2003/12/22

حتماً حتماً حتماً اين مقالهء مسعود بهنود رو بخونيد.بدجور به دلم نشست.
نمي دونم حالا مي شه اين حرفها رو باور کرد يا نه.الان به وضعي رسيدم که حرفهاي هيچکس رو باور نمي کنم، حتي يه مورخ.
اما اين چيزهايي که اينجا نوشته يه جور عجيبي با حس من جور در ميآد.


و اين آبجي کوچولو جيمبوي ما هم آپديت شده دو-سه روزه.سر بزنيدش.

يه نفر براي من بمونه ديگه!چرا همه Fade شدن؟چرا همه دور شدن؟
قبلاً فکر مي کردم مشکلي توي رفتارم دارم و يه همچين چيزهايي.
اما حالا فهميدم ... مشکل من اينه که آدمها رو بيشتر از اوني که بايد، دوست دارم، و آدمها من رو اونقدري که دوست دارم، دوست ندارن.
آي شماهايي که بهتون مي گم دوست! شمايي که بهتون لينک مي دم، براتون کامنت مي ذارم، اسمتون رو مي ذارم تو 4ديواري، يا ...
من شماها رو بيشتر از اوني که فکرش رو بکنيد دوست دارم.
کاش بفهميد ...

-از دست خودم خسته شدم! حوصله ام از دست خودم سر رفته.دلم مي خواد يکي ديگه بشم!

-در عشق توام نصيحت و پند چه سود؟       زهراب چشيده ام مرا قند چه سود؟
گويند مرا که بند بر پاش نهيد                   ديوانه دل است، پام بر بند چه سود؟
هياهوي بسيار براي هيچ!!!

-بچه که بودم برنامه هاي علمي تلويزيون رو خيلي دوست داشتم.
يادمه يکيش يه سوسماره بود که کاراگاه بود با يه آقاهه که توي يه آزمايشگاه کار مي کرد.سوسماره کارتوني بود و بقيه اش زنده.
يا اينکه دو تا شخصيت کارتوني بودن، فکر کنم سنجاب و يه چيز ديگه مثل سنجاب که از هم سوال هاي علمي مي پرسيدن.
يا حتي برنامه هايي که توي خود ايران ساخته شده بود.
يادمه اون موقع که خبري از اين آهنگهاي عجيب و غريب الکترونيک نبود که!از طرفي هر آهنگي رو نمي تونستن پخش کنن چون ايمان مردم به باد مي رفت!!
در نتيجه موسيقي خيلي از اين برنامه ها موسيقي کلاسيک بود.
يادمه يکي از اين برنامه ها که ايراني هم بود، موسيقيش از چهار فصل ويوالدي بود.
اين حس هاي بچگي هم بدجوري توي کلهء آدم حک مي شه؛عميق و نمي شه بهش بي توجه بود.
يادمه سال دوم دبيرستان بودم که چهارفصل ويوالدي رو خريدم.تا مدتها بعد هر وقت گوشش مي کردم(اينقدر گوشش دادم که با اينکه الان مدتها از آخرين باري که گوشش دادم مي گذره، تقريباً اکثرش رو حفظم) ياد و برنامه هاي کوچولوي علمي تلويزيون مي افتادم و اون لوله هاي آزمايش و بقيهء چيزهايي که به چشم اون پسر کوچولويي که با کمتر از نيم متر فاصله از تلويزيون مي نشست اونقدر جذاب نشون مي داد.
هيچوقت نتونستم واقعاً لذت ببرم از موسيقي ويوالدي، چون مرتب تمرکزم از موسيقي مي رفت به اون خاطره هاي ظاهراً بي اهميت.
ديشب طبق روال عادي، مديا پلير کلهء ما داشت برا خودش به صورت شافل موسيقي پخش مي کرد.
به خودم که اومدم ديدم چهارفصله.از اولش حدود يک ربع گوش کردم(توي مغزم؛ از همون کرم هاي مغزي) اما ديگه اون حس بدجنس برنگشت.
به خودم تبريک مي گم که بالاخره مي تونم با خيال راحت چهارفصل رو گوش کنم.
امروز بايد برم بگردم بين نوارهام و پيداش کنم.

همين ديگه ... تموم شد!

-بابا لااقل يه دونه کامنت ناقابل بذاريد که دلم نسوزه ديگه!

