2004/01/21

مي دوني چيه؟ مثل ابر مي موني!
مرتباً در حال تغيير حالتي.
و ظاهراً من هم مثل بادم که وقتي ميآم نزديکت از من فرار مي کني!!!
...
و بدون خيلي از دستت ناراجتم که اين ها رو نوشتم.
گرچه که ديگه نمي خوام از دستت ناراحت باشم.
وقتي من براي تو نيستم، دليلي نداره که تو براي من باشي، اون هم وقتي که خودت نمي خواي!

هي خواستم به روي خودم نيارم اما داشتم خفه مي شدم

2004/01/20

-هيششششکي باورش نمي شه من چقدررررر قاطي کردم ... حتي خودم( دو نقطه زبون).

-هه هه هه ... همينطوري الکي دلم براي يه نفر تنگ شد!

-راستکي هم دلم براي خواهرم تنگ شده ( دو نقطه غمگين).

The Pros and Cons Of Hitch Hiking
By: Roger Waters
Just Amazing!
حتماً گوشش کنيد.فضا سازيش در حد بهترين آهنگهاي پينک فلويده.
البته نه به سبک آلبوم هاي قديمي مثل فاينال کات و ...، اما در همون حد عاليه!
مخصوصاً به اونهايي که مثل من با پينک فلويد تا خدا مي رن و بر مي گردن اکيداً توصيه مي شود!
مي گم مي خوام برم پيش خدا بگم يه يه ماه بهم وقت بده مي خوام Radio Head گوش کنم.
احساس مي کنم بعضي کارهاشون در حد شاهکاره، اما من رو نمي گيره.

-من پنجشنبه امتحان مهندسي دارم.
من مي ترسم.
من حالم خوب نبيد!( دو نقطه گريه)

2004/01/19

پاک به اصل و فرع دوستي شک کردم!!
دوستي يعني چي؟ تا کجا؟ چجوري؟
حسابي گيج شدم.

يه نفر ناراحته.
من هم.
اتفاق بدي افتاده ظاهراً.
خيلي بده که کاري از دستت بر نياد در حالي که دلت مي خواد کاري انجام بدي

اين درسها هم که ما را داغان پاغان نمود!

من نمي دونم چرا اين گزارشگرهاي فوتبال براي بازي هاي خارجي اينقدررررر هيجان زده مي شن!
اگر گذاشتن دو کلام درس بخونيم!

نمونهء ابتذال فرهنگي رو در وبلاگستان ديدم.
طرف وبلاگ زده هرچي از مسائل خصوصي هم رشته اي هاش مي دونه ريخته بيرون.
حالم به هم خورد.واقعاً خجالت آوره!
گرچه که نمي شه سرزنش کرد اين جور آدم ها رو.
يه مطلبي آقاي شکراللهي تو وبلاگ خوابگرد نوشته بودن در مورد ابتذال در وبلاگستان.
من با نظرشون تا يه جايي موافقم، اما با لحنشون نه!
حالا دلايل خودم رو هم هر وقت وقت کنم مي ذارم اينجا.

کلي حرف داشتم اما نوشتنم نميآد.
ناراحتم!

Ciao

P.S:به اين آقا آلمانيه: عزيز من رفتي آلمان با دکتر و پروفسور نشست و برخاست مي کني قرار نيست ديگه تحويل نگيري ها!
مي دوني چند وقته ازت بي خبرم.زنگ هم زدم گوشي بر نداشت کسي.
زود باش بهم خبر بده که راه مي افتم ميآم آلمان ها!
خلاصه ديگه خودت مي دوني!

