2003/09/21


آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم


-اول اول ... امروز تولد فريدون مشيريه.بعضی از شعرهاش رو خيلی دوست دارم، خيلی دلنشينه.نمی دونم چرا هيچ خبری توی وبلاگها از اين نبود.هيچ جای ديگه ای من نديدم راجع به مشيری چيزی نوشته باشه.جوری که تقريباً شک کردم به خودم !!!.به هر حال ... خب تولدش مبارک ديگه (:
-گاهی شک می کنم که چطور بايد با يه نفر دوست باشم.گاهی حس می کنم آدم خيلی پرتوقعيم توی دوستی.شايد هستم.نمی دونم ... راستی راستی هستم؟؟
-نوار فروغ فرخزاد رو گوش می کردم.جديد اومده.دکلمهء شعرهای فروغه با صدای خودش و موسيقی انتخابی از Pink Floyd و Camel.واقعاً ترکيب دلنشينيه.در درجهء اول صدای فروغ و شعرهاش.لحن قشنگش و "ش" هايی که موقع تلفظ روشون تاکيد می کنه.عاليه ... عالی.من چندتا نوار از احمد شاملو هم دارم.يکی هم هست به نام ابيات تنهايی، دکلمهء شعرهای سهرابه با صدای احمدرضا احمدی(اگر اشتباه نکنم)(اين يکی نوار به شدت مورد علاقهء منه.موسيقيش اثر فريبرز لاچينيه.ترکيب پيانو و گيتار و ويلن سل.موسيقيش روياييه، و شعرهای سهراب، مخصوصاض مسافرش که ديگه احتياج به گفتن نداره).صدای شاملو تقريباً مثل شعرهاشه.نمی دونم چقدر نظرم درسته اما من تو اکثر شعرهای شاملو يه جور عصيان و نيروی نهفته می بينم.صدای خشدار و فرود و اوج ناگهانی که به صداش می ده هم اين حس من رو تشديد می کنه.اما فروغ واقعاً شعرهاش رو با همون حسی که خود شعر داره می خونه.از اين که بگذريم می رسيم به موسيقيش.انتخاب موسيقيش عاليه.ترکيب کارهای Pink Floyd(که معرف حضور همه هست) و Camel که يه گروه Rock صاحب سبک و خيلی معتبره و متاسفانه کمتر شناخته شده.به هر حال من توصيه می کنم حتماً گوشش کنيد.من دوتا از اين نوار توی تهران از روبروی دانشگاه تهران خريدم، يکی برای خودم و يکی هم برای يه دوست به رسم هديه(که البته بايد صبر کنم امير از مسافرت بياد و بده به دوستش که اون برسونه به دوست من D:).الان هم دارم با نوار خودم عشق می کنم.
خوبه.با شنيد اين نوار يه خرده حالم بهتر شده.خدا رو به خاطر نعمتهای کوچکش شکر می کنم ...

2003/09/20

ايکاروس

تا خود خود خورشيد هم که بری، آخرش سوختنه ...
عجيبه، نه؟

2003/09/19


Bringin' Out The Dead


برگشتم ...
بلاخره از اين مسافرت عجيب برگشتم ...
يادداشت های مسافرتم رو بعداً می نويسم.اين روزها همدمم يه دفترچهء خاکستری بود که هميشه توی جيب عقب شلوارم بود و يه خودکار مارک پارکر آلبالويی، هديهء تولدم.
اما حالا ... حس عجيبی دارم، انگار هيچ چيز مفهوم و ملموس نيست، انگار همه چيز رو از پشت يه شيشهء ضخيم نامرغوب می بينم، از همونهايی که اونطرفشون رو کج و معوج نشون می دن ... در حالت عادی همه چيز سر جای خودشه، طبيعی و درست، اما به راحتی تکون دادن سر، مثل همون تصويرهای توی شيشه کج و نامفهوم می شه و اين حس رو به من می ده که هيچ چيز واقعی نيست ... همه چيز يه خياله.
دوباره درگيری های دانشگاه داره شروع می شه و من بايأ اين ترم خوب بخونم تا معدلم يه مقدار رو به راه بشه ... دوباره رفتن بين آدمهايی که واقعاً حس می کنم ديگه تحملشون رو ندارم ...
من آدم پرطاقتی هستم، از کنار همه چيز می گذرم؛ اما ديگه خرابی از حد گذشته(چقدر اين جمله رو دوست دارم ...).وقتی خيلی راحت توی خونه کلمه هايی مثل بی احساس و آدم ماشينی و بی فکر و بی مسووليت به من گفته می شه چه توقعی می تونم از بقيه داشته باشم.خسته شدم ... مگه آدم چقدر می تونه طاقت بياره؟ حس آدمی رو دارم که کورمال توی تاريکی راه می ره و هر مسيری رو که شروع می کنه با صورت به يه در بسته می خوره، و سردی و زمختی در رو با تمام وجودش حس می کنه.
خيلی راحت می تونم قضيه رو با يه جملهء ساده توضيح بدم: از همه چيز خسته شدم ، فرسوده شدم و بی رمق، بی انگيزه ... الان که داشتم اينها رو تايپ می کردم به ذهنم رسيد اينهايی که می نويسم تعريف و توصيف يه مرده ست.
اصلاً من هم همينم ... يه مرده ...

