آبجي کوچولوهه سريال هاي خانوادهء تلويزيون رو مي بينه و من رو براي کارتون هاش صدا مي کنه!!
نمي دونم فقط توي ايران اينجوريه يا کار تموم دنيا برعکسه!!
يکي از مجري ريشو هاي تلويزيون با همون حالت اخمو و تريپ مخصوص مجري هاي تلويزيون که لطف مي کنن به بيننده ها و باهاشون حرف مي زنن:
خب قسمت هزار و دويست و نهم سريال "خيانت بي شرمانه و جنايت خون آلود" رو ديديد. بسيار سريال جالبي بود. صحنه هاي خون بارش واقعاً ديدني بود. (با حالت هيجان زده) ديديد اون خون ها که از سقف مي چکيد چقدر واقعي بود؟ تازه ديديد طرف چطور 6 بار به زنش خيانت کرد؟ ديديد چطور دارش زدن؟ خيلي سريال باحالي بود.
خب خوشبختانه هنوز ششصد و هشتاد و چهار قسمت ديگه مونده.
خب کوچولوها. حالا بلند شيد بريد سر درس و مشقتون و بزرگتر هاي مهربون رو صدا کنيد مي خوايم براشون کارتون اسپيرو و فانتازيو بذاريم با کارآگاه گجت.
ديلينگ ديلينگ رينگ!!
من نمي فهمم! طرف Limp bizkit مي باشد. سبکش خفن بوده است. از اون هايي که نمي شه تحمل شون کرد. بعدش يه آهنگ خونده اينقدر زيباست که باور نکردنيه کار اين ها باشه. لينکش رو گذاشتم توي وبلاگ موسيقي با ليريکش. داونلودش کنيد و نظرتون رو به من بگيد حتماً
خدا بگم چکار کنه اين آقاي شکراللهي رو. يه بار توي خوابگرد نوشت بايد تا حد امکان موقع نوشتن تکه هاي کلمه ها رو به هم نچسبوند. مثلاً اين ها درسته نه اينها. بعدش من مجبورم ده بار کلمه هايي که تايپ مي کنم رو پاک کنم و دوباره تايپ کنم.
وسواس توي نوشتن هم بد چيزيه ها!!
آقا بدجوري از اين eternity خوشمان آمد!!
به فهرست لينک ها اضافه گرديده گرديد.
من نمي دونم اما به نظرم زندگي اي که ما اين همه جدي مي گيريمش بايد يه جور بازي باشه که خدا براي ما طراحي کرده. و اون بالا نشسته و ما رو تماشا مي کنه که چطور خودمون رو به در و ديوار مي زنيم تا اينکه (مي خواستم بنويسم مي ميريم ديدم زياد قشنگ نيست .. به جاش چي بنويسم؟ ... همممم ... آها يآدم اومد:) رحلت جانگداز و اينا بکنيم!
خداي شوخ هم جالبه ها!
البته شوخي هاش فقط براي خودش خنده داره.
آقا اين اسکناس دوهزار توماني را ديده ايد؟
آقا(ره) را بسيار خشن و تريپ جان پکين پا روي اسکناس تصوير کرده اند.
يه کلاه کابويي مي ذاشتن سرش و يه سيگار برگ هاوانا هم گوشهء لبش مي شد عين جان وين مرحوم مغفور(نبقبوبآجمن).
توضيح: نبقبوبآجمن= نور به قبرش ببارد و با آخوند جماعت محشور نگردد.
هنوز به فکر اون ده روزم.
ده روز که زنده بودم.
اما بهتره بهش فکر نکنم. داره تحليلم مي بره.
به خودم قول داده بودم براي تو اينجا ديگه چيزي ننويسم. اما نمي شه. اين رو بايد بگم.
اميدوارم يه روز بفهمي که صبايي که تو از ميون من بيرون کشيدي از از همهء صبا هاي ديگه بهتره و باارزش تر.
انصاف نبود همينطور ولش کني و بري. چون فقط براي تو بود و نه کس ديگه اي.
همين ...
کامنت براي آهنگه يادتون نره هااااا!!!
کامنت هاتون رو براي همين پست بذاريد.
Ciao
2004/04/09
2004/04/04
اين نوشتهء نبوی اينقدر عالی بود که دلم نيومد اينجا نيارمش.
اصلش رو می تونيد توی سايت گويا پيدا کنيد.
.......
سایت بازتاب: شخصیت های انگلیسی زیادی تاکنون به اسلام گرویده اند.
خبر مهم: ملکه انگلیس به تازگی ترتیبی داده است تا به کارمندان مسلمان کاخ باکینگهام مرخصی داده شود تا بتوانند در نماز جمعه شرکت کنند.
با توجه به اینکه موج اسلام گرایی در انگلیس رو به افزایش است و جاناتان برت پسر شاهزاده برت و اما کلارک نوه دختری نخست وزیر پیشین انگلیس به اسلام گرویده اند و در راستای اینکه یکی از پایگاههای اساسی و مهم اسلام در آینده لندن خواهد بود، ضمن پیش بینی تغییر حکومت بریتانیا در آینده به حکومت مشروطه سلطنتی بریتانیای کبیر برخی از اتفاقاتی که در آینده در انگلیس خواهد افتاد، به شرح زیر پیش بینی می شود:
برگزاری نماز جمعه: مردم مسلمان و حزب الله لندن هر هفته در مراسم نماز جمعه ام القرای اسلام که با حضور برادر چارلز( پرنس چارلز سابق) و خواهر الیزابت( ملکه الیزابت سابق) برگزار می شود، شرکت خواهند کرد و بعد از خواندن نمازجمعه شعارهای زیر را خواهند داد:
- اسلام پیروز است، ایرلند نابود است
- با مشت محکم می زند این ملت، بر دهن دشمنان سلطنت
- مادر ملت ما، الیزابت حزب الله
- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی( عج) الیزابت رو نگه دار
هر ماه یکبار لرد مصباح یزدی( استاد مصباح یزدی سابق) سخنران خارجی پیش از خطبه ها خواهد بود.
برگزاری اجتماع در بیت پرنس چارلز( باکینگهام سابق): امت همیشه درصحنه لندن هر هفته سه روز در بیت پرنس چارلز اجتماع کرده و در حالی که به سخنان وی گوش فرامی دهند به دادن شعارهای اسلامی و دشمن شکن می پردازند. جمعیت با مشاهده پرنس چارلز به دادن شعارهای زیر خواهند پرداخت:
- ما همه سرباز توایم پرنس چارلز، گوش به فرمان توایم پرنس چارلز
- روح منی پرنس چارلز، بت شکنی پرنس چارلز
- پرنس چارلز پیروز است، دایانا نابود است
- باکینگهام باکینگهام، مرکز حفظ اسلام
- اسلام پیروز است، ایرلند نابود است
- ما اهل کوفه نیستیم، چارلز تنها بماند
در مقابل کاخ باکینگهام( بیت پرنس چارلز) پلاکاردهایی نصب شده که بر آن شعار زیرنوشته شده است:
- راه کربلا از دوبلین می گذرد
تغییرات بنیادین: درپی اسلامی شدن بریتانیا، اتفاقات زیر در این کشور خواهد افتاد
1) بی بی سی با شبکه الجزیره و المنار ادغام شده و تبدیل به صدا و سیمای جهان اسلام می شود.
