این رو نوشتم.
جالبه که بعد از این همه سال هنوز نوار این فیلم بینظیر رو کلمه به کلمه حفظم.
پ.ن: الان یادم اومد. یکی دو هفته پیش، یه روز جمعه از صبح تا شب برای آبجی کوچولو "ای خروس سحری" میخوندم(همهی ورژنها رو، مربوط به قبل از همهی خروسرباییها!). همهی این الهامها هم موقع کار هجوم میآرن ها! فکر کن! داری سبک-سنگین میکنی که از tableadapter استفاده کنی یا datareader، یهو ناخوداگاه صدات بره بالا که " این دفعه پسته دارم، پستهی سربسته دارم، فندق نشکسته دارم، انار بیهسته دارم..." :)))))))))
2007/04/17
کازینو رویال رویت شد. خیلی بهتر از جیمز باندهای قبلی بود. خوشمان آمد. البته بهتر بود بین Coffee & Cigarettes(جدیدن DVD اش رو گرفتم) و Pan's Labyrinth دیده نمیشد.
تا ساعت ۲:۳۰ (صبح طبیعتن!)"گتسبی بزرگ" رو تموم کردم. به چشمهای دردناک و خوابآلودگی شدید روز بعدش میارزید(گرچه اگر همون روز از من میپرسیدید، جواب دیگهای میدادم). کتاب، عالی بود. ترجمهی آقای امامی هم نه بینقص، ولی خوب بود. کلن از خواندنش بسی لذت بردیم.
درباره کتاب: The Great Gatsby - MSN Encarta(+) و The Great Gatsby:Novel Guide:Theme Analysis(+) و البته Wikipedia(+)
تا ساعت ۲:۳۰ (صبح طبیعتن!)"گتسبی بزرگ" رو تموم کردم. به چشمهای دردناک و خوابآلودگی شدید روز بعدش میارزید(گرچه اگر همون روز از من میپرسیدید، جواب دیگهای میدادم). کتاب، عالی بود. ترجمهی آقای امامی هم نه بینقص، ولی خوب بود. کلن از خواندنش بسی لذت بردیم.
درباره کتاب: The Great Gatsby - MSN Encarta(+) و The Great Gatsby:Novel Guide:Theme Analysis(+) و البته Wikipedia(+)
2007/04/14
"شب با هم فیلم چشمان تاریک اثر نیکیتا میخالکوف را دیدند و صبح روز بعد، در حالی که در خواب بود، جان سپرد." -از مقدمه کتاب فاصله، مجموعه داستانهای ریموند کارور
زمان خوندن این جمله حس عجیبی داشتم. خیلی ساده درباره مرگ نوشته. خیلی ساده رو روشن. انگار که مردن صبح بعد از شبی که در آغوش همسرت فیلم میخالکوف رو ببینی، خیلی طبیعی، و حتا به طرز باشکوهی پیش پا افتاده است. انگار زندگی کارور، به سادگی تموم شدن همون فیلم و بیرون اومدن گریزناپذیرش از دستگاه، تموم شده.
زمان خوندن این جمله حس عجیبی داشتم. خیلی ساده درباره مرگ نوشته. خیلی ساده رو روشن. انگار که مردن صبح بعد از شبی که در آغوش همسرت فیلم میخالکوف رو ببینی، خیلی طبیعی، و حتا به طرز باشکوهی پیش پا افتاده است. انگار زندگی کارور، به سادگی تموم شدن همون فیلم و بیرون اومدن گریزناپذیرش از دستگاه، تموم شده.
2007/04/09
2007/04/07
برگشتیم. مسافرت بدی نبود. بهترین جنبهاش همین جدا شدن از زندگی روزمرهی این شهر وحشتناک بود.
شمال چیزی هست که اینجا(لااقل؛ و مطمئنم خیلی جاهای دیگهی ایران) اثری ازش نیست. من اسمش رو میگذارم شخصیت طبیعت. انگار طبیعت هم جزوی از خانواده و زندگی روزمره مردمه. کاملن حضورش حس میشه.
الان تو صفحه مربوط به Horcrux در Wikipedia خوندم که ممکنه یکی از Horcrux ها، زخم هری باشه. البته تئوری کاملی نیست، مگر اینکه ولدمورت زمانی که اقدام به کشتن هری میکنه و نفرینش به خودش برمیگرده، ناخواسته یک Horcrux از مرگ لیلی پاتر درست میکنه.منطقی هم هست. و ارتباط ذهنی هری و ولدمورت رو توضیح میده. و اینکه هری نزدیک بودن ولدمورت رو حس میکنه. و کلن ارتباط مرموز هری و ولدمورت به واسطهی وجود زخم پیشانی هری قابل توضیح میشه.
