2004/02/25

اين روزها 50 ميليون مي خورم و حماسه بالا ميآرم.
اين روز ها اون فتبارک الله بالاي تلويزيون رو مي بينم و رهبر بالا ميآرم.
بابا مرديم از شدت حماسه! حماسه زده شديم. مي شه عاجزانه خدمت نمايندگان آيندهء سه چهار نفر سود جو و فاشيست در مجلس و به خصوص آقاي حداد عادل تقاضا کنيم خفه بشن و دهان گشاد بي چفت و بستشون رو ببندن لطفاً؟
5-4 ماه ديگه کجلس مي افته دستتون اونجا هرچقدر خواستيد مزخرف بگيد!
در ضمن از من به شما نصيحت! از اين فاکر دوري کنيد که خطرناکه!!

اون يارو عراقيه که رئيس قوهء قضائيه ست، از مجلس تقاضاي تاسيس وزارت امر به معروف و نهي از منکر کرده.
نسخهء اولش رو طالبان توي افغانستان ساخته بودن(جدي ها!!)، دوميش رو هم آقاي هاشمي عراقي.
البته نمايندگان فعلي احتمالاً با نشون دادن انگشتهاي خاصي از دستشون، طرح رو روانهء زباله دان تاريخ مي کنن، و باز هم البته براي 6-5 ماه. بعدش واي به حال ما!
به جون خودم اگر وزارت امر و نهي بزنن، من هم مي رم مثل شغال کتاب فردريک فورسايت مي شم. بعدش ميآم همشون رو از دور مي زنم. براي هر کدوم يه گلولهء دست ساز، وسط مغز!
هي کثافت! از اسب من پياده شو! تو اون خورجين ها پر ديناميته. اون دليجان رو هم من منفجر کردم(نقل به مضمون از يه فيلم وسترن.صرفاً براي اين که ميزان خشانتم رو نشون بدم گذاشتمش اينجا!!).

جامعه فقط با نابود شدن 40 تا 50 ميليون(حالا يه مقدار کمتر يا بيشتر) از سطح کرهء زمين اصلاح مي شه. يعني اگر تموم افراد مضر براي جامعه در يک اقدام هماهنگ و يک حماسه! بميرن!، دنيا به سمت درست مي ره، البته براي يه مدت کوتاه.
چون به محض اينکه جاي تبهکار ها و جنايتکارها خالي بشه، يه عده از آدمهاي خوب اون جا رو پر مي کنن.
نتيجه اينکه روي لبهء تيغ زندگي مي کنيم! و هيچوقت نمي تونيم روي ثبات هيچ چيز حساب کنيم، حتي خودمون. کساني که نسبيت رو رد مي کنن(منطق فازي :)) ) از نظر من انسانهاي بزدلي هستن که سرشون رو توي برف فرو مي کنن و داد مي زنن آآآآآي! زندگي زيباست! يا احتمالاً انگيزه شون سود جوييه(مثل آخوند ها و معلم ديني هاي دبيرستان و يه مشت انسان سودجو يا فريب خورده و کج رو).

چقدررررررررر از تقريباً همه چيز زده شدم و بدم ميآد!!
نه حوصلهء خودم رو دارم، نه ديگران، نه زندگي.

هيچکس هيچ چيز نمي فهمه، خودم هم اول از همه!!

احساس کسي رو دارم که بين آشغالها دست و پا مي زنه و سعي مي کنه بوي بد و منظرهء ناخوشايند جلوي چشمهاش رو ناديده بگيره. آشغالهايي که من مسئول به وجود اومدنشون نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم نبودم
And IIIIIIIIIIIIIIIIIII have become comfortably numb.

هي تو! قرار بود وقتي من مي افتم باشي. نه اينکه بذارم دستم رو بگيري و بلندم کني ها!! فقط باشي. و من انگيزه اي براي بلند داشته باشم.
اما نيستي، يا نمي خواي باشي.
کجايي؟؟

هرکي گفته آدم بايد هميشه قوي باشه، خيلي انسان نفهمي بوده. به کلي نادان. به شدت شعارزده. تنها کاري که مي شه کرد اينه که ضعف هات رو نشون ندي ... همين.

IIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII DON'T CARE

Never mind!

متاسفانه توی جامعهء ما تنها مصلحان اجتماعی که اجازه دارن صداشون رو بلند کنن، يه عده ريشوی خود انگيخته و خود بر انگيخته هستن که با هر مويی که از زير روسريی بيرون ميآد خون به دلشون می شه! خون دل گوارای وجودشان باد. آمين.

Ciao

2004/02/23

اين لينک رو ببينيد حتماً حتما.ً
ببينيد من هي بهتون مي گم جهاد کنيد به گوشتون نمي ره که!!
مثل اينکه امام بودن هم همينطور الکي نيست ها! طرف صرف نظر از دين و اينا به روايت تاريخ(که معتبره، البته اگر تاريخ اسلام نباشه) آدم بزرگي بوده. بعدش کساني که ادعاي پيروي ازش رو دارن يه همچين بي مغز هايي هستن که مغزشون رو با کاهگل پر کردن.
من نمي فهمم شب زفاف امام علي چه ربطي به مناسبت داره. اصلاً چه مناسبتي داره؟؟ واقعاً که!
مسيحي ها ولنتاين دارن، ما شب زفاف حضرت علي. تازه اون موقع هم به زن ها توصيه مي شه که جهاد!! کنن. واقعاً که يه عده خشک مغز مملکت رو با سرعت نور به قهقرا مي برن و کسي هم جلودارشون نيست.
يه بار از طريق يه دوست امريکايي دعوت شدم به يه کنفرانس ياهو مسنجر براي مسيحي ها که يه راهبه اونجا با جوونها صحبت مي کرد در بارهء دين و مسيحيت( تو پالو آلتو). همه مسيحي بودن به جز من که خودم رو اسماً مسلمان اما داراي عقايد آزاد معرفي کردم.
اون خواهر روحاني خيلي خوشش اومد که من مسلمانم. شروع کرد بحث کردن و من هم جوابش رو مي دادم راجع به عقايد خودم.اسمش هم کارلا بود.
يه جا گفت دين ما از دين شما خيلي بهتره. من مخالفت کردم گفتم توي مسيحيت التقاط خيلي هست و دين ما حداقل متون اصليش خيلي منطقي تره از دين شما.
برگشت گفت اينهايي که مي گي کسي بهشون اعتراف نمي کنه اينجا، اما تقريباً اکثر کساني که مطالعهء ديني دارن قبولش دارن. اما يه چيزي هست. اون هم اينکه دين ما دين عشق و محبتهو پيامبر ما پيامبر عشق، اما دين شما دين خشونته و وحشيگري(دقيقاً با همين اصطلاحات). هرچي فکر کردم نتونستم جوابش رو بدم و باهاش موافقت کردم. و هرچقدر زمان مي گذره بيشتر به حرفش ايمان مي آرم.

-چند روزه کمرم وقتي از خونه مي رم بيرون درد مي گيره. مامان مي گه به خاطر کفشته. احتمالاً درست مي گه.
بعدش با خودم فکر مي کردم که چقدر لباس پوشيدن غلط و لباسهاي غير استانداردي که اينجا مي خريم باعث ضرر زدن به سلامتمون مي شه. و باز هم به حال خودم تاسف خوردم که به قول بابا تو مملکت آخوندي زندگي مي کنم.
و البته به اين نتيجه رسيدم که اينکه گاهي من و دوستانم با هم دچار سرگيجه مي شيم احتمالاً به خاطر مشکلات جوراب منه که يه جورايي غير استاندارده(البته از نظر استاندارد هاي آلودگي هوا :)) ).

-ياد باد:
خونه شون در داره
در خونه شون کولون داره
حياط داره
حوض داره
حياطش باخچه داره
اطاقش طاخچه داره
.....(اين رو بلت نيستم)
.....(همچنان بلت نيستم)
لاي لاي لاي

پي نوشت: واقعاً فکر نمي کردم اينقدر خوشتون بياد از آهنگه. من رو در سليقه ام مصمم تر کرد. آهنگ بعدي رو هم انتخاب کردم که هر وقت خواستم بذارمش خبرتون مي کنم.
در ضمن براي نگار و بقيه کساني که تو اون وبلاگ دنبال نظرخواهي مي گشتن، اونجا نظرخواهي نگذاشتم. همينجا نظر بديد(براي پست قبلي). مرسي :)

2004/02/22


آقا بلاخره درست شد اين آهنگه.
حالا می تونيد داونلودش کنيد.
در ضمن دوستان! عزيزان! آدرس وبلاگ همين بغله! با آبی نوشتم وبلاگ موسيقی من.
همين دست راست، بالای بالا!
حتماً نظر بديد ها!!