2004/01/18

روز شنبه 5 واحدم رو يکجا امتحان دادم.صبح 11-8 سيستم عامل.ظهر 5-2 تاريخ اسلام.
براي تاريخ اسلام وقت نکردم بخونم قبلش.گذاشتم براي همون 4-3 ساعت بعد از سيستم عامل.
سيستم که خوب شد، اما تاريخ اسلام سر جلسه حساب کردم ديدم از 40 تا تست 19 تا رو مطمئنم درست زدم و 21 تا رو شک دار زدم.
هر تست نيم نمره داشت، ودر نتيجه حتي اگر يکي از شک دارها هم درست باشه، قاعدتاً بايد پاس بشه ديگه، نه؟
تعجب هم نکنيد.من در طول اين 4 سال تحصيل هميشه درسهاي تخصصي نرم افزار رو بدون خوندن خوب نمره آوردم و باعث بالا رفتن معدلم شده و درسهاي پايه و سخت افزار(نصفشون) و بخصوص عمومي ها هميشه باعث پايين اومدن ميانگين نمره هام شده. با اين ترتيب بايد از پاس شدنش خوشحال باشم(اگر پاس بشه).

-اين جوجوهه يه چيزي نوشته که بدجوري نگرانم کرده.خواهرش هم به هکذا! نگرانم ... حوصله ندارم ... اميدوارم اون چيزهايي که فکر کردم نباشه.

-اون روز يکي به من مي گفت فلاني تو هميشهء خدا دپرسي. انرژي منفي داري. تازه مي گفت به بقيه هم انرژي منفي مي دم.
اين آخري رو نمي دونم تا چه حد درسته اما اصلاً و ابداً آدم دپرسي نيستم.مطمئنم نيستم چون زماني به دليلي بودم، و مي دونم چه حس و حالي داره.
مساله از نظر من خيلي ساده ست.من صرفاً يه مقدار ديدگاه و عقايدم با بقيه فرق داره.نمي گم مشکل اونهاست.مشکل منه.چون طبيعتاً وقتي عقايدت با بقيه فرق داره، يه سري مسائلي که براي اونها بي اهميته تورو ناراحت مي کنه(و برعکس).
از طرفي يه مقدار نسبت به مسائل بيش از حد حساسم و خودم هم مي دونم.
همين است و جز اين نيست.
ضمن اينکه کسي که با من رابطهء دوستي داره، طبيعتاً به خاطر خودم با من دوسته.پس بايد من رو همينطور که هستم قبول داشته باشه.که اگر اينطور نباشم، ديگه خودم نيستم.
ضمن اينکه هر آدمي، در رابطه با هر آدمي، بدون استثنا به يه مقدار تحمل احتياج داره.
يعني بايد بتوني يه سري رفتارهاي طرف مقابلت رو تحمل کني.نه اينکه فکر کني هر چي نظر منه درسته و رفتار تو اشتباهه و انرژي منفي(جان؟؟!!) مي دي بيرون.
خلاصه اين طرز تفکر در مورد من کاملاً غلطه.
و اين بود آبجکشن من.همين!

اميدورام غلي رغم نوشته هاي خودش و خواهرش، اتفاق بدي نيفتاده باشه.

نگرانم.

رفتم.

Ciao

P.S:خبر از اين قشنگ تر سراغ داريد. کلی مثبت شدم وقتی خوندمش. تولد همشون مبارک مبارک مبارک.اميدوارم هيچ وقت تو زندگيشون اين مسائل رو تجربه نکنن.