2) به جای ساعت بیگ بن یک مناره بلند ساخته می شود و اذان به وقت گرینویچ گفته می شود.
3) اسم رودخانه تیمز به رود فرات تغییر می کند.
4) روابط انگلیس و جمهوری اسلامی به همین شکل که هست ادامه می یابد.
5) اسم مجلس از مجلس عوام به مجلس خبرگان عوام تبدیل می شود.
5) نام میدان ترافالگار طی مراسمی به میدان شهید عبدالمجید خویی تغییر می کند.
6) طی یک برنامه ریزی دقیق کاملا انگلیسی حوزه علمیه قم، واحد آکسفورد افتتاح می شود.
7) انگلیس از اتحادیه اروپا خارج شده و عضو کنفرانس کشورهای اسلامی می شود.
8) علی و جواد لاریجانی طی مراسمی به لقب سر مفتخر می شوند.
9) سلمان رشدی و علیرضا نوری زاده دستگیر، اولی تحویل انصارالاسلام و دومی تحویل جمهوری اسلامی داده می شود.
10) نام میدان پیکادلی تغییر یافته و به نام مجاهد کارگزار شهید برادر سر وینستون چرچیل نامگذاری می شود.
اصلش رو می تونيد توی سايت گويا پيدا کنيد.
.......
سایت بازتاب: شخصیت های انگلیسی زیادی تاکنون به اسلام گرویده اند.
خبر مهم: ملکه انگلیس به تازگی ترتیبی داده است تا به کارمندان مسلمان کاخ باکینگهام مرخصی داده شود تا بتوانند در نماز جمعه شرکت کنند.
با توجه به اینکه موج اسلام گرایی در انگلیس رو به افزایش است و جاناتان برت پسر شاهزاده برت و اما کلارک نوه دختری نخست وزیر پیشین انگلیس به اسلام گرویده اند و در راستای اینکه یکی از پایگاههای اساسی و مهم اسلام در آینده لندن خواهد بود، ضمن پیش بینی تغییر حکومت بریتانیا در آینده به حکومت مشروطه سلطنتی بریتانیای کبیر برخی از اتفاقاتی که در آینده در انگلیس خواهد افتاد، به شرح زیر پیش بینی می شود:
برگزاری نماز جمعه: مردم مسلمان و حزب الله لندن هر هفته در مراسم نماز جمعه ام القرای اسلام که با حضور برادر چارلز( پرنس چارلز سابق) و خواهر الیزابت( ملکه الیزابت سابق) برگزار می شود، شرکت خواهند کرد و بعد از خواندن نمازجمعه شعارهای زیر را خواهند داد:
- اسلام پیروز است، ایرلند نابود است
- با مشت محکم می زند این ملت، بر دهن دشمنان سلطنت
- مادر ملت ما، الیزابت حزب الله
- خدایا خدایا تا انقلاب مهدی( عج) الیزابت رو نگه دار
هر ماه یکبار لرد مصباح یزدی( استاد مصباح یزدی سابق) سخنران خارجی پیش از خطبه ها خواهد بود.
برگزاری اجتماع در بیت پرنس چارلز( باکینگهام سابق): امت همیشه درصحنه لندن هر هفته سه روز در بیت پرنس چارلز اجتماع کرده و در حالی که به سخنان وی گوش فرامی دهند به دادن شعارهای اسلامی و دشمن شکن می پردازند. جمعیت با مشاهده پرنس چارلز به دادن شعارهای زیر خواهند پرداخت:
- ما همه سرباز توایم پرنس چارلز، گوش به فرمان توایم پرنس چارلز
- روح منی پرنس چارلز، بت شکنی پرنس چارلز
- پرنس چارلز پیروز است، دایانا نابود است
- باکینگهام باکینگهام، مرکز حفظ اسلام
- اسلام پیروز است، ایرلند نابود است
- ما اهل کوفه نیستیم، چارلز تنها بماند
در مقابل کاخ باکینگهام( بیت پرنس چارلز) پلاکاردهایی نصب شده که بر آن شعار زیرنوشته شده است:
- راه کربلا از دوبلین می گذرد
تغییرات بنیادین: درپی اسلامی شدن بریتانیا، اتفاقات زیر در این کشور خواهد افتاد
1) بی بی سی با شبکه الجزیره و المنار ادغام شده و تبدیل به صدا و سیمای جهان اسلام می شود.
2) به جای ساعت بیگ بن یک مناره بلند ساخته می شود و اذان به وقت گرینویچ گفته می شود.
3) اسم رودخانه تیمز به رود فرات تغییر می کند.
4) روابط انگلیس و جمهوری اسلامی به همین شکل که هست ادامه می یابد.
5) اسم مجلس از مجلس عوام به مجلس خبرگان عوام تبدیل می شود.
5) نام میدان ترافالگار طی مراسمی به میدان شهید عبدالمجید خویی تغییر می کند.
6) طی یک برنامه ریزی دقیق کاملا انگلیسی حوزه علمیه قم، واحد آکسفورد افتتاح می شود.
7) انگلیس از اتحادیه اروپا خارج شده و عضو کنفرانس کشورهای اسلامی می شود.
8) علی و جواد لاریجانی طی مراسمی به لقب سر مفتخر می شوند.
9) سلمان رشدی و علیرضا نوری زاده دستگیر، اولی تحویل انصارالاسلام و دومی تحویل جمهوری اسلامی داده می شود.
10) نام میدان پیکادلی تغییر یافته و به نام مجاهد کارگزار شهید برادر سر وینستون چرچیل نامگذاری می شود.
وسط حرف ها، يه دفعه دچار خود اکانت تمام شدگي شدم. اين دو روز هم اکانت نداشتم. :(
طرف با کمال پر رويي برگشته مي گه با پيشرفت تمدن، زندگي انسان خيلي راحت تر شده و انسان متمدن خيلي خوشبخت تر از انسان نامتمدنه.
حيف که 4-3 نفر دست و پام رو گرفتن وگرنه مي خواستم به شيوهء انسان هاي نامتمدن ناخوشبخت، حساب خودش و اون لحن فيلسوفانه اش رو برسم!!!
خوشبخت تر!! خوشبخت تر!! به قول کاپيتان هادوک، خيار دريايي نمي فهمه خوشبختي چيه!!
(ازم ترسيديد؟ راست راستکي از خشانت و ايناي من ترسيديد؟ آخ جون!! :)) )
خواب يه اتاق تاريک با پرده هاي قرمز تيرهء ضخيم ديدم که توش پر از صندلي هاي قديمي عتيقه است.
و يه بخاري برقي خيلي بزرگ نارنجي کنار ديوار. از اونها که دو تا المنت داره و وقتي مي زني به برق المنت هاش نارنجي مي شن.
و من کنار اون بخاري نشسته بودم و با يه مجسمهء مسي رنگ حرف مي زدم. يه مجسمهء بلند قد به شکل يه آدم که صورت نداشت.
يادمه توي خواب يه مدت خيلي زيادي با مجسمه هه حرف مي زدم. بحث خوبي بود. اونطور که يادم ميآد مجسمهء بافکر و خوش صحبتي بود!!
حرفم رو نمي فهمي.
حرفم رو نمي فهمي.
حرفم رو نمي فهمي.
مي توني براي من همه چيز باشي، اما نمي خواي براي من هيچ چيز باشي.
جالبه، نه؟
هيچکس حرف من رو نمي فهمه.