پی نوشت: در راستای استقبال مکرر شما دوستان عزيز از آبی به اين خوشرنگی، رنگ آن به سفيد تغيير يافت.
من از دست شما ها گريه می کنم حتماً يه روزی! ذوق آدم رو کور می کنيد :((

نظر يادتون نره لطفاً

و باز هم پی نوشت:
عمو پت در حال اپديت کردن وبلاگ موسيقيش
شما در حال گوش کردن به موسيقی :))



2004/02/21

وبلاگ موسيقي رو براي اولين بار آپديت کردم.
يه آهنگ توش گذاشتم از Era.
حتما داونلود کنيدش و برام اينجا توي اين پست نظر بديد لطفاً.
به دليل عجيبي که خودم هم نمي دونم چيه براي اون وبلاگ نظرخواهي نذاشتم.
پس اينجا نظر بديد و ... نظر بديد لطفاً

در ضمن پست پاييني جديده ها!
اون رو هم بخونيد و نظر بديد.
هم اکنون و هر زمان ديگر نيازمند نظرات سبز و غيرهء شما هستيم :)


پی نوشت: نمی دونم به چه دليل آهنگ کامل آپلود نشده. فعلاً دست نگه داريد و نگيريدش تا من دوباره آپلودش کنم. همين الان دارم اين کار رو می کنم احتمالاً تا نيم ساعت ديگه حله.
به حامد: نه سرور مشکلی نداره. اما ظاهراً اين نرم افزاری که برای ftp ازش استفاده می کنم مشکل داره.
به بانو: رنگش رو روشن تر کردم، فقط به خاطر گل روی تو! :))




تا شقايق نيست؟؟!!

خيلي دلم مي خواد زندانيم کنن
بعد از اين لباس هاي راه راه سفيد سياه بپوشم
بعدش از تو سلولم يه نقب بزنم به بيرون
و فرار کنم
مثل دالتون ها
و به سمت غروب خورشيد برم
براي لوک هم يه اسکاچ با سودا مي گيرم با هم رفيق مي شيم
شايد هم جايزه بگير بشم، مثل کلينت ايستوود تو خوب، بد، زشت
اما خب فعلاً مهم فرار کردن از زندانه
زنده باد دالتون ها!!


:D



-توضيح تيتر نوشته: يه دوستي دارم ازدواج کرده. اسم همسرش شقايقه. من شقايق رو مي شناسم، دختر خيلي خوبيه. اين دو نفر هم عاشق هم هستن(حدوداً 6 ساله که ازدواج کردن). فقط شقايق روي دوستهاي اين دوست من خيلي حساسه. نمي ذاره دوستم با دوستهاش بره بيرون آخه راستش يه کمي مي ترسه. حق هم داره، چون اين دوست من در زمان مجردي، چه وقتي که مشهد بود، چه وقتي تهران بود، چه زماني که رفت تورنتو(همونجا با شقايق آشنا شد و ازدواج کرد) با نصف بيشتر دخترهاي اونجا دوست بود و همه هم خيال مي کردن فقط خودشون دوست اين دوستم هستند و دوستم با هيچ کس ديگه اي دوست نيست. و همهء کارهاش رو هم به صورت گروهي با بر و بچز انجام مي داد. در نتيجه سخت گيري شقايق خانم تا اندازه اي طبيعي بود :))
خلاصه اون روز داشتم باهاش چت مي کردم مي گفت مي خوام با بچه ها برم کمپينگ. مي گفت مي خوان برن شکار يه جور حيوون مثل روباه(اسمش يادم رفت). سرپرست گروه شکارشون هم يه سياهپوسته از اون سياه پوست براق ها!!
بهش گفتم شقايق کجاست؟ گفت اومده ايران ديدن مادرش اينها تا 2 هفته هم بر نمي گرده.
بهش گفتم دلت براش تنگ نشده؟
گفت دارم از دوريش مي ميرم اما ...!
تا شقايق نيست، زندگي بايد کرد!
اين هم يه جورشه :))