2004/01/16

-اصلاً مي دونيد چيه؟
دلم يه غار مي خواد(دو نقطه دي)(دو نقطه دي مخفف دو نقطه دندون مي باشد ... دو نقطه دي).
جدي جدي الان داشتم کارتون مي ديدم(Capitain Caveman)
بعدش هوس يه غار کردم.
وروديش تا ريک باشه و کوتاه.جوري که بايأ خم بشي و وارد بشي.از وروديش که وارد مي شي، بعد از دهنه اش يه پيچ داشته باشه که باد و سرما و اينا نياد تو.
بعدش از پيچه که رد مي شي يه محوطهء دايره اي شکل باشه به قطر 7-6 متر.
کف اين محوطهء دايره اي شکل با يه جور گياه علف مانند خشک و گرم کرم رنگ که يه جور رايحهء خوب خيلي ملايم داره پوشيده باشه.
وقتي از اون پيچ دهنهء غار وارد اين محوطه هه مي شيد، روبروتون يه جا هست براي درست کردن آتش که احتمالاً شعله هاش تا کمر آدم برسه.پشت آتش هم روي ديوار غاره چند تا حفرهء کوچک باشه در حدي که آتش هوا بگيره و دودش خارج بشه.
دور تا دور اين محوطه رو با همون گياهه يه جور کپه و پشته درست کرده باشن که بشه روش دراز بکشي، يا اينکه لم بدي، يه اينکه بهش تکيه بدي و راحت بشيني.
سمت چپت يه کتابخونه باشه پر از کتاب.و مخصوصاً سري کامل کتابهاي آلکساندر دوما و تن تن و عباس معروفي و سالينجر و صمد بهرنگي و صادق هدايت و همچنين يه سهراب و يه حافظ و فروغ و احمد شاملو و ديوان شمس و خيام و اخوان ثالث.
بعدش يه جورايي برق کشي هم شده باشه که بشه يه ضبط کوچک رو بهش وصل کرد. لازم به ذکر نيست که ضبطه بايد Mp3 CD قبول کنه.
خب طبيعتاً يه سري سي دي mp3 هم داري اونجا.
سي دي هات هم مخصوصاً شامل سري کامل آثار باخ، برامس، موزارت، پاگانيني، سن سان، کريگ، و عشق جديد من، گوستاو مالر و پينک فلويد و هگارد و باب ديلن و آندره آ بوچلي باشه.
آها! يادم رفت.آهنگهاي قديمي ستار و داريوش و ابي باشه با همهء آهنگهاي فرهاد و فريدون فروغي.يه آهنگ هم از اون قديمي هاي سياوش قميشي باشه(همون که مي خونه:
مي شه هيچي رو نديد، فقط گاه کرد)
همممم .... ديگه .... آهان چراغ و اينا هم که نباشه.
بعدش روي آتشه يه پايهء بلند باشه که بشه کتري و قهوه جوش دستي رو روش گذاشت.
بعدش يه نفر بياد به من ياد بده قهوه رو چطوري توي اين قهوه جوش دستي ها درست کنم.
در ضمن ذخيرهء قهوه و شکلات اونجا هم بايد تکميل باشه( خيلي دونقطه دي).
غاره جايي باشه که شبها ماهش وحشيه(يعني به شدت مي درخشه و مثل ماه آسمون شهرها بي حال و پژمرده نباشه)، و صداي زوزهء حيوونها از دور دست که باعث بشه از آرامش و امنيت غارت بيشتر لذت ببري.
بعدش ... آهان گلدون هم باشه که بهشون برسي.يه عاااالمه گلدون از کاکتوس بگير تا گلهاي تزييني و زيبايي که اسمشون رو نمي دونم و فقط به قيافه مي شناسمشون.
شبها بتوني يه گوشه بشيني و نور آتش رو که سايه اش دور تا دور غار مي رقصه تماشا کني و قهوه بخوري(تلخ تلخ و غليظ.بدون شير و شکر.آهان.در ضمن وقتي قهوهء غليظ مي خوري تپش قلبت زياد نشه و سرخ و داغ نشي و خلاصه قلبت نياد تو دهنت!!).
و بعد تا دير وقت کتاب بخوني.هر وقت هم خسته شدي همون جلو کتابه دستت رو بذاري زير سرت و بخوابي.
خودت تنها باشي اونجا.يا اگر کسي هم هست، يک نفر باشه؛ فقط يک نفر.کسي باشه که ارزش سکوت رو بفهمه و بتونه با حرفهاش آرامش اونجا رو عميق تر کنه.شايد هم بتوني در حالي که سرش رو گذاشته رو سينهء تو يا تکيه دادي بهش، بخوابي.
آهان يه چيز ديگه.ضبطه از اين صفحه هاي LCD نداشته باشه که نور نارنجي شون توي تاريکي به نظر بياد.
اونجا خوابها عميقه و سکوتها خوشايند، و شبها بدون کابوس صبح مي شن.