اين جديد ترين کشفمه.
من اصولاً کاشف به دنيا اومدم.
اسم مغازه هه توي بابلسر بود خورشيد خليج.
بعدش به انگليسي اسمش رو نوشته بود:
Sun of the beach
آي خنديدم آي خنديدم. دلم درد گرفته بود کتار خيابون. هنوز هم که يادم مي افته کلي مي خندم.
آذم ها مثل ليوان هاي خالي مي مونن. به همون سکون و بي حرکتي، و بي حاصلي، و با همون صداي مبهم زنگ دار وقتي که بهشون تلنگر مي زني.
يه حسي دارم تو مايه هاي انفجار.
تا وقتي که من هستم، دريا با هيچ خانم دکتري روي هم نمي ريزه و اون رو با خودش نمي بره!
دلت بسوزه!!!!
حس عجيبي دارم، مثل يه کوچهء خاکي خلوت وسط هيچ کجا. که ذره هاي غبار روش پرواز مي کنن و برق مي زنن.
همون آرامش تو خالي رو دارم، و همون ابهام، و همون رخوت رو.
طرف با کمال پر رويي برگشته مي گه با پيشرفت تمدن، زندگي انسان خيلي راحت تر شده و انسان متمدن خيلي خوشبخت تر از انسان نامتمدنه.
حيف که 4-3 نفر دست و پام رو گرفتن وگرنه مي خواستم به شيوهء انسان هاي نامتمدن ناخوشبخت، حساب خودش و اون لحن فيلسوفانه اش رو برسم!!!
خوشبخت تر!! خوشبخت تر!! به قول کاپيتان هادوک، خيار دريايي نمي فهمه خوشبختي چيه!!
(ازم ترسيديد؟ راست راستکي از خشانت و ايناي من ترسيديد؟ آخ جون!! :)) )
خواب يه اتاق تاريک با پرده هاي قرمز تيرهء ضخيم ديدم که توش پر از صندلي هاي قديمي عتيقه است.
و يه بخاري برقي خيلي بزرگ نارنجي کنار ديوار. از اونها که دو تا المنت داره و وقتي مي زني به برق المنت هاش نارنجي مي شن.
و من کنار اون بخاري نشسته بودم و با يه مجسمهء مسي رنگ حرف مي زدم. يه مجسمهء بلند قد به شکل يه آدم که صورت نداشت.
يادمه توي خواب يه مدت خيلي زيادي با مجسمه هه حرف مي زدم. بحث خوبي بود. اونطور که يادم ميآد مجسمهء بافکر و خوش صحبتي بود!!
حرفم رو نمي فهمي.
حرفم رو نمي فهمي.
حرفم رو نمي فهمي.
مي توني براي من همه چيز باشي، اما نمي خواي براي من هيچ چيز باشي.
جالبه، نه؟
هيچکس حرف من رو نمي فهمه.
اين جديد ترين کشفمه.
من اصولاً کاشف به دنيا اومدم.
اسم مغازه هه توي بابلسر بود خورشيد خليج.
بعدش به انگليسي اسمش رو نوشته بود:
Sun of the beach
آي خنديدم آي خنديدم. دلم درد گرفته بود کتار خيابون. هنوز هم که يادم مي افته کلي مي خندم.
آذم ها مثل ليوان هاي خالي مي مونن. به همون سکون و بي حرکتي، و بي حاصلي، و با همون صداي مبهم زنگ دار وقتي که بهشون تلنگر مي زني.
يه حسي دارم تو مايه هاي انفجار.
تا وقتي که من هستم، دريا با هيچ خانم دکتري روي هم نمي ريزه و اون رو با خودش نمي بره!
دلت بسوزه!!!!
حس عجيبي دارم، مثل يه کوچهء خاکي خلوت وسط هيچ کجا. که ذره هاي غبار روش پرواز مي کنن و برق مي زنن.
همون آرامش تو خالي رو دارم، و همون ابهام، و همون رخوت رو.
2004/04/02
بدجور به احساس-بادنمايي مبتلا شدم.
حالا چي هست؟؟
خب حس نوشتن برا من يه هويي مثل بارون مي آد و همون لحظه بايد بنويسم. بهترين نوشته هام زماني بوده که پاي کامپيوترم يه هو حس نوشتن دست داده.
الان بدجور حس نوشتن داشتم اما اين آهنگه يه حس ناشناخته ايجاد کرده که نه مي تونم باهاش بنويسم نه مي تونم ولش کنم.
خب احساس-بادنمايي يعني همين ديگه! يعني سه سوت تغيير مي کنه حست.
بالاخره برگشتم از مسافرت.8ساعت مثل خرس قطبي که در حال خواب زمستاني باشد، به شکل بسيار نازي خواب زمستاني کردم.
و حالا دوباره مي نويسم.
چرا هيچ چيز عوض نمي شه؟
فکر دوباره شروع کردن کل اين جريانات تنم رو مي لرزونه.
و البته فردا صبح ساعت 8 مي رم سر کلاس گرافيک.
يا اينکه چون به احتمال 90 درصد دودره خواهد شد، مي مونم خونه تا ساعت 2.
به هر حال اصل قضيه همونه.
مي خوام اعتراف کنم.
هيچ گونه برداشت خاصي نکنيد. هيچ گونه قضاوت و پيش داوري.
اگر نمي تونيد اين کار رو بکنيد(يا درست تر بگم، نکنيد) اصلاً اين قسمت رو نخونيد.
براي دومين بار در عرض يک ماه اخير تصميم گرفتم برم.
اما باز هم به دليل مزخرفي، نرفتم.
بار اول با قرص بود، اين سري با دريا.
اما هنوز دليل براي نمردن زياده.
علت اين دوتا تلاش براي رفتن هم نبود دليل براي زندگي بود.
اما حالا از اينکه تصميم گرفتم هيچ وقت ديگه تصميم نگيرم برم پشيمونم.
چون تصميم من فرقي در کل قضيه ايجاد نکرده.
دزيره خانم با تو هم بيدم ها!!
ببين پرسش به شدت ساده است.
وقتي اين همه آدم يه سري کار رو هي انجام مي دن
چه دليلي داره من هم اون کارها رو هي تکرار کنم؟
هان؟
اين همه ملت شور و شوق عيد دارن که چي آخه؟
آخرش چي؟
مثلاً صداي اون اقا توپه که درش مي کنن خيلي گوش نوازه يا برنامه هاي آقاي لاريجاني؟
حساب کنيد نهايتاً عيد، 15 روز تعطيليه ... همين!
غير از اين چه استفاده اي ازش کرديم؟ چه بلاي ديگه اي به سرمون اومد؟
من به عموم وبلاگ نويسان پيشنهاد مي کنم در اسرع وقت دخترعمويشان را به امر خطير وبلاگ نويسي معتاد سازند.
کار سازنده اي خواهد بود!!!
همين ديگه!
برگشتم. دلم هم براي همه تنگ شده بود. الان بايد 4 ساعت بشينم وبلاگ بخونم. البته شايد هم اصلاً نخونم!!
Ciao
-پ.ن:اصولاً دکترها، به خصوص دکترهايي که قراره من 10 سال ديگه برم پيششون نبايد ناراحت باشن.
حالا از من گفتن بود.
-2پ.ن: فال عيدم رو الان مي گيرم، با اون حافظ خوشگله.