2004/02/20

يک روز معمولي معمولي معمولي

تا ساعت 4 صبح بيداري و فکر مي کني و با خودت مي گي: الان توي رختخواب يه سيگار مي چسبيد. آي مي چسبيد ها! و بعد اون جملهء معروف خودت: سيگاري هم نشديم!!
بعد مي خوابي ... يه خواب نا آروم. ساعت 9 بيدار مي شي. صبحانه. ماهواره. کارتون هاي کانال بومرنگ هم نمي تونن اثر خواب بد ديشب رو از بين ببرن. حتي اگر امروز به خاطر گل روي تو کلي "اسکوبي دو" ي جديد نشون بده با Captain caveman.
يه خرده DHTML مي خوني. Cute ftp رو تنظيم مي کني براي وبلاگ موسيقي که اگر بشه فردا راهش بندازي. آهنگ گوش مي دي و بيهوده روزت رو مي گذروني تا ظهر بشه.
ظهر ناهار رو سريع مي خوري و بر مي گردي تو دخمه. مي ري سراغ اخبار. جالبه که از اون انفجار مهيب و حادثهء دلخراش خبري نيست. نه تلويزيون نه روزنامه ها نه حتي سايت ها! ظاهراً انتخابات از همه چيز مهم تره.
دکتر سپيدنام سر کلاس الکترونيک به بچه ها گفته:
بار قطاره 10 واگن اول بنزين بوده. 10 واگن بعدي پنبه. بعدش مازوت و بعد گوگرد. آخر قطار هم يه پرچم زده بودن که روش نوشته شده بوده:بفرماييد روضه!!
طبق معمول دکتر همه چيز رو به ساده ترين شکل ممکن گفت. ديگه مرگ انسان ها بر اثر بي مبالاتي و بي لياقتي يه عده آدم کم سواد و بي کفايت طبيعي شده. به قول بابا مملکت آخوندي از اين بهتر نمي شه. بايأ همه چيزش به همه چيزش بياد.

آقاي کروبي فرمودن اگر احمد رو رد صلاحيت کردند که شما به محمود راي بدهيد، شما به تقي راي بدهيد.
به قول ابراهيم نبوي آگاهان در اين رابطه گفتند عمو کروبي! هم تقي رو رد صلاحيت کردن هم 7 جدش رو هم خونواده و همفکرها و دوست و آشنا و بقال سر کوچه شون رو. بازندهء اصلي تقيه که واقعاً لياقت نمايندگي رو داشت نه احمد!!

از اخبار رد مي شي. مي گيري مي خوابي. بعد کلاس فرانسه. تو کلاس استاد بر مي گرده به فرانسه مي پرسه تو انتخابات شرکت مي کنيد يا نه. استاد بچهء خوبيه از بچه هاي فردوسي. داره فوقش رو تو.رشتهء زبان فرانسه مي گيره. من به انگليسي به استاد مي گم استاد عمراً به فرانسه چي مي شه! همه مي خندن. يه خندهء طولاني دنباله دار. ظاهراً حرف دل بقيه بود.

تو وبلاگ شبح يه جوکي خوندم که قبلاً هم خونده بودم و خيلي خوشم اومده بود.
يه کسي از بالاي يه برج خيلي بلند 100 طبقه مي پره پايين که خودش رو بکشه. تو طبقهء 40 يه نفر تو بالکن ايستاده بوده، به طرف مي گه اوضاع چطوره
طرف همونطور که داشته از اون طبقه رد مي شده(به طرف پايين البته!!) مي گه
So far, So good