2003/12/21

-زندگي بيخودي شده!
همه چيز سرد و بيحاصل!
گاهي اوقات احساس مي کنم همه چيز تار و کدر و بي مفهوم مي شه، مثل وقتي که پيشونيت رو مي چسبوني به پنجرهء يخ کرده و نفست روي شيشه يخ مي بنده، و دنياي پشت شيشه بي شکل و تار مي شه!
گاهي اوقات زندگي براي من هم همينطور مي شه!
اونوقته که ديگه نه کسي برام مهمه نه چيزي.
فقط يه جور حس خالي بودن تا بينهايت.
و وقتي توي آينه به خودم نگاه مي کنم نگاهم خاليه
وهرقدر بيشتر دنبال خودم مي گردم، کمتر پيدا مي کنم.
فقط اون دوتا چشم سرد، مثل دوتا حفرهء بي جان قهوه اي تيره به من نگاه مي کنن و برق مي زنن.
زندگي مسخره نيست؟
اينطوري حس مي کنم زير ثانيه هايي که مي رن و ديگه بر نمي گردن دفن مي شم.
حس زنده به گور شدن ...

2003/12/20

اين خاله سوسکه هه هست اينجا! حتماً همگي سر مي زنيد به وبلاگش.
اين آدرس قصه شه.قصهء خاله سوسکه!

2003/12/19

-توي کامنتهاي اين چندتا پست آخر چيزي که جالب بود اين بود که چند نفر به انسجام فکري اشاره کرده بودن.
من هميشه همينطوري بودم.نه اينکه خط فکري مشخصي نداشته باشم.اما گاهي به خاطر اتفاقي که مي افته يا چيزي که مي بينم، حالا کوچک يا بزرگ، مهم يا بي اهميت يه فکري ميآد توي ذهنم که بعضي از اين فکرها رو اينجا مي نويسم.
بيشتر چيزهايي که مي نويسم چيزهاييه که به نظرم ارزش نوشتن رو داشته باشه.يعني ارزش اين رو داشته باشه که اينجا ثبت بشه.
به هر حال اگر آشفتگي فکري اينيه که شما مي گيد، هميشه بوده.
چون آشفتگي فکري نتيجهء مستقيم شرايط نامتعادله.آشفتگي فکري دقيقاً وقتي به وجود ميآد که محيط به شما چيزهاي متضادي رو تحميل مي کنه.
براي من هميشه اينطور بوده.يعني از زماني که وارد دنياي آدم بزرگها شدم.گرچه بزرگ نشدم و سعي کردم که بزرگ نشم، اما خب ... به هر حال هر محيطي يه سري شرايطي رو بهت تحميل مي کنه.
کلاً به نظرم اين پراکندگي طبيعيه!

-به نظرم اينکه خودم ناراحت باشم راحتتره.
چون تحمل ناراحتي تو برام سختتر از اينه که خودم ناراحت باشم.
فقط اميدوارم حرفهام و شرايطم رو فهميده باشي.

-ديشب کساني که توي مشهد حوالي سجاد و ملک آباد و بهار زندگي مي کنن صداي انفجار خيلي بزرگي رو شنيدن و خيلي ها توي خونه موج انفجار رو حس کردن.جوري که اطراف خونهء ما دزدگير تموم ماشينها شروع کرد به سر و صدا.
کسي نمي دونه ماجرا چي بوده؟چون تا جايي که مي دونم اخبار چيزي نگفته!

-چند روز ديگه تفلت اين فک و فاميل ماست.
فک و فاميل عزيز ... تفلتت خيلي مبارک!

Ciao

2003/12/18

من اگر جاي خدا بودم
وقتي آدمها مي مردن، دوباره زنده شون مي کردم
و اينبار تجربيات زندگي گذشته شون رو هم مي گذاشتم توي وجودشون بمونه
و بعد مي نشستم و تماشا مي کردم که چطور اشتباهات زندگي قبليشون رو با جرات و اعتماد به نفس تمام تکرار مي کنن
و لذت مي بردم
و دوباره اينکار رو تکرار مي کردم
و دوباره ... و دوباره ...

-آهنگهاي گروه پينک فلويد رو مي شه به عنوان شاهکارهاي خدا حساب کرد.
کنسرت P.U.L.S.E شون رو گرفتم.و الان در ميان ابرها قدم مي زنم.
فقط Comfortably Numb رو خراب کردن.اون رو بايد مي گذاشتن براي راجر واترز.