ديوونه ام، نه؟
احساس دکتر ارنست بودن بهم دست داده.و همچنين اون پسره تو کارتون سرنديپيتي بودن.
روياهام چطورن؟ رنگي يا خاکستري؟ بزرگ يا کوچک؟

Ciao
هر کسي از کنارت رد مي شه بهت يه تنهء محکم مي زنه.
هر کس که مي تونه از اون طرف رد شه، بايد بياد و يه جوري شارژت کنه.
هرکس که بيکار هم مي شه باز براي رفع خستگي و برطرف کردن بيکاري از اون دور ميآد خودش رو مي کوبونه بهت.
اينجا براي زندگي کردن بايد همه اش در حال کنتاکت با بقيه باشي.
سر کوچکترين موضوعات بايد بحث کني، انرژي بذاري و تازه کلي هم بدهکار مي شي به خونواده و دوست و آشنا و همسايه بقلي و نوه عمهء اون يکي ديگه!
بابا ولم کنيد ديگه!
مگه نمي فهميد؟
من نمي خوام ... نمي خوام ... نمي خوام!!!

از شدت عصبانيت دارم منفجر مي شم.
دلم مي خواد تنها باشم.
اصولاً اينجا اصلا کسي از تنهايي و حريم شخصي و تمايلات شخصي و شخصيت سر در نمآره.همه خلاصند.زندگي جمعي.
وقتي همه شادند، خب تو هم شادي.
وقتي همه دارن به يه مسالهء کوچک احمقانه مي خندن، تو هم خب بايد بخندي.

و از همه بدتر اون حرفهاي بزرگ بزرگ جالبشون که بيشتر به سخنراني سياسي مي مونه تا حرف!!

حالم داره از اين همزيستي مسالمت آميز به هم مي خوره.
حالم داره به هم مي خوره!!

هنوز از شدت عصبانيت در حال ترکيدنم.

-باز هم مي خواستم بنويسم، اما تا الانش هم ده بار هر کلمه رو غلط تايپ کردم.
وقتي عصباني مي شم(که خيلي به ندرت پيش ميآد) دستهام مي لرزه.

-يه چيز ديگه.از همهء اونهايي که براي مطلب قبلي کامنت گذاشتند ممنون(به جز اون نادون آيت الله فلان).واقعاً دوستتون دارم.همگي رو مي گم.
(اين بيشترين ابراز احساساتي بود که مي تونستم بکنم.باشه هروقت آروم شدم مفصل تر مي نويسم.)

2004/01/14

-نمي دونم کساني که ميآن اينجا چه جوي رو حس مي کنن.
من توانش رو دارم که اينطور خودموني به اصطلاح، ننويسم.يه مقدار ادبياتش رو غليظ تر کنم.قبلاً توي 3-2 تا وبلاگ مرحومم هم اونطور مي نوشتم، اما خوشم نمي اومد.
حالا اينجا ... نمي دونم چطور بگم.
شايد خواستم اينجا رو تبديل کنم به يه جاي گرم و راحت؛ براي خودم و شايد اون چند تا دوستي که اينجا رو مي خونن.
براي خودم اينجا مثل خونه ست.از بيرون که ميآم اول کامپيوتر رو روشن مي کنم و ميآم سراغ وبلاگم.
به کانترش اهميت نمي دم.فقط گذاشتم اونجا که سن وبلاگم رو باهاش اندازه بگيرم.به نظرم سن وبلاگ به روزهاش نيست، به خواننده هاشه.
اما برام خواننده هاش مهمه، خيلي مهم. کساني که اينجا رو مي خونن رو واقعاً دوست دارم.جوجو و خالهء مهربونم و ليلي و ماندانا و اين خانوم روياي نيلي( که سايه اش سنگين شده) و صبا و همهء اونهاي ديگه.
سعي کردم براي خودم و اونها اينجا خودموني باشه، و گرم.
نه اينکه اينجا فقط از اون مطالب با حس آتش و شومينه و روز برفي و اينا بنويسم.گاهي مطالب شبه سياسي هم مي نويسم(البته تا جايي که اجازه بدم قلمم به سياست آلوده بشه).خبر هم نقل قول مي کنم.
اما سعي مي کنم مطالب خشک رو با يه جور ديد مسخره بنويسم و اون لايهء متناقض و مضحکش رو نشون بدم، جوري که حداقل کسي رو دپرس نکنه.