ادامه.بعد از کلاس با سلمان شام مي ري بيرون. جاسمين مثل هميشه شلوغه. بيرون اومدنت دليل خاصي نداره. محض خونه ننشستن.
بعدش هم با سردرد بر مي گردي خونه. يه فکري هميشه تو کله ات رزيدنته. هميشه هست. يه کسي هست تو کله ات که از اون گوشه پوچي همهء چيزهايي که به زندگي مربوط مي شه رو مسخره مي کنه، و باعث مي شه که از هيچ چيز لذت نبري. همه چيز عادي و تکراري باشه.
زندگي يه جوري ... خيلي خاليه، سرده.
تنها چيزي که هنوز گرمه صداي آندره آ بوچليه و کريس دي برگ و البته 4 فصل ويوالدي. و همچنين شعرهاي عمو شلبي و جنگ و صلح تولستوي.
و البته تر!! از همه وبلاگ نوشتن.
خوبه که هنوز يه چيزهايي گرم هستن ... هنوز.

Ciao

پي نوشت: اين بار سومه که جنگ و صلح رو مي خونم(اگر اشتباه نکرده باشم). هميشه هم يه جوره. تا نصفش خوندنش عذابه. نصفش رو که خوندي تازه مي فهمي که داري يه شاهکار رو مي خوني.

پي نوشت: حافظ رو باز کردم همينطور الکي. اين اومد:
...
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موي تا نمويد باز

به حامد: همه اش با خود خود خودت بودم!!
به خاطره: تو شبيه مني يا من شبيه تو ام؟ تکليف من رو مشخص کن :))

2004/02/19


من از سنت متنفرم
من از سنت ها متنفرم
من از سنت متنفرم
من از سنت ها متنفرم
من از هر چيز مربوط به سنت متنفرم
من از بايد ها و نبايد هاي اجتماعي متنفرم
من از تحميل شدن سنت ها به زندگيم متنفرم
من از تبعيت از روش زندگي آدم هاي قبل از خودم متنفرم
من از قضاوت شدن با معيار هاي ديگران متنفرم
من از پچ پچ هايي که موضوعشون من هستم متنفرم
من از سنت مسموم متنفرم




- در حاشيه:
فيلم بعضي ها داغش رو دوست دارند رو ديدم. اثر بيلي وايلدر فقيد. جک لمون خداست. وايلدر خداست. فيلم خداست.
فيلم پل رودخانهء کواي رو ديدم. الک گينس مثل هميشه يه خرده خنده داره. نمي دونم چرا وقتي مي بينمش ياد پيتر سلرز تو فيلم هاي پلنگ صورتي مي افتم. ديويد لين خداست. موسيقي ملکولم آرنولد هم به هکذا.
خلاصه کلي فيلم خونم رفت بالا!!

-پی نوشت:شرق و ياس نو هم تعطيل شدن. لعنت به من که هنوز توی اين مملکت زندگی می کنم و گاهی فکر می کنم رفتن از اينجا کار درستی نيست.
نمی دونم اين لعنتی هايی که مرتب قيافهء کريهشون رو از تلويزيون و روزنامه های مزخرفشون نشون می دن، اين تنفر مردم از خودشون رو احساس نمی کنن؟

پی نوشت: اسم اين پست رو ظاهراً بايد بذارم پست تنفر!!

2004/02/18

کانديدا فاکر؟؟!!!