بسه ... کافيه ... عين پيرزن هايی که 92 سال و 6 ماه سنشونه هی غر می زنم ...(می خواستم يه Emoticon اينجا بذارم اما اونی که می خواستم رو پيدا نکردم ... هيچ جا لبخند تلخ نديدم ... به هر حال موقعی که اين آخر رو نوشتم گوشهء لبم يه دونه لبخند تلخ بود ... من خوب بلدم لبخند تلخ بزنم، اون هم جوری که کسی تلخيش رو حس نکنه ....)

-من نمی دونم وقتی می خوايد به من حرف بزنيد چرا هی می ندازيد گردن کامپيوتر؟؟اين کامپيوتر تورو کرده آدم ماشينی ... اين کامپيوتر ... اين کامپيوتر ... خب همين حرفها رو درست به خودم بگيد ... اصلاض من نمی دونم اگر اين کامپيوتر نبود شما چطور سر بحث آدم ماشينی رو باز می کرديد؟؟؟؟

2003/09/13

I'm gooooooin' undeeeer ....LINK
I'm goooooooin' undeeer ....
دلم گرفته.
حوصله ندارم.
نمي تونم ميل باكسم رو چك كنم.
مسافرت تبديل شده يه كابوس.
....
همين

2003/09/11

صدای هوش گياهان به گوش می آمد


مسافر آمده بود ....


سلام.انجا مسافرت است، صدای عمو پت پستچي.من الان بابل هستم.ديروز صبح رسيدم و الان برای اولين بار به اينترنت دسترسی پيدا كردم.نمی دونم قراره توی مسافرت چه حسی داشته باشم اما هيچ حس خاصی ندارم.نه خيلی خوش می گذره نه هوا خوبه نه از اين برنامه ها.اما خب ... به هر حال از مشهد فاصله گرفتم كه خيلی خوبه.


ديديد اون همه برای راه تبليغ كردم كه دوست دارم و اين حرفها؟؟ظاهراَ چاخان كرده بودم چون هيچ اصلاَ حس نمی كردم كه دلم نمی خواد جاده تموم بشه و اين حرفها.اما جالب بود.شب حدود ساعت ۱۲ داشتيم از جنگل گلستان رد می شديم.فقط نور چراغهای ماشين بود، نه ماهی در كار بود نه ستاره.جاده هم يه جادهء باريك كه از وسط دو رديف درخت چسبيده به هم رد می شد(ناسلامتی جنگل بود ديگه!!!)نور چراغها يه لحظه درختهايی كه از كنارشون رد می شديم رو روشن می كرد، و بعد دوباره به صف پيوستهء درختهايی كه پشت سرمون جا می گذاشتين اضافه می شدن.عجيب بود، اون همه درخت توی تاريكي، عبوس و بداخلاق  به يه رديف ايستاده بودن، مثل نگهبانهای يه مكان مقدس كه بی هيچ حرفی فقط نگاهت می كنن و احساسی در تو به وجود می آرن كه جرات می كنی وارد حريم مقدسشون بشي.از راه گفتنی زياده.اما اينجايی كه من نشستم هوا خيلی گرمه، به صورت ديفالت هم كه شرجی هست، من هم كه به شدت گرما اذيتم می كنه، درنتيجه می روم تا روزی ديگر باز به سراغ تو آيم.


دلم برای همگی تنگ شده، برای همهء دوستهای وبلاگيم.اميدوارم همممممهء هممممتون خوب خوب خوب باشيد