خلاصه براي خودم اينجا آرامش بخشه.يه جوري بهش احساس تعلق مي کنم. مي خوام ببينم شما چطور؟
مي خوام نظر شما رو بدونم، حالا که حدوداً 7000 نفر از عمر وبلاگم گذشته.
وقتي من رو روي اين ديوار مي خونيد، چه حسي نسبت به نوشته هام و خودم داريد؟
حتماً نظراتتون رو بنويسيد.برام خيلي مهمه(منظورم مخصوصاً به اونهاييه که اسمشون تو 4 ديواريه و يه مدته که کامنت نمي ذارن هااا !!)

Ciao

-يکي از دلايلي که بک گراند وبلاگم تيره ست اينه که براي چشم خسته، خوندنش راحت تره، و همچنين توي تاريکي.چون وقتي شب مي شه و مي خوام با کامپيوتر کار کنم حتماً چراغ رو خاموش مي کنم.بعدش گاهي اوقات برام خيلي سخته که نوشته ها رو پس زمينهء سفيد پر نور بخونم.
اين هم براي اونهايي که گاهي اوقات مي گفتن چرا زمينهء وبلاگت روشن نيست.

2004/01/13

-نکتهء خيلي جالبي که امروز بصورت اتفاقي کشف کردم اين بود که امتحان تاريخ اسلام به جاي يکشنبهء دو هفتهء ديگه، شنبهء همين هفته است.
البته اصولاً در اينکه من خيلي کارم درست مي باشد شکي نيست!!

-يه جا يه تست سلامت فلسفي داشت.البته چندين و چند نوع از اين تست سلامت فلسفي هست که من قبلاً داده بودم و مواقع رو به راهيم(و سر به راهيم، البته) تا 90 درصد هم رفته بود.اما امروز 53 شد!
حالا دارم فکر مي کنم خوب شد تست سلامت رواني نيست.اگر بود کسي چه مي دونه چه نتيجه اي مي داد؟

-يه جاي ديگه هم يه تست بود که 47 تا سوال مي کرد و بعد بر اساس شخصيت شما، يه فيلم رو بهتون نسبت مي داد.
فيلم من Apocalypse now شد!
پايينش هم نوشته بود:
You are Apocalypse Now.
You are a rouge wanderer on the winding river of life, Searching after your shadow self.
خيلي از شخصيت خودم خوشم اومد!
همه اش مي ترسيدم Dumb And Dumber بهم بخوره.
حالا راستش رو بگم بيشتر فکر مي کردم يکي از اون فيلمهاي سياه و سفيد قديمي کاري گرانت و گري کوپر بهم بخوره!
اما خب ... کيف کنيد از شخصيت ديگه!

-احتياج به يه محرک دارم.يه محرک خوب.به آدرنالين.
بايد از اين وضعيت بيام بيرون.

-يه دوست خوب پيدا کردم:
ساره اينجا فرياد مي زند
بهش سر بزنيد.
به اين فک و فاميل ما هم حتماً سر بزنيد.برا خودش يه پا نويسنده شده.يادداشت هاش حسابي داره پخته مي شه و خوندني!
دزيره خاتون، فک و فاميل من!!!

-همين ديگه! دارم آمار مي خونم و ازش بيزارم!!
برم پاي درسهام که خيلي مونده!

2004/01/12

-اهالي خونه چه حسي دارن وقتي به هواي اينکه فيش هدفون رو زدي به ضبط، صداش رو تا اخر زياد مي کني و اون CD جديد Mp3 که توش آلبوم جديد Enrique هست رو مي ذاري و خوشحال ترک چهارمش رو ميآري که گوش بدي، بعد يه دفعه صداي بلندگوهاي ضبط بلند مي شه؟؟
فقط شانس آوردم که اولش گيتاره، وگرنه سقف خونه رفته بود هوا!!

-اي کسي که به اسم ورودي 79 برام کامنت گذاشتي! خودت رو معرفي کن که دارم خفه مي شم از کنجکاوي!