حالا چي هست؟؟
خب حس نوشتن برا من يه هويي مثل بارون مي آد و همون لحظه بايد بنويسم. بهترين نوشته هام زماني بوده که پاي کامپيوترم يه هو حس نوشتن دست داده.
الان بدجور حس نوشتن داشتم اما اين آهنگه يه حس ناشناخته ايجاد کرده که نه مي تونم باهاش بنويسم نه مي تونم ولش کنم.
خب احساس-بادنمايي يعني همين ديگه! يعني سه سوت تغيير مي کنه حست.
بالاخره برگشتم از مسافرت.8ساعت مثل خرس قطبي که در حال خواب زمستاني باشد، به شکل بسيار نازي خواب زمستاني کردم.
و حالا دوباره مي نويسم.
چرا هيچ چيز عوض نمي شه؟
فکر دوباره شروع کردن کل اين جريانات تنم رو مي لرزونه.
و البته فردا صبح ساعت 8 مي رم سر کلاس گرافيک.
يا اينکه چون به احتمال 90 درصد دودره خواهد شد، مي مونم خونه تا ساعت 2.
به هر حال اصل قضيه همونه.
مي خوام اعتراف کنم.
هيچ گونه برداشت خاصي نکنيد. هيچ گونه قضاوت و پيش داوري.
اگر نمي تونيد اين کار رو بکنيد(يا درست تر بگم، نکنيد) اصلاً اين قسمت رو نخونيد.
براي دومين بار در عرض يک ماه اخير تصميم گرفتم برم.
اما باز هم به دليل مزخرفي، نرفتم.
بار اول با قرص بود، اين سري با دريا.
اما هنوز دليل براي نمردن زياده.
علت اين دوتا تلاش براي رفتن هم نبود دليل براي زندگي بود.
اما حالا از اينکه تصميم گرفتم هيچ وقت ديگه تصميم نگيرم برم پشيمونم.
چون تصميم من فرقي در کل قضيه ايجاد نکرده.
دزيره خانم با تو هم بيدم ها!!
ببين پرسش به شدت ساده است.
وقتي اين همه آدم يه سري کار رو هي انجام مي دن
چه دليلي داره من هم اون کارها رو هي تکرار کنم؟
هان؟
اين همه ملت شور و شوق عيد دارن که چي آخه؟
آخرش چي؟
مثلاً صداي اون اقا توپه که درش مي کنن خيلي گوش نوازه يا برنامه هاي آقاي لاريجاني؟
حساب کنيد نهايتاً عيد، 15 روز تعطيليه ... همين!
غير از اين چه استفاده اي ازش کرديم؟ چه بلاي ديگه اي به سرمون اومد؟
من به عموم وبلاگ نويسان پيشنهاد مي کنم در اسرع وقت دخترعمويشان را به امر خطير وبلاگ نويسي معتاد سازند.
کار سازنده اي خواهد بود!!!
همين ديگه!
برگشتم. دلم هم براي همه تنگ شده بود. الان بايد 4 ساعت بشينم وبلاگ بخونم. البته شايد هم اصلاً نخونم!!
Ciao
-پ.ن:اصولاً دکترها، به خصوص دکترهايي که قراره من 10 سال ديگه برم پيششون نبايد ناراحت باشن.
حالا از من گفتن بود.
-2پ.ن: فال عيدم رو الان مي گيرم، با اون حافظ خوشگله.
2004/03/30
Still I should say
GOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOFYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY
GOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOFYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY
2004/03/27
GOOOOOOOOOOOOFYYYYYYYYYYYYYYYYYYYY
!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!
2004/03/23
و اما من ...
اول بگم سال خوبی داشته باشيد :). نمی گم سال نو مبارک چون نمی دونم سال نو مبارک يعنی چی؟!! مبارک يعنی چی؟!!
اما جداً آرزو می کنم عيد سال آينده حس خوبی راجع به اين سال داشته باشيد.
و اما بعد ...
اول بگم به خاطر پاره ای مشکلات فنی تا امروز ننوشتم. مشکلات فنی شامل اين می باشد که ناسلامتی من مسافرتم ها!!
دوم اينکه تا آخر اين هفته که بابا بر می گرده مشهد در معيت و التزام رکاب ايشان می باشيم و نمی توانيم به کافينت بياييم.
سوم اينکه خواستم به خودم يه استراحت از نوشتن بدم(که البته خيلی موثر بود).پس دزيره خاتون گناهان مرا ببخش و کتکم نزن بی زحمت :(
و اما بعد ...
سال نوی بدی نبود. اما خوب هم نبود. نمی فهميدم چرا همه هيجان دارن! اگر به من بود می رفتم دريا، اما مجبور شديم لحظهء تحويل سال قيافهء شيک آقا رو ببينيم!!!
دعا هم کردم. برای سلامتی. و برای يه نفر و ... همين. برای خودم هم طبق معمول نتونستم.
و اما اينجا ...
اينجا شهر کوچکی به نام بابل می باشد.
خلاصه بگم يه شهر کوچک با مردمی با فکر کوتاه و خشک و بدون هيچگونه جذابيت. اما خب ... از هيچی بهتره.
پسرهاش اونقدر لباس هاشون عجيب و غريبه که می تونن به راحتی توی هر سيرکی تموم توجه رو به خودشون جلب کنن.
و دخترهاش به شدت مد روز و جالب توجه هستن، البته تا زمانی که دهنشون رو باز نکردن و حرف نزدن. بعدش ترجيح می دی به جای آدم زنده مانکن گچی بودن.
اينجا در امر خطير خاله زنک باری بين مرد و زن مساوات کامل برقراره. يعنی هر دو جنس تموم وقتشون رو به غيبت پشت سر ديگران می گذرونن.
اينجا جای مزخرفی می باشد.
و اما بعد ...
البته می خوام اعتراف کنم که دو سه روز اول می تونستم بيام کافينت و حتی می خواستم. اما ...
خب قبول کنيد. قبول کنيد کسی که 3 تا کتاب جديد از سالينجر و 4 تا کتاب جديد از هاينريش بل داشته باشه، می تونه در مورد بست نشستن توی خونه و کتاب خوندن مورد اغماض قرار بگيره :).
و اما بعد ...
همين ديگه ... فعلاً همين. بايد برم. بايد برای يه نفر نامه بنويسم و برای چند نفر آفلاين بذارم.
باز هم می نويسم.
Ciao
خصوصی: دزيره خانوم عيدت خيلی خيلی مبارک.
پی نوشت: يادتونه يه کارتونه بود که الان وقت ندارم داشتانش رو تعريف کنم، فقط يه جاش يه کسی گوفی رو صدا می کرد می گفت: گوووووووووووفییییییییییییییییییییی؟؟ :)
اول بگم سال خوبی داشته باشيد :). نمی گم سال نو مبارک چون نمی دونم سال نو مبارک يعنی چی؟!! مبارک يعنی چی؟!!
اما جداً آرزو می کنم عيد سال آينده حس خوبی راجع به اين سال داشته باشيد.
و اما بعد ...
اول بگم به خاطر پاره ای مشکلات فنی تا امروز ننوشتم. مشکلات فنی شامل اين می باشد که ناسلامتی من مسافرتم ها!!
دوم اينکه تا آخر اين هفته که بابا بر می گرده مشهد در معيت و التزام رکاب ايشان می باشيم و نمی توانيم به کافينت بياييم.
