2004/01/11

دنبال چيزي مي گردم
نمي دونم چيه، نمي دونم از کي مي گردم، نمي دونم چرا مي گردم
نمي دونم کجا رو مي گردم، نمي دونم گشتنم ثمري داره يا نه
فقط مي دونم که مي کردم، شايد هم مثل يه کور گنگ توي يه دايره که مدام کوچکتر مي شه، دور خودم بگردم

يه چيزي کمه، يه چيزي نيست.
حوصلهء هيچ چيز رو ندارم، آدمها، حرفها، خودم.
دلم يه گوشهء آروم مي خواد که بپوسم.
احساس مي کنم به هر حال از اين دست و پا زدن بهتره.

به يه نفر گفتم دلم آرامش مرگ رو مي خواد.
شروع کرد از اين حرفهاي تکراري گفتن که تو جووني و اميد و اين حرفها.
وقتي اون حرف مي زد فکر مي کردم چقدر اين شعارها با احساس آدم فاصله داره.
و هنوز دلم آرامش و سکون مرگ رو مي خواد.
و اگر بياد سراغم بدون هيچ پشيموني همراهش مي رم.
شايد فقط افسوس يه بوسه، حرفي که بايد مي گفتم و نگفتم،ديدن کسي که نديدمش، يه بار ديگه گوش کردن کارهاي پاگانيني و اون قطعهء بي نظير ويلن سن سان، و شايد اون 3-2 تا آلبوم کمل که گوش ندادم هنوز.
همه اش همين ... تموم وابستگي هاي من به زندگي!

و جالبترين قسمت قضيه اينجاست که کسي نمي فهمه!!!

حوصلهء هيچ چيز و هيچ کس رو ندارم، از جمله خودم!

2004/01/09

رفت ...
کسي که دو سال برام مثل يه خواهر بود، و از خواهر هم نزديکتر رفت
اين روزها اوضاع و احوال خوبي ندارم چون دو تا از دوستهاي خيلي خوبم رو ديگه نمي بينم.
و مخصوصاً خواهرم رو ...
اما ...
بايد قوي بود، من هم از اين اتفاق بايد خوشحال باشم
چون خيلي براي خودش بهتر شد
اين حس دلتنگي هم مهم نيست زياد
مي شه باهاش کنار اومد.

-فردا صبح امتحان آزمايشگاه معماري دارم.
يک واحده اما به اندازهء 4 واحد کار برده.الان هم نمي دونم چي بخونم براي امتحان.از شنبهء هفتهء بعد هم امتحانهاي پايان ترم شروع مي شه که دو هفته تحت فشار کامل به سر خواهم برد.
خلاصه اين 3 هفته هارد تايم خواهد بود، اميدوارم که نتيجه اش خوب باشه.

-ترياي دانشکده هم که واقعاً آخرشه!
نسکافهء ساده که نداره، از اين کافي ميکس ها هم که ميآره از اون نوع 3 in 1 ميآره که شير و شکر هم داره.
حالا همهء اينها بماند.رفته يه مدل سنگاپوريش رو پيدا کرده که مزهء تافي شيري مي ده.
:(

-در اين 3-2 روزه هاپو بودم و کسي که زياد به من نزديک شد يا هاپ هاپ کردم يا گازش گرفتم :(
هنوز هم همونطوريم!
خلاصه به من نزديک نشويد که خونتون پاي خودتونه!

-خيلي راحت از همه چيز خسته شدم، از آدمها، بو ها، صدا ها، مزه ها، خودم ... همه چيز!
يعني برام بي تفاوت شده همه چيز :(
الان سوال مهم اينه که تو مي توني من رو از اين وضعيت نجات بدي؟
اميدوارم که بتوني.من که بهت اميدها دارم.@

دلتنگي ...
مدتها بود اينقدر دلم تنگ نبوده.
اين جاهاي خالي هيچوقت پر نمي شه، هيچوقت. اما هميشه خاطره ها هم هستن.
و نمي خوام با تلخي اين حفره اي که توي روحم درست شده، از شيريني اون خاطره ها چيزي کم کنم.
پس اميدوارم زندگيت خوب باشه
زندگي تو و حميد
براتون آرزوي آرامش مي کنم، و شادي
در اولين فرصت هم ميآم خونتون خراب مي شم
اصلاً از دست من رفتن بوشهر ديگه!
تازه اگر چاره داشتن مي رفتن شاخ آفريقا!!