-يوهو! اون نواره که توش اون آهنگ خداي سن سان بود رو پيدا کردم.
من از همينجا قاطعانه و جدي به همهء کساني که عاشق موسيقي هستن و بدون موسيقي زنده نيستن(مثل من) و موسيقي کلاسيک گوش نمي دن اعلام مي کنم که هنوز معناي زندگي رو نفهميدن.بايد اين آهنگ رو گوش کنيد تا بفهميد چرا من اينقدر هيجان زده ام.
کساني که حال و حوصله اش رو دارن، يه سري نوار هست توي بازار، اسمشون هست برگزيدهء موسيقي کلاسيک.
10 تا نواره.توي نوار شمارهء 7 اولين اهنگش همينيه که من مي گم.
براي مشهديها مي تونن از فروشگاه هنر اول، طبقهء پايين اون پاساژ ابتداي خيابون بهار توي بلوار سجاد(همون پاساژي که جاسمين طبقهء بالاشه) بخرنش، البته اگر هنوز داشته باشدش.آخه من 7-6 سال پيش خريدمش!!!!

-و همچنان با صداي گيتار و فلوت Camel عشق مي کنيم.

-والبته واضح و مبرهن است که درس هم مي خوانيم.
و مي خواهيم 4 جلسه کلاس زبانمان را به دليل مقارنت با ايام عزاداري(امتحانات سالق) تعطيل نماييم!!
فقط امتحان ميان ترم را چطور بدهيم خدا مي داند و بس!!!!

-و اندر احوالات ما همين بس که انقدر درس مي خوانيم تا بيچاره مي شويم.بعدش چون خسته ايم آنقدر درس نمي خوانيم که از شدت وجدان درد بيچاره شويم.آنگاه دوباره مي افتيم بر روي درس ها و مي خوانيم و البته واضح است که گريه هم مي کنيم، چون هيچ کدامشان باب ميلمان نيست!!
فقط سيستم عامل که آنهم متاسفانه فقط 1 درس است و 3 واحد از 20 واحد!

-امروز به اين حقيقت تلخ پي بردم که حتي کتاب تاريخ اسلام رو هم نخريدم.
باز خوب شد امروز پي بردم نه شب انتحان!
به جون خودم از من بعيد نبود!
البته فردا صبحش مي رفتم تاريخ انقلاب کبير فرانسه و ماري آنتوان و لويي کاپه و خاندان مديچي و بقيهء دوستان رو تحويل مي دادم.به هر حال از تاريخ اسلام!! بهتره که!
حالا که حرفش شد درس از اين مزخرف تر نمي شه!
فلان آخوند بي ارزش در روز ساعت 8:51 دقيقهء صبح رجب الحرام سنهء 675 بعد از هجرت، يک ليوان آب خورده!
حالا بشين اينها رو حفظ کن!!

راستي با 3 روز تاخير، تفلت تن تن عزيزم هم مبارک!!
از اون هم بالاتر: تفلتش مبارک!
و حتي مي تونم بگم: تفلتش مبارک!
لعنت بر دل سياه شيطون: تفلتش مبارک!
(بقيه اش رو نمي نويسم چون خودش يه کتاب مي شه!! :)) )












2004/01/11

آدم ها هم مي پوسن
مگه نه؟
مي شه آهنگ پاپ هم گوش کرد، اما حوصله نداشت
مگه نه؟
مي شه صدبار يه آهنگ از Stationary Traveller رو گوش کرد و خسته نشد
مگه نه؟
مي شه دلتنگ بود تا حد مرگ
مگه نه؟
مي شه همينطور الکي به زمين و زمان هم بد و بيراه گفت
مگه نه؟
مي شه به همه چيز شک کرد و شک داشت. به عشق، دوستي، آدمها، حس ها، فکر ها ... همه چيز
مگه نه؟

و با تموم اينها باز هم مي شه زندگي کرد
مگه نه؟

Ciao

فقط يه نفر به من بگه اين زندگي چه جور زندگيه؟
چون در حال حاضر به شدت در حال تجربه کردن آن مي باشم!