سوم اينکه خواستم به خودم يه استراحت از نوشتن بدم(که البته خيلی موثر بود).پس دزيره خاتون گناهان مرا ببخش و کتکم نزن بی زحمت :(
و اما بعد ...
سال نوی بدی نبود. اما خوب هم نبود. نمی فهميدم چرا همه هيجان دارن! اگر به من بود می رفتم دريا، اما مجبور شديم لحظهء تحويل سال قيافهء شيک آقا رو ببينيم!!!
دعا هم کردم. برای سلامتی. و برای يه نفر و ... همين. برای خودم هم طبق معمول نتونستم.
و اما اينجا ...
اينجا شهر کوچکی به نام بابل می باشد.
خلاصه بگم يه شهر کوچک با مردمی با فکر کوتاه و خشک و بدون هيچگونه جذابيت. اما خب ... از هيچی بهتره.
پسرهاش اونقدر لباس هاشون عجيب و غريبه که می تونن به راحتی توی هر سيرکی تموم توجه رو به خودشون جلب کنن.
و دخترهاش به شدت مد روز و جالب توجه هستن، البته تا زمانی که دهنشون رو باز نکردن و حرف نزدن. بعدش ترجيح می دی به جای آدم زنده مانکن گچی بودن.
اينجا در امر خطير خاله زنک باری بين مرد و زن مساوات کامل برقراره. يعنی هر دو جنس تموم وقتشون رو به غيبت پشت سر ديگران می گذرونن.
اينجا جای مزخرفی می باشد.
و اما بعد ...
البته می خوام اعتراف کنم که دو سه روز اول می تونستم بيام کافينت و حتی می خواستم. اما ...
خب قبول کنيد. قبول کنيد کسی که 3 تا کتاب جديد از سالينجر و 4 تا کتاب جديد از هاينريش بل داشته باشه، می تونه در مورد بست نشستن توی خونه و کتاب خوندن مورد اغماض قرار بگيره :).
و اما بعد ...
همين ديگه ... فعلاً همين. بايد برم. بايد برای يه نفر نامه بنويسم و برای چند نفر آفلاين بذارم.
باز هم می نويسم.
Ciao
خصوصی: دزيره خانوم عيدت خيلی خيلی مبارک.
پی نوشت: يادتونه يه کارتونه بود که الان وقت ندارم داشتانش رو تعريف کنم، فقط يه جاش يه کسی گوفی رو صدا می کرد می گفت: گوووووووووووفییییییییییییییییییییی؟؟ :)
2004/03/17
چيزي براي نوشتن نيست.
زندگي خاموش ساکت بي خاصيت لعنتي.
امروز رفتم کلي کتاب خريدم و براي يمي دو ساعتي حالم خوب بود.
يه کتاب از هاينريش بل گرفتم. 2 تا از سالينجر. يکي از تام کلنسي. يکي هم از داشيل همت.
فردا هم مي خوام برم ده فرمان کيشلفسکي رو بگيرم با 2 تا کتاب ديگه از هاينريش بل.
صبح رفتم براي ترم 3 فرانسه هم ثبت نام کردم. اميدوارم امتحانش به امتحانات پايان ترم نخوره.
پير شديم ها!!
16 ساله دارم درس مي خونم. سال آينده مي شه سال هفدهم. اگر اشتباه بزرگي بکنم و فوق هم قبول بشم به سال بيستم مي کشه. بيست سال درس خوندن. وحشتناکه.
البته نه اينکه از ياد گرفتن بدم بياد ها! اما توي سيستم آموزشي ايران مهم علاف کردن بچه هاست نه آموزش شون.
ديشب هم چهارشنبه سوري بسيار دلپذيري رو دور از صداي انفجار ها پشت اينترنت گذروندم.
امروز صبح قرار بود بريم. اما به علت بدي هوا افتاد به جمعه صبح. هنوز از مشهد مي نويسم.
همين.
Ciao
زندگي خاموش ساکت بي خاصيت لعنتي.
امروز رفتم کلي کتاب خريدم و براي يمي دو ساعتي حالم خوب بود.
يه کتاب از هاينريش بل گرفتم. 2 تا از سالينجر. يکي از تام کلنسي. يکي هم از داشيل همت.
فردا هم مي خوام برم ده فرمان کيشلفسکي رو بگيرم با 2 تا کتاب ديگه از هاينريش بل.
صبح رفتم براي ترم 3 فرانسه هم ثبت نام کردم. اميدوارم امتحانش به امتحانات پايان ترم نخوره.
پير شديم ها!!
16 ساله دارم درس مي خونم. سال آينده مي شه سال هفدهم. اگر اشتباه بزرگي بکنم و فوق هم قبول بشم به سال بيستم مي کشه. بيست سال درس خوندن. وحشتناکه.
البته نه اينکه از ياد گرفتن بدم بياد ها! اما توي سيستم آموزشي ايران مهم علاف کردن بچه هاست نه آموزش شون.
ديشب هم چهارشنبه سوري بسيار دلپذيري رو دور از صداي انفجار ها پشت اينترنت گذروندم.
امروز صبح قرار بود بريم. اما به علت بدي هوا افتاد به جمعه صبح. هنوز از مشهد مي نويسم.
همين.
Ciao
2004/03/15
الرسالهَ الغوليه
يا چگونه ياد گرفتم دست از نگراني بردارم و غول باشم
يا غول نامهء شيخ پستچي
يا چند تا چيز ديگر
يه نفر خيال مي کرد من غولم. هر چي گفتم من غول نيستم گوش نکرد.
خب من هم خوردمش.
يه نفر خيال مي کرد من غولم.
بهش گفتم غول نيستم.
حرفم رو باور کرد.
و غول شد و مي خواست من رو بخوره.
در رفتم.
يه نفر فکر مي کرد هيچ وقت نمي تونه غول باشه.
بهش نشون دادم که چطور غول بشه.
غول شد و مي خواست من رو بخوره.
خوردمش.
از پس يه غول تازه کار که بر ميآم که ...!!
يه نفر دلش نمي خواست غول باشه.
بهش گفتم من هم نمي خواستم غول باشم، اما مجبور شدم.
ناراحت شد.
رفت.
مجبور شد غول بشه.
يه غول خيلي دلش مي خواست غول نباشه.
من هيچ کاري نمي تونستم بکنم.
اما دلم خواست کمکش کنم.
و همين باعث شد ديگه غول نباشه.
ولي من ضعيف شدم، تا حد مرگ.
يه نفر خيال مي کرد من هيچ وقت نمي تونم غول بشم.
من هم هيچ وقت نمي تونستم براي اون غول باشم.
و هيچ وقت هم نخواستم بخورمش.
يه نفر مي دونست که من غولم.
اما باهام دوست شد.
و من هيچ وقت وسوسه نشدم بخورمش.
مثل يه غول خوب مودب باکلاس اصيل گل.
يه غولي ناراحت بود که چرا من توي دهنش جا نمي شم که من رو بخوره.
هر غولي که نمي تونه هر ناغولي!! رو بخوره.
يه غولي ديدم شکمو بود.
هر کسي دم دستش مي رسيد درسته مي خورد.
حتي نگاه نمي کرد که غذاش رو دوست داره يا نه.
شايد حتي گاهي عاشق غذاش بود.
اما مي خوردش.
يه روز يه غولي ديدم راه مي رفت و مي خوند: لايف هز بتريد مي وانس اگن.
