2003/09/26
دلم گرفته ...
دلم گرفته گرفته گرفته گرفته گرفته گرفته
به قول دوپون ها دقيق تر بخوام بگم دل لعنتيم گرفته ...
يادداشت های يک مسافر تنها:قسمت دوم
-ديروز تبريک تولد برای يه دوست فرستادم.رفته سوئد، بی خبر رفت و فکر می کنم آخرين چيزی که انتظارش رو داشته باشه اينه که من به يادش باشم و برای تولدش تبريک بفرستم.
نمی دونم چرا تعريف من از دوست اينقدر با تعريف اونها فرق داره؟؟؟ احتمالاً من خيلی پرتوقع هستم، شايد هم نه.به هر حال من دوستهام رو فراموش نمی کنم.
-ای بابا ... سيگاری هم نشديم ... :)) :)) :( :( |:
-کتاب سال بلوا رو می خونم.کتاب سال بلوا رو دوباره می خونم.
-از متن کتاب:"اين فکر که عاشق من سالها پشت پنجرهء بخار گرفته ای می نشسته، شيشه را به اندازهء کف دست پاک می کرده و زل می زده به ايوان خانهء ما، به اين اميد که من از آنجا بگذرم ... بی هيچ نشانه ای، رميده از دنيا، و دلگير، دلگير، دلگير ...".
پشت همون شيشه که به اندازهء کف دست پاک شده پير شدم، و شکسته.خودم رو می گم نه حسينای نوشا خانم رو ... .
-از متن کتاب:"خدا بخواهد باد بازی کندف حالا با موهای او يا دل من .چه فرقی می کند؟؟"
-اينجا کنار درياست!!! يه جای خلوت سال پيش اينجا پيدا کردم که هيچکس تقريباً نمی آد اينجا.اينجا لب ساحل برای جلوگيری از پيشرفت آب يه عااالمه سنگ ريختن.يه جايی از ساحل هست که اگر از روی سنگها حديد 5 دقيقه راه بری(که به شدت ناهمواره و سنگلاخ) می رسی به يه فرو رفتگی طرف دريا، انگار يه نفر به عمد خيلی از سنگهای سنگچين رو که طرف دريا هستند، برداشته باشه و يه جور پناهگاه درست کرده باشه.من اينجا رو تابستون گذشته کشف کردم، امسال آب خيلی پيشروی کرده و فکر نکنم سال ديگه اثری ازش باقی مونده باشه.اينجا خبری از آدمها و حتی سرو صداشون نيست.نه کسی از اينجا معلومه(حتی اونهايی که برای شنا تا اون دوردور ها می رن) نه صدايی می آد، نه حرکتی هست و نه جنبشی.فقط گاهی آفتاب روی سقف فلزی يه کستی اون دورها برق می زنه و چشم رو خيره می کنه.من مثل سال گذشته به بهانهء اينکه با دوستهام هستم از صبح می آم بابلسر و تا عصر اينجا هستم.تا زمانی که هوا تقريباً گرگ و ميشه و مد باعث می شه آب اونقدر جلو بياد که برسه به پناهگاه من.بعد از اين سنگها می رم بالا و بر می گردم خونه.
اينجا نه با خودم غذا می آرم نه خوندنی.فقط خودمم و اين دفترچهه.می شينم و خيره می شم به دريا و فکر می کنم.گاهی که خاطره هام يادم ميان با صدای بلند می خندم بدون اينکه چندنفر با تعجب به من نگاه کنند، يآ اينکه گاهی که بغض گلوم رو می گيره، نبايد اونقدر پلک بزنم تا کسی متوجه اشک ها نشه.اينجا ايده آل من برای زندگيه، لااقل فعلاً.
عجيبه که گاهی اوقات دلم می خواد يه نفر کنارم باشه.دلم می خواد اون اينجا باشه.همون که يه دفعه رفت.دلم می خواد بيا اينجا و اين رو بخونه، گرچه که شک دارم ديگه پاش رو اينجا بذاره.نمی دونم ...