Ciao

-براي اونهايي که از اين تغييرات موسمي من گيج مي شن، بايد عرض کنم که بنده چون احساس مرد بودن بهم دست داده، و چون مردها از قديم الايام به تحمل و طاقت و قوي بودن معروف بوده و هر کدام براي خود سوپرمن بوده اند، در نتيجه اينجانب نيز سعي نموده ام که قوي باشم، همين!
به هر حال قرار نيست مثل بچه کوچولو ها بشينم و هي غصه بخورم که!
بايد با دلتنگي هم کنار اومد.چون گذشته از همه چيز دليلي نداره به خاطر ناراحتي هاي من يه نفر ديگه هم ناراحت بشه! @

2004/01/07

رفت
باورم نمي شد، هنوز هم نمي شه
اما رفت
...

تو راه برگشت نمي تونستم جلو پام رو ببينم.
فقط اشک بود
اما ديگه گريه هم آرومم نمي کنه!

تو مهموني خيلي تلاش کردم که کسي نفهمه ناراحتم.
اين امير حسين خان هم که وسط اين ماجرا با اون دير اومدنش من رو نصفه عمر کرد.
نمي دونم چرا نمي خواستم کسي گريهء من رو ببينه.
انتظار نداشتم ارغوان اونطور گريه کنه.شايد هم انتظار داشتم، اما ديدن اشکهاي اون فقط همه چيز رو بدتر کرد.
به نظرم فقط من و امير و ارغوان گريه کرديم.از حال بقيه خبر ندارم.
نمي دونم چي باعث مي شه اينقدر پنهان کار باشم.
حتي اون لحظهء آخر دلم نمي خواست کسي اشکهام رو ببينه.
سلمان هم با امير رفت و تونستم تا خونه به حال خودم باشم.
نيم ساعت پياده روي زير بارونف اون هم بانفس تنگي که واقعاً پاهام رو سست کرده بود فقط اين قدر اثر داشت که با چشمهاي خشک بيام خونه و خودم رو برسونم به اتاقم.
آها! اين پياده روي يه اثر ديگه هم داشت.
به سلامتي هرچي غذا خورده بودم تو تولد(بايد مي خوردم.قرار نبود کسي بفهمه) رو هم به جوي کنار خيابون منتقل کردم و اومدم خونه.
...
دوباره گريه
مثل اينکه گريهء من قرار نيست بند بياد
من برم به هواي خواب چراغ رو خاموش کنم قبل از اينکه کسي بفهمه

يه قسمت بزرگي از دلم امشب رفت
يه قسمت بزرگي از دلم همراه دو نفر رفت بوشهر
...

خداي بزرگ اين اشک نمي خواد بند بياد

...

برم تا کسي نفهميده
رانيا، ملکهء اردن به بم سفر کرده است.
مي گم که ... چيزه. تا شما يه چاي بخوريد من يه سر مي رم بم و از اون طرف مي رم اردن و زودي بر مي گردم!!!

-اين روزنامهء شرق هم که يا نيومده يا تموم شده! اين مدل جديدشه.مجبورم اون رو هم آن لاين بخونم! عجب مملکتي شده ها!!

-به اين نتيجهء فکورانه و نبوغ آميز رسيدم که صداي ويبرهء موبايل از صداي زنگش بلندتره!!
از اين به بعد ويبره رو بر مي دارم و همون زنگ خودش رو مي ذارم! آخه کمتر تابلو مي کنه!
2 بار تو کتابخونه مرکزي ويبره کرد همهء عالم و آدم فهميدن موبايل منه.
و حتي مي تونم بگم همه فهميدن(به قول دوپون عزيزم!).
در ضمن دارم به اين نتيجه مي رسم که سامسونگ گوشي همچين خوبي نيست!
البته هر چي باشه از اين پاناسونيک کوچولو ها بهتره!
به جوجو: اصلاً تو اين قسمت رو نخون!
از اون هم بالاتر! حتي مي تونم بگم اين قسمت رو نخون!!