-به نظر شما وقتي کمرم محکم خورد به صندوق صدقه، قر شدم يا غر شدم؟

-به نظر شما، اينکه کمرم محکم خورد به صندوق صدقه، يه پيام اخلاقي با خودش نداشت؟
داشت ديگه! پيامش هم اين بود که توي اين صندوقها پول نندازيد وگرنه پررو مي شن!

-با امير شام رفتيم بيرون.
پيتزاي يولو خورديم، به عبارتي صدف!
خوشمان آمد! از اين به بعد مي خوريم!

-يه تکه نور افتاده بود روي تنم.خيال کردم سسه که توي پيتزا فروشي ريخته روي من.
خواستم پاکش کنم.بعدش ديدم نوره، فقط نور.نور بي رمق چراغ توي يه کوچهء خلوت.
همينطوري مي شه خوبترين چيزها رو خراب کرد ... وقتي که از روي اشتباه بخواي نور رو پاک کني!

همين ديگه!

Ciao

2003/12/17

-دوست داشتن مثل خوردن سيبه .
دليلش رو نپرسيد چون نمي دونم!!

-خيلي وقتها از خيلي چيزها بدم ميآد.
و به خاطر اين بد اومدن از خودم بدم ميآد.

-اينطور نوشتن هم خوبه ها
مثل اون درويشه که تبرزين شکسته مي اندازه رو دوشش و توي کوچه موقع ظهر، وقتي پاهاي يخ کرده ات رو دادي زير پتو و داري وارد اون خلسهء قبل از خواب مي شي، مي خونه!

-يه ديوونه هه هست تو دانشگاه.فکر کنم از کارگر ها باشه.اکثراً طرف پارکينگ ادبيات مي بينمش(احتمالاً اونهايي که زياد مي رن طرف ادبيات هم مي بيننش، حالا بگذريم از دندان. دونقطه دي)
امروز امتحانه رو دادم و خوب هم شد و داشتم خوشحال مي اومدم خونه.
همين آقاي ديوانه اومد از کنارم رد شد.هميشه يه چيزايي برا خودش مي بافه که اکثراً قابل فهم نيست.اما از کنار هرکس که رد مي شه بهش يه چيزي مي گه.
امروز از کنار من که رد شد، گفت :"خوش باش".
رد شد.من هم اومدم از اين حس خوبها بگيرم که آخيييي!! ديوونه هه هم به فکر منه و اينا.
يه دفعه احساس کردم يکي شونه ام رو گرفت و به شدت چرخوند.برگشتم ديدم همون آقاي ديوونهء دندون خرگوشي خودمونه.
با يه حالت قلدري و خشانت گفت:"مي گم خوش باش!"
من شونه ام رو از دستش در آوردم و گفتم باشه.ممنون از لطفت
بعدش هم تند کردم و اومدم.
اي بابا عجب وضعيه ها!خوشي هم زورکي شده.تازه ديوونهء مملکت هم به عموي مملکت گير مي ده!

-يه چيز جالب کشف کردم:
ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد و اينا!

-هميشه از اصطلاح شب تار خوشم مي اومده.يه حس خوبي داشته.
اما هيچوقت نفهميدم چرا مي گن شب سياه و قيرگون و اينا.اصلاً هم اين اصطلاح ها رو دوست ندارم.
آخه هر موقع سال که به آسمون شب نگاه کني، در بدترين حالتش باز هم آسمون سورمه اي تيره ست.هيچوقت سياه سياه نمي شه.
فقط ممکنه تو قطب آسمون کاملاً سياه بشه.اما کساني که معمولاً اين اصطلاح ها رو به کار مي برن، هيچکدومشون اسکيمو نيستن.
پس از اين به بعد به جاي شب سياه بگيد شب سورمه اي!!!

Ciao

2003/12/16

دو ساعت آرامش ...
و دوباره ... هياهوي بسيار براي هيچ.
هياهويي که فقط با صداي پيانويي که راپسودي هاي برامس رو مي نوازه کم و محو مي شه...
مرسي که هستي!

ببينيد ... بالاخره يه دليلی برای کامنت نذاشتنتون بايد باشه ديگه... ها؟
می خوام اين دليل رو بدونم.اينکه حدود 35 نفر از اينجا رد شدن(حداقل) اما دو نفر کامنت گذاشتن.

2003/12/15

-کساني که مي کشند درنده و وحشي نيستند.
کساني که سر لاشه و مردار مي جنگند شايستهء اين لقبند.