يه بچه بسيجی جلو من رو گرفت، چون داشتم از طرف جاهای خلوت می اومدم.می گه:
خب ... لباس ناپسند!! که پوشيدی، از طرف خلوت هم که می آی، به قيافه ات هم می خوره، حتماً مواد هم با خودت داری آره؟يا شايد دختر برده بودی اون پشت ها؟بيا اينجا ببينم.
يه بچهء 18-19 ساله با يه چفيهء کثيف و لباس کثيف تر و ريشی که فکر کنم تا حالا رنگ تيغ به خودش نديده بود.4 تا دونه مو روی صورت خام و بچه گونه ش.گذاشتم من رو بگرده.هنوز تحت تاثير صدای دريآ بودم.شايد راست می گفت.دريا کم از مخدر نداره.
وقتی کارش تموم شد و گشت گفت خب چرا رفته بودی اونطرف ها؟هيچی نگفتم.فقط اونقدر نگاهش کردم که دست و پاچه شد و شروع کرد چرند گفتن که بره.
حالا من کاريت ندارم اما دفعهء ديگه می گيريمت ... همتون رو می گيريم.
برای اولين بار حرف زدم.گفتم: کارت تموم شد؟ گفت فعععععلاً اره. گفتم پس برو ... اومد حرف بزنه گفتم: زود برو!! يه خرده نگاه کرد، بعد رفت.همچين تند قدم برمی داشت که نزديک بود بخوره زمين. فکر کنم کلی جلو خودش رو گرفت که ندويد.واقعاً که.گير چه موجودات عجيبی افتاديم.
اين اتفاق ذيروز عصر افتاد.امروز چشم انداختم ببينم هست يآ نه.اگر بود يه سلام احوالپرسی مفصل می کردم باهاش!!!
-شب. نيمه های شب.امروز هم رفته بودم کنار دريا.همون جای هميشگی خودم.موقع برگشتن ايستادم يه خرده ديگه به دريا نگاه کنم.اينجايی که ايستادم توی قسمت همگانی بود.نزديک اونجايی که من ايستاده بودم چندتا تخت بود برای نشستن.
يه اسب اومد.از اسب پياده شد نشست روی تخت.چند نفر آدم خوش سر و وضع هم دورش رو گرفتن.من توجه نکردم.بعد از يه مدت زيادی که اونجا دوباره مدهوش دريا ايستاده بودم، ديدم کسی صدام می زنه.يکی از اونهايی بود که دور اسب سواره رو گرفته بودن.يه پسر با عينک شب و لباسهای براق.3-2 نفر می خنديدند.رفتم نزديک.6-5 تا دختر و 5-4 تا پسر دورش رو گرفته بودن و خيره شده بودن به من.چقدر از نگاههای بی حجاب کنجکاو متنفرم!!يه پيرمرد سرزنده با لباسهای قديمی و يه گردنبند بلند از مهره های درشت قهوه ای رنگ به گردنش.گفت شول بده و بشين.گفتم چرا؟گفت من پول می گيرم و سرشت آدمها رو می بينم.يه زمانی پول نمی گرفتم، حالا هم نمی خوام.اما سرشت بقال و قصاب و صاحبخونه خوب نيست.خنديديم.با لبخند گفتم من اعتقاد ندارم، پول هم نمی دم.تا حالا پول بابت اين چيزها ندادم، حالا هم نمی دم.سرشتم رو هم خودم می شناسم.گفت اما من خواستم بدونم.من می خوام بدونم و برای همين صدات کردم.بچه های دورش می گفتن : پول رو بده!! خسيس!! .... و از اين حرفها که جدی نگرفتم.گفتم می خوام برم کنار دريا، بايد تا می تونم ببينم.من مسافرم.به من گفت سرشتت اصيله!!!!!!خونت خالصه!!!!!!! خنده م گرفت.حتماً برای دلخوشی من می گفت.بعد گفت قلبت جلو تر از خودت می پره، اينطوری زود پير می شی.دوباره صدای خندهء بچه های دور و برش.گفتم ممنون که گفتيد.حالا برم؟؟ گفت برو!بالاتر حدود يه کيلومتر بالاتر از اينجا يه جا هست آدم کمه.از اون جاهايی که دلت می خواد.اين دفعه خنديدم و برگشتم.اما ونجا نموندم.سختم بود.نمی خواستم زير نگاه 40-30 جفت چشم کنجکاو خيره بشم به دريا.موهای گردنم سيخ می شه. رفتم اونطرفی که نشون داد.حدود 800 قدم برداشتم و بعد، يه جای خلوت و ساکت.از اون جاهايی که دوست داشتم.توی دلم گفتم پيرمرد حقه باز خوش شانس!!!