-استالينگ يا تننباوم ... مساله اين است!
و من هنوز
غرق اين پندارم
که چرا خانهء کوچک ما استالينگ نداشت که من پروسس ها رو از روي اون بخونم و سر کلاس تابلو نشم(آخه يکي نيست بگه بچه! استاد يه بار کم ميآره، دوبار کم ميآره اما بلاخره يه چيزي اين وسطها بلده که!!)

-من نمي دونم چه اصراري داريم بگيم زمستون زمستون!!؟؟
همهء درخت ها سبز شدن! همهء گلها شکوفه کردن! حالا هي بگيد زمستون زمستون!
خلاصه در همينجا اومدن فصل بهار رو به همگي تبريک مي گم!

-شعر نو:

من در حسرت برف
قطره قطره آب شدم
و برخاک چکيدم
و محو شدم
مثل اون آدم برفيه!!

Ciao

2004/01/06

در شهر خبري نيست!

خب نيست ديگه!
وقتي نيست من چي بگم؟
صبح رفتيم بازديد از مرکز مخابرات و ديتا.
بسيار بازديد خوب و مزخرفي بود.مطالب جالب به درد نخوري ياد گرفتيم و مطالب خسته کنندهء به درد بخوري رو از دست داديم!
آخرش هم آقاي پروفسور دکتر توي سالن ويدئو کنفرانس به خانم مهندس نمي دونم چي تو اصفهان گفت دوربين ويدئو کنفرانس رو از سقف بکنه ببره کنار پنجره تا ما منار جنبان و غير جنبان رو ببينيم!کلي سوال فني پرسيديم که و تازه اقاي مهندس کمي تحت تاثير قرار گرفته بود که آقاي دکتر آبرومون رو برد.
آقاي دکتر!به قول دوپونت از اون هم بالاتر! حتي مي تونم بگم خيلي کله پوکي!

خبر .... هممم ... خب خبر اينکه اقاي قذافي فرمودند که غلط کرديم و ايران و سايرين هم از ما ياد بگيرند و زودتر غلط بکنند تا بلاي عراق به سرشون نيومده!
آگاهان در زمينهء اعترافات معمر کوچولو گفتند: لازم نبود بگي! خودمون مي دونستيم!

ديگه اينکه رئيس قوهء قضائيه فرمودند که زندانيان فراري زندان بم، فرار نکرده اند و در مرخصي نامحدود به سر مي برند.وي در پايان توصيه کرد زندانيان مذکور هرچه سريعتر خود را معرفي کنند.
به گفتهء آگاهان پس از اين سخنان، جميع زندانيان فراري در يک اقدام خودجوش و انقلابي، تعدادي از انگشتان دست خود را به آقاي شاهرودي نشان دادند، و ... خب بعدش دوباره فرار کردند!

ديگه خبر ... هممم ... هيچي.آهان.قسمت سوم ارباب حلقه ها رو ديدم.از فردا فيلم تعطيل تا بعد از امتحانات.

اين روزها احساس تنهايي و خوشحالي و بي حوصلگي و عطش يادگرفتن(Asp.Net) و از دست دادن يه چيز مهم(يه آدم که براي من خيلي مهمه) و دوست داشتن و اينا مي کنم خلاصه!
قابل ذکر است همهء اين احساس ها رو با هم دارم و طبيعتاً خوشحالم!!

به قول دوپون از اون هم بالاتر! خيلي خسته ام.

فعلاً خواب را دريابيم
که در آن دولت خاموشي هاست!