-اين هم يکي ديگه از عادت هاي من که کساني رو که دوستشون دارم اونقدر به خودم فشار مي دم که له بشن.
يا به قول تو خفه شون مي کنم.
فقط يه چيزي هست!
ببين من هر کسي رو له نمي کنم.
براي له شدن بايد وقت قبلي گرفت.تازه تا الان تو دومين يا سومين نفري هستي که له شدي(يا حداقل پتانسيل له شدن رو داشتي).
بعدش هم هي مي گفتي رابطه مون اينطوري نيست و اونطوري نيست.من هم قبول دارم نيست.اما .. عادي هم نيست.دقيقتر بخوام بگم، يه جوراييه!
حالا اين جور ها چه جورين خودم هم نمي دونم اما خب ... يه جوراييه ديگه!

-If you love some body
You should set them free
But sure it's hard to do

-چقدر ناراحت مي شم که به دوست داشتن من مي گي لطف کردن!
اگر هم لطفي باشه، لطفيه که من به خودم مي کنم، وگرنه براي تو که چيزي به جز حس خفگي نداشته )):
مي دونم که اون جريان ترس باز هم از همون تيپ هايي بود که آزاديت رو مي گيره و اعصابت رو خرد مي کنه.
اما واقعاً اين دفعه گفتنش خيلي فرق داشت.يه حقيقت ساده بود که قرار نيست از اين به بعد روي تو تاثير بذاره!
مثل اينکه گفته باشم اگر امروز خيس شدي بدون که بارون اومده!

-به خاطر همين غافلگيري هاي شيرين هم که شده بايد به آقاي عبدي، مسئول ترياي مهندسي مدال طلا بدن.
از همونا که مي دادن به معاون کلانتر، بعد پرده مي افتاد روي پاش!
اينکه يه لحظه بين تموم اون منظرهء جلوت فقط دو تا چشم مي بيني که مي خندن و مي درخشن.
خدا با من خيلي مهربونه.و من همينجا ازش تشکر مي کنم.

-باز زدم تو مايه هاي احساس شاعرانه!

-يه بار رفتم جلوي پنجرهء باز تو هواي سرد.
قبلش اصلاح کرده بودم و ژل افترشيو زده بودم و حسابي پوست صورتم صاف و خنک بود.
رفتم صورتم رو گرفتم تو هواي سرد.گذاشتم اون خنکاي هوا با اون سرماي مخصوص ژل ترکيب بشه.بعد تيغ خشک رو کشيدم به صورتم.
هنوز هروقت صبحهاي سردف بعد از اصلاح از خونه مي رم بيرون، دقيقاً اون تيغ رو روي صورتم حس مي کنم.
گاهي اوقات احساس کلي ام هم همينطور مي شه.مثل اون حس تيغي که روي پوست سرد صاف ديگه خرت خرت هم نمي کرد.يه جور صداي صاف مي داد.
الان هم حسم همونه.

-صدام رو ديديد؟با اون ريش و اون قيافه.توي اينترنت عکسش رو انداخته بود که داشتن بازديد پزشکيش مي کردن و يه نفر داشت با چراغ قوه پزشکي توي دهنش رو نگاه مي کرد.
با اون وضع به نظرم اومد اونقدر محکم از اون بالا خورده زمين که همهء دنيا صداش رو شنيدن!
يه لحظه با تموم جناياتش دلم به حالش سوخت.دلم خواست با يه بمب بدون اينکه حتي بفهمه، همون لحظه که غرق در اون تصورات جنون آميزش بوده مرده بود.
بعضي تصوير ها نبايد بشکنه، حتي اگر تصوير يه ديکتاتور قاتل و يه جنايتکار کم نظير باشه!
براي همين چيزهاست که گاهي از دنيا متنفر مي شم.
اين عدالت چرخ گردون نيست، پستي و مسخره بازي تلخشه!
همهء اين کارهاش يه بازيه براي خنديدن تا سرحد مرگ!