باقی مطالب توی قسمت بعد.قسمت بعدی حتماً قسمت آخر خواهد بود.
Ciao
بی خبر رفته بر نگشته
من ناراحت و عصبانی و بی حوصله و خيلی چيزهای ديگه ام
اما بيشتر از همه منتظرم، منتظر يه خبر
زود باش ديگه...
هوا شده کمی سرد روی زمين پر از برف
ابر سياه و سفيد رو آسمون رو پوشيد
دسته دسته کلاغا می رن به سوی باغا
همه می گن به يکبار غار غار غار غار
اين همه شعر لطيف و زيبا در مورد پاييز اين چند روزه خوندم، اما هيچکدومشون برای من اين نمی شه.توی دفتر مهدکودک نوشته بودنش.از اون دفتر بزرگها که توش پر از کاغد رنگيه و بوی چسب کاغذ می ده.زير شعر هم عکس يه بچه با شال و کلاه چسبونده بودن ... يادش به خير .
2003/09/25
آرزو
به نيتت تفال زدم به حافظ ببين چی اومد ..
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگش به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپردهء گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده نگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مايهء نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد
ار نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز ست غنيمت شمريدش صحبت
که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است، غزل خوان و سرود
چند گويی که چنين رفت و چنان خواهد شد
حافظ ار بهر تو آمد سوی اقليم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
... و بعد
مرا ول کرد و رفت
و من هنوز در وسعت زندگی ها گم شده ام
اگر کسی اقای پليس رو ديد بهش بگه عمو فسقلی گم شده
با اجازهء احمد شاملو:
ای عشق! آی عشق! ...
مگه دستم بهت نرسه! حالت رو می کنم تو قوطی D:
يادباد آن روزگاران ياد باد
اون کی بود که بچه بود به مينی بوس می گفت نينی بوس، به گوريل می گفت غوريل؟؟
اون کی بود بچه که بود از نمايش عروسکی بز زنگوله پا می ترسيد؟؟
اون کی بود کوچولوی کوچولو که بود وقتی برای تنبيه می فرستادنش تو اتاق در بسته، می رفت سراغ کفشهای باباش و کفشهای سايز 45 رو با اون پاهای کوچولوش می پوشيد و باهاشون راه می رفت و کلی کيف می کرد؟
اون کی بود قبل از اينکه راه رفتن رو کامل ياد بگيره بلد بود توی ضبط صوت نوار بذاره؟
اون کی بود اووووون همه از شب و تاريکی و تنها خوابيدن می ترسيد؟
اون کی بود با دوچرخه رفت توی تير چراغ برق؟
اون کی بود وقتی باباش خونه نبود می رفت سراغ پيپ های باباش و بوشون می کرد و گاهی هم پيپ خاموش می کشيد؟؟
اون کی بود برای اصلاح می بردنش سلمونی اقا ابوالفضل که آرايشگر پيرمرد ها بود و همه چيز مغازه ش زرشکی بود(حتی صورت خود اقا ابوالفضل هم صورتی تيره بود)
اون کی بود توی مهدکودک کله ش رو گاز گرفتن!!!