(اميدوارم حميد مصدق و سهراب و احمد شاملو الان يه جاي خوب باشن.جايي که لايقشونه.
هربار شعرهاي حميد مصدق رو مي خونم شيريني و تلخي شيرينشون رو حس مي کنم.
به قول جبران خداوند رستگارش کند)
-اکثر اوقات احساسم مثل کسيه که توي تاريکي شب از يه خواب وحشتناک بيدار مي شه!
يه جورايي ترسيده و دنبال يه نقطهء روشن.
فقط فرقش اينه که تو تاريکي شب هميشه مي شه چراغ رو روشن کرد، اما تو وضعيت من نمي شه!

-علاقهء من به فضاهاي Gothic قابل توجهه!
به قول دوپونت از اون هم بالاتر! قابل توجهه!

-حديث: از اين پس، هرکس که قهوه يا نسکافهء غليظ و خوش طعم را شيرين نمايد، از امت ما نيست و مشمول عذاب ابدي( و حتي بيشتر).
باشد که تا آخر عمر جز شربت آبليمو ننوشد.

2004/01/04

-آهنگهاي قديمي گوش مي کنم و مي خوام اون حس اول فشن قشنگشون رو بگيرم.آهنگها از اونهاييه که از صفحهء گرامافون گرفتنش و Mp3 کردنش.
از کورس سرهنگ زاده و بنان و کلي آدم ناشناس و عجيب و غريب.
خيلي دلم مي خواد اون حس نمناکش رو بگيرم اما اين نور نارنجي ضبط اتاقم نمي ذاره.

-گناه يعني چي؟
خيلي مسخره ست! البته از نظر من!
از نظر من فقط يه مفهوم خياليه براي تحريک وجدان بعد از عملي که شايسته نيست چون عملاً تا زماني که عمل بدي انجام نشه، گناه هم انجام نمي شه.
وقتي هم که انجام شد ديگه دنبال گناه و گناهکار بودن معني نداره چون وقتي که داري اون عمل رو انجام مي دي،نسبت به انجامش وقوف کامل داري و همهء چيزهاي ديگه بهانه ست.
مهم نيست البته.چون خودم هم دقيقاً نمي دونم چي مي گم!

-دلگرفتگي؟ دلزدگي؟ ميل فرار؟ سفر؟
ديگه عجيب نيست.مرتباً در حال نشخوار شدنه!
ما هم که بلانسبت گاو!
در ضمن به اندازهء سيب زميني پوست کلفت و به اندازهء خيار پوست کلفتيم.فقط گاهي در درون خودمان اشک مي ريزيم که مهم هم نيست زياد!

-آه باران! باران!
شيشهء پنجره را باران شست.
چه کسي اما
شلوار گلي مرا خواهد شست؟؟!!

-خشکشوئي گلها: من من کله گنده!!

نکتهء تستي:
تو که مرهم نئي زخم دلم را
نمک پاش دل ريشم چرائي؟

هان؟ چرائي؟ مگه شما آدم نيستي؟ مگه از آزار دادن لذت مي بري؟ هان؟ بي ادب!(خب وقتي "نمک پاش دلم ريشم چرائي" هستي، حداقل يه خرده دعوات کنم دلم خنک شه ديگه!)

به قول دوپونت از اون هم بالاتر.خيلي زده به سرم!!
-اکثر اوقات احساسم مثل کسيه که توي تاريکي شب از يه خواب وحشتناک بيدار مي شه!
يه جورايي ترسيده و دنبال يه نقطهء روشن.
فقط فرقش اينه که تو تاريکي شب هميشه مي شه چراغ رو روشن کرد، اما تو وضعيت من نمي شه!

-علاقهء من به فضاهاي Gothic قابل توجهه!
به قول دوپونت از اون هم بالاتر! قابل توجهه!

-حديث: از اين پس، هرکس که قهوه يا نسکافهء غليظ و خوش طعم را شيرين نمايد، از امت ما نيست و مشمول عذاب ابدي( و حتي بيشتر).
باشد که تا آخر عمر جز شربت آبليمو ننوشد.