گمونم اون هم Anathema گوش مي داد.
يه روز يه غوله فکر کرد هيچ کس ازش نمي ترسه.
براي همين رفت وسط ناغول ها.
ناغول ها هم چون ازش مي ترسيدن زدن و تکه تکه اش کردن.
از اون روز به بعد غول ها از ناغول ها مي تر سن و ناغول ها، غول ها رو افسانه مي دونن و حتي نمي تونن يه غول رو از ناغول تشخيص بدن.
غوله به اين نتيجه رسيد که همهء ناغول ها، غولند و همهء غول ها، ناغول.
و با خودش گفت: "کار دنيا بر عکسه".
و بدين ترتيب بود که ضرب المثل فوق اختراع شد.
پی نوشت: تلفن درست شد :)
يا چگونه ياد گرفتم دست از نگراني بردارم و غول باشم
يا غول نامهء شيخ پستچي
يا چند تا چيز ديگر
يه نفر خيال مي کرد من غولم. هر چي گفتم من غول نيستم گوش نکرد.
خب من هم خوردمش.
يه نفر خيال مي کرد من غولم.
بهش گفتم غول نيستم.
حرفم رو باور کرد.
و غول شد و مي خواست من رو بخوره.
در رفتم.
يه نفر فکر مي کرد هيچ وقت نمي تونه غول باشه.
بهش نشون دادم که چطور غول بشه.
غول شد و مي خواست من رو بخوره.
خوردمش.
از پس يه غول تازه کار که بر ميآم که ...!!
يه نفر دلش نمي خواست غول باشه.
بهش گفتم من هم نمي خواستم غول باشم، اما مجبور شدم.
ناراحت شد.
رفت.
مجبور شد غول بشه.
يه غول خيلي دلش مي خواست غول نباشه.
من هيچ کاري نمي تونستم بکنم.
اما دلم خواست کمکش کنم.
و همين باعث شد ديگه غول نباشه.
ولي من ضعيف شدم، تا حد مرگ.
يه نفر خيال مي کرد من هيچ وقت نمي تونم غول بشم.
من هم هيچ وقت نمي تونستم براي اون غول باشم.
و هيچ وقت هم نخواستم بخورمش.
يه نفر مي دونست که من غولم.
اما باهام دوست شد.
و من هيچ وقت وسوسه نشدم بخورمش.
مثل يه غول خوب مودب باکلاس اصيل گل.
يه غولي ناراحت بود که چرا من توي دهنش جا نمي شم که من رو بخوره.
هر غولي که نمي تونه هر ناغولي!! رو بخوره.
يه غولي ديدم شکمو بود.
هر کسي دم دستش مي رسيد درسته مي خورد.
حتي نگاه نمي کرد که غذاش رو دوست داره يا نه.
شايد حتي گاهي عاشق غذاش بود.
اما مي خوردش.
يه روز يه غولي ديدم راه مي رفت و مي خوند: لايف هز بتريد مي وانس اگن.
گمونم اون هم Anathema گوش مي داد.
يه روز يه غوله فکر کرد هيچ کس ازش نمي ترسه.
براي همين رفت وسط ناغول ها.
ناغول ها هم چون ازش مي ترسيدن زدن و تکه تکه اش کردن.
از اون روز به بعد غول ها از ناغول ها مي تر سن و ناغول ها، غول ها رو افسانه مي دونن و حتي نمي تونن يه غول رو از ناغول تشخيص بدن.
غوله به اين نتيجه رسيد که همهء ناغول ها، غولند و همهء غول ها، ناغول.
و با خودش گفت: "کار دنيا بر عکسه".
و بدين ترتيب بود که ضرب المثل فوق اختراع شد.
پی نوشت: تلفن درست شد :)
2004/03/14
-هنوز تلفن قطعه.
جالبه! من به علت قطع شدن يه سوئيچ توي يه مرکز مخابرات پر از سيم و سوئيچ که شب و روز با نور نارنجي و سبز دستگا هاي مختلف روشنه و توي ساکت ترين ساعت ها هم مي توني صداي "هام" ضعيف دستگاه هاي مختلفش رو بشنوي، نمي تونم با کساني که نزديکترين آدمها از نظر فکري با من هستن، کساني که واقعاً بينشون احساس توي خونه بودن مي کنم، رابطه برقرار کنم.
احتمالاً اگز من يکي دو قرن پيش دنيا اومده بودم از اون مخالف هاي سرسخت انقلاب صنعتي مي شدم، البته از نوع فلسفيش. همون ها که اسم فرانکشتاين تنشون رو مي لرزوند.
-پس بنابر احساس در خانه بودن من که در بالا ذکر شد، يه تابلو مي زنيم بالاي وبلاگ روش مي نويسيم:
Home, Sweet home
-من از همينجا اعلام مي کنم روزهاي عيد براي من هيچ فرقي با اين جمعه هاي بي مزهء دلگير ناجور بدجنس بي تربيت ندارن. البته به جز يه تفاوت کوچک. اينکه وقتي روز تموم مي شه مي دونم که نبايد فردا صبحش ساعت 8 برم سر کلاس گرافيک.
-دلم نمي خواد برم مسافرت عيد. دلم مي خواد همينجا بمونم. اما نمي شه متاسفانه. راستي چهارشنبه مي رم و از پنجشنبه نوشته هام رو از بابل پست مي کنم(راهنمايي: استان مازندران. بيست کيلومتر با بابلسر فاصله داره. راهنمايي بيشتر: يه شهر کوچک شمالي نزديک دريا، همين).
-نمي دونم به کجا رسيدم. اينقدر فکر کردم و اينقدر فکرهاي وحشتناک لعنتي من رو اينجا و اونجا کشوندن که عملاً حساب کار از دستم در رفته. اينکه کجام و از کجا اومدم اينجا و به کجا مي خوام برم.
فقط مي دونم اين جايي که هستم خيلي پايينه. در حد مرکز زمين(روح ژول ورن شاد).
راستي مي دونستيد من از اون طرفدارهاي پر و پا قرص ژول ورن هستم؟ البته وقتي بزرگتر شدم آرتور سي کلارک و ايزاک آسيموف به طرز کاملاً غير منصفانه اي با اون پشتوانهء علمي عجيبي که توي اين قرن داشتن جاي ژول ورن رو براي من گرفتن. اما خب ... هنوز خوندن کتاب سفر به ماه ژول ورن يه کيف ديگه اي داره.
-به سلمان گفتم شايد مجبور بشه پروژه هه رو خودش تنهايي ادامه بده. و کاملاً جدي بودم.
شايد يه جور Saint peter's gate بود. البته مي تونه کاملاً بي ربط باشه.
و به اين نتيجه رسيدم که يارو قرصه توي آب خيلي بد حل مي شه. پدرم در اومد! بايد آب با گنجايش بالا بسازن. ساختار ملکوليش رو عوض کنن ... من نمي دونم. اما اينطوري هيچي هيچي توش حل نمي شه. اصلاً من اعتراض دارم.يعني چي؟؟
-اين نوشتهء بالا رو فقط به اين دليل نوشتم که ثبت بشه به کجا رسيدم و يادم باشه. و اگر دوباره به اينجا رسيدم يادم باشه که يارو قرصه تو آب حل نمي شه :))
- طرف برگشت به دوستش گفت: پدرم وقتي مي خواد با اون لحن مسخره اش من رو نصيحت کنه و به بهانهء نصيحت هرچي از دهنش مي آد بيرون به من مي گه، رو اعصابم تکنو مي رقصه(يه چيزي با همين مضمون). توي خيابون داشتم مي مردم از خنده. اين فرهنگ لغات نسل ما ممکنه زياد دلپذير نباشه، اما کاملاً رسا و واضحه :)).