فعلاّ

2003/09/09


The mask I wear is one


دعوای احمقانه.همينطور الکی الکی دعوامون شد.يعنی دعوا که نه.بحث به جايی رسيد که داشت سر موضوعی که به من مربوط نبود به من اتهام می زد.من سعی می کردم براش توضيح بدم اما بی فايده بود.مرتب صداش بالاتر می رفت و کلاً از حالت طبيعيش خارج شده بود.من هم آخرين چيزی که دوست دارم بحث و دعوا، اون هم با يه دوسته.طبق معمول زدم به در بی خيالی و يه جوری شوخی کردم و موضوع رو عوض کردم.يه دفعه منفجر شد.
-تو خيال می کنی خيلی قدرت داری ... هميشه اروم حرف می زنی، صدات رو بلند نمی کنی، می خندی ، الان هم می خوای شوخی شوخی بگی مثلاً برات مهم نبوده ... من می دونم که داری از ناراحتی آتش می گيری اما باز هم اون لبخند اعصاب خرد کن گوشهء لبته ... که چی؟ می خوای نشون بدی خيلی آدم بزرگی هستی؟؟خيلی قدرتمند و قوی هستی و کم نمی آری؟؟ که مثلاً داری بزرگواری می کنی و بحث رو عوض می کنی؟؟ ....
و کلی از اين حرفها ...
من در مورد خودم هيچ فکری نمی کنم.اين رفتار طبيعی و عادی منه و هميشه همينجوريم.نه برای تو که با هر کس هم که حرف بزنم، فقط مخاطبم صدام رو می شنوه نه بيشتر.اگر می خندم و رد می شم و می فهمی که من چقدر از حرفهای بچه گونه و نامفهومت ناراحت شدم، بفهم دارم به خاطر تو چه فشاری به خودم می آرم، نه اينکه به اون هم حمله کنی ... اين نهايت دوستيه که من اجازه ندم تو ظاهر احمقانه و ناجوری جلو همه پيدا کنی و زودتر بحث رو ببندم، حتی به قيمت فشار آوردن به خودم.
من هيچ تصوری راجع به خودم ندارم و هيچ فکری راجع به خودم نمی کنم، از جمله قوی بودن و قدرت داشتن، تظاهر هم نمی کنم، اما از اين حرفهات فهميدم که تو آدم ضعيفی هستی.
و اون MP3 از همه بدتره!!!

در زمانهای ماقبل تاريخ من يه بار به سرم زد برم يه MP3 Player بخرم.اولاً بگم درمورد Mp3 Player روايات زيادی هست.يکی همونيه که CD می خوره و MP3 پخش می کنه.يه جور ديگه ش خودش حافظه داره و بستگی به مقدار حافظه ش روی خودش Mp3 ذخيره می کنه، يه رابط هم داره که وصل می شه به پورت USB کامپيوتر و می تونيد Mp3 ها رو بريزيد روش.اون زمانی که من می خواستم بخرم اين Mp3 Player های حافظه ای، حداکثر ۳-۲ ساعت روی خودشون ذخيره می کردن که فايده ای نداشت.درنتيجه ما رفتيم سراغ اون نوع CD خورش. بزرگترين مشکل اين Mp3 Player ها اينه که با کوچکترين ضربه ای قاط می زنند، برای همين ما رفتيم دنبال Anti Shock ش.توی يه مغازه ای يه مدل Pioneer خيلی عالی و البته به نسبت اونهای ديگه گرون پيدا کردم.توی مغازه به آقای فروشنده گفتم اين Anti Shock ه؟؟اون هم خوشحال گفت آره.راست هم می گفت، روش بزرگ نوشته بود Anti Shock. من هم يه CD ا خودم برده بودم به آقای فروشنده گفتم برام امتحان کنه، اون هم CD رو گذاشت.يه آهنگ رو هم گذاشت که بخونه.وسط آهنگ من آهسته يه تلنگر عرضی به Player ه زدم.يه دفعه رفت سر يه آهنگ ديگه و شروع کرد به خوندن.من پيروزمندانه به آقای فروشنده نگاه کردم و گفتم پس نتيجه می گيريم زياد هم آنتی شاک نيست.آقای فروشنده همک گفت نتيجه می گيريم نمی خوای بخريش.خلاصه ما به خاطر يه شاک ناقابل از خريدنش منصرف شديم، البته خيلی اعصاب خرد کن بود.اما خب ... حالا که منصرف شدم و نخريدم مجبورم برای مسافرت يه عاااالمه با خودم نوار ببرم.پول هم که ديگه دستم نمی آد که يه دونه از اون حافظه دارهاش برای خودم بخرم.خلاصه که از ديشب افتادم به نوار ضبط کردن.يه Cd انتخابی Mp3 زدم و گذاشتم توی ضبط و مثل خوشحالا نشستم پاش!!!

-چه کيفی می ده Evanescence گوش کنی و از تو جاده های جنگلی توی شب رد بشی.چه لذتی داره مزرعه های تکه تکهء زرد و سبز رو ببينی و آهنگ Forever In Love کنی-جی رو گوش کنی.من از راه بيشتر از خود مسافرت لذت می برم.دلم می خواد راه هيچوقت تموم نشه.هميشه وقتی نزديک مقصديم، يه حس عجيبی دارم.مثل کسی که از دنيای جادو دورش می کنن و برش می گردونن به دنيای واقعی.مثل کسی که از ارتفاع بر می گرده به زمين.عجيبه، خيلی عجيب.فکر کنم من بايد به جای تحصيل کامپيوتر، بايد می رفتم رانندهء اتوبوس يا کاميون می شدم، نه؟؟

2003/09/08

و من دوچيز را به خودم خيلی دوست دارم

يکی يه جوجوی چاقالوی مهربون دوست داشتنيه، يکی هم يه Mail پر از آرزو های قشنگ از يه دوست(به علاوهء خود اون دوست ، البته).