-ببينيد! حالا هی بگيد فلانی غرغر می کنه الکی!
به قول دوپونت از اون هم بالاتر! کاملاً حق دارم اون حس ترس رو داشته باشم!
چرا؟ يکی از دلايلش اينه که بنا بر آمار نسبتاً موثق ولی غير رسمی حدود 80000 نفر توی زلزلهء بم کشته شدند، اما مرگ اين همه انسان هم باعث نشد لاشخور ها نريزن رو سر جنازه ها.
بريد سايت های خبری رو بخونيد.قضيه کاملاً سياسی شده!

اه اه اه! خسته شدم از بس سياسی نوشتم.
به قول دوپونط(اين دفعه اون يکی برادره رو گفتم ها!) دقيقتر بخوام بگم ديگه سياسی نمی نويسم! کلاس ديوارم اومده پايين به شدت!

2004/01/03

قصه هاي من و بابام
يا
Home alone
يا
daddy's day care

به عنوان پس زمينه بايد بگم مادر بزرگم خورده زمين و دنده هاش و لگنش شکسته، براي همين مامان رفته مسافرت.آبجي کوچولو هم خونهء مادربزرگمه.
در نتيجه دو نفر باقي مانده که عبارتست از من و بابام در خانه زندگي مي کنيم!
همچنين براي بک گراند بيشتر بگم که شبها خوب نمي تونم بخوابم.تا صبح مي شينم از 5-6 تا کانال کارتون نگاه مي کنم يا جنگ و صلح تولستوي رو مي خونم که فکر و خيال هام از يادم بره!

خب ديگه بک گراند کافيه. خيلي الان ديگه همتون بک گراند شديد ديگه!

-بابام: امشب هم مي خواي تا صبح بشيني پاي تلويزيون؟
-من:نه! چطور مگه؟
-آخه من مي خوام بشينم پاي تلويزيون!!!
-هاين؟

-بابام: ديشب تا کي بيدار بودي؟
-من:چهار و نيم.
-چيکار مي کردي؟
-کتاب خوندم.بعدش اومدم پاي تلويزيون.بعدش دوباره رفتم کتاب خوندم.بعد باز اومدم پاي تلويزيون.بعدش رفتم هرچي کتاب تن تن بود آوردم جلو تلويزيون پهن کردم و 3 تاش رو خوندم.بعدش روي کتابهام خوابم برد.بعدش ساعت 6 از صداي خرخر شما بيدار شدم!
-بابام:(توي دلش البته) ؟؟؟؟!!!!!

-بابام: بچه براي چي مي شيني تا صبح بيدار؟ مگه اين تلويزيون چي داره؟
-من: فقط پاي تلويزيون نيستم که! کتاب مي خونم بيشتر.فقط وقتي چشمهام خسته مي شه يا مغزم اور دوز مي کنه ميآم پاي تلويزيون.
-چرا خب؟
-اي بابا! پير شديم رفت! فکر و خياله ديگه!
-بابا(باز هم توي دلش): ؟؟؟؟؟!!!!!

-بابام: ديشب بيدار بودي باز؟
-من: آره
-مي گم!از دست تو ديشب نخوابيدم اصلاً.اين نور تلويزيون هي مي افته روي ديوار نمي ذاره آدم بخوابه که!
-اتفاقاً ديشب همون موقع که شما تلويزيون رو خاموش کردي ديگه روشنش نکردم من!
-آهان ... خب ... هيچي حالا!!!

-بابام: ديشب بيدار موندي؟
-من:آره.
-تا کي؟
-حدود 4.
-اون فيلمه که توش ريچارد برتون بازي مي کرد رو ديدي؟
-نه
-من فکر کردم به خاطر اون نشستي! پس باز نشستي از اون کاناله فيلم ترسناک ديدي؟
-نه بابا! من ترسو رو چه به فيلم ترسناک!
-پس چي؟ نشستي کمدي هاي عهد دقيانوس رو ديدي؟
-نه اتفاقاً!
-پس چي؟
-کارتون مي ديدم!
-بابام دور سرش از اين علامت سوالها و رعد و برقهاي توي کارتونها چرخيد!