اون کی بود؟؟ فکر کنم من بودم اما خب ... شما به کسی نگيد :)
های بچه مدرسه ای های سابق
آقا ما هر وبلاگی رفتيم نوعی نوستالژی غم انگيز مشاهده نموديم که ناشی از اول مهر و بازگشايی مدارس بود.هر جا می ری می بينی همه با آب و تاب و حسرت راجع به زمانی حرف می زنن که بچه مدرسه ای بودن.خمچين با لذت و عشق از زمان مدرسه شون حرف می زنن که آدم دلش می خواد يه بار ديگه بره مدرسه!!
حالا من چند تا سوال برام پيش اومده!! مگه شما همونهايی نبوديد که روز اول مدرسه نمی خواستيد بريد مدرسه و گريه کرديد؟؟
مگه شما همونهايی نيستيد که تمام مدت داشتيد غر می زديد که خانوم فلانی يا آقای فلانی بهتون مشق زياد گفته؟؟
مگه شما همونهايی نبوديد که اگر نمرهء ديکته تون از 20 کمتر می شد جرات نمی کرديد بيايد خونه؟
مگه شما همونهايی نيستيد که دبيرستان رو دودر می کرديد می رفتيد اون ساندويچ فروشی ارزونه که سس هاش مزهء رب گوجه فرنگی مونده می داد ساندويچ می خورديد؟
مگه همونهايی نبوديد که توی کلاس دائم نگاهتون بيرون پنجره بود؟؟
مگه همونهايی نبوديأ که هميشه بهترين زنگها و کلاسهاتون يا زنگ ورزش بود يا زنگ نقاشی يا زنگ تفريح؟؟
مگه شما نبوديد که وقتی پنجشنبه ها مدرسه تعطيل می شد کلی ذوق می کرديد؟
مگه شما نبوديد که وقتی تابستون شروع می شد از خوشحالی نمی دونستيد چکار کنيد و اگر دستتون می رسيد کتابهاتون رو آتش می زديد و خاکسترش رو به باد می داديد؟؟
مگه همونهايی نيستيد که از 15 شهريور با يه جور غم عارفانه منتظر اومدن اول مهر می شديد؟
مگه همونهايی نيستيد که مثل کسايی که تو مراسم عزاداری شرگت می کنن می رفتيد و کتابهای مدرسه رو می خريديد؟
...
حالا چی شه که يه دفعه مدرسه خوب شد؟؟؟ <:
ببينيد اينقده مدرسه مدرسه کرديد که من هم ياد بچگی هام افتادم و کلی دپی شدم!!!
راستی سوتی روز اول مدرسهء من می دونيد چی بود؟؟سر صف که اقای مدير داشت برای ما تازه وارد های کوچولو موعظه می کرد، اينجانب از ترس رفتم دستشويی.مادرم تا دم در دستشويی با من اومد و بعد برگشت سر صف و به من هم گفت بيا.من يه شلوار پيش سينه دار جين پوشيده بودم.از دستشويی که اومدم بيرون اومدم شلوارم رو بکشم بالا نمی دونم چطور شد انتهای پيرهنم لای زيپ شلوار گير کرد.من هم همينطور با شلواری که تا نصفه بالا کشيده بودم اومدم جلو همه وسط صف تا مامانم شلوارم رو بالا بکشه.!!!
من همونم.همون صبا کوچولو!! حالا نبينيدم که توی خيابون جوری راه می رم انگار همهء دنيا مال منه و اينطور در مورد مسائل مختلف فلسفه می بافم و سال ديگه هم قراره بشم اقای مهندش!! من همونم که روز اول مدرسه با اون وضعيت فضاحت بار!! اومدم سر صف!!!