-اول بگم من مدتهاست مطلقاً تلويزيون نگاه نمي کنم.به دليل برنامه هاي مبتذل و بي محتوا و البته نفرت عجيب من از آقاي لاريجاني!
امشب داشتم از جلو تلويزيون رد مي شدم يه سريال فکر کنم داشت نشون مي داد.يه مادر سنتي با اون قيافهء احمقانه داشت به پسرش با يه تيپ قيافهء نور بالاي مملو از ريش پيشنهاد مي داد که بره و يه دختره رو ببينه براي پسند و ازدواج و اينکه اين يکي مثل اون 20 تاي قبلي که ديده نيست و اينا!پسره هم در اومده بود که نه! اصلاً نمي خوام! و اينا(خيلي دلت هم بخواد! بي مزهء لوس!)
در راستاي اين صحنهء مبتذل چند نکته قابل ذکر است:
يکي اينکه من گير دادم به کلمهء مبتذل!
دوم اينکه ببينم! مگه دختر ها جنس تو بقالين که مادر محترم و سنتي و با IQ به غايت پايين و با اون لحن احمقانه برگرده بگه رفتم برات يه دختر پسنديدم.
من نمي فهمم اين چه طرز فکريه که دخترها رو به عنوان جنس پشت ويترين نشون بدن که هر پسري که خواست بره ببينه و برشون داره يه خرده دستماليشون کنه آخر اگر خوشش نيومد بندازدش کنار و بره؟؟دختره هم فقط بلد باشه در حدود اسلامي و کاملاً رعايت شده عشوه بياد و بله بگه و گلدوزي کنه و از هر انگشتش يه هنر بريزه!
من نه فمينيستم نه از اين تيپ هاي فمينيستي خوشم ميآد اما اين ديگه حرف حقه!

بعدش من فکر مي کردم گذشت اون دوره اي که بچه هه مي رفت پي خل بازيهاش.مادره هم توي در و همسايه پرس و جو مي کرد برا يه عروس خوب و خونه دار و "از هر انگشتش چندين هنر مي ريزه".
فکر مي کنم تموم شده دوره اي که آقايون محترم به محض اينکه 30 سالشون شد و شروع کردن به ميانسال شدن يا اينکه موهاشون شروع کرد به ريختن، يا يه خونه و يه ماشين خريدن، راه بيفتن دوره و اينقدر خواستگاري کنن تا آخر يکي راضي بشه دخترش رو بهشون بده!
ناسلامتي عصر ارتباطات و دهکدهء جهانيه ها!
اون 100 سال پيش بود که پدره تا پسرش 16 سالش شد فوري يه عروس براش دست و پا مي کرد و پسره هم تا برا خودش کسي مي شد و حاج آقايي، ميرزايي چيزي مي شد مي رفت 4-3 تا زن ديگه مي گرفت.
الان تا جايي که من مي بينم اکثراً قبل از ازدواج با هم آشنان و دوستن و يه چيز کوچک واقعاً بي اهميتي! به نام عشق هم هست اين وسطها.نه مثل 100 سال پيش که طرف ازدواج مي کرد و چون هيچ راهي نداشت مجبور مي شد عاشق زنش بشه! آخرش هم يا ديوونه مي شد يا توي زندگي کرم مانندش اينقدر وول مي خورد که تو روزمرگيش فسيل مي شد.
فکر کنم گذشت دورهء اين تفکرات مبتذل(باز هم مبتذل!)
اما ظاهراً هنوز اين تو کلهء اقايون محترم فرو نرفته!
چه، تا زماني که فکرشون مشغول کشتن و غارت کردن و استثمار کردن مردمه، ديگه اين حرفها کيلويي چنده؟!!

اه اه! واقعاً حالم به معناي ولقعي به هم مي خوره از اين جعبهء جادو!

-در راستاي جعبهء جادو!
مثل اينکه بلاخره مخ باباهه خورد و قراره در روزهاي آتي ماهواره بگيريم.
بلاخره مثل اينکه يه خرده از اصول اخلاقيش کوتاه اومد.
البته يه شايعه هست که علت کوتاه اومدن شخص شخيص بابا خان ما فوتبالهاي داغ آتي ست.من که نمي دونم، گردن هرکسي که گفته!
خلاصه از اين به بعد فقط Vox و MutiVision و بهتر از همه Tv-5 فرانسه و BBC International.

2003/12/14

-نمي دونم تا حالا دقت کرديد که تکيه کلام من به هر حاله؟
مي تونم از فرهنگ لغاتم برش دارم، اما نمي خوام.يه حس خوبي داره.
به هر حال...

-يه مد جديد که ميآد رنگ در و ديوار عوض مي شه.همه همون رنگي مي شن.
آدم هاي بي رنگ بد!!