و اگر اینطور باشه، علت تاکید زیاد کتابها به اینکه چشمهای هری مثل چشمهای مادرشه مشخص میشه(و البته اینکه خانم رولینگ چندبار گفته که اینکه چشمهای هری شبیه چشمهای مادرشه خیلی مهمه).
و البته اگر اینطور باشه، حتا اگر ولدمورت کشته بشه هم، تا زمانی که هری زندهست، کاملن نابود نمیشه، مگر اینکه خود هری هم بمیره. البته تو پیشگویی گفته شده که یکی از این دو نفر به دست دیگری کشته میشه، اما هیچجا گفته نشده که حتمن هردو نفر باید زنده بمونن. جالبه، و البته به نظر من نامحتمل.
فیلم 36Quai des orfevres رو دیدم. بد نبود. شاهکار نبود به نظر من، اما به یکبار دیدنش میارزید. به هر حال دیدن ژرار دپاردیو و دنیل اتوی در کنار هم جالب بود. دیشب هم آبجی کوچیکه رو بردم اخراجیها. فیلم مبتذلی بود. خیلی سطحی، با کاراکترهای کلیشهای و شوخیهای تکراری. مخصوصن چون شنیده بودم که با "لیلی با من است" مقایسه شده، تفاوت دو فیلم خیلی بیشتر به نظر میاومد(بگذریم از جنجالسازیهای دهنمکی.البته انتظار دیگهای هم نمیرفت. آقای دهنمکی ممکنه بخواد به سرعت خودش رو به عنوان فیلمساز و "هنرمند" جا بندازه، اما ما گذشته رو فراموش نمیکنیم. میشه تلاش فیلمساز رو با کنارگذاشتن ذهنیت قبلی ما نسبت بهاش بررسی کرد، اما خاستگاه و سابقهی آقای دهنمکی فراموش شدنی نیست) . به هر حال از اینکه برای این فیلم وقت گذاشتم متاسفم.
شمال چیزی هست که اینجا(لااقل؛ و مطمئنم خیلی جاهای دیگهی ایران) اثری ازش نیست. من اسمش رو میگذارم شخصیت طبیعت. انگار طبیعت هم جزوی از خانواده و زندگی روزمره مردمه. کاملن حضورش حس میشه.
الان تو صفحه مربوط به Horcrux در Wikipedia خوندم که ممکنه یکی از Horcrux ها، زخم هری باشه. البته تئوری کاملی نیست، مگر اینکه ولدمورت زمانی که اقدام به کشتن هری میکنه و نفرینش به خودش برمیگرده، ناخواسته یک Horcrux از مرگ لیلی پاتر درست میکنه.منطقی هم هست. و ارتباط ذهنی هری و ولدمورت رو توضیح میده. و اینکه هری نزدیک بودن ولدمورت رو حس میکنه. و کلن ارتباط مرموز هری و ولدمورت به واسطهی وجود زخم پیشانی هری قابل توضیح میشه.
و اگر اینطور باشه، علت تاکید زیاد کتابها به اینکه چشمهای هری مثل چشمهای مادرشه مشخص میشه(و البته اینکه خانم رولینگ چندبار گفته که اینکه چشمهای هری شبیه چشمهای مادرشه خیلی مهمه).
و البته اگر اینطور باشه، حتا اگر ولدمورت کشته بشه هم، تا زمانی که هری زندهست، کاملن نابود نمیشه، مگر اینکه خود هری هم بمیره. البته تو پیشگویی گفته شده که یکی از این دو نفر به دست دیگری کشته میشه، اما هیچجا گفته نشده که حتمن هردو نفر باید زنده بمونن. جالبه، و البته به نظر من نامحتمل.
فیلم 36Quai des orfevres رو دیدم. بد نبود. شاهکار نبود به نظر من، اما به یکبار دیدنش میارزید. به هر حال دیدن ژرار دپاردیو و دنیل اتوی در کنار هم جالب بود. دیشب هم آبجی کوچیکه رو بردم اخراجیها. فیلم مبتذلی بود. خیلی سطحی، با کاراکترهای کلیشهای و شوخیهای تکراری. مخصوصن چون شنیده بودم که با "لیلی با من است" مقایسه شده، تفاوت دو فیلم خیلی بیشتر به نظر میاومد(بگذریم از جنجالسازیهای دهنمکی.البته انتظار دیگهای هم نمیرفت. آقای دهنمکی ممکنه بخواد به سرعت خودش رو به عنوان فیلمساز و "هنرمند" جا بندازه، اما ما گذشته رو فراموش نمیکنیم. میشه تلاش فیلمساز رو با کنارگذاشتن ذهنیت قبلی ما نسبت بهاش بررسی کرد، اما خاستگاه و سابقهی آقای دهنمکی فراموش شدنی نیست) . به هر حال از اینکه برای این فیلم وقت گذاشتم متاسفم.
Subscribe to:
Posts (Atom)