2003/09/24
يادداشت های يک مسافر
-ساعت ... نمی دونم چنده.نيمه های شبه.حوصلهء بلند شدن و نگاه کردن ساعت رو ندارم..نيم خيز توی رختخواب نشستم و توی دفترچه يادداشت نو با خودکار نو می نويسم.شب دوم مسافرته.اينجا اتاق پذيرايی خونهء مادربزرگمه.بالای سرم يه لوستره که ۸ تا لامپ شمعی می خوره، حالا ۴ تا از لامپها روشنه، روی لامپها خاک گرفته و نورشون روی سقف نامنظم و تکه تکه شده.يادم باشه فردا تميزشون کنم.بلاخره اين همه قد بايد به يه دردی بخوره.راستی دلم هم گرفته.از اول می خواستم يه کلمه همين رو بنويسم، اما اينقدر مقدمه چينی کردم که پاک فراموش کردم ... فعلاً
-حالا من و دفترچه با هم دوستيم.می تونم حرفهام رو بهش بگم.عجيبه که چقدر روزها و شبها زود می گذرند و حتی تبديل به خاطره هم نمی شن.زندگی شده مثل يه شب تاريک خفهء بدون ماه و ستاره و نوری که راه رو نشون بده.من خوابزده هم دستهام رو گرفتم جلو صورتم و توی تاريکی جلو می رم.به کجا می خوام برسم نمی دونم.
-شبها نمی تونم بخوابم.شبهام پر شده از کابوس.راستش می ترسم بخوابم.تموم ديشب توی يه حالت نيمه هشيار بودم.انگاری با چشم باز رويا می ديدم.
-I'm goooooooin' undeeeeeeer
--ساعت ۱۰:۳۰ صبح.بلاخره تونستم ساعت رو بنويسم چون توی هال نشستم و ساعت ديواری جلو رومه.کسی خونه نيست.همه خونهء خالهء بزرگم جمع شدن و من هم از تنهايی با ارزشم نهايت استفاده رو می برم.عجيب اينکه اين مدتی که از اينجا دور بودم خيلی چيزها يادم رفته.من يکی دوسال اول زندگيم تهران بودم.بعدش هم همراه خيلی های ديگه از تهران جنگزده بيرون اومديم و اومديم اينجا، جايی که خونوادهء مادريم هستن.ظاهراً زمان جنگ، قبل از موشک بارون، توی عراق، جايی که می خواستن عراقی ها رو راجع به هدفهای موشکها توجيح کنن، خونهء ما رو نشون می دادن و می گفتن:
خب بچه ها!! اين خونه ای که می بينيد هر کسی با موشک بزندش ۱۰۰ امتياز داره!! همسايه ها از ۹۰ امتياز شروع می شن و ميان پايين.حالا بزنيد ببينم کی زودتر می تونه اين خونهه رو خراب کنه!!
خلاصه که من تا چهارم دبستان اينجا بودمف بعدش هم که کار بابا درست شد و اومديم به اين شهر دوست نداشتنی.
خونهء مادربزرگم توی يه کوچهء تنگه ، روبروی دانشکدهء فنی اينجا که در نوع خودش خيلی سطحش بالاست(من از همون بچگی مهندس بودم D:).توی اين کوچه، يه بن بسته که وسطش يه پيچ ۹۰ درجه داره و انتهاش می رسه به ۲ تا خونه.توی يکی مادربزرگ و داييم زندگی می کنن و توی اون يکی خاله ام.داخل کوچه هم يه جوريه که خونه ها به خاطر همون پيچ ۹۰ درجه ديده نمی شن.می شه گفت يه جورايی کوچه اختصاصی ماست.از در که وارد خونهء مادربزرگم می شيد، اول يه پارکينگ کوچکه به اندازهء يج ماشين، بعد هم يه حياط متوسط که سمت راست مشرف به حياط با ۵-۶ تا پله به خونهء مادربزرگم می رسه، روبرو هم يه پلکانه که می ره طبقهء بالا خونهء داييم.به محض اينکه وارد حياط می شی سمت راستت يه ديواره که کنارش يه باغچه کوچک درست کردن.