خب چيه؟ چرا نچ نچ مي کنيد؟ اول بخونيد بعدش برداشت کنيد!
در حقيقت حجت الاسلام والمسلمين و حتي غير مسلمين نمي دونم چي بي ناموسي(از اين به بعد به جاي فاکر مي گيم بي ناموسي. در ضمن فاکر نام خانوادگي ايشان مي باشد) کانديداي انتخابات مجلس هفتم مي باشند.
البته چيزي که هست اينه که ما براي هر جور انتخاباتي عکس ايشون رو بر در و ديوار شهر مي بينيم( ما 12 ساله ساکن مشهد مي باشيم، احتمالاً قديمي تر ها بيشتر عکس ايشون رو ديدن)، حالا چه انتخابات رياست جمهوري باشه چه انتخابات کدخداي روستاي دارغوز آباد سفلي با 250 خانوار جمعيت و 10000 راس گاو!!خلاصه به قول معروف پايهء انتخابات و ايناست.
در مورد نام خانوادگي ايشون حرف و حديث زياده. عناصر طرفدار و سرسپردهء ايشون مي گن ايشون زياد فکر مي کردند و بنا به صيغهء مبالغه شده اند بي ناموسي. که البته چون با تحقيقات پزشکي به اثبات رسيده که خانوادهء فاکرها!!(ببخشيد. بي ناموسي ها) با هر نوع فکر و تفکر و اصولاً مغز و مخ و اينا بيگانه اند، اين روايت به احتمال قريب به يقين و حتي بيشتر، واقعيت ندارد.
فرض ديگر اين است که خب ... ايشان بي ناموسي مي باشد بدون هيچ توضيح بيشتر. حالا به عنوان پيشوند مي شه ملت يا ايراني يا غيره قرار داد که به علت رعايت عفت قلم بحث رو از همينجا درز مي گيريم!!
البته روايت تاييد نشده اي هست که مي گه در حقيقت نام خانوادگي ايشون يه پيشوند مادر(Mother) هم داشته و ايشون وقتي جريان رو بهش مي گن، مي ره کلي التماس مي کنه، نذر و نياز مي کنه تا اينکه بلاخره در اثر يه معجزه مادر اول اسمشون محو و نابود مي شه و ايشون يه شبه بر خر مراد سوار مي شن و خلاصه بي ناموسي مي شن. يه عکس خفن هم داده بيرون که با عکس شيطان چندان تفاوتي نداره به جز يه مقدار آتش و اينا که در عکس شيطان هست و در عکس ايشون نيست(احتمالاً رتوش کردن عکس رو!).
خلاصه که راي ما به فاکر(ببخشيد بي ناموسي)!!!!

صبحي از طرف راديو تلويزيون اومده بودن دم دانشگاه مثلاً مصاحبه!! روز هاي قبل دو نفر مرد غول آسا!!ي زشت ريشو رو مي فرستادن و هيچ کس باهاشون مصاحبه نمي کرد، به جز يه عده از نهاد و حتي گزارهء رهبري و باقي اراذل و اوباش. اما ظاهراً ديدن فايده نداره. امروز يک فقره خانم خوش بر و رو اومده بودن براي مصاحبه( که البته پشت دوربين بودن و دوربين نشونشون نمي داد. بلاخره قرار بود ماي دانشجو با ديدنشون عقلمون ذايل بشه و به طرفشون کشيده بشيم، براي بينندهء تلويزيون که ديدن ايشون فايده اي نداشت که!!
خلاصه من تند کردم که نبينم(آخه يه سري يه دختر چادريه داشت از عشق دانشجوها به رهبري و اينا مي گفت، من بي اختيار خنديدم طرف بدجور چپ چپ بهم نگاه کرد) که خانم گير دادن که جنابعالي تشريف بياريد به عنوان نمايندهء!! قشر دانشجو. گفتم نميآم کلاس دارم ديرم شده. گفت نه يه دقيقه است و فقط يه سري چيز ما مي گيم در راستاي همون بگو، بعدش هم تو تلويزيون نشونت مي دن(تازه بهت يه آب نبات چوبي هم مي ديم که ليس بزني). دختره رو کشيدم يه خرده کنار تر(آخه فيلمبردارش يه چيزي بود تو مايه هاي مصاحبه کنندهء ديروزي) گفتم چيزي که من بگم مطمئناً شما تو تلويزيونتون پخش نمي کنيد. خيلي راحت برگشت گفت پس چند نفر مثل خودتون پيدا کنيد که بيان و جلو دوربين از انتخابات حمايت کنند(احتمالاً اين يک هفته دوربينشون فقط صورتهاي نوراني پوشيده از ريش رو گرفته بود و صورت تازه اصلاح شدهء من-20 دقيقهء قبلش- خيلي براشون جالب توجه بوده!!). يه خرده نگاهش کردم( از اون نگاههاي معروف عمو پت با مسئوليت محدود!!) گفت خيلي خب اين همه آدم ... از بقيه مصاحبه مي گيريم. اصلاً تو با اين طرز لباست نمي ذارن تو تلويزيون نشونت بدن(شلوار لي- بلوز سورمه اي 3 دکمه- کوله).
خلاصه کلي اعصابم خرد شد رفتم دانشگاه. آخه يکي نيست بگه بابا ديگه اون شبکهء محلي خنده دارتون رو کي نگاه مي کنه که براش مصاحبه مي گيريد که 1000 نفر درشت بارتون کنند.
خلاصه که اين شبکهء محلي خراسان هم دنياييه براي خودش با اين مصاحبه کردنش(حامد! احتمالاً تو هم ديدي).