-اگر موسيقي کشيش داشت، بر همهء کشيش هاي موسيقي دنيا واجب بود هر جا امينم رو ديدن، همونجا بسوزونندش و خاکسترش رو هم به باد بدن.
مردک چندين و چند ژانر مختلف موسيقي رو به گند کشيد. فقط کم مونده يه رپ-کلاسيک هم بياد و با رقص هاي مجار برامس رپ بخونن. اين يک کار رو هم بکنن سيرکشون تکميل مي شه.
-اي بابا! دقيقاً زماني که در نهايت حس بد و اينا به سر مي بري، خيلي اتفاقي توي ليست اهنگهاي WinAmp 4-3 تا از آهنگ هاي کني.جي مي آد و بعدش هم Michael learns to rock(به جون خودم اسم خواننده هه ست.) و همينطوري الکي کلي به زندگي اميدوار مي شي. به قول دوپون از اون هم بالاتر! زندگي عجيبيه. حتي مي تونم بگم خيلي عجيبه!! :))
-الان تلويزيون روشن بود. داشت برنامهء کودک پخش مي کرد. بامزي رو ديدم. بعدش يه برنامه اي نشون داد به اسم "بچه ها مواظب باشيد". نمي دونم يادتون مي آد يا نه؟ اين رو زمان بچگي هاي ما نشون مي داد.
اولش چند تا بچه مي اومدن مي گفتن " بچه ها مواظب باشيد". بعدش چند تا از اين بچه شيطون ها رو نشون مي داد که مثلاً داشتن ترقه بازي مي کردن. بعدش صحنه کات مي شد به صحنه اي که برج هاي دوقلو ريختن پايين. يا مثلاً زماني که قارهء آتلانتيس رفت زير آب. بعدش يه آقاي پليس يا دکتر مي اومد مي گفت ايني که ديديد نتيجهء بي احتياطي همين بچه هايي بود که با ترقه بازي مي کردن. بعدش چند نفر رو به عنوان عبرت نشون مي دادن. اوليش يه کسي بود که با بمب هسته اي-گرمايي منفجرش شده بودن. طرف 6 تکه شده بود. دو تا دست و دو تا پا و يه کله و تکه آخرش هم بقيهء بدنش. بعدش دوربين مي رفت با کلهء طرف که از بدنش جدا شده بود و روي زمين قل مي خورد مصاحبه مي کرد. بعدش کله هه مي گفت که من ترقه بازي کردم و بي احتياطي کردم و بچه هاجون لطفاً شما مواظب باشيد. بعدش با يه نفر ديگه مصاحبه مي کرد که با اره برقي از وسط نصف شده بود. دوربين مي رفت با يکي از نصفه هاش مصاحبه مي کرد. نصفه هه از گوشهء دهنش مي گفت بچه ها مواظب باشيد ديگه، دهه!!
آخرش هم ديگه خيلي خشن مي شد. مثلاً آخري يه نفر بود که رفته بود توي چرخ گوشت. دوربين مي رفت با يه توده گوشت چرخ شده مصاحبه مي کرد و طرف مي گفت پدرسوخته ها مواظب باشيد!! آخرش هم براي پايان بندي تصاوير انفجار و خون و اينا نشون مي دادن.
همين بود که ما بچه بوديم اينقدر مواظب بوديم ديگه :).
-دوستان! اين گروه Anathema را دريابيد! کلي اين روزها گوششون دادم و کلي کيف کردم.
-يکي از چيزهايي که خيلي دوست دارم، اينه که نيمه هاي شب پشت پنجره بايستم و نور نارنجي چراغ ها رو روي آسفالت بلوار نگاه کنم. واقعاً لذت بخشه که اون منبع سر و صدا رو که تموم روز با صداش مثل يه عضو خونواده حاضره(و حضورش رو به بهترين شکل نشون مي ده!!) اينطور آروم ببيني. دلم مي خواد برم اون پايين قدم بزنم اما نمي شه.
-فيلم فارست گامپ رو ديدم. حالا هي من به شما بگم اين فيلم رو نبينيد از دستتون رفته مگه شما گوش مي کنيد؟؟!! کارگردانش رابرت زمه کيس و هنرپيشهء نقش اولش تام هنکس. تا جايي که يادم ميآد چند سال پيش اسکار هم گرفت. حتماً حتماً حتماً ببينيدش. حالا هيچ کس هم نديد دزيره خاتون تو ببين، روي من رو زمين ننداز(مرامي :)) ). از همون دوست کندذهنمون فيلمش رو گرفتم.
-And still my fragile dreams ...
-ديگه برم. مي دونم اگر بيشتر بنويسم اين حس خوبي که گرفتم مي ره. دلم براي همه تون تنگ شده. از دانشگاه نمي تونم هيچ وبلاگي رو بخونم. حتي وبلاگ خودم رو. کامنت ها رو از توي سايت Haloscan نگاه مي کنم. فقط گاهي که اين سايت فيلتره راه مي ده، وبلاگ يه نفر رو مي خونم که از حالش با خبر بشم، همين.
به هر حال ممنون از کامنت ها. راستي! خواب ديدم برام 38 تا کامنت گذاشتيد :)).
فعلاً ...
Ciao
جالبه! من به علت قطع شدن يه سوئيچ توي يه مرکز مخابرات پر از سيم و سوئيچ که شب و روز با نور نارنجي و سبز دستگا هاي مختلف روشنه و توي ساکت ترين ساعت ها هم مي توني صداي "هام" ضعيف دستگاه هاي مختلفش رو بشنوي، نمي تونم با کساني که نزديکترين آدمها از نظر فکري با من هستن، کساني که واقعاً بينشون احساس توي خونه بودن مي کنم، رابطه برقرار کنم.
احتمالاً اگز من يکي دو قرن پيش دنيا اومده بودم از اون مخالف هاي سرسخت انقلاب صنعتي مي شدم، البته از نوع فلسفيش. همون ها که اسم فرانکشتاين تنشون رو مي لرزوند.
-پس بنابر احساس در خانه بودن من که در بالا ذکر شد، يه تابلو مي زنيم بالاي وبلاگ روش مي نويسيم:
Home, Sweet home
-من از همينجا اعلام مي کنم روزهاي عيد براي من هيچ فرقي با اين جمعه هاي بي مزهء دلگير ناجور بدجنس بي تربيت ندارن. البته به جز يه تفاوت کوچک. اينکه وقتي روز تموم مي شه مي دونم که نبايد فردا صبحش ساعت 8 برم سر کلاس گرافيک.
-دلم نمي خواد برم مسافرت عيد. دلم مي خواد همينجا بمونم. اما نمي شه متاسفانه. راستي چهارشنبه مي رم و از پنجشنبه نوشته هام رو از بابل پست مي کنم(راهنمايي: استان مازندران. بيست کيلومتر با بابلسر فاصله داره. راهنمايي بيشتر: يه شهر کوچک شمالي نزديک دريا، همين).