-من قبل از روزنامه خوندن با نيش باز سر به سر بابا مي ذارم
من بعد از روزنامه خوندن اخم هام تو همه و حالم گرفته!
بابا: چي شده؟ چه اخمهات رفت تو هم؟؟!
-هيچي بابا! خودم کم فکر و خيال داشتم، حالا اينجا نوشته احتمال زلزله تو تهران خيلي رفته بالا!
-اي بابا! زلزله هر جا بياد بده! مگه تو بم شهر به اين کوچکي اومد خسارتش کم بود!
-نه بابا! من براي چيز ديگه اي ناراحت شدم.
-بابام:؟؟؟؟!!!!!!

فعلاً تا همينجا کافيه!

فقط اگر با خدا دوستيد و باهم گاهي اوقات گپ هم مي زنيد، لطفاً بگيد فلاني داره مي گرده يه ذره ايمان خالص گير بياره بعد بياد به درگاهت دعا کنه تهران زلزله نياد.اما فعلاً که پيدا نکرده!
بهش بگيد شايد بدون اينکه من دعا کنم حرفم رو گوش کرد و تهران زلزله نيومد.
آخه ممکنه اين جستجوي من براي ايمان خيلي طول بکشه(تا همين الانش هم خيلي طول کشيده).

-داشتم اينها رو مي نوشتم راجع به زلزله توي تهران، با خودم فکر کردم ما حتي توي دوست داشتن ديگرون هم خودخواهيم.
و حتي عمق خودخواهي خودمون رو هم نمي تونيم حدس بزنيم.

-يه چيز ديگه.اگر نمي گفتمش خفه مي شدم.
وقتي اونطور با من حرف مي زني خيلي چيزها رو مي شکني.خيلي چيزهاي بزرگ رو.
فقط خيلي دلم مي خواد بدونم عمدي اينکار رو مي کني يا نه! اگر خواستي بهم بگو!

Ciao

2004/01/02

روشهاي پيشگيري از زلزله:
...
مرحلهء چهارم(پس لرزه): پس از اين اقدامات مردم هميشه در لرزهء ايران با پايان يافتن زلزله شاهد پس لرزه هاي آن خواهند بود. اين پس لرزه ها از طريق بازديد مسئولان امر رخ مي دهد. در اين مرحله کساني که زنده مانده اند دچار افسردگي ناشي از ديدن اين صحنه هاي ترسناک مي شوند.
...
از سايت نبوي آنلاين.

-من نمي دونم چرا شامپو هاي بچه رو ضد سوزش چشم مي سازن و شامپوهاي آدم بزرگ ها رو چشم درآور!
شايد به خاطر اينکه از آدم بزرگ هاي خبيث انتقام بگيرن!

-من نمي دونم چرا از لبخند هاي احمقانه متنفرم!
و همينطور از خنده هاي احمقانه!
و از اين بوي چرب متعفني که از روزمرگي آدمهاي دور و برم بلند مي شه!
يعني اينها به هيچ چيز جز غذاي فردا و مادرشوهر فلاني و خواننده هاي مبتذل فکر نمي کنن؟
يعني چطور مي تونن يه مسالهء کوچک کوچک مثل غذا خوردن يا ساکت بودن رو به اندازهء خدا يا خورشيد يا آسمون کش بدن!
چطور نيم ساعت از سکوت من توي جمع حرف مي زنيد و روش بحث و مناقشه مي کنيد و تحليلش مي کنيد در حالي که مي دونيد من سکوت رو ترجيح مي دم؟
من توي خودم سر همتون فرياد مي زنم، بلکه پنجره ها رو باز کنيد و اين هواي خفهء دم کردهء مسموم رو از ذهن هاتون بريزيد بيرون!

-اه اه اه! من هم که تمام وقت دارم غر مي زنم!
يکي نيست بگه اگر مشکلي داري برو بشو رابينسون کروزو و خودت و همه رو راحت کن!
شايد هم رفتم ها!
کسي نمي دونه آدرس جزيرهء دکتر ارنست رو؟
اگر مي دونه لطفاً به من بگه و بعد فراموشش کنه، چون به هر حال قراره اونجا يه جزيرهء غير مسکون و ناشناخته باشه.