و اين بود انشاي من در مورد اون کانديداي بي ناموسي و مصاحبه با جعبهء جادو.

Ciao

-پي نوشت(طبق معمول!!): ظهر رفتم تريا مي گم محمد آقا بي زحمت يه پرس نون و کره بده با عسل با يه نسکافه.
برگشته مي گه الان ظهره چه وقت کره عسل خوردنه؟ سر ظهر باي ناهار بخوري. يه " غذا" سفارش بده با نوشابه بخور. اين همه نسکافه مي خوري اعصابت خراب مي شه. آخه اين چه وضع غذا خوردنه شماها داريد؟؟!!
لحنش هم تو مايه هاي اين بود:
يا مي خوري يا يه گولله خالي مي کونم تو اون شيکمت جو!
محمد تريا هم براي ما شاخ شده. خلاصه حامد خان مراقب خودت باش يه موقع ديدي محمد و حسن ريختن سرت تا خوردي زدنت، بعدش هم يه گولله خالي کردن تو شيکمت!!

2004/02/17

جالبي قضيه اينه که توي خونه براي هيچ کدوم از کارهام، از کوچک و بزرگ تاييد هيچ کس رو ندارم
و مرتب در حال شنيدن حرف هاي بسيار سنگيني هستم دربارهء غلط بودن کارهام و زندگيم و همه چيزم.
که توي خونه بدترين حمله ها به حساس ترين قسمت هاي زندگيم از طرف کساني که خونوادهء من هستن مي شه و به علت بي تفاوتي ظاهري من هر حمله شديدتر از قبل مي شه.
و گاهي حس مي کنم که همهء کارهام اشتباه اند، يه جور ... کثيف اند.چون اينجا همه خيلي راحت سر تا پاي من و کارهام رو مي برند زير سوال و بعد شام مي خورند و به سريال طنز مي خندند.
و من مدتهاست راجع به کارهام خودم قضاوت مي کنم، خودم تصميم مي گيرم و خودم عمل مي کنم، و نتيجه اش رو هم خودم تحمل مي کنم، خوب يا بد.
من اينجا براي کساني که توي اين خونه زندگي مي کنند، از رهگذرهايي که اون پايين، مي شه از پشت پنجره ديدشون هم غريبه ترم.
من اينجا يه جور پناهنده ام به اتاقم که حضور هيچ کس رو تحمل نمي کنم چون کسي من و کارهام رو تحمل نمي کنه.
سال هاي سال در موارد مختلف با شدت و ضعف همينطور بوده
اما من هميشه از خودم به خاطر اين افکارم خجالت مي کشيدم و فکر مي کردم که هميشه خونواده ام درست مي گن و من اشتباه مي کنم
اما حالا ديگه نمي تونم به خودم برچسب بچه بودن بزنم، و به افکارم برچسب احساسات غير واقعي يه تين ايجر. و متاسفانه همين باعث مي شه که حقيقت بيشتر و بدتر خودش رو نشون بده.
امشب به اين نتيجه رسيدم که يکي از بزرگترين دلايل عدم ثبات من، رفتار خونواده امه.
هيچ وقت سعي نکردم توي خونه تاييد کسي رو براي کارهام جلب کنم، چون فکر مي کردم خونواده يه چيز ديگه ست.
اما خب ... جدا از مناسبات خونوادگي، پدر و مادرم هم مثل تموم آدم ها ديگه اند.

همين

-پي نوشت: مي دونم الان که اين رو مي نويسم، بلافاصله از نوشتنش و پست کردنش پشيمون مي شم. اما پستش مي کنم، چون نبايد خودم رو سانسور کنم.

