-صبا! بيدار شو! بلند شو ديگه! ببين همه اش يه خواب بود، يه خواب بد. بيدار شو صبا!
-خودت بيدار شو! بيدار شو و ببين که خواب نيست و حقيقته.همهء چيزي که مي ديدي يه خواب قشنگ بود! بيدار شو صبا!
God damn you
me too
موندم چکار کنم، گرچه که نبايد قاعتاً کاري بکنم، حتي مي تونم بگم کاملاً ايگنور شدم، اما .... دلم بدجوري مي گيره.
-اون گفتگوي دوخطي بالا کل چيزي بود که اين روزها از زندگي مي فهمم.
همين
Ciao
2004/01/31
2004/01/30
-چرا نبودم؟ خب اکانتم خراب بود!
-قاعدتاً از اينکه امتحانها تموم شده و همه با نمره هاي به نسبت خوب پاس مي شه با يد خوشحال باشم، اما نيستم.
شدم مثل خانمها که بعد از زايمان دچار افسردگي مي شن! من هم همونطور شدم!
-مساله اينه که اينقدر عميق شديم که کسي نمي فهمدمون. اونشب اميرحسين مي گفت. ديدم راست مي گه.
-به طرز بدي دچار احساس بي ارزش بودن هستم.
نه اينکه فکر کنم بي ارزشم. اما انتظار چيزي رو داشتم که نبود و الان باعث شده حالم خوب نباشه.
-يه سوال! قبل از امتحان آمار داشتم مي رفتم طرف سالن امتحان. دو تا از دخترهاي برق ايستاده بودند بلند بلند حرف مي زدند.
يکي داشت به اون يکي مي گفت: " قبل از اينکه پدر پسر شجاع به دنيا بيادف به پدر پسر شجاع چي مي گفتن؟!!"
ديدم راست مي گه. از اون روز رفتم توي فکر که قبل از تولد پسر شجاع به پدرش چي مي گفتن! شما مي دونيد؟
-هفتهء ديگه انتخاب واحده. مي خواستم براي کنسرت نگار برم تهران، همچنين به يه دليل کاري، و همچنين براي ديدن يکي دو تا دوست قديمي و جديدي، اما همه اش به هم خورد.
موندم چطور به نگار بگم! پدرم رو در ميآره :((
اما خيلي دلم مي خواست برم. خيلي خيلي خيلي حيف شد.
-در راستاي پاپوش به سمع و نظر دوستان مي رساند، اون کسي که پاپوشه رو پرتاب کرد، همونيه که اون بالاست، وگرنه هرکسي زورش نمي رسد که يک عدد عمو پت مثل ما را سوسک کند!
-حالم بده ... دلم تنگه ... دلم بدجور تنگه، بدجور ...
-اين نوشته در طول 6 ساعت و 25 دقيقه نوشته شد
Ciao
-پي نوشت:
به نظر شما اگر چراغها رو خاموش کنم و سرم رو بکنم زير پتو و چشمهام رو ببندم و خودم رو گلوله کنم، ديگه اين صدا ها رو نمي شنوم؟
تازه گوشهام رو هم مي گيرم.
-و باز هم پي نوشت:
تازگي ها دارم به يه سري جنبه هاي جالب توجه از وجودم پي مي برم.
به قول دوپونت دقيقتر بگم، دارم به يه سري از جنبه هاي جالب توجه و مزخرف وجودم پي مي برم.
حيف که مزخرفن وگرنه کشفشون هيجان انگيز بود!!
-و همچنان پي نوشت:
شدم مثل اين توپ بادي ها بود، که فوت مي کردي توش تا باد بشه، بعدش سرش يه چيزي داشت که يه در مثل يه زائده بهش وصل بود و بايد با اون درش رو کيپ مي کردي. مي دونيد کدومها رو مي گم؟
همونها که خيلي وقتها مارکهاي تبليغاتي کوکاکولا و پپسي و از اينجور چيزها دارن.
پدم مثل يکي از اونها که درش رو باز کرده باشن و هي بادش خالي بشه و خالي بشه.
-زنده باد پي نوشت:
چرا رفتي؟
دارم مي ميرم اينجا!
راستش خودم هم فکرش رو نمي کردم.
طرف برا دوست دخترش و عشق جاودانهء زندگيش اينقدر دلتنگي نمي کنه که من براي دوستم.
چرا رفتي؟
مي دوني ... تازه دارم با تموم وجودم حس مي کنم که رفتي ... حالا که ديگه نيستي.
-قاعدتاً از اينکه امتحانها تموم شده و همه با نمره هاي به نسبت خوب پاس مي شه با يد خوشحال باشم، اما نيستم.
شدم مثل خانمها که بعد از زايمان دچار افسردگي مي شن! من هم همونطور شدم!
-مساله اينه که اينقدر عميق شديم که کسي نمي فهمدمون. اونشب اميرحسين مي گفت. ديدم راست مي گه.