-نمي دونم به کجا رسيدم. اينقدر فکر کردم و اينقدر فکرهاي وحشتناک لعنتي من رو اينجا و اونجا کشوندن که عملاً حساب کار از دستم در رفته. اينکه کجام و از کجا اومدم اينجا و به کجا مي خوام برم.
فقط مي دونم اين جايي که هستم خيلي پايينه. در حد مرکز زمين(روح ژول ورن شاد).
راستي مي دونستيد من از اون طرفدارهاي پر و پا قرص ژول ورن هستم؟ البته وقتي بزرگتر شدم آرتور سي کلارک و ايزاک آسيموف به طرز کاملاً غير منصفانه اي با اون پشتوانهء علمي عجيبي که توي اين قرن داشتن جاي ژول ورن رو براي من گرفتن. اما خب ... هنوز خوندن کتاب سفر به ماه ژول ورن يه کيف ديگه اي داره.
-به سلمان گفتم شايد مجبور بشه پروژه هه رو خودش تنهايي ادامه بده. و کاملاً جدي بودم.
شايد يه جور Saint peter's gate بود. البته مي تونه کاملاً بي ربط باشه.
و به اين نتيجه رسيدم که يارو قرصه توي آب خيلي بد حل مي شه. پدرم در اومد! بايد آب با گنجايش بالا بسازن. ساختار ملکوليش رو عوض کنن ... من نمي دونم. اما اينطوري هيچي هيچي توش حل نمي شه. اصلاً من اعتراض دارم.يعني چي؟؟
-اين نوشتهء بالا رو فقط به اين دليل نوشتم که ثبت بشه به کجا رسيدم و يادم باشه. و اگر دوباره به اينجا رسيدم يادم باشه که يارو قرصه تو آب حل نمي شه :))
- طرف برگشت به دوستش گفت: پدرم وقتي مي خواد با اون لحن مسخره اش من رو نصيحت کنه و به بهانهء نصيحت هرچي از دهنش مي آد بيرون به من مي گه، رو اعصابم تکنو مي رقصه(يه چيزي با همين مضمون). توي خيابون داشتم مي مردم از خنده. اين فرهنگ لغات نسل ما ممکنه زياد دلپذير نباشه، اما کاملاً رسا و واضحه :)).
-اگر موسيقي کشيش داشت، بر همهء کشيش هاي موسيقي دنيا واجب بود هر جا امينم رو ديدن، همونجا بسوزونندش و خاکسترش رو هم به باد بدن.
مردک چندين و چند ژانر مختلف موسيقي رو به گند کشيد. فقط کم مونده يه رپ-کلاسيک هم بياد و با رقص هاي مجار برامس رپ بخونن. اين يک کار رو هم بکنن سيرکشون تکميل مي شه.
-اي بابا! دقيقاً زماني که در نهايت حس بد و اينا به سر مي بري، خيلي اتفاقي توي ليست اهنگهاي WinAmp 4-3 تا از آهنگ هاي کني.جي مي آد و بعدش هم Michael learns to rock(به جون خودم اسم خواننده هه ست.) و همينطوري الکي کلي به زندگي اميدوار مي شي. به قول دوپون از اون هم بالاتر! زندگي عجيبيه. حتي مي تونم بگم خيلي عجيبه!! :))
-الان تلويزيون روشن بود. داشت برنامهء کودک پخش مي کرد. بامزي رو ديدم. بعدش يه برنامه اي نشون داد به اسم "بچه ها مواظب باشيد". نمي دونم يادتون مي آد يا نه؟ اين رو زمان بچگي هاي ما نشون مي داد.
اولش چند تا بچه مي اومدن مي گفتن " بچه ها مواظب باشيد". بعدش چند تا از اين بچه شيطون ها رو نشون مي داد که مثلاً داشتن ترقه بازي مي کردن. بعدش صحنه کات مي شد به صحنه اي که برج هاي دوقلو ريختن پايين. يا مثلاً زماني که قارهء آتلانتيس رفت زير آب. بعدش يه آقاي پليس يا دکتر مي اومد مي گفت ايني که ديديد نتيجهء بي احتياطي همين بچه هايي بود که با ترقه بازي مي کردن. بعدش چند نفر رو به عنوان عبرت نشون مي دادن. اوليش يه کسي بود که با بمب هسته اي-گرمايي منفجرش شده بودن. طرف 6 تکه شده بود. دو تا دست و دو تا پا و يه کله و تکه آخرش هم بقيهء بدنش. بعدش دوربين مي رفت با کلهء طرف که از بدنش جدا شده بود و روي زمين قل مي خورد مصاحبه مي کرد. بعدش کله هه مي گفت که من ترقه بازي کردم و بي احتياطي کردم و بچه هاجون لطفاً شما مواظب باشيد. بعدش با يه نفر ديگه مصاحبه مي کرد که با اره برقي از وسط نصف شده بود. دوربين مي رفت با يکي از نصفه هاش مصاحبه مي کرد. نصفه هه از گوشهء دهنش مي گفت بچه ها مواظب باشيد ديگه، دهه!!
آخرش هم ديگه خيلي خشن مي شد. مثلاً آخري يه نفر بود که رفته بود توي چرخ گوشت. دوربين مي رفت با يه توده گوشت چرخ شده مصاحبه مي کرد و طرف مي گفت پدرسوخته ها مواظب باشيد!! آخرش هم براي پايان بندي تصاوير انفجار و خون و اينا نشون مي دادن.
همين بود که ما بچه بوديم اينقدر مواظب بوديم ديگه :).
-دوستان! اين گروه Anathema را دريابيد! کلي اين روزها گوششون دادم و کلي کيف کردم.
-يکي از چيزهايي که خيلي دوست دارم، اينه که نيمه هاي شب پشت پنجره بايستم و نور نارنجي چراغ ها رو روي آسفالت بلوار نگاه کنم. واقعاً لذت بخشه که اون منبع سر و صدا رو که تموم روز با صداش مثل يه عضو خونواده حاضره(و حضورش رو به بهترين شکل نشون مي ده!!) اينطور آروم ببيني. دلم مي خواد برم اون پايين قدم بزنم اما نمي شه.
-فيلم فارست گامپ رو ديدم. حالا هي من به شما بگم اين فيلم رو نبينيد از دستتون رفته مگه شما گوش مي کنيد؟؟!! کارگردانش رابرت زمه کيس و هنرپيشهء نقش اولش تام هنکس. تا جايي که يادم ميآد چند سال پيش اسکار هم گرفت. حتماً حتماً حتماً ببينيدش. حالا هيچ کس هم نديد دزيره خاتون تو ببين، روي من رو زمين ننداز(مرامي :)) ). از همون دوست کندذهنمون فيلمش رو گرفتم.
-And still my fragile dreams ...
-ديگه برم. مي دونم اگر بيشتر بنويسم اين حس خوبي که گرفتم مي ره. دلم براي همه تون تنگ شده. از دانشگاه نمي تونم هيچ وبلاگي رو بخونم. حتي وبلاگ خودم رو. کامنت ها رو از توي سايت Haloscan نگاه مي کنم. فقط گاهي که اين سايت فيلتره راه مي ده، وبلاگ يه نفر رو مي خونم که از حالش با خبر بشم، همين.
به هر حال ممنون از کامنت ها. راستي! خواب ديدم برام 38 تا کامنت گذاشتيد :)).
فعلاً ...
Ciao
Subscribe to:
Posts (Atom)