-بوي سيگار ميآد!!
کي داره سيگار مي کشه؟

-آقا يکي هست وبلاگش خصوصيه.اون رو کاري ندارم.
اما شمايي که برا وبلاگت نظر خواهي گذاشتي و توي مطلبهات شما، يعني مايي که وبلاگت رو مي خونيم رو خطاب مي کني.شما دي"ه خصوصي نمي نويسي.مي نويسي که بقيه بيآن و بخونن نظراتت رو.
حالا من نمي دونم اين آهنگ Non Stop چه صيغه ايه!
بابا همهء اين آهنگ هاي معروف رو که شما با فرمت MiDi يا احياناً Real مي ذاريد تو وبلاگتون، همه شنيدن.
آهنگ شيپ آو ماي هارت استينگ و سمفوني شمارهء 5 بتهوون و بقيهء آهنگهاي مورد علاقهء بلاگر ها يه جوريه که اگر آهنگ رو شنيده باشي که ديگه احتياجي نيست وسط وبگرديت يه دفعه ورژن MiDiش شروع کنه به ابراز وجود.
اگر هم کسي نشنيده باشدش که با اون کيفيت بد چيزي نمي فهمه.
حالا بعضي آهنگها اعصاب خرد کن نيست.مثلاً آهنگ وبلاگ آبجي اين جوجوهه.يا آهنگي که خودش گذاشته بود.
يه آهنگ ساده و آروم.نهايتاً يه استاپ مي زدي قطع مي شد.
اما بعضي اوقات واقعاً اين قضيه اعصاب خرد کن مي شه.مي ري 4 تا صفحه باز مي کني هر کدوم يه سازي مي زنن.
خب اگر مي خوايد آهنگ بذاريد تو وبلاگتون يه پلير بذاريد جلو دست که هر کس خواست خودش آهنگ رو فعال کنه يا غير فعال.
اينطوري مستقيماً داريد به حريم شخصي کسي که وبلاگتون رو مي خونه تجاوز مي کنيد.نهايتاً هم باعث مي شه يه نوشتهء خوب، نخونده يا نيمه کاره رها بشه با يه ناسزاي زير لب به صاحب وبلاگ.
مخصوصاً آدمهايي مثل من که دائم صداي آهنگ از کامپيوترشون بلنده.فکرش رو بکنيد، وسط آهنگ Haggard دقيقاً جايي که وسط صداي سازهاي کلاسيک يهو گيتار برقيه ميآد وسط، يه مرتبه مثلاً يه آهنگ از يکي از اين لس آنجلسي ها شروع بشه.اونوقت ببينيد چه حس ناراحت کننده اي داره.
و بدتر از اون اينکه با افتخار هم گوشهء وبلاگش نوشته باشه.
آهنگ:نمي دونم چي(اسمش فراموشم شد) از اميد.آهنگ رو نان استاپ کردم.هه هه هه!!!
خب کاري نداره.مي شه يه کليک کوچولو کرد اون بالا سمت راست و صفحهء سبز وبلاگت رو بست و بعدش هم يه لبخند زد به تويي که خوشحالي!

-يه کلک کوچولو.براي اينکه آهنگ وبلاگهايي که نان استاپ گذاشتن رو خاموش کنيد(فقط اونهايي که بدون پلير، فقط لوپ گذاشتن) بعد از لود شدن کامل صفحه، کافيه فقط يه کليک کوچک روي اون دکمه استاپ توي تول بار اينترنت اکسپلورر يا نتسکيپ بکنيد.آهنگش قطع مي شه(بابا همون دکمهه رو مي گم که علامتش يه ضربدر سرخرنگه)

-Elton John داره مي خونه

It seems to me
you've lived your life
like a candel in the wind

البته اين رو براي پرينسس دايانا خونده.مسلماً من هم انگلند روز نيستم.اما مي شه لطفاً يه بار همين تکه رو فقط براي من بخونه؟

-دوستان! عزيزان! حالا من يک کلمه گفتم ترسناک شدم، قرار نبود شما بر حرف من صحه بگذاريد و بترسيد که!
نهايتاً يه خرده تيز شدم، همين!

-مرکز آموزش مديران صنايع براي بابا کلاس گذاشته که بيشتر بلت بشه!
اميدوارم ازشون امتحان بگيرن و بابا بيفته!

-همين ديگه! چقدر غر بزنم؟!!

-کاش همهء کساني که دوست داشته مي شدند، مي فهميدند که چه کسي دوستشون داره و چقدر.
اونوقت هميشه اميد بود... هميشه!