-به طرز بدي دچار احساس بي ارزش بودن هستم.
نه اينکه فکر کنم بي ارزشم. اما انتظار چيزي رو داشتم که نبود و الان باعث شده حالم خوب نباشه.
-يه سوال! قبل از امتحان آمار داشتم مي رفتم طرف سالن امتحان. دو تا از دخترهاي برق ايستاده بودند بلند بلند حرف مي زدند.
يکي داشت به اون يکي مي گفت: " قبل از اينکه پدر پسر شجاع به دنيا بيادف به پدر پسر شجاع چي مي گفتن؟!!"
ديدم راست مي گه. از اون روز رفتم توي فکر که قبل از تولد پسر شجاع به پدرش چي مي گفتن! شما مي دونيد؟
-هفتهء ديگه انتخاب واحده. مي خواستم براي کنسرت نگار برم تهران، همچنين به يه دليل کاري، و همچنين براي ديدن يکي دو تا دوست قديمي و جديدي، اما همه اش به هم خورد.
موندم چطور به نگار بگم! پدرم رو در ميآره :((
اما خيلي دلم مي خواست برم. خيلي خيلي خيلي حيف شد.
-در راستاي پاپوش به سمع و نظر دوستان مي رساند، اون کسي که پاپوشه رو پرتاب کرد، همونيه که اون بالاست، وگرنه هرکسي زورش نمي رسد که يک عدد عمو پت مثل ما را سوسک کند!
-حالم بده ... دلم تنگه ... دلم بدجور تنگه، بدجور ...
-اين نوشته در طول 6 ساعت و 25 دقيقه نوشته شد
Ciao
-پي نوشت:
به نظر شما اگر چراغها رو خاموش کنم و سرم رو بکنم زير پتو و چشمهام رو ببندم و خودم رو گلوله کنم، ديگه اين صدا ها رو نمي شنوم؟
تازه گوشهام رو هم مي گيرم.
-و باز هم پي نوشت:
تازگي ها دارم به يه سري جنبه هاي جالب توجه از وجودم پي مي برم.
به قول دوپونت دقيقتر بگم، دارم به يه سري از جنبه هاي جالب توجه و مزخرف وجودم پي مي برم.
حيف که مزخرفن وگرنه کشفشون هيجان انگيز بود!!
-و همچنان پي نوشت:
شدم مثل اين توپ بادي ها بود، که فوت مي کردي توش تا باد بشه، بعدش سرش يه چيزي داشت که يه در مثل يه زائده بهش وصل بود و بايد با اون درش رو کيپ مي کردي. مي دونيد کدومها رو مي گم؟
همونها که خيلي وقتها مارکهاي تبليغاتي کوکاکولا و پپسي و از اينجور چيزها دارن.
پدم مثل يکي از اونها که درش رو باز کرده باشن و هي بادش خالي بشه و خالي بشه.
-زنده باد پي نوشت:
چرا رفتي؟
دارم مي ميرم اينجا!
راستش خودم هم فکرش رو نمي کردم.
طرف برا دوست دخترش و عشق جاودانهء زندگيش اينقدر دلتنگي نمي کنه که من براي دوستم.
چرا رفتي؟
مي دوني ... تازه دارم با تموم وجودم حس مي کنم که رفتي ... حالا که ديگه نيستي.
2004/01/27
و پاپوش بزرگ طلاييش را براي من پرتاب کرد
و من له شدم
مثل سوسک!
و من له شدم
مثل سوسک!
دويدم
و پاپوش هاي نقره ايم را روي ابرها کثيف کردم
در صندوق را باز کردم
و پريدم
و حلول کردم
و هنوز صداي پاهايم روي ابرها مي دوند و ستاره ها در پاپوشهاي نقره ايم جا مي مانند
و هنوز سايه ام نفس مي زند از شوق!
و پاپوش هاي نقره ايم را روي ابرها کثيف کردم
در صندوق را باز کردم
و پريدم
و حلول کردم
و هنوز صداي پاهايم روي ابرها مي دوند و ستاره ها در پاپوشهاي نقره ايم جا مي مانند
و هنوز سايه ام نفس مي زند از شوق!
2004/01/26
... حالا تو هي فرياد بکش
هي خودت رو بزن به در و ديوار
هي تقلا کن
اصلاً بکش خودت رو، بمير ... اگر کسي فهميد! اگر کسي توجه کرد!
تازه فهميدم ماجرا چيه!
حقيقت بزرگي با منه که سعي مي کنم فراموشش کنم تا زنده باشم و بمونم(چرا؟ نمي دونم!)
اما گاهي بي اختيار يآدش مي افتم و دردم ميآد و شروع مي کنم به نا آرومي کردن تا باز بتونم روم رو ازش برگردونم
بيماريي که فقط تو بهش مبتلا باشي خيلي بده!