توی باغچه چند تا گل شمعدونی هست و يه سری گلهای ديگهء عجيب و غريبی که من تاحالا بينشون به غير از رنگ سبز رنگ ديگه ای نديدم و اسمهاشون رو هم فقط خدا می دونه و مادربزرگ من و بس!! ... و آخر سر هم شخصيت اصلی خونه، يه ياس انبوه.اين ديواری که گفتم، ديوار مشترک خونهء مادربزرگم و خونهء خاله امه.هر دو طرف ديوار باغچه ست، يعنی اون طرف ديوار هم يه باغچه هست چسبيده به اين باغچه.نمی دونم چطوری اما اين ياس از هر دو تا باغچه ريشه گرفته و خودش رو از ديوار بالا کشيده و اون بالا به شکل يه تودهء به هم پيچيدهء ياس در می آد.اکثر مواقع سال زمانی که از پارکينگ وارد حياط می شي، اولين چيزی که حس می کنی بوی ياسه.تقريباً تموم خاطرات من از خونهء مادربزرگم با خودش بوی ياس هم داره.اگر بخوام احساس اعضای خونه رو نسبت به ياسه بگم، می تونم بگم:"پدرسوختهء دوست داشتنی!"!!.فکر کنم به اندازهء کافی منظورم رو برسونه :)
يادمه گاهی که شبها خونهء مادربزرگم بودم، صبحها وقتی می خواستم برم مدرسه، اکثراً روی پله های جلو در که از شبنم و رطوبت هوا نمدار بودن می نشستم و بند کفشهام رو می بستم، در حالی که آسمون هنوز گرگ و ميش بود.
آسمونهای خاکستريش يادمه، و تاکسی نارنجی رنگ آقای يگانگي، سرويس مدرسه، و اون دختر ناز و خوشگلی که فاميليش سماک بود و پدرش ساعت ساز بود، و خودش سوگلی اقای يگانگی.مدرسه يآدم می آد با کلاسهای تنگ و حياط شيبدار و معلم های خشک و دفتر با شيشه های خاک گرفته که معلم ها از پشتش مثل شبح ديده می شدن.خانم معلم کلاس اولمون يج ماه بعد از شروع سال سکته کرد و رفت.هميشه برای دست انداختن من می گن که از بس از بدخطی من حرص خورد به اين روز افتاد، البته شايد هم راست بگن :).
و کتاب فروشی پژوهش.جايی که شيرين ترين خاطرات بچگيم اونجاست، البته به غير از روزی که خبر آوردن توی استان توی مسابقهء علمی اول شدم و همهء معلمها به من تبريک گفتن.هنوز هم هروقت از جلو دوتا کتاب فروشی خوب شهر رد می شم، با فروشنده هاش احوالپرسی می کنم.اينجا، کتابها و کتابفروشی ها و کتابفروش ها من رو می شناسن.
شب رفته بودم روی ايوون.يادم اومد از پيک نوروزی که توی يه روز درخشان بهار توی عيد روش آب پرتقال ريختم.همون روزی که شبش يه فيْم پليسی نشون داد به اسم رد پا.يادم می آد از پدرم که خيلی می رفت تهران، و هميشه با يه سوغاتی جالب برای من بر می گشت، و بوی کاپشن سورمه ايش وقتی من رو بغل می کرد.ديگه من رو بغل نمی کنه، من هم توی بغلش نمی رم، اما هنوز گاهی که در کمد رو باز می کنم بوی کاپشن سورمه ايش می آد.بعضی چيزها هيچوقت تغيير نمی کنن ....
حالا بزرگ شدم.توی شهری که دوستش ندارم.بين آدمهای غيرقابل اعتمادی که نمی تونم هيچ جور روشون حساب کنم.هيچ وقت کاملاً بزرگ نمی شم.هميشه يه قسمتی از بچگيهام رو حفظ می کنم.و خوشحالم که هنوز اونقدر بچه هستم که از خوردن "شوکولات" لذت ببرم، گرچه که وقتی می خوام بخرم می گم "شکلات".
-ادامه در قسمت بعد ... !!!