پي نوشت 2: به دزيره: اين حرفها رو جدي نگير. فراموش کن.
يه سوالي اصلاً. احياناً امير از وبلاگ من خبر نداره که؟!! يا نمي خوندش که؟!!
چون اينها حرفهايي نيست که بخوام کساني!! داخل خونواده ازش مطلع باشن. همين يک نفر کافيه.

پي نوشت 3: اين رو حتماً پست مي کنم، اما احتمالاً يکي دو روز ديگه که از مود امشبم بيام بيرون(دوشنبه شب-27 بهمن). دليل اين کارم(همين عقب انداختن پست اين مطلب) رو هم نمي دونم! اما دليلش مهمه. احتمالاً از اون چيزهاييه که مي شه روش بحث کرد.

پي نوشت: اين نوشته ها از سر احساسات نبود(الان امشبه.يعني فردا شب ديشب. يعني 24 ساعت بعد از اينکه اين نوشته رو نوشتم!!). تنها نقش احساسات اين بود که اين حرفها رو بنويسم، همين!

2004/02/16

-دارم قوياً و عميقاً به اين نتيجه مي رسم که تنهايي از همه چيز بهتره. از همه چيز ...

-به کيميا: کامنتت رو خوندم و کلي خنديدم. مي دونم چي مي گي اما وقتي مي افتم رو دور نوشتن ديگه کسي جلو دارم نيست، سوژه هم که هميشه هست. من هم که راحتتر از نفس کشيدن مي نويسم.

-کامنت مطلب قبلي رو بخونيد، اون چيزي که بارانه نوشته. وقتي مي گم دوستهاي خوبي دارم، اينه.
دليل اينکه اين رفتار رو مي کنم همون چيزيه که تو گفتي. به خاطر احترام به عقايد خودمه که اين کار رو مي کنم، و به خاطر خودم. وگرنه گفتم که منطقيش چيز ديگه ايه.

- جدا تقصير منه ها! نمي گم مشکل کس ديگه ايه، همه اش مشکل خود خودمه. اما دليلش هرچي هست، ظاهراً هيچکس حرف من رو نمي فهمه.
گاهي يه جور حسي دارم، انگار خالي شدم. وقتي مي بينم که چقدر احساسات و فکرهام بد برداشت مي شه، يا اشتباه. اون هم در مورد کساني که واقعاً دوستشون دارم.
شايد هم مشکل واقعاً همينه، دوست داشتن.
اما هرچي که هست و نيست، کسي نمي فهمه...نمي فهمه...نميفهمه.
فقط دارم روي خودم کار مي کنم که برام مهم نباشه که کسي بفهمه يا نه.

-طرف با مقادير معتنابهي!! ريش و اينا و يه لباس بدفرم کثيف اومده ستاد انتخاباتي زده.کجا؟ تو سجاد.
آخه يکي نيست بگه عاقل!! با اين سيستم و اين حال و هوا انتظار داري تو اون منطقه چقدر راي بياري؟؟من خودم نديده بودم، سلمان گفت.
رفتم ديدم واقعاً يه همچين موجودي تو سجاد به چشم مي خوره!!

-امروز باد ما را با خود برد. خط اينترنت دانشگاه قطع شد. برق دانشکده قطع شد. شيشهء دو تا از پنجره ها شکست. يه درخت تو دانشگاه شکست. يه درخت ديگه هم سر راه افتاده بود رو دو تا ماشين که پارک کرده بودن. البته اون چيزي که ما ديديم دوتا مجموعهء لهيدهء فلز بود که مثل ساندويچ کالباس، ورقه ورقه به هم چسبيده بود. اما ظاهراً يه زماني اتومبيل بودن!!

-من با همه چيز مي جنگم تا اون چيزي که مي خوام رو به دست بيارم، يا اون چيزهايي که برام مهمه. کاري که هميشه کردم.
اما نمي تونم جلو خودم رو بگيرم و فکر نکنم که چي مي شد اگر اوضاع يه مقدار آسون تر بود.
چي مي شد آدمها اينقدر سخت نبودن، زندگي اينقدر دست و پا گير نبود، اجتماع اينطور اين بار مناسبات مزخرفش رو روي سينه ات نمي ذاشت.
گاهي نمي شه نفس کشيد، واقعاً نمي شه.

-من از هر نوع سنت متنفرم.