اصلاً همين که فقط تو بهش مبتلايي، کشنده اش مي کنه ... مي کشدت ... خردت مي کنه ... مي شکندت
جرينگ جرينگ ... اين صداي خرده هاي يه نفره با هر دم و بازدم فکرش صدا مي دن!
جرينگ جرينگ ... جرينگ جرينگ ... جرينگ جرينگ ...
....................................................................
هي خودت رو بزن به در و ديوار
هي تقلا کن
اصلاً بکش خودت رو، بمير ... اگر کسي فهميد! اگر کسي توجه کرد!
تازه فهميدم ماجرا چيه!
حقيقت بزرگي با منه که سعي مي کنم فراموشش کنم تا زنده باشم و بمونم(چرا؟ نمي دونم!)
اما گاهي بي اختيار يآدش مي افتم و دردم ميآد و شروع مي کنم به نا آرومي کردن تا باز بتونم روم رو ازش برگردونم
بيماريي که فقط تو بهش مبتلا باشي خيلي بده!
اصلاً همين که فقط تو بهش مبتلايي، کشنده اش مي کنه ... مي کشدت ... خردت مي کنه ... مي شکندت
جرينگ جرينگ ... اين صداي خرده هاي يه نفره با هر دم و بازدم فکرش صدا مي دن!
جرينگ جرينگ ... جرينگ جرينگ ... جرينگ جرينگ ...
....................................................................
يه ليوان شير سرد که روش بسته و 4 روزه که روي يه ميز صبحانه مونده، ميزي که 4 روزه تميز نشده!
يه ليوان شيشه اي بلند پر از شير مونده ...
چرا يآدش افتادم؟ مي دوني؟ نمي دوني؟ از کجا مي دوني؟ از کجا نمي دوني؟ دانستن يا ندانستن؟ مساله اين است؟ نه خير! مساله اين نيست! مساله چيست پس؟ از من مي پرسي؟ از من مي پرسي؟ خب مي گم! مساله اينه که همه چيز غرق در هالهء تقدس بي ارزشش به تو دهن کجي مي کنه و تو بين تموم اين مقدساتي که دنيات رو تشکيل دادن راه مي ري و سرت درد مي گيره و حالت به هم مي خوره!
آدمهاي مقدس! حرفهاي مقدس! خيابانهاي مقدس! شلوغي هاي مقدس!
اين تقديسي ست که خداوند به تمام مخلوقاتش اعم از انسانها يا حيوانات يا بي جانها و اشيا يا من اعطا داشته، و من تقدس خود را شکسته ام! اصولاً شکستن کار خوبيه، مگه نه؟ آره؟ نه؟ چرا؟
نتيجه گيري فيزيکي، حسي، غير منطقي، و غيره: احتياج به يه دست سرد دارم که پشت موهام رو نوازش کنه.
يه ليوان شيشه اي بلند پر از شير مونده ...
چرا يآدش افتادم؟ مي دوني؟ نمي دوني؟ از کجا مي دوني؟ از کجا نمي دوني؟ دانستن يا ندانستن؟ مساله اين است؟ نه خير! مساله اين نيست! مساله چيست پس؟ از من مي پرسي؟ از من مي پرسي؟ خب مي گم! مساله اينه که همه چيز غرق در هالهء تقدس بي ارزشش به تو دهن کجي مي کنه و تو بين تموم اين مقدساتي که دنيات رو تشکيل دادن راه مي ري و سرت درد مي گيره و حالت به هم مي خوره!
آدمهاي مقدس! حرفهاي مقدس! خيابانهاي مقدس! شلوغي هاي مقدس!
اين تقديسي ست که خداوند به تمام مخلوقاتش اعم از انسانها يا حيوانات يا بي جانها و اشيا يا من اعطا داشته، و من تقدس خود را شکسته ام! اصولاً شکستن کار خوبيه، مگه نه؟ آره؟ نه؟ چرا؟
نتيجه گيري فيزيکي، حسي، غير منطقي، و غيره: احتياج به يه دست سرد دارم که پشت موهام رو نوازش کنه.
يه حسي دارم مثل هق هق قبل از گريه.
يه حس عجيبي دارم مثل هق هق بعد از گريه.
يه حس عجيبي دارم مثل هق هق بعد از گريه.
شياطين درون دوباره بازگشته اند!
با تبريک فراوان به خودم که چشمم رو به روشون مي بندم و وانمود مي کنم!
اصولاً من وانمود مي کنم، پس هستم.
چون اگر وانمود نکنم، نخواهم بود!
منطقش ساده ست، نه؟
با تبريک فراوان به خودم که چشمم رو به روشون مي بندم و وانمود مي کنم!
اصولاً من وانمود مي کنم، پس هستم.
چون اگر وانمود نکنم، نخواهم بود!
منطقش ساده ست، نه؟
Subscribe to:
Posts (Atom)