2003/09/23
-متاسفانه پدر هلمز فوت شد.اين مدتی که اون اتفاق برای پدرش افتاده بود کم و بيش خبرش رو از بارانه و اژدهای خفته داشتم تا اينکه خوندم که متاسفانه فوت شده.اميدوارم خدا بهشون صبر بده.برای پدرش دعا می کنم.شما هم دعا کنيد.
-پاييز لااقل توی مشهد خيلی قشنگ اومدنش رو جشن گرفته.آدم حس می کنه هوا پوستش رو نوازش می کنه.امروز رفتم کلی قدم زدم.اين شهر هيچ چيزش خوب نيست اما خب اين اولين بار بود که من از هوای مشهد تعريف کردم، چون تنها چيزی که برای من تا حالا داشته حساسيت فصلی شديد بوده ....
-آقا من فيلم شدم.3 تا فيلم ديأم.يکی Legally Blonde که تقريباً مزخرف بود.بعد malena.با مالنا کلی عشق کردم.واقاً فيلم زيبايی بود.البته فيلمی که تورناتوره کارگردانش باشه مسلماً خوب خواهد بود.ديدن مونيکا بلوچی جذاب(همون پرسيفون فيلم ماتريکس) توی اين فيلم جالب بود.فيلم از طرفی ايتاليا رو در زمان حکومت فاشيست ها نشون می داد و اون سخنرانی های دوچه(موسولينی) يه جور حالت نمادين پيدا کرده بود.جدا از نيش هايی که به فاشيست های زمان جنگ زده بود، انتقادش از جامعهء بسته و مزخرف اون زمان ايتاليا هم جالب بود.و بالاتر از اونها داستان لطيف عشق يه بچهء 14 ساله به يه دختر بيست و چند ساله.شومين فيلمی که ديدم بيمار انگليسی بود.وای از اين فيلم.واقاً اسکارش حلالش باشهD:.فوق العاده صحنه های فلاش بکش زيبا در اومده بود.شکستن يه مرد رو در مقابل يه عشق فوق العاده زيبا نشون داده بود.و تسليم زن رو.در حالی که هردو می دونن که عشقشون ممنوعه(زن، ازدواج کرده و شوهر داره).و بازی سرنوشت رو(جايی که مرد به شوهر زن پيشنهاد می کنه زن رو با خودش ببره.يا طوفان شن، جايی که مرد برای اولين بار عشقش رو به زن با دست کشيدن به موهاش نشون می ده).از اون طرف زمان حالش هم جالبه.جوليت بينوش فرانسوی بی نظيره.نه شکوه و وقار نيکول کيدمن رو داره نه جذابيت زنانهء آنجلينا جولی رو، نه درخشش ستاره وار جودی فاستر رو، اما بينهايت باورپذير و استثنايی بازی کرده.فقط نفهميدم چطور عاشق اون جواده شد.يارو عين هندی ها بود.قيافه ش عين گياهخوارها بود!!!به هر حال جوليت بينوش شيرين بدون شک يکی از پايه های مهم فيلم بوده.همينطور بازی بقيهء بازيگر ها(رالف فينس.اين هنرپيشه نقش بدمن رو توی فيلم اژدهای سرخ داشت.می دونيد کدومه؟قسمت مقدمهء سکوت بره ها که ادوارد نورتن بازی می کنه و البته آنتونی هاپکينز در نقش جناب آقای آدمخوار).خلاصه کلی فيلم ديديم، الان هم دوتا فيْم رو دستم مونده.يکی Sweet November که فقط چون اسمش آشنا بود گرفتم و اميدوارم يه کمدی رمانتيک باشه چون خيلی هوس کردم يه دونه ببينم.اون يکی هم Out Of Eyesight که کارگردانش استيون سودربرگه با بازی هنرپيشهء محبوب من، جرج کلونی، و کاترين زتا جونز يا جنيفر لوپز دقيقاً يادم نيست، فردا بهتون می گم D:
خب ديگه ... تا فردا!!
